Thursday, November 14, 2013

از زمان آخرین پستم انگاری قرن ها گذشته. یادش بخیر روزهایی که چیزی برای نوشتن بود. . روزگاربالاخره می گذرد.  به کشوری که 5 سال است ما را در خودش جا داده بک جور هایی انکار دارم عادت می کنم . به همکارانم به مردم کوچه و بازار به خیابان و محله. ریشه ها هم شاید کمکمک دارند به خاک اینجا عادت  می کنند . روزهای سخت و آسان زیادی رو پشت سر گذاشته ایم ولی هنوز که هنوزه پشیمان نشده ام. با اینکه گاهی سخت می شود و گاه دوری عزیزان نمی بر چشمان و غمی بر دل می نشاند ولی هنوز راضیم و زندگی را زیبا می بینم

Wednesday, June 26, 2013

هوای حوصله ابری است نازنین

Friday, June 08, 2012

آنقدر درگیر زندگیم که وقتی برای زندگی نمانده است

Saturday, March 03, 2012

ای کاش مرهمی برای کهنه زخم های روح بود

Monday, January 09, 2012

یه برنامه ای اینجا نشون میده به نام
Wife Swap
 راستش اولا که میدیدم تو برنامه ها همچین برنامه ای است فکر می کردم عجب برنامه بی ناموسی باید باشه. ولی بعد که یه بار اتفاقی برنامه رو دیدیم فهمیدم چه برنامه جالبی هست.  تو این برنامه دو تا خانواده که از زمین تا اسمون با هم متفاوت هستند انتخاب میشن و بعد برای دوهفته جای خانم ها با هم عوض می شه . فکر بد نکنید این جابجایی در واقع شامل مدیریت خانم ها تو زندگی است. برنامه این جوریه که هفته اول باید هر کدام از خانم ها خونه جدید رو با قانون خانم خونه بگردونن و هفته دوم با قانون خودشون.  و نهایتا هر دو خونواده به عادتها و روشهایی که سالهاست به اون خو گرفتن نگاه دویاره می کنن و سعی می کنن که اشتباهاتشون رو جبران کنند. برنامه جذابیه که واقعا آدم رو به فکر می بره.
امروز مادر جان همسر میگفت شما ها لهجتون تهرانی شده گفتم بازم خوبه . لهجه اوزیمون که خوب نشد لااقل فارسی رو با لهجه تهرونی حرف میزنیم

Friday, December 09, 2011

به ادم ها فکر می کردم. به آدم های معمولی. به آدم هایی که به راحتی ظلم می کنند. ادم های کوچکی که ظلم های بزرگ می کنند و هیچ وقت نمی فهمند که ظلم می کنند و دل می شکنند و روح دیگران را خراش می دهند. برای ظلم کردن لازم نیست که حکومتی داشته باشی دفتر و دستکی. به سادگی می توانی ظالم باشی و خود را رحیم و شفیق بدانی و این کار را چنان ناخودآگاه انجام دهی که هیج گاه نفهمی چه ظلمی کرده ای. 

Saturday, September 10, 2011

دلتنگم دلتنگ از این همه دلتنگی‌

Saturday, August 06, 2011

زمان زیادی گذشته است و اینجا هنوز که هنوزه کاملا اهلی نشده است. اهلی شدن زمان می خواهد و صبوری.

Sunday, May 22, 2011

دلم اندازه آسمان ابری اینجا گرفته است . حتی به تلنگری هم نیاز ندارد برای جاری شدن. دلم تنگ ندیدنتان است حتی این لحظه که اینجایید باز دلتنگم. کاش انقدر توان داشتم که برای همیشه در کنارتان بودم. ‍کاش فاصله ها اینقدر زیاد نبود که دلتنگی ها طاقت فرسا شود. کاش زمان دیگری بود کاش همه ما دور هم بودیم همه یک جا. ‍‍‍کاش شما به جای ما بودید نه الان که شما بیست سال پیش آمده بودید و الان همه اینجا بودیم نه هرکدام آواره یک کشور و دیار. دور هم بودیم و در دنیای واقعی گپ می زدیم . کاش جبر جغرافیایی گریبان ما را نگرفته بود.

Thursday, May 05, 2011

روحم ترک خورد از بس که سرد و گرم چشید

Thursday, February 03, 2011

خیلی بده که آدم احساس کنه که تنهاست. خیلی بده که ادم دلش برای خودش بسوزه. دنیای بدی شده. بعضی وقت ها حس می کنی که با اینکه زنده هستی اما وجود نداری . باز هم تنها کسی که همیشه برام بوده همسرم هست

Wednesday, February 02, 2011

امروز یک کارت هدیه ده دلاری گرفتم بابت فرم هایی نظر سنجی که پر کرده بودم. مبلغش زیاد نیست ولی برای من خیلی با ارزش بود. بعد از مدت ها اولین پولی بود که در اورده بودم. با پسرک رفتیم فروشگاهی که می تونستم با کارتم اونجا خرید کنم. حکایت من و این ده دلاری شده بود حکایت گنجشکی که کارش این بود که مسجد رو جارو کنه و یه روز یه شاهی پیدا کرد و نمی دونست باهاش چی بخره. البته این گنجشکه تو زمان شاه خدا بیامرز زندگی می کرده و مال دوره یارانه ها نبوده. خلاصه ما هرچی از این پله ها رفتیم بالا و اومدیم پایین هیچی ندیدیم که بشه با این ده دلاری خرید و دست از پا دراز تر برگشتیم خونه.

Saturday, January 29, 2011

سه تا فيلم ارباب حلقه ها رو ديدم. شايد يکي از عجيب ترين فيلم هايي بود که تا حالا ديده ام. انگار با رو حم ارتباط برقرار کرده بود و بعد از فيلم انکار چيزي به روحم اضافه شده بود. چيزي که نمي توانم با زبان توصيفش کنم. تنها مي توانم بگويم که داستان بزرگي بود بسيار بزرگ

Friday, January 14, 2011

یه بار سه تا پسر می رن پیش ملا میگن این ۱۰ تا سیب رو بین ما نقسیم کن. ملا میگه با عدالت آسمونی می خواین یا عدالت زمینی. بچه ها یکم فکر می کنند و می گن با عدالت آسمونی. ملا هم ۷ تا سیب می ده به اولی ٬ ۳ تا به دومی و یه پس گردنی هم می زنه به سومی. بچه ها که تعجب کرده بودن می گن ملا این دیگه چه عدالتی. ملا می گه خودتون خواستید. مگه ندید خدا هم همین جوری نعمت هاشو بین بنده هاش تقسیم کرده. حالا این عدالت آسمونی باعث شده که تو کوینزلند یازده متر بارون بیاد و کلی مردم آواره بشن و اونوقت تو تهران بزنن تو سر و مغزشون تا زمین یکم خیس بشه

Thursday, January 06, 2011

دوست دوران دانشگاهم امشب قراره بیاد خونمون خورشت کرفس پختم. چهارده سال میشه که همدیگرو ندیدیم. آخرین بار من دختر خونه بودم و تازه رفته بودم سر کار که دوستام اومدن و بهمون سر زدن. یادش بخیر. یادمه کلی فال حافظ گرفتیم و عکس . همون شب یه هزار پا از پاچه شلوار من رفته بود بالا و من کلی جیغ و داد کردم و بالا و پایین پریدم تا از پاچم افتاد بیرون. راستش الان که دارم اینا رو می نویسم می فهمم که چقدر دلم برای خونه پدری تنگ شده. چقدر دلم برا مامان و بابام تنگ شده. چقدر دلم اون شومینه رو می خواد که وقتی از سر کار می اومدم جلوش پهن می شدم رو زمین. یادش بخیر مامان همیشه می گفت شما مهمون خونه ما هستید ولی اون موقع نمی فهمیدم یعنی چه. ولی الان خوب می فهمم که مهمون یعنی چی. یادش بخیر مامانم نمی ذاشت ما ظرف بشوریم همیشه می گفت یه عمر باید ظرف بشورید بزار تا پیش من هستید اقلا حال کنید. دلم می خواد بدونن که یهترین مهماندارای تموم عمرم بودن

Tuesday, January 04, 2011

لقمان فرزند ابوجعفر مانول نقل کرده است که :

روزي آخوندي گرانمايه به نام شيخ ملاحسن در ايام قحطي کاشان براي گرفتن جيره ي حکومتي به مرکز شهر رفت و مردم شهر را ديد که در صفي طولاني ايستاده اند و در انتظار گرفتن قوت روزانه ي خود هستند . مرد و زن همه از بامدادان منتظر بودند .آخوند روشندل نيز به جمعيت پيوست و همچون ديگران به انتظار ايستاد و در دل مي گفت :

همانا اکنون خداوند تبارک و تعالي از من بسيار خشنود است که همچون ديگران هستم و از قدرت ديني خوداستفاده نمي کنم ..

از قضا کسي که روبروي ملاحسن ايستاده بود دختري زيباروي با پيراهن و دامني بسيار رنگين بود اما شيخ ملا حسن با خود گفت من اسير شيطان نمي شوم و چشمان خود را بر زمين دوخت . چندي نگذشته بود که مردم شاهد اتفاق عجيبي شدند . دختر زيبا روي با عصبانيت سيلي دردناکي را روانه ي ملاحسن کرد و فرياد زد :

" حرامزاده ".

مردم مات و مبهوت در تعجب ترجيح دادند از صف خود خارج نشوند اما ساعتي نگذشته بود که باز دخترک سيلي دردناکتري را روانه ي شيخ کرد و با صداي بلند تري فرياد زد :

" پست فطرت

اما شيخ ملا حسن مظلوم در صف ايستاده بود و از خود دفاعي نمي کرد .تعدادي خواستند از صفشان خارج شوند و ببينند چه شده است تا اگر هتک ناموسي شده سر ملا را از تن جدا کنند که فرياد سربازان حکومتي بلند شد و مردم دريافتند جيره رسيده است .همهمه اي بلند شد و همه ماجرا را رها کردند و رو به سوي سربازان کردند .

تا شب همه ي مردم جيره ي خود را گرفتند . هنگام برگشتن به خانه تعدادي از دوستان ملاحسن به او گفتند تو را چه شده بود و چه کردي که آن دختر بر تو سيلي زد ؟

شيخ ملا حسن , اين آخوند صاحب کرامت فرمود:

"والله در صف که ايستادم فکر خدا و خدمت به خلق بر من مستولي شده بود . آن دختر دامن زيبايي بر تن کرده بود و من چيز عجيبي در دامن او ديدم . دامن آن دخترک لاي ماتحتش گير کرده بود و ماتحت آن زيبا رو متبرج شده بود . من براي رضاي خدا و خدمت به خلق دستم را دراز کردم و دامنش را از ماتحتش خارج کردم و اين شد که آن دختر بر من سيلي زد ."

چون ديدم بسيار عصباني شده است استغفرالله گفتم و دامنش را در ماتحتش به جاي اول فرو بردم اما اين بار نيز آن ناجوانمرد مرا سيلي زد . چه بگويم . خدا همه را هدايت کند .

.لعنت خدا بر شيطان رجيم !

براستي که چندي بعد شيخ ملاحسن از عارفان روزگار شد ....

Wednesday, November 10, 2010

هوا را از من بگیر اما موچینم را هرگز

Wednesday, September 29, 2010

چه زود گذشت. ۲۵ روز زمان کمی نیست اما خیلی زود گذشت. دنیای سکوت و تنهایی من که با وجودم آمیخته شده بود اول آشفته شد و در آخر دلتنگ. دلتنگی را تا دم آخر نگاه داشتم و اجازه ندادم به چشم هایم برسد. همان کاری که موقع آمدن کردم همان موقع که همه آمده بودن برای خداحافظی. از کوچک و بزرگ با چشم هایی اشک آلود بود. آمده بودن تا ما را بدرقه کنند به دیاری که نمی دانستیم فرجاممان چه خواهد شد. آنجا هم دلتنگی هایم را حبس کردم بدون قطره اشکی و با لبخندی بر روی لب. دلم نمی خواست آخرین تصویرم در ذهن کسانی که عاشقانه دوستم دارند صورتی اشک آلود باشد. گریه ها را گذاشتم برای بعد. آخر همیشه برای گریه وقت هست. دیشب هم همین کار را کردم. تا فرودگاه سعی کردم بخندم و حرف بزنم تا شاید صدای غوغای درونم را خاموش کنم.

دم آخرین در که ما را از هم دوباره جدا می کرد ایستادیم. فرم ها را پرکردیم و عکس گرفتیم وبعد دوباره خداحافظی. هنوز خوب بودم. تا همان جا هم خودم را نگاه داشتم. بوسیدمشان و درآعوش کشیدمشان و دوباره از اول. دل کندن سخت بود. اما چاره ای نبود. دوباره همه چی عادی خواهد شد این رسم زندگی است می دانم. خاطره های خوب می ماند و ما همیشه آنها را یاد خواهیم کرد مثل همان سفرهای شمالمان. اشک ها آماده حمله بودن. لحظه ای درنگ می خواست تا سیلابشان رها شود. ولی بازم هم باید کمی حبس می ماندند آخر هنوز نوبت آنها نبود. از درآخر که گذشتن و آخرین دست تکان دادن ها در سکوت رد و بدل شد اشک ها دیگر بی طاقت بودن. جای شکرش باقی است که اشک هایم چون خودم صبورشده اند و تا رسیدن به خیابان اصلی صبر کردن. و بعد با اشکهایم من هم گریستم آنقدر که سبک شدم و توانستم دوباره به زمان حال برگردم و همان جا بمانم. آخر کند و کاو گذشته اگر طولانی شود کار خطرناکی است این را این دو ساله بهتر فهمیده ام . باید تمام لحظات در همین جا بود همین لحظه و همین زمان. اگر گذشته را بخواهی نقب بزنی ممکن است جایی گیر کنی و تا ابد همان جا بمانی بدون آنکه کسی به سراغت بیاید. گریه ها که تمام شد تمام خاطرات این مدت را جمع کردم در بقچه ای حریر پیچیدم و در صندوقچه قلبم گذاشتم تا یادش همیشه گرمابخش وجودم باشد

Thursday, September 02, 2010

راست گفتن کار نشد نداره. بلاخره بعد از یکسال تلاش پروژه زولبیای من هم جواب داد. اینم سندش