Tuesday, March 04, 2003
....
ديروز رفتم دكتر پوست .به خاطر دستام .به خاطر ترافيك مجبور شدم ماشينو كمي دورتر از مطب پارك كنم و تا مطب پياده برم توي راه يه عالمه مردمو ديدم .دلم براشون تنگ شده بود .خيلي وقت مي شد كه اين خيابونو نرفته بودم.توي مغازه هاتوي پياده رو توي خيابون توي داروخونه پر آدم بود.همه جور آدمي با آرزوهاي خودشون با نگراني هاشون و با دنيايي كه توش زندگي مي كنند و از دنياي بقيه هزار فرسنگ دوره نگاهاشون باهم فرق داشت احساسشون به دور و برشون متفاوت بود و عكس المل هاشون در مقايل بچه هاشون متفاوت تر.هر وقت فرصتي ميشه كه دور و برمو ببينم گيج تر ميشم.دنيام ميريزه به هم قاطي ميكنم انگار آجرايي كه باش دنياي خودمو ساختم از جاش در مي آد ومي ريزه رو هم و بعد من مي مونم با يه عالمه آجر تلنبار شده كه بايد از اول روي هم بچينمشون تا دنيا مو بسازم.دنيايي كه مطمئتا هيچوقت شبيه دنياي اول نمي شه
Sunday, March 02, 2003
Time is Short
Have you ever watched kids
On a merry-go-round
Or listened to the rain
lapping on the ground?
Ever followed a butterfly's erratic flight
Or gazed at the sun into the fading night?
You better slow down
Don't dance so fast
Time is short
The music won't last
Do you run through each day on the fly?
When you ask "How are you?"
Do you hear the reply?
When day is done
Do you lie in your bed
With the next hundred chores
Running through your head?
You'd better slow down
Don't dance so fast
Time is short
The music won't last
Ever told your child,
We'll do it tomorrow
And in your haste, not see his sorrow?
Ever lost touch,
Let a good friendship die
Cause you never had time
To call and say "Hi"?
You'd better slow down
Don't dance so fast
Time is short
The music won't last
When you run so fast to get somewhere
You miss half the fun of getting there.
When you worry and hurry through your day,
It is like an unopened gift....
Thrown away...
Life is not a race.
Do take it slower
Hear the music
Before the song is over.
Saturday, March 01, 2003
Tuesday, February 25, 2003
Monday, February 24, 2003
STARRING: Meg Ryan, Kevin Kline, Timothy Hutton and Jean Reno
PRODUCED BY: Tim Bevan, Eric Fellner, Kathryn Galan and Meg Ryan
DIRECTED BY: Lawrence Kasdan
SCREENPLAY BY: Adam Brooks
صبح چون تو زودتر رفتي منم بيدار شدم و به كلي كار رسيدم از اينترنت بازي گرفته تا روزنامه خوندن .فسقلي رو بردم پيش مادر جونش اونجا فقط يه كم گير داد كه باش بازي كنم برا همينم صبح تاخير خوردم .سر كارم كه همه مديرامون دو سه روزه رفتن سمينار تو اتاقمون فقط من موندم برا همين ديروز كلي كيف كردم (البته اين كيف كردن انشاالله تا فردا هم ادامه پيدا ميكنه) كلي كارامو انجام دادم عصرم كه بچه هاي اون اتاق سر وصدا مي كردن در اتاق رو بستم انقدر با حال بود .باور كن تو دو سه ساعت ,كاري رو كه بقيه روزا شايد يه روز طول مي كشيد جمع وجور كردم. تنها يه مورد كه بايد براش يه فكري بكنم يعني يه جرياني كه ممكنه درگيرش بشم (ببين اون مورد رو نمي گم يكي ديگه است ولي تو فكر اونم هستم)(واي از دستشون بسكه تلفن هاي داخلي رو مي ريزن بهم الان يكي زنگ زده ماشين مي خواد بيچاره خيط شد وقتي فهميد اشتباه گرفته).عصرم رفتم دنبال فسقلي سر راه فيلم بي خوابي رو پس دادم ميدوني شش روز حساب كرد بعدم فيلم دوستي فرانسوي رو گرفتم و رفتم سراغ فسقلي. اونقدر با پسر عمش شيطوني كرده بودن كه از خستگي ديگه نا نداشت .اولش قرار بود تو هم بياي كه زنگ زدي گفتي دير مي آي منم ديدم الانه كه خوابش ببره پس بهتره ببرمش خونه تا اقلا به كارام برسم .به مادر جون گفتم شما بيايد بريم خونه ما گفت من حرفي ندارم ولي بچه ها دير ميان و خستن .بعد جريان برنجي رو كه خريده بودم تعريف كردم يه مقدارشم گذاشتم اونجا كه شب بپزن اگه خوب بود براشون بگيرم.راستي يه زنگم زدم به خديجه خانم يه قرار گذاشتم كه بياد خونتون كمك مامانت برا خونه تكوني.بعد من رفتم برنج رو گذاشتم تو ماشين و از دم خونتون پياز و كشمش گرفتم كه شام كشمش پلو با ميگو درست كنم .خلاصه فسقلي رو با همه متعلقاتش كه حاضر نشد حتي يه دونشم بزاره برا فرداش برداشتيم كه بريم خونه تو راه همون طور كه منتظربودم خوابش برد .فكر كنم ساعت شش و نيم ديگه خونه بوديم .فسقلي رو گذاشتم تو تختش و لياس بيرونشو در اوردم .بعدم يه دوش گرم و آشپز خونه.اول اومدم تنبلي كنم از فريزر غذا در بيارم بعد گفتم حالا كه فسقلي خوابه و تو هم خسته و گرسنه مي اي خونه بذار يه شام خوشمزه بپزم .ميگو ها رو ريختم تو آب تا يكم يخش باز بشه و بتونم پاكشون كنم برنج رو خيس كردم پيازم ريختم توي ماهيتابه تا يواش يواش سرخ بشه كشمش ها رو هم پاك كردم وخيس كردم فيلم رو گذاشتم و رفتم سراغ ميگوها با اون قيافه هاي وحشتناكشون ..............
ساعت 9 ديگه شامم حاضر بود . يه كم تو اينترنت در مورد فيلمي كه ديدم گشتم بعد كتري گذاشتم كه چايي برات درست كنم ديگه وقتش بود كه پيدات بشه ولي خوب نيومدي فسقلي هم كه بيدار نمي شد شام بخوره چند بار صداش كردم فايده نكرد از اون طرف تو هم نبودي هي زير برنج رو خاموش مي كردم زير كتري رو روشن 10 دقيقه بعد بر عكس تا ساعت ده شد .زنگ زدم سر كارت گفتن راه افتادي .به هر ضرب و زوري بود فسقلي رو بلند كردم بهش شام دادم بعد تو اومدي ساعت ديگه ده ونيم بود .فكر كن چه حالي شدم وقتي فهميدم شام خوردي .منم كه اشتها نداشتم قابلمه پلو رو همين جوري گذاشتم تو يخچال .راستي فسقلي اونقدر گيجم كرده بود كه يادم رفت چايي برات بيارم صبح كه قوري رو ديدم كلي حالم گرفت
Sunday, February 23, 2003
Saturday, February 22, 2003
راستي قبل از شروع رسمي تبليغات اين شعار رو به صورت تراكت هاي تبليغاتي بدون هيچ توضيحي تو شهر پخش كرده بودن اونموقع من فكر مي كردم كه اين تبليغ يه مجله پزشكي است
Friday, February 21, 2003
در اين صندوق فرضي 10 عضو داريم كه هركدام 50 هزار تومان درشروع به صندوق مي دهند و مبلغ پس انداز ماهانه شش هزار و پانصد تومان است كه همه اعضا مكلف به پرداخت آن مي با شند.در اين صندوق قرار است كه در يك دوره يك ساله به همه اعضا مبلغ 200 هزار تومان وام داده شود.در صورت تمايل مي توان مقادير پس انداز اوليه و پس انداز ماهانه را تغيير داد فقط بايد توجه داشته باشيد كه قبل از شروع كار با مقادير مورد نظرتون يك بار محاسبات را كامل انجام دهيد تا مطمئن شويد وسط كار كم نمي آريد
ماه اول 500 موجودي اوليه صندوق
100=2*100-500 پرداخت وام اول ودوم
100 باقيمانده صندوق
ماه دوم 100 موجودي صندوق
65=10*6.5 پس انداز
36=2*16 بازپرداخت وامها
201 جمع
1=200-201 پرداخت وام سوم
1 موجودي صندوق
ماه سوم 1 موجودي صندوق
65=10*6.5 پس انداز
48=3*16 بازپرداخت وامها
114 جمع
114 موجودي صندوق
ماه چهارم 114 موجودي صندوق
65=10*6.5 پس انداز
48=3*16 بازپرداخت وامها
227 جمع
27=200-227 پرداخت وام چهارم
27 موجودي صندوق
ماه پنجم 27 موجودي صندوق
65=10*6.5 پس انداز
64=4*16 بازپرداخت وامها
156 جمع
156 موجودي صندوق
ماه ششم 156 موجودي صندوق
65=10*6.5 پس انداز
64=4*16 بازپرداخت وامها
225 جمع
25=200-225 پرداخت وام پنجم
25 موجودي صندوق
ماه هفتم 25 موجودي صندوق
65=10*6.5 پس انداز
80=5*16 بازپرداخت وامها
170 جمع
170 موجودي صندوق
ماه هشتم 170 موجودي صندوق
65=10*6.5 پس انداز
80=5*16 بازپرداخت وامها
315 جمع
115=200-315 پرداخت وام ششم
115 موجودي صندوق
ماه نهم 115 موجودي صندوق
65=10*6.5 پس انداز
96=6*16 بازپرداخت وامها
276 جمع
76=200-276 پرداخت وام هفتم
76 موجودي صندوق
ماه دهم 76 موجودي صندوق
65=10*6.5 پس انداز
112=7*16 بازپرداخت وامها
253 جمع
53=200-253 پرداخت وام هشتم
53 موجودي صندوق
ماه ياز دهم 53 موجودي صندوق
65=10*6.5 پس انداز
128=8*16 بازپرداخت وامها
246 جمع
46=200-246 پرداخت وام نهم
46 موجودي صندوق
ماه دوازدهم 46 موجودي صندوق
65=10*6.5 پس انداز
112=7*16 بازپرداخت وامها
48=24*2 بازپرداخت وامهاي اول و دوم
271 جمع
71=200-271 پرداخت وام دهم
71 موجودي صندوق
Saturday, February 15, 2003
آمار 300هزار زن خياباني در تهران يك آمار غير واقعي است .
حالا كي به اين نتيجه رسيده يه جامعه شناس كه استاد دانشگاه هم هست
خوب تا اينجاش هيچ چيز عجيبي نيست .يه منبعي آماري در مورد زنان خياباني داده و يه استاد دانشگاهم گفته كه اين رقم اشتباهه و بيشتر از تعداد واقعي است ولي چيزي كه شاخ منو در آورد نحوه محاسبه جناب جامعه شناس بود ايشون عنوان كرده بودن كه اگه اين تعدادزن خياباني وجود داشته باشه و هر كدام حداقل با سه نفر به صورت غير مشروع ارتباط داشته باشند تعداد ميشه 1 ميليون نفر و اگه هر كدام از اين افراد پنج نفر در خانواده اشان باشه ميرسم به 5 ميليون فاسد در تهران كه با توجه به جمعيت تهران خيلي دور از ذهنه و چون 5 ميليون فاسد نداريم پس نميتوان گفت كه اين تعداد زن خياباني وجود دارد.
منكه هنوزم تفهميدم اون 5 نفري رو كه بابت تعداد افراد خانواده در محاسبه تعداد فاسد ين وارد كردن با چه ملاكي بوده . آخه مگه وقتي ميگن مثلا اينقدر دزد تو زندانه براي محاسبه تعداد دزد هاي جامعه ميان تعداد اونا رو در تعداد افراد خونوادشون ضرب مي كنن و مي گن اينقدر دزد داريم كه حالا ايشون اينجوري محاسبه كرده .مگه يه نفر كه خلاف مي كنه خونوادش هم در جريانند ويا اصلا مردم جامعه ما يا خونوادگي فرشتن يا خونوادگي فاسدن و يا شايدم به خاطر پيوند خانوادگي قوي بين ايراني ها وقتي يكي توي يه خونواده خلاف مي كنه بقيه اعضا خونوادشم باش خلاف مي كنند كه يه وقت روحيه اش خراب نشه و دچارافسردگي نشن
خلاصه منكه هر جور حساب كردم چيزي نفهميدم ولي خيلي دلم سوخت برا مملكتي كه اينقدر راحت در مورد رد و يا قبول مسائل اظهار نظر ميشه و يه نفر در اين سطح معلومات اينقدر راحت يه معضل اجتماعي رو تفسير مي كنه و يه روزنامه هم بااين همه خواننده مي اد واز ايشون نقل قول مي كنه
Friday, February 14, 2003
ماهم برداشتيم براي استفاده مجدد.تا بازش كرديم چشممون افتاد به دست خطاي مباركمون و نيتي كه كرده بوديم در مورد پر كردن دفتر با هر چي كه ميشه ولي خوب اين نيته فقط دو سه صفحه دوام داشت و بعد هم مثل همه قول وقراريي كه آدم تو احساساتي شدنش بخودش مي ده و بعد هم بسرعت فراموش مي كنه فراموش شده بود.
بگذريم از اينكه بعد از خوندن نوشته هام احساس كردم كه تو اين دو سال بزرگتر شدم و چقدر ديدم نسبت به بعضي مسائل عوض شده ولي خوب لابلاي نوشته ها يه متن كوچيك بود كه هنوزم تاريخ مصرفش نگذشته :
- يادته ده سال پيش مهمترين كاري كه كردي چي بود؟
: فكر كنم قبوليم تو دانشگاه بود.
- خوب پنج سال پيش چي؟
: والا چيزي بادم نمي آد.
- خوب پارسال چي
: فكركنم تولد فسقلي
- خوب شش ماه پيش چي ؟
: كار خاصي نكردم.
- دوماه پيش چي ؟
: هيچي
- خوب هفته پيش
: بازم هيچي
- ديروز چي
: ..........
خوب اين مصاحبه رو من اونموقع با خودم ترتيب داده بودم ولي فكر نكنم جواب سوالا چه الان چه سال ديگه و چه ده سال ديگه عوض بشه و اين يعني اوج روزمرگي
Saturday, February 08, 2003
Friday, February 07, 2003
فرداش گقتم چه خبر گفت دارم ديونه ميشم گفتم چرا ؟ گفت ديشب با هم حرف زديم اونم قبول كرده كه همه چي توافقي باشه با عمومم حرف زدم اونم ميگه اشكال نداره ولي داداشم ول نمي كنه ميگه اگه اين عقد كنه و بره (قراره برن خارج از كشور) بعد تو بيفتي سرت بشكنه نه دختر خونه اي نه شوهرت اينجاست كه اجازه عمل بده .يه كم فكر كردم گفتم والا نه من متخصصم نه برادر تو نه عموت هركي هرچي بگه رو حساب تجربيات خودشه برو يه وكيل پيدا كن بعدم با اين داداشت برو پيشش وضعيت خودت رو بگو تا اون بگه چي كار كني كه بعدا مشكلي برات پيش نياد اگه لازمه وكالت خاصي بگيري راهنماييت كنه و تصمصم درست بگيري.
اينم نتيجه
اگه تو عقد نامه شغل و بخصوص محل فعلي كار زن نوشته بشه همسر يه هيچ عنوان نمي تونه زنشو بعد از ازدواج مجبور كنه كه سر كار نره .البته دختر خانماي شاغل دقت كنن كه در محل شغلشون تو عقد نامه به هيچ عنوان نوشته نشه خانه داركه بعدا دچار درد سر بشن.
در حالت عادي حق مسكن با آقايونه مگر در عقد نامه اين حق به خانم داده شود يا توافقي شود.
هيچ مردي نمي تواند دستمزد همسرشو صاحب شود و در عين حال وظيفه تعيين معاش با آقايون مي باشد.
حق تحصيل به طور مشابه به زن ومرد داده شده و مرد نمي تواند مانع ادامه تحصيل همسرش شود
حق طلاق به طور قانوني در دست مرد است مگر آنكه در عقد نامه ذكر شود .در مورد دوست من وكيل پيشنهاد داده بود كه بنويسن لگر مرد تا يك سال براي بردن همسرش اقدام نكرد اين حق به زن داده خواهد شد
بهتر است در اين مورد كه مرد در خارج از ايران است مهريه ملكي باشد يا پدر داماد آن را بر عهده بگيرد
Tuesday, February 04, 2003
Monday, February 03, 2003
Sunday, February 02, 2003
فيلم ديگران يا "The Others" يه فيلم ترسناكه كه آدمو ميخ كوب مي كنه و تا آخر فيلم همه رو سر كار ميذاره.اگه قلبتون ضعيفه نبينيدبعد خونتون بيفته گردن من.راستي اين نيكول كيدمن يه كمي شكل ليلا حاتمي خودمونه شايدم منو ياد اون مياندازه.به نظر من در كل فيلم خوبيه و اگه آدم طاقت بياره واز ترس سكته نكنه آخر فيلم همه چي دستش مي آد و موضوع براش روشن مي شه
راستي اگه خيلي مي ترسيد اين فيلمو تنها نبينيد
Cast: Nicole Kidman, Fionnula Flanagan, Christopher Eccleston, Alakina Mann, James Bentley, Eric Sykes, Elaine Cassidy
Written and Directed by: Alejandro Amenábar
Running Time: 104 minutes
Date Released: 05/18/2001
Length: 103 minutes
Produced by: Elie Samaha, Mark Canton
Directed by: Luis Mandoki
Cast: Jennifer Lopez,
Knight, Jeremy Sisto, Monet Mazur
Distributor: Warner Bros. Pictures
Friday, January 31, 2003
شايد به ياد اولين ديدارشون افتاده بود ويا روزي كه با هم براي اولين بار در مورد زندگي آيندشون حرف مي زدن شايدم تولد اولين بچشون شايدم اولين دعوايي كه با هم كرده بودن يا براي اون لحظات شاد خونشون و شايدم براي اونموقع كه ازش متنفر شده بود و شايدم براي اونموقع كه رو تخت بيمارستان افتاده بود واونم بالا سرش اشك مي ريخت و شايدم آينده اي كه بايد بعد از اين خودش تنهايي برا دختر كوچولو هاش بسازه وبراي بخت خودش گريه مي كرد.
نفر دوم خواهرش بود
اونم گريه مي كرد .احتمالا ياد بچگيشونم مي افتاد صحنه هايي از گذشته كه همشون بچه بودن و دور سفره بابا مي نشستن و مثل همه خواهر برادر ها تو سر وكول همديگه ميزدن ياد خاطرات خوب بچه گي و شادي كودكانه كه يك لحظه اين حس رو نمي كرد كه كدوم يكي بايد اول به عزاي اون يكي بشينه ...
و شايدم آخرين باري كه اونو ديده بود و آخرين كلامش و يا آخرين نگاهش
نفر سوم مادرش بود
اون ديگه خيلي چيزا بود كه يادش بياد از لحظه اي كه اولين حركتشو توي شكمش حس كرده بود تا لحظه تولدش .لباسايي كه براش دوخته بود اونموقع كه خرابكاري هاشو از چشم پدر ش پنهان مي كرد اولين روزي كه از مدرسه برگشت ديپلم گرفتنش دانشگاه و سربازي رفتنش و كارو ازدواج دنيا اومدن نوش و خيلي چيزاي ديگه كه به يادش اشك بريزه
نفر سومم گريه مي كرد البته فكر كنم يكمي هم ياد همسر مرحوم خودش افتاده بود و گريه مي كرد
نفر چهارمم وقتي ياد پسر مرحوم جونش مي افتاد گريش شديد تر مي شد
.....
منم گريه مي كردم .دلم برا مادرش زنش خواهرش مي سوخت و گربه مي كردم . ولي بيشتر براي آدماي دور و برم گريه مي كردم كه نميدونم چه موقع اونا رو ازد ست مي دم و براي تمام لحظاتي كه مي تونه لبريز از عشق و شادي باشه و با كينه ودشمني بر باد مي ره اشك ريختم ...........
Sunday, January 26, 2003
1-روزي يك بار همسر محترمتونو وادار كنيد كه باهاتون بد اخلاقي كنه و شما بد اخلاقي اونو تحمل كنيد.
2-يك روز در ميون از همسرتون بخواين كه به خونه مادرش بريد.
3-درمهماني ها خانمها رو مجبور كنبد كه سر جاشون بشينن و خودتون تمام امور پذيرايي را بر عهده بگيريد شستن ظرفها در آخر شب فراموش نشود كه در صورت قراموشي نصف حقوقتون هم اعاده نخواهد شد.
4-از همسرتون بخواهين كه هر دو ساعت يك بار صداي بچه ها رو در بياره تا شما با تحمل رفتار اون به شرايط مساوي برسيد.
5-از همسرتون خواهش كنيد پس ار برگشتن از خريد خانه اخلاقشو غير قابل تحمل كنه و تا آخر شب غر بزنه
6- در صورت بيماري فرزندانتون شب تا صبح بالا سرش بشينيد و كل دوره بيماري اونو مرخصي بگيريد تا وجهه كاريتون حسابي زير سوال بره.
7-تمام حقوق در نظر گرفته شده براي خود را مانند حق طلاق و.... را به زور به همسرتون منتقل كنيدو اصلا به مخالفت همسرتون توجه نكنيد.
8-قبل از هر بار مهموني رفتن از همسرتون بخواين كه بهتون در مورد لباس ومدل موتون حسابي گير بده و حالتونو بگيره.
9-توي خونه يه روسري سرتون كنيد و اونقدر اونو سفت گره بزنيد كه احساس خفگي كنيد در ضمن مواظب باشيد كه موهاتونم پيدا نشه و در اين حالت سعي كنيد آشپزي كنيد.
10-از همسرتون خواهش كنيد كه هفته اي يك بار حسابي كتكتون بزنه تا حالتون جا بياد وكيفتون كوك بشه.
11-در يك اقدام دست جمعي تقاضا كنيد كه ديه و ارزش شهادتتون به نصف تقليل پيدا كنه. در اين صورت در مجامع بين المللي هم مظلوم تر ديده مي شيد.
12-از همسرتون تقاضا كنيد كه در صورت كم بودن نمره بچه ها دخل اونا رو بياره .البته اگر همسرتون قبول كنه كه علاوه بر كتك زدن فكشونم پياده كنه بهتره.
13-از همسرتون بخواهيد كه هر چند وقت يك بار شما رو تهديد به طلاق كنه و چار ستون بدنتونو بلرزونه
14-مصرانه از همسرتون خواهش كنيد كه در صورتيكه در محل كار دچار مشكلي شده دق ودليشو سر شما در بياره تا جيگرش خنگ بشه و شما هم در مقابل تمام رفتاراش سكوت كنيد
15-از همسرتون بخواهيد كه هر چند وقت يك بار بدون هيچ دليل خاصي بره تو لك و در حاليكه ميره توي اتاق و دررو پشت سرش مي بنده شما رو تو خماري بذاره
16-در صورتيكه همسرتون راضي كنيد كه هر روز با دوستاش بره خوش بگذرونه قدم مهمي در راستاي احقاق حقوقتون برداشته ايد
17-براي پيدا كردن ساير موارد لطفا از عقلتون استفاده كنيد.
........
در ضمن براي سرعت بخشيدن به اين روند لازم است مادران عزيز فداكاري نموده واز بدو تولد در گوش پسرهاي عزيزشون بخونن كه مادر" زنه ممكنه يه وقتم بد اخلاقي كنه تو برو خودت نيار يه وقت چيزي نگي به غرورش بر بخوره ها"
Saturday, January 25, 2003
اون روز گذشت و فرداي اون روز هم خانم خودمون نيومد همين دختر هم كه مورد غضب قرار گرفته بود نيومد مدرسه و دوباره هم خانم بد اخلاقه اومد سر كلاسمون. اونموقع من ويكي ديگه از بچه ها مبصر بوديم .زنگ تفريح كه شد ما نشستيم تو كلاس و با خيال خودمون مسائلو حلاجي كرديم وغيبت دوستمونو به خوردن سرش به ديوار ربط داديم بعد هم حسابي عصباني شديم و به عنوان مبصراي كلاس يه نامه شكايت نوشتيم برا ناظم مدرسه و جريانات روز قبل رو شرح داديم وپايين نامه هم نوشتيم نمايندگان كلاس و داديم دست خانم ناظم .
نمي دونيد چه قشقرقي به پا شد .زنگ كه خورد خانم ناظم با اون خانم بد اخلاقه كه از ناراحتي مثل لبو شده بود و مي لرزيد اومدن سر كلاس و كلي جيغ و ويغ كردن .
......
فرداي اون روز هم خانوم خودمون اومد هم اون دختره .مي دونيد وقتي ازش پرسيديم سرت خوب شد و جواب داد سرم مگه چي شده و ما گفتيم مگه به خاطر خوردن سرت به ديوار غيبت نكرده بودي و اون جواب داد نه سرما خورده بودم ما ها مثل كوفته وا رفته شده بوديم
حالا چرا اينا رو نوشتم به خاطر موضوعي بود كه جديدا اتفاق افتاده.به چند روزي بود كه نويسنده يكي از وبلاگ ها رو گرفته بودن تو اين چند روز خيلي ها عصباني بودن و در اين مورد مطلب مي نوشتن و مسئله رو به وبلاگش و مطالبش و هزار تا چيزديگه ربط مي دادن . راستش خود من هم كلي احساستي شده بودم و مسئله رو كاملا سياسي ميديدم. مي دونيد وقتي كه ايشون آزاد شدن واعلام كردن كه بازداشتشون به خاطر مشكل سربازي بوده من ياد سوم دبستان افتادم واتفاقي كه برامون افتاده بود
Wednesday, January 22, 2003
بعد هم سايت گلکو که انگار تعبير خواب من بود تو عالم واقعيت
HEAT فيلمی با بازی آلپاچينو و رابرت دنيرو البته نمي دونم اشکال از من بود يا از فيلم که فقط تونستم CD اولشو تحمل کنم.
آنا و پادشاه با بازی جودی فاستر خوشگل و جذاب در يک عاشقانه آرام .من که حسابي از ديدنش حال کردم.
ذهن زيبا با بازی همون هنرپيشه فيلم گلادياتور.راستش با وجود تلاش فراوان بازم اسمش يادم رفت. ولي يه فِلم فوق العاده است که حسابی آدمو مِذاره سر کار.
Sunday, January 12, 2003
اون يکی که بود انگار خِلي مهم بود و اون يکی که نبود انگار اصلا مهم نبود.برا همينم اوني که بود دستور ميداد واوني که نبود بايد اونا رو اجرا مي کرد اونی که بود می تونست تصمِم بگيره و اونِِی که نبود حق تصميم گيری نداشت اونی که بود مالک بود و اونی که نبود مملوک .حتی همه قانون ها رو در مورد اونايي که نبودن ,اونايی که بودن صادر مي کردند و اونايی که نبودن بايد اونا رو ميپذيرفتند .تا اينکه يه روز اونايي که نبودن و هيچوقت ديده نمي شدند خسته شدند و تصميم گرفتند که ول کننو وبرن . و بعد وقتی اونا رفتن اونايي که بودن انگار يه جورايي نيست شدند اخه خودشون نمی دونستن ولی وجودشون با بودن اونايي که نبودن معنی داشت و کم کم ديگه اثری از اونايي هم که اولش بودن باقي نموند.برا همِينه که حالا ديگه ميگن يکی بود يکی نبود غير از خدا هيچکس نبود
Saturday, January 11, 2003
بيرون نرو اي در بدر
......
....
اين آهنگ يادته .ميدونم كه هيچ وقت يادت نمي ره .ميدونم كه اگه بازم با هم اونو گوش بديم بازم ميشينيم با هم گريه مي كنيم .مي دونم تو هم نمي تونه يادت بره مثل بقيه چيزايي كه هردومون مي دونيم و يادمون نخواهد رفت
مثل زمان بچه گي مثل بازي هامون مثل لباسايي كه وقتي بچه بوديم مامان برا مون مثل هم مي دوخت و وقتي مي پوشيديمشون مثل دوقلو ها مي شديم مثل كمد قهوهاي لباسهامون كه بابا با تخت بچه گيمون درست كرده بود
و من هنوز شكل كنگره هاي بالاش و تزيينات روش يادمه .مثل تخت خواب هامون كه بابا ساخته بود.يادته اولش كرم وقهوه اي بود و بعدا سفيدش كرد و اون كمد گنده لباسي كه وقتي بابا ساختنشو تموم كرد چند تا از پسر اي فاميل اومدن تا تونستن از زير زمين بيارنش بالا و اون ميز و نيمكت سفيد كه همه بچه هاي فامل حسرتشو مي خوردن و باباي خوبمون ساخته بود.مي دونم اون روزي كه مامان مي خواست بره بيمارستان تا داداش كوچولومونو دنيا بياره و تو با بغض بش گفتي تو رو خدا پسر باشه هم يادته .و بعد بزرگ شدن تدريجي مون و بجاي از صبح تا شب خونه بازي و كتابفروشي بازي و هزار تا بازي كه اختراع مي كرديم ديگه وقت دردودلمون بود و محرم راز هم شدن.بعد هم كنكور و دانشگاه .كه تو هم بعد من اومدي اونجا. راستي يادته يه روز يكي از بچه ها به من گفته بود تو خودتي يا خواهرت و من هيچوقت نفهميدم با كدممون كار داشت........
بعد هم فراغت از تحصيل و كار .
و اين آهنگ .مي دونم تو هم هيچوقت يادت نميره كه وقتي مي رفتيم سر كار پشت چراغ خطر فردوسي هميشه اين آهنگو گوش مي داديم و هميشه تا تموم مي شد دوباره برش مي گردونديم عقب و دوباره اونو گوش مي كرديم ...
راستش من دوباره اون نوارو اوردم تو ماشين تا به ياد گذشته ها پشت چراغ خطر فردوسي اين آهنگ و گوش كنم و برا خودم به ياد همه خاطرات خوب گذشته يواشكي اشك بريزم درست مثل همين حالا كه مجبور شدم يه باره بدوم تو دستشويي كه كسي اشكامو نبينه ويه كم اون تو بمونم تادوباره بتونم بنويسم
Wednesday, January 08, 2003
Monday, January 06, 2003
روزت را درياب
اين روز از آن توست
24 ساعت كامل
به قدر كفايت فرصت هست تا روزي بزرگ شود
نگذار هم در پگاه فرو پژمرد
البته يه وقت فكر نكني من از حرفم برگشتم هنوزم سر حرفم هستم روزي 24 ساعتم وقت كم دارم
Saturday, January 04, 2003
Thursday, January 02, 2003
دوشنبه ماشين سا عت 16.45 اومد دنبالم که برسونتم فرودگاه ...
ساعت 18:30 هواپيما که بويينگ 737 بود از روی زمين بلند شد .من اول سر رديف نشسته بودم که بعد خانمي که باپسر 6-7 سالش جاشون کنار من بود خواهش کرد من دم پنجره بشينم و اونا جاي من بشينن .برا من فرقي نميکرد بعدا فهميدم پسرش تو هواپیما دچار حالت تهوع مي شه برا همين مي خواست سر رديف باشه که اگه يهو ..........
هواپيما بلند شد تازه چراغ بستن کمر بند خاموش شده بود که يه جنب و جوشی افتاد بين مهاماندارا هی می رفتن ته هواپيما هی می دويدن دم کابين خلبان هر آدم گيجي هم بود مي فهميد اوضاع مرتب نيست و يه چِيزي شده .تنها چيز غير عادی که می شد حس کرد گرفتن شديد گوش بود .بعد احساس کردم هواپيما دورزد وارتفاعشو کم کرد مردم هراسان شده بودن و از مهماندارا ميپرسيدن چي شده که خلبات اعلام کرد در عقب هواپيما درست بسته نشده وسيستم کنترل فشار از کار افتاده .
دقايق بر گشت به فرودگاه خيلی جالب بود حس ترسو مي شد تو هوا گرفت .ولی خوب راستش خيلی از مردن نترسيدم چون کاريم از دستم بر نمي اومد اگه هواپيما سقوط مي کرد ديگه هيچکس زنده نمي موند. ولي واقعا حيفم مي اومد که به اين مفتي بميرم.
ولی خوب آخرش هواپيما با سلام و صلوات تو فرودگاه مبدا رو زمين نشست و بعد از دو ساعت که تو هواپيما نگهمون داشتن گفتن با رو بنديلتونو جمع کنين و برين پايين. و من مجبور شدم بلیطمو عوض کنم و با پرواز بعدی برم راستي مي دونين مهماندار هواپيما چي گفت:"اين هواپيما قرار بود ده روز ديگه باز نشست بشه"
خوب همه اين هیجانات مال زندگي تو مملکتيه که جون آدميزاد ارزون ترين چيزاست
Saturday, December 28, 2002
Thursday, December 26, 2002
Monday, December 23, 2002
Saturday, December 21, 2002
اين همه كتاب نوشته شده برا شاد بودن و شاد زيستن ولي هيچكدوم نميتونه اثري طولاني داشته باشه البته بي اثر بي اثر هم نيست ولي اثرش نمي تونه ازدارويي كه براي تسكين درد به يه مريض مي دن بيشتر باشه اين دارو ها مي تونه موقتن دردو كم كنه ولي شفاي درد يه چيزه ديگست و مطمئنن درد بر مي گرده چون ريشش وجود داره.حالا ما هي بيام نصيحت كنيم هي خط بديم هي روش در بياريم براشاد بودن هيچ فايده اي نداره مگر اينكه بتونيم مثل كبك سرمونو بكنيم زير برف و كاري به كار هيچكس و هيچ چيز نداشته باشيم .شاد بودن يه پيشنياز داره و اونم يه جامعه شاده با مردم شاد.مردمي كه از حداقل امكانات زندگي بر خوردارن .تو اين جامعه قانون وجود داره از زن و مرد وبچه حمايت ميشه.تو اين جامعه وقتي بچه اي مورد آزار قرار ميگيره جايي هست كه ازش حمايت كنه .وقتي زني از دست كتكاي شوهرش جونش به لبش مي رسه يه خونه امن هست كه بره وپناه بگيره و قانوني هست كه ازش حمايت كنه.تو اين جامعه جوني كه درس خونده علاف كار نيست.پدر زحمتكشي نيست كه شرمنده زن وبچش باشه و مادري نيست كه به علت نداري جگر گوشش تو دستش پرپر بزنه واون كاري از دستش بر نياد كه براش بكنه.
برا همينه كه منو امثال من با اينكه شرايط زندگيشون بد نيست شاد نيستنو از زندگي راضي نيستن يه روز كه آدم كيفش كوكه و شاده كافي يه كم دوربرشو نگاه كنه وسايه فقرو رو تو چشماي بچه هايي كه به جاي نشستن پشت ميز ونيمكت مدرسه تو سرماي زمستون دارن تو آشغالا مي گردن ببينه .حسرتو تو نگاه آدما بخونه يا يه روزنامه بگيره و ورق بزنه اونوقت اين شادي با چنان سرعتي پر مي زنه كه فكر مي كني شايد اصلا از اول نبوده.حالا خودت قضاوت كن چه جوري ميشه اينجا شاد شد و شاد باقي موند.
Monday, December 16, 2002
من اگه يه روز مدير عامل يه شركت بشم مي دوني چي كار مي كنم بدون كم كردن حقوق پرسنل ساعت كارشونو نصف مي كنم يعني ظهر كه شد مي گم بريد خونه وخوش باشيد و اصلا فكر نمي كنم كه ضرر مي كنم چون علاوه بر صرفه جويي در هزينه آب و برق و تلفن مصرفي پرسنل روحيشونم بهتر مي شه و در كل راندمانشون بهتر از وضعيت اول مي شه
همه حيوانات برابرند ولي بعضي برابرترند.
بااينكه چند سال پيش اعلام كردند كه نويسنده اين كتاب يعني جناب جرج اورول جاسوس بوده ولي خوب نميشه از حق گذشت كه كتاباش در نوع خودشون جالبن
Thursday, December 12, 2002
Wednesday, December 11, 2002
ولي خوب اگه دوام بياري و كارتو به سر انجام برسوني اونوقت مي توني يه عالمه كيف كني و مثل الانه من كار بعدي رو كه مدتهاست منتظره تا بري سراغش دست بگيري
Tuesday, December 10, 2002
Monday, December 09, 2002
Saturday, December 07, 2002
Wednesday, December 04, 2002
دل اسیر آرزو های محاله
غبار پشت شیشه میگه رفتی
ولی هنوز دلم باور نداره
حالا راه تو دوره
دل من چه صبوره
کاشکی بودی و
می دیدی زندگیم چه سوتو و کوره....
......
ای بابا حالا یعنی تو ولات کفر یه کامپیوتر گیر نمیاد اقلا چار تاOffline Message برامون بذاری بفهمیم اوضاع احوالت چیه
از این اگر ها بازم خیلی سراغ دارم ولی حالشو ندارم بنویسم چون اگه فقط یکی از همین ها رو انجام بدم خودش خیلی کاره.
Friday, November 29, 2002
Monday, November 25, 2002
Saturday, November 23, 2002
زن رو به شوهر: اي بابا چرا ازراه نرسيده نشستي جلو تلويزيون
مرد:چطور مگه
زن:حالا زير آسمان شهر شروع مي شه عرق داري مي چايي
يه روز يه مردو زن دهاتي داشتن از مسيري مي رفتن.توي راهشون مي رسن به يه رودخونه خروشان كه براي عبور از آن چاره اي نبوده جز اينكه به آب بزنن.مرد دهاتي ميگه من مي ترسم زنه ميگه اشكال نداره من كولت مي كنم.خلاصه زن مرده رو كول مي كنه و به آب مي زنه وسط راه خسته مي شه وميگه:" من ديگه خسته شدم واي كه چقدر سنگيني ".مرده هم جواب مي ده آخه ماشالله من مردم .
Friday, November 22, 2002
Wednesday, November 20, 2002
Monday, November 18, 2002
كفشامو از تو جاكفشي در آوردم كه وقتي فسقلي رو بغل مي كنم ديگه نمي تونم در جاكفشي رو باز كنم.كليد ماشين رو گذاشتم تو جيبم كه مجبور نشم تو پاركينگ يه ساعت تو كيفمو بگردم اونم در حالي كه تو دستام يه بچه خوابه .كليد خونه رو هم گرفتم دستم كه بتونم وقتي مي آم بيرون راحتتر درو قفل كنم زنجير پشت درم برداشتم. آخه نمي دوني ديروز چه مكافاتي كشيدم تا بازش كردم خودت حساب كن يه بچه خواب تو بغلت باشه اونم باتشك وپتو يه ساك بچه با كيف خودتم ازت آويزون باشه تازه بخواي زنجيره پشت درو باز كني .برا همين ديروز مجبور شدم يه پامو بذارم روجاكفشي وفسقلي رو با تشكش و پتوش در حالي كه با يه دستم گرفتمش رو پام تكيه بدم تا يه دستم آزاد بشه و بتونم دروباز كنم آخرش با اين همه آكروبات بازي مجبورشدم تو آسانسور بشينمو تشكشو كه ديگه داشت مي افتاد درست كنم ...
خلاصه بعد از انجام دور انديشي هاي لازم وانداختن كيفموخودم و قمقه شير به دوشم رفتم برا برداشتن فسقلي .تازه كيسه لباساشم بود.پتو كوچيكشو كه خونه مامانم جا گذاشته بودم مجبور شدم با اون پتوي اصلي بزرگش ببرمش گذاشتمش رو تشك. راستش اول گفتم ديگه تشكشو نبرم ولي يادم اومد كه هوا خيلي سرده و صندلي ماشين هم يخ كرده ., وممكنه سرما بخوره و پتو رو دولا كردم كه اقلا يه كم جمو جور تر شه و انداختم روش كيسه لباساشوهم گذاشتم كنارش كه با هم بلندشون كنم .خلاصه برش كه داشتم ديدم اي واي كلاهش زير پاش بوده و برش نداشته بودم كلاهو گذاشتم تو جيب كتم و خلاصه از خونه اومديم بيرون يه كم لاي چشماشو باز كرد ولي دوباره تو آسانسور خوابيد منم سرمو كردم تو موهاي نازشو از بوي شامپو جانسونش كه با بوي عرق سرش قاطي شده بود لذت بردم و چند تا بوسش كردم كه رسيديم به پاركينگ. باز كردن در آسانسور هم در اين وضعيت قلق خودشوداره بايد پشتتو بكني به در و هلش بدي تا باز شه .شانس آوردم كه يادت رفته بود در عقب ماشينو قفل كني براي همين راحت تونستم بذارمش رو صندلي عقب و شير وكيف خودمو گذاشتم رو صندلي جلو بعد هم كلاهشو كه حسابي جيبمو قلمبه كرده بود كذاشتم تو ساكش و خودم سوار شدم.كتف راستم درد مي كرد و انگشتهاي دست چپم انگار كش اومده بودن.ضبط رو از زير صندلي در اوردم و سر جاش گذاشتم ماشينو روشن كردم وضبط رو كه نوار آريان توش بود روشن كردم ساعت تقريبا هفتو بيست وچند دقيقه بود كه از تو پاركينگ اومدم بيرون و رفتم كه روز كاريمو شروع كنم.
Sunday, November 17, 2002
خورشيد داره آفتاب داره مهتاب داره عشق داره نفرت داره عاشق ديونه داره كتابو مدرسه داره درس داره .حرف حساب و نا حساب زياد داره دكتر داره دوا داره دردومرضو و سلامتي , همه رقمي زياد داره
از سياست يا ديانت حتي خيانتم داره .اينجا مي شه دروغ بگي راست بگي خودت باشي بزرگ بشي كوچيك بشي هرچي مي خواي همون بشي .خاطره هاتو رو كني يا كه اونا رو چال كني يه آدم تازه بشي
اينجا ميشه زار بزني خنده كني يا شاد بشي .نظر بدي نظر بخواي سوال كني جواب بدي هيچكي كاري بات نداره..اينجا مي شه كلاغ بشي پر بزني , آهو بشي سر بزني , جارچي بشي جار بزني. به هر خونه سر بزني
قصه بگي شعر بگي گل بگي و گل بشنوي حتي ميشه هيچي نگي فقط بياي سر بزني.
همسايه ها تو بشناسي يا سر بزير بياي بري .....
بازم بگم؟
خسته شدم فقط بدون اينجا يه شهره كامله
"نيمه پنهان "و "شب يلدا".اوليش يه فيلم فوق العاده است كه خيلي حرف برا گفتن داره و دوميش به نظر من فقط از آهنگهاي جالبي استفاده كرده بود و سرتا سر فيلم شايد يه جمله حسابي گفته نشد.و با دستمايه قرار دادن عشق و گفتن جملات قلمبه سلمبه سعي مي كرد وقت مردمو پر كنه.آخه مگه دوست داشتن اينقدر كشكيه كه به اين راحتي بياد وبره
Wednesday, November 13, 2002
Saturday, November 09, 2002
Wednesday, November 06, 2002
حالا ازاون موقع خيلي وقت گذشته ولي خوب من هنوز عاشق گلاب نباتاي ماه رمضونم تازه گلاب نباتو ليواني هم مي خورم كه خيلي هم حال مي ده