Tuesday, April 06, 2010


ديروز فيلم En Education  رو از ويدئو کلوب گرفتم. فيلم قشنگي بود و کانديد سه تا جايزه اسکار که البته جايزه ها رو نگرفت. داستان فيلم در مورد يک دختر جوان 16 ساله به نام جني در دهه 60  انگليس بود. جني  براي رفتن به آکسفورد تلاش مي کرد و سخت درس مي خواند. در حالي که هنوز مدرسه رو تمام نکرده بود با مردي که دو برابر سن خودش بود آشنا شد و يواش يواش رابطه آنها قوي تر شد و کم کم روال زندگي عادي جني تغيير کرد.
فيلم دوست داشتني و آرامي بود که متاسفانه زير نويس نداشت و لهجه هم بريتيش غليظ بود که بايد حسابي گوش هامو تيز مي کردم تا يکمي بفهمم چي به چيه

Thursday, April 01, 2010

دیشب خواب جالبی دیدم. خواب دیدم اینجا رفتم مدرک تعمیر فرش گرفتمو رفتم تو کار رفوی فرش های قدیمی. از بس این مدت همش فکر می کنم که چی کار کنم، چی کار نکنم دیگه ضمیر ناخودآگاهم هم برایم برنامه ریزی می کند. حالا امروز می رم تو این سایت ها نگاه می کنم ببینم همچین چیزی هست یا نه


دیروز بزرگ مرد کوچک رو بردم آرایشگاه تا بلاخره از این موهای هاشولی دل بکنه و کوتاهشون کنه. آرایشگاه مال یک خانم ایرانی بود که شماره اش را از دوستان گرفته بودم. تا حالا اینجا دوبار بیشتر نرفته بودم آرایشگاه هردو هم ایرانی و هردو هم درون خانه. برای همین این بار هم وقتی به آدرسی که گرفته بودم می رفتم دنبال یک خانه می گشتم که دیدم آرایشگاه واقعا آرایشگاه است. کلی ذوق کردم. برای همین بعد پسرکم خودم هم موهامو کوتاه کردم و همین طور صفایی به ابروهام دادم. با اینکه بزرگترین مدیتیشن من اینه که آینه و موچینم رو بردارم و بشینیم سینه آقتاب و موریزه های زیر ابروهام رو یکی یکی بکنم ولی با این حال بعد از یکسال و خورده ای واقعا مستحق آرایشگاه شده بودند. قول دادم که تا دفعه بعد دیگه بهشون دست نزنم تا شاید بشه شکلشون رو عوض کرد البته اگر بتونم

Tuesday, March 30, 2010

يه کشف عميق کردم. اينکه آدم ها خودشون رو تکرار مي کنند. به عبارت ديگه آدم ها خيلي به سختي تغيير مي کنند. ممکنه شرايطشون عوض بشه ولي همون آدم قبلي مي مونن
اون موقع که عراق به ايران حمله کرد خيلي ها خونه و کاشونه رو رها کردند و با يه تا لباس تنشون آواره اين شهر و اون شهر شدن. توجنگ زده ها همه قشري پيدا مي شد. آدم هاي فقير و پولداري که الان با از دست دادن سرمايه زندگيشون شبيه هم شده بودند. همه روي خط صفر. ولي بعد از چند سال اونيکه قبلا پولدار بود دوباره پولدار شده بود و اونکه فقير بود دوباره فقير.  يعني با اينکه هردو در شرايط مساوي بودند دوباره بعد از يک مدت به خاطر الگو هاي ذهنيشون دوباره همون آدم هاي قبلي بودند.
الان که مهاجرت کردم هم دقيقا اين رو مي تونم تو آدم هاي دور و برم ببينم. خوشبختانه اينجا خيلي ها هستند که از قبل ميشناسمشون و مي بينم که آدم ها با اينکه اينجا در شرايط مساوي شروع کردند دارند دوباره خودشون رو تکرار مي کنند. اونجا آدمي رو مي شناختم که هميشه خدا از بس غر مي زد که مشکل مالي داره من فکر مي کردم آخي چقدر اينا فقيرند و بدبخت . اينجا که اومدم ديدم اي بابا اون آدم دوباره مثل همون موقع داره حرف مي زنه و با اينکه در آمدش مثل بقيه است هميشه گله داره که پول کم داره و اگر کسي ندونه فکر مي کنه چه قدر بدبخته
يا يکي ديگه رو ميشناختم که اونجا تو سن کم مدير بود و هميشه در حال کار کردن. بگذريم که چقدر حرف پشت سرش بود که فلاني بيسواده و اله و بله . اما اينجا که اومدم مي بينم واقعا اين آدم با بقيه فرق داره. با اينکه 14 ماه تمام بيکار بود اونقدر تو خونه خوند و مدرک ها ي مختلف گرفت که تونست کار خوب بگيره و الانم مي بينم که داره خودشو براي موقعيت هاي بالاتر که تو شرکت خودشون دارند آماده مي کنه آدمي که الان زبانش شايد از بقيه ضعيف تر باشه اما من دوسال ديگشو ميبينم که با اين همه پشتکارش اينجا مثل بلبل حرف مي زنه و دوباره يکي از بالاترين سمت هاي شرکتشو بدست آورده
و اين حقيقت ترسناک منو مي ترسونه خوشبختانه اين وسط هميشه استثنا هم پيدا ميشه ولي خوب تغيير دادن الگو هاي ذهني کار راحتي نيست و چيزي نيست که اگر آدم امروز تصميم بگيره فردا عملي بشه  نياز به اراده قوي داره و عزمي جزم براي تغيير کردن

Tuesday, March 16, 2010

بازم گم شدم. همیشه آدم گم نمیشه. باید شرایط خاصی باشه. نمیشه الکی یهو گم شد. الان شرایط من جوره جوره. گم شدم اساسی. این گم شدن با گم شدن های دیگه توفیر داره. هیشکی نمی فهمه تو گم شدی. فقط خودتی که می فهمی گم شدی. برای همین برای پیدا کردنت کسی دنبالت نمی گرده،کسی تو روزنامه آگهی نمی ده و کسی نبودت رو احساس نمی کنه برای دوروبری ها تو هستی مثل قبل. فقط خودتی که می فهمی گم شدی. تازه خودتم حتی نمی فهمی از کی گم شدی آخه این پروسه گم شدن اونقدر یه ذره یه ذره اتفاق می افته که چشم باز می کنی و می بینی ای دل غافل کار از کار گذشته و واقعا گم شدی و وقتی گم میشی تنها راه نجات اینه که خودت خودت رو پیدا کنی اونم اگر شانس بیاری و بفهمی گم شدی. چون خیلی از گم شده ها هیچ وقت نمی فهمند که گم شدن واگر نتونی خودت رو پیدا کنی اونوقت مجبور می شی تا آخر عمرت تو سرزمین گم شده ها زندگی کنی

Sunday, March 14, 2010

دلم يه عالمه عيد ميخواد

Tuesday, February 23, 2010

دیروز یکی از شبکه ها یک برنامه مستند در مورد تجارت مو گذاشته بود. داستان از یک معبد در هند شروع می شد. جاییکه هندوهابرای هدیه کردن موهاشون به خدا به معبد می رفتند. اونجا متخصصین این امر(یه چیزی تو مایه دلاکهای حموم) نشسته بودند و سر مرد و زن رو تیغ می انداختند. این وسط یه عالمه بچه و دختر بچه هم بود. این آدم های بدبخت هندی هم می اومدن و با چه شعفی کلشون رو تیغ می انداختن و به حساب خودشون موهاشون رو پیشکش خدا می کردند حالا این موها به چه درد خدا می خوره من که نفهمیدم. این وسط یه عالمه هم زن با موهای بلند که شاید 10 -12 سال بهش قیچی نخورده بود هم وجود داشت. خلاصه این ها از این طرف تیغ می انداختن از اون طرف یه بابایی می اومد این موها رو از معبد می خرید. تازه تو فیلم هم میگفت کسی نمی دونه چقدر پول جمع میشه و این پول ها کجا می ره. این بابایی که مو ها رو می خرید یه کارگاه فکسنی داشت با یه عالمه کارگر هندی که موها رو شونه میزدن و دسته بندی می کردن و مرتب می کردن و از این کارها. آقای هندی بعد این موها رو می فروخت به یه بابایی تو اروپا که برای خودش بروبیایی داشت. یک کارخونه مجهز با دستگاههای مدرن که موهارو رنگ می کردن و در آخر هم با قیمت های گزاف به سالن های زیبایی می فروختند. خلاصه اعتقادات آدمهای بدبخت هندی که به نون شبشون محتاج بودن ثروت آدمهای دیگر رو تامین می کرد.


فیلم برام واقعا آموزنده بود. وقتی تموم شد فکر کردم که پشت سر همه خرافات و اعتقاداتی که آدمها و از جمله آدمهای کشور خودم درگیرشون هستند منافعی وجود داره که تا زمانیکه آدمهایی منافعشون از این راه ها جبران میشه مردم عقب نگه داشته میشن.

خرافاتی که تازه رنگ تقدس هم بهشون می دن و این جوری جرات رو درمورد تردید و شک کردن بهشون رو می گیرن



Wednesday, February 17, 2010


مصاحبه اولم رو خیلی خوب انجام دادم. نه استرسی نه ترسی خیلی ریلکس. تازه اول مصاحبه موبایلم زنگ زد و من تا اومدم درش بیارم دار و ندارم ریخت رو زمین. خیلی خونسرد همشون رو جمع کردم و با خنده و شوخی از مسئله گذشتم. فکر کنم دلیلش این بود که اصلا مصاحبه رو جدیش نگرفته بودم . طرف های مصاحبم کیفور شده بودن و من به مدت یک ساعت در مورد همه کارهایی که کرده و نکرده بودم به انگلیسی سلیس سخنرانی کردم. از جلسه که اومدم بیرون 90 درصد مطمئن بودم که کارو گرفتم. کار مدیریت  پروژه بود. چهار روز در هفته با حقوق و مزایای خوب و نزدیک خونه . یعنی همه چی ایده آل. دو روز بعد زنگ زدن و برای مصاحبه دوم دعوتم کردن. مصاحبه دوم رو به کل گند زدم. از همون لحظه اول که مدیر بالاتررو دیدم فهمیدم خراب می کنم. نگاهش رو دوست نداشتم احساس می کردم داره ارزیابیم می کنه.  تموم اون چیزایی که دفعه قبل گفته بودم رو یادم رفت. تازه بدتر ازهمه وقتی اون نفری که دفعه پیش باهام مصاحبه کرده بود پرسید گفت رژلبت روگم نکردی با  گیجی نگاهش کردم تا اینکه رژ لبم رو که روی میز اون ور گذاشته بودن نشونم داد و گفت این مال تو نبود و من با کمال دستپاچگی گفتم نه. جالب این بود که سوال ها دقیقا همون سوال های دفعه قبل بود همون هایی که من عالی جواب داده بودم. ولی این دفعه انگار من یه آدم دیگه بودم یه آدم بیغ که از سر کوچه اومده این کارو بگیره.  نفری که قبلا باهام مصاحبه کرده بود سعی می کرد کمکم کنه ولی اوضاع من خراب تر از این حرف ها بود. استرس شدید و نگرانی اونم برای کاری که 90 درصدش ارتباطاته ضعف خیلی بزرگیه.  خلاصه  جواب منفی رو خیلی مودبانه دریافت کردم. راستی اینجا خبرای خوب رو با تلفن میدن خبرای بد رو با ایمیل.
با وجود اینکه هنوز به طور کامل از ضربه ای که خوردم  گیجم ولی احساس می کنم از آدمی که بودم یه قدم جلوتر اومدم. خودم رو بیشتر شناختم همین طور نقاط مثبت و منفیم رو. من دفعه اول خوب بودم برای اینکه آدم های اونجا برام یک سری آدم های معمولی بودن و هیچ حسابی هم رو این کار نمی کردم. دفعه دوم فکر میکردم این بابا که جلوم نشسته ریسمه که داره استنطاقم می کنه من آدم قبلی نبودم. ترس  وجودم رو گرفته بود و نمی ذاشت حرف بزنم. فهمیدم که بسیاری از اتفاق ها و مسائلی که برای آدم پیش میاد حاصل سطح فکرشه و زاویه ای که به مسئله نگاه می کنه و اینکه ذهن آدم چه قدرت بالایی داره و چطور می تونه آدم رو به اوج برسونه یا از اون بالا بکشدش پایین. هرچی بود الان راضیم. من به این  جمله اعتقاد دارم که هر دردی اگرآدم رو نکشه قویترش میکنه بنابراین الان احساس می کنم یکم قویتر از قبل شدم. می دونم که اتفاق هایی که برامون می افته همیشه بهترین اتفاقه حتی اگر ما همون موقع دوزاریمون نیفته چون خوب یا بعد یه عالمه درس داره که باید ازش یاد بگیریم. درس هایی که جزیی از زندگیه و بدون پاس کردن این درسها نمیشه به مرحله بعد بازی رفت


Tuesday, February 09, 2010

امروز من یه مصاحبه کاری داشتم. این مدت هیچ وقت جدی دنبال کار نگشتم. دلیلش رو خودم می دونم و می دونم آگاهانه این کار رو کردم. بگذریم. هفته پیش یعنی روز دو شنبه که پدر رفت سر کار و پسرک رفت مدرسه من موندم و خونه و اینترنت رفتم تو سایت کاریابی و دنبال کار های نیمه وقت گشتم. دو تا کار تو زمینه ای که من می گشتم پیدا شد. یکی تو مرکز شهر و دیگری نزدیک خونمون. منم رزومه رو برا دو تاشون فرستادم. پریشب اتفاقی موبایلم رو چک کردم دبدم دوتا پیغام صوتی دارم. من هبچوقت پیغام هامو چک نمی کردم. اصلا صندوق صوتیم رو هم تنظیم نکرده بودم. خلاصه برای اولین بار رفتم و صندوقم رو تنظیم کردم. دوتا پیغام مهم داشتم یکی از کلاس موسیقی پسرک و یکی از شرکتی که رزومه فرستاده بودم. خلاصه دیروز با شرکت تماس گرفتم وقرار مصاحبه رو برا امروز گذاشتیم.تو مصاحبه یک ساعت کامل حرف زدم و زبون ریختم اونم انگلیسی. این اولین مصاحبه واقعی من بود. قبلا فقط یه بار رفته بودم با یکی از آژانس های کاریابی مصاحبه کرده بودم.نمی دونم نتیجش چی میشه ولی از اونجا که گرفتن مصاحبه اونم از یه شرکت خودش خیلی باارزشه خیلی خوشحالم

Friday, February 05, 2010

فیلم عشق سالهای وبا رو دیروز دیدم. فیلم زبان اصلی بود و متاسفانه زیر نویس هم نداشت و من حتی اسم آدمهاشو هم درست نفهمیدم. ولی خوشبختانه زبانش ساده بود البته اون حس جادویی رو که وقتی کتابهای گابریل گارسیا مارکز و یا سایر نویسندگان آمریکای جنوبی موقع خوندن کتابهاشون به آدم منتقل می کردن رو نداشت حسی که معلق بود و نمی دونست در صفحه بعد چه خبره. مطمئنم کتابش خیلی فوق العاده است که من متاسفانه نخوندمش. تو اینترنت هم نتونستم چیزی ازش پیدا کنم. اینجا کتاب انگلیسیش رو تو کنابخونه پیدا کردم. ولی نمی دونم خوندنش ساده باشه یا نه. جاویر باردن که همون پدر لورنزو فیلم ارواح گویا بود اینجا هم بود. یکی از بزرگترین ضعف های فیلم استفاده از یک زن جوان برای بازی در یک دوره پنجاه ساله بود. حالا این گریم اینقدر خنده دار بود که دیگه آخرای فیلم چندش آور می شد. چون گردن و دست ها همیشه سن و سال آدم رو لو می دن حالا مهم نیست چقدر آرد رو موها بریزن و یا چقدر خمیر تو صورت

Monday, February 01, 2010


امروز روز دوم مدرسه بود. دیروز مدرسه ها باز شد و فسقلی عزیزم که حالا بزرگ مرد کوچک خانه ما شده است به مدرسه رفت. بعد هم من رسما به عنوان یک زن خانه دار شروع به کار کردم. دوستم چند وقت پیش یه موسسه ای رو پیدا کرده بود که مال افراد مسن بود و یه عالمه کلاس های مختلف داره و با هزینه پایین سالانه میشه تو همه کلاس ها شرکت کردالبته اگر جا داشته باشه. خلاصه دیروز باهاش رفتم ببینم چه جوریه. خیلی با حال بود. عین یه ایستگاه مونده به آخرت ولی خوب رو که نیست من تو 5 تا کلاس ثبت نام کردم. کلاس زبان. کلاس نمد مالی( نمی دونم قراره چی کار کنیم) کلاس نخ و سوزن که بازم نمی دونم چیه شاید کوک زدن و پس دوزی باشه شایدم گل دوزی. کلاس تای چی و کلاس بحث در مورد اخبار. حالا قراره امروز برامون نامه بیاد ببینیم چند تا از کلاس ها جا داشته.  بدوستم گفتم خیلی کار خوبی کردیم حسنش اینه که الان اون دنیا کلی آشنا پیدا می کنیم  و دیگه از تنهایی در می آیم.  حالا کلاس ها که شروع بشه بهتر می تونم راجع بهشون قضاوت کنم. این از این. دیگه یه کلاس درست و حسابی تو تیف ثبت نام کردم  برای گرفتن مدرک آموزش و ارزیابی آموزشی. کلاس هفته ای یک بعد از ظهره و شش ماه طول می کشه ولی فکر میکنم برای در گیر بودن با جامعه و همین طور عملی کردن نقشه هام مفید باشه.

فیلم آواتار رو هم رفتیم دیدیم . خوب بود از نظر تکنیک و فیلم سازی و موضوع واقعا جالب بود. ولی خوب هنوز خیلی جا داشت تا یک فیلم کامل بشه. وقتی از سینما اومدیم بیرون دقیقا احساسم مثل وقتی بود که می رم یه رستوران  خارجی تازه از نوع هرچی می تونی بخور و یه عالمه غذا بخورم و بعد که میام بیرون هنوز احساس کنم ته دلم خالیه.

 اینجا سینما نسبتا گرونه و فیلم ها هم تا زمانی که رو پرده باشه برای کرایه و یا فروش تو بازار نمی آد. ولی خوب اون روز تو اینترنت دیدم که یک دی وی دی ناقابل احتمالا با زیر نویس از فیلم آوتار به قیمت 4500 تومان تو مملکت گل و بلبلمون می آد در خونه بابا مفته به خدا.  اگه این جیمز کامرون فلک زده بفهمه تو ذوقش می خوره. حالا مملکت ما اگر تو هزار و یک چیز عقب باشه خداییش توصنعت دزدی  نرم افزار و فیلم  پیشرفت خوبی داره و کلی ازبقیه جاها جلوتره.

الان دارم بعد از مدت ها وب گردی می کنم. اونم با کامپیوتر خودم که هم فارسی داره هم مثل نوت بوک همسر جان  یهو وسط تایپ نمی بینی که داری  پریدی یه جای دیگه و داری هرچی تایپ می کنی رو به هم می زنی تازه  یه کنسرت گروه همای هم دارم گوش می کنم  آخر عشق و حال. 
بعضی شعراش واقعا قشنگه مثل این یکی:
اين چه جهاني است؟! اين چه بهشتي است؟
اين چه جهاني است كه نوشيدن مي نا رواست!؟
اين چه بهشتي است در آن خوردن گندم خطاست!؟
آي رفيق اين ره انصاف نيست، اين جفاست
راست بگو راست بگو راست فردوس برينت كجاست!؟
راستي آنجا هم هر كس و ناكس خداست؟!
راست بگو راست بگو راست فردوس برينت كجاست!؟
راست بگو راست بگو راست فردوس برينت كجاست!؟ 
بر همه گويند كه هشيار باش، بر در فردوس نشيند كسي، تا كه به درگاه قيامت رسي
از تو بپرسد كه در راه عشق، پيرو زرتشت بدي يا مسيح،
دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو راست بگو راست آنجا نيز، باز همين ماجراست؟!
راست بگو راست بگوراست فردوس برينت كجاست!؟
اينهمه تكرار مكن مي هماي، كفر مگو شكوه مكن بر خدا
پاي از اين در كه نهادي برون، در قل و زنجير برندت بهشت
بهشت همان ناكجاست، بهشت همان ناكجاست، واي به حالت هماي
واي به حالت، اين سر سنگين تو از تن جداست
نه نه نه نه، توبه كنم باز، حق باشماست

Tuesday, January 19, 2010

سال گذشته این موقع ها بود که تونستیم خونه بگیریم. خونه رو که گرفتیم فکر کردیم خوب قسمت سختش تموم شده و بزودی همه چی می افته رو غلتک اونموقع فکر نمی کردیم که این قدر طول بکشه. شایدم ما باید این مراحل رو می گذروندیم تا خیلی چیزها رو یاد بگیریم ولی الان خیلی خوشحالم اول برای تو که واقعا در این مدت زحمت کشیدی و من می دونم چه فشاری رو تحمل کردی و بعد برای خودم که دیگه می تونم یه نفس راحت بکشم.

Monday, January 11, 2010

فیلم ارواح گویا رو دیدم. بر عکس تصوراتم فیلم خیلی قوی نبود. روند اتفاقات خیلی سریع بود و شخصیت های داستان اصلا پرداخته نمی شدند. فیلم بر اساس نقاشی های فرانسیس گویا، نقاش فرانسوی ساخته شده بود. من قبلا در زمان دادگاهای چند وقت پیش صحنه اعتراف پدر لورنزو رو دیده بودم که واقعا زیبا بود. اما تنها چیزی که خیلی خوب با دیدن فیلم احساس می شد از این فیلم گرفت سبعیت انسان هاست که چه ساده بر اساس اعتقادات خود دیگران را قضاوت می کنند. داستان فیلم بر اساس یکی از مدل های نقاشی گویا شکل می گرد که دادگاه مقدس حکم تکفیرش را بر اساس اعترافاتی که با شکنجه گرفته است صادر می کند. سکانس اعتراف گیری پدر این دختر از پدر لورنزو را می توانید اینجا ببینید





*******************************

دیروز اینجا هوا ۴۳ درجه بود و ما درسته آب پز شدیم. پارسال تقریبا همین موقع ها بود مه هوا شد ۴۷ درجه و اون آتش سوزی عظیم رخ داد. و کلی قطار از ریل خارج شد. امسال برای پیشگیری از قبل خیلی اخطار دادن و دیروز هم همش داشتن ریل های قطار رو آب می دادن. امروز هم خیلی گرمه اما بهتر از دیروزه. قراره امروز بارون بیاد برای همین سر و کله ابرها داره پیدا میشه و هوا حسابی دم داره. خوبی اینجا اینه که تنوع هواش زیاده یعنی با اینکه تابستونه هوا یکنواخت گرم نیست و مرتب گرم و سرد میّ شه

*******************************

دو روزه که یه قدم شمار خریدم برای شمردن تعداد قدم هایی که هرروز می رم. یه وسیله کوچیک که یه عالمه انگیزه راه رفتن میده. می گن یه نفر باید در طول روز ١٠٠٠٠ قدم راه بره تا سالم بمونه و به اندازه کافی تحرک داشته باشه. من اسن دو روزه از سقف رد کردم. الانم بهتره تا بارون شروع نشده برم پیاده روی

*******************************

اعتراف می کنم که در دوران زندگیم هیچوقت اینقدر بیکار و بیعارنبودم. فکر می کنم بزودی باید یه فکر اساسی برای خودم بکنم

Friday, January 08, 2010

من تا حالا نمی دونستم پای راستم اینقدر خنگه . این تست آی کیو مال پای راسته. اگر می خواید آی کیو ی پاتون رو اندازه بگیرید کافیه که رویه یه صندلی بشینید. بعد پای راستتون رو در جهت عقربه های ساعت بچرخونید. بعد با دست راستتون تو هوا عدد شش رو بنویسید. اونوقت می تونید بببیند که با چه آی کیویی می خواید برید سیزه بدر. البته من پای چپم رو هم تست کردم. اوضاع اونم همین قدر خراب بود
این روزها کلی فیلم دیدم که چند تاش واقعا بهم چسبید. اولیش فیلم  یوجیمبو   بود . یه فیلم قدیمی از آکیرو کوروساوا و با بازی توشیرو میفونه. ازون فیلمها که وقتی بچه بودیم جمعه عصرها میدیدیم. سامورایی و بزن بزن. فیلم ارزشمند و قشنگی بود. بعدیش فیلم Dont move بود. به فیلم عاشقانه که مرد زن دار عاشق یه دختر بدبخت میشه. کارگزدان فیلم نقش اول مرد رو بازی می کرد و هنر پیشه نقش اول زن پنه لوپه کروز بود که واقعا معرکه بازی می کرد. فیلم یه عالمه جایزه گرفته بود و ارزش دیدن رو داره. فیلم بعدی شب در موزه دو بود که برای گیشه ساخته شده. فیلم دیگه Last chance Harvey بود فیلم 2008 ساخته شده و داستین هافمن و اما تامپسون توش بازی می کنند. یه فیلم ساده و پاستوریزه خانوادگی که با بچه 6 ساله هم میشه دیدش. هیچ چیز خاصی نداشت نه داستان نه بازی فوق العاده . بیچاره داستین هافمن با اون قد کوتاهش با اما تامپسون غول پیکر هم بازی شده بود. فیلم صددرصد هالیودی و خوش ساخت. یه فیلم معرکه فرانسوی هم دیدم به اسم Hidden اسم هنر پیشه اول مرد رو نمی دونم ولی به قیافه میشناسمش. و هنر پیشه نقش اول زن که بینوشه بود. همسرجان می گقت یه باز با کیارستمی اومده بود ایران ولی من خبر نداشتم. فیلم فوق العاده بود ازون فیلم ها که بعد از دوسه روز هنوز مخ آدم توش گیر کرده. بازم به سینمای فرانسه ایمان اوردم. خداییش که تا حالا ازش نا امید نشدم.


چند روز پیشم تو کتابخانه اینجا فیلم باران رو دیدم. دیشب با دوستان گذاشتیم و دیدیم قبلا فیلم رو تو سینما دیده بودم. فیلم قشنگی بود ولی خوب فقر از سر روی فیلم می بارید و من دوباره دلتنگ بدبختی مردمم شدم. فیلم ارواح گویا رو هم گرفتم که باید ببینم. فکر می کنم فیلم خوبی باشه. بعد که دیدم بهتر می تونم راجع بهش قضاوت کنم

کتاب "بخت طوبی" رو هم تو کتابهای بخش فارسی کتابخونه پیدا کردم و دارم تند تند می خونمش. اینجا کتابهای فارسی خیلی کمی تو کتابخونه پیدا میشه ولی همینش هم برام غنیمته. کتاب عرور و تعصب رو دارم به انگلیسی می خونم. خیلی کند پیش می رم ولی خوب ارزش خوندن رو داره چون تازه دارم ارزش کتاب رو کشف می کنم. یه عالمه دیگه کتاب هم گرفتم که نمی دونم کی بخونمشون. اگر یه روز سرعت کتاب خوندنم به انگلیسی به سرعت فارسی خوندنم برسه دیگه اینقدر حسرت این همه کتاب نخونده رو نمی کشم

Monday, January 04, 2010


این مطلب رو امروز از طریق ایمیل دریافت کردم خیلی بامزه بود. اینجا می زارمش. اگر خندید نویسندش رودعا کنید
روزي يه مرده نشسته بود و داشت روزنامه اش رومي خوند كه زنش يهو ماهي تابه رو مي كوبه سرش. مرده ميگه: برا چي اين كارو كردي؟ زنش جواب ميده به خاطر اين زدمت كه تو جيب شلوارت يه تيكه كاغذ پيدا كردم كه توش اسم جنى (يه دختر) نوشته شده بود ... مرده ميگه وقتي هفته پيش براي تماشاي مسابقه اسب دواني رفته بودم اسبي كه روش شرط بندي كردم اسمش جني بود.
زنش معذرت خواهي می کنه و میره به کاراي خونه برسه.سه روز بعدش مرد داشت تلويزين تماشا مي كرد كه زنش اين بار با يه قابلمه ي بزرگتر كوبيد رو سر مرده که تقريبا بيهوش شد.وقتي به خودش اومد پرسيد اين بار برا چي منو زدي زنش جواب داد آخه اسبت زنگ زده بود.


یادته وقتی تازه با وبلاگ آشنا شدی. سال ٨١ بود. تا دم صبح می نشستی و وبلاگ می خوندی. البته قبلشم همین بود همیشه کامپیوتر برات جاذبه ای داشت که نگو. از همون سال اول ازدواج یادمه که تا دم صبح معمولا پای کامپیوتر بودی . اول چت بود بعد وبلاگ اومد بعد هزار ویک و سایت دیگه. بعد اون کاری که باید شب تا صبح می نشستی پای کامپیوتر و اون خطهای کج و معوج رو نگاه می کردی و به قول خودت بازار رو می پاییدی. بعد اومدیم اینجا روزها دنبال کار می گشتی شبها اخبار می خوندی. دیگه تعجب نمی کنم که ساعت ٤ صبح از خواب بپرم و ببینم تو هنوز پای این جعبه چادو نشستی و داری برا خودت این ور و اون ور می چرخی یا چت می کنی. خیلی سعی می کنم هیچی نگم ولی اعتراف می کنم که هنوز بعد ده سال بازهم ازت می رنجم. حالا می خوای اسمش رو حسادت بزار یا تنگ نظری یا هرچیزه دیگه که دوست داری
بعد مدت ها یه دستی به سر روی اینجا کشیدم. حالا که دیگه نمی خوام کار کنم و یکم مثل زنای خونه دار بشم فکر کنم بیشتر اینجا بیام. برا همین دکوراسیون رو دارم عوض می کنم
خیلی وقتها چیزایی هست که دلم می خواد راجع بهشون بنویسم. ولی حیف نمی تونم یعنی خودم رو سانسور می کنم. حس نوشتن تمام وجودم رو می گیره ولی حیف که خفش می کنم. به جاش با خودم حرف می زنم. حرف می زنم حرف می زنم حرف می زنم تا یکمی آروم بشم.

Thursday, December 31, 2009

سال ۲۰۱۰ دیشب شروع شد. اینجا بارون شدیدی می اومد. دعاشو به جون فسقلی کردیم که رای ما رو برای رفتن و دیدن مراسم زد. تو خونه سال رو تحویل کردیم. هرچی منتظر موندیم بیان پیام بدن کسی نیومد. خلاصه ما هم رفتیم خوابیدیم
من دیروز برای خودم یه لیست بلند و بالا از کارهایی که باید بکنم تهیه کردم البته با یه متد جدید. اگر جواب داد شاید به اسم خودم ثبتش کردم. شایدم برم از این کتابهای موفقیت بنویسم و حسابی موفق شم
به سال ۲۰۱۰ خیلی امیدوارم. برای مردم عزیزم دعا می کنم که هر چه زودتر از این شرایط خلاص شن و بتونن روزی طعم ساده زندگی رو که برای خیلی از مردم دنیا یه چیز عادی شده و برای مردم سرزمین من میوه ممنوعه بچشن. دلم می خواد ایرانی به انچه که لیاقتش رو داره برسه و دوباره ایران من مهد تمدن دنیا بشه. ناخود آگاه یاد این سرود انقلابی افتادم که یه زمانی مرتب از رادیو پخش می شد. اصل شعر مال فرخی یزدیه. من که عاشق قسمت نبرد خدای آزادی بودم با ناخدای استبداد. خدایانی که در دنیای کودکی من روی عرشه یک کشتی طوفانزده در حال نبرد بودند. نبردی که هنوز ادامه داره و انگارتمام بشو نیست

آن زمان که بنهادم، سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم، از براي آزادی

تا مگر به دست آرم، دامن وصالش را
مي دوم به پاي سر، در قفای آزادی

در محيط طوفان زای، ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد، با خدای آزادی

دامن محبت را، گر کنی ز خون رنگين
می توان ترا گفتن، پيشوای آزادی

"فرخی" ز جان و دل، می کند در اين محفل
دل نثار استقلال، جان فدای آزادی
فیلم (همسر من هنرپیشه است) محصول سال ۲۰۰۱ کشور فرانسه است. ژانر فیلم کمدی البته از نوع کمدی فرانسوی و داستانی ساده و زیبا دارد. نویسنده و کارگردان فیلم درواقع همون هنرپیشه نقش اول مرد است که به همراه همسر واقعی خودش داستان فیلم را بازی می کنند. داستان فیلم زندگی زن و شوهر جوانی را نمایش می دهد که عاشق هم بوده و شغل زن هنرپیشگی است. زندگی به خوبی جریان دارد تا روزیکه مردی به شوهر هنر پیشه بر خورد می کند که تخم شک و تردید را در دل او می کارد....
من سینمای فرانسه رو خیلی دوست دارم. سبک حاصی داره که منحصر به خودشه و جالبترین نکته اینه که هنرپیشه های فرانسوی اصلا ملاکهای هنر پیشه های هالیودی رو ندارند و خیلی هاشون اصلا خوشگل و خوش تیپ و خوش هیکل نیستند. شاید برا همینه که احساس می کنم فیلم ها واقعی تره وبه زندگی واقعی نزدیک تر

Saturday, December 26, 2009

اینجا تابستونه. نه اینکه یکسره گرم باشه ها. یه روز میشه سی و نه درجه و آدم کباب می شه فرداش از کله سحر تا نصفه شب بارون می آد و هوا میشه ‍سرد سرد. خلاصه از شدت تنوع اصلا حوصله آدم سر نمی ره. ‍‍پارسال اینموقع ما تو هواپیما بودیم و هنوز نمی دونستیم چی کار کردیم. یکی از دوستان که تازه با هم آشنا شدیم می گفت قبلا وقتی می گفتن فلانی رفت می گفتم خوب رفت دیگه. یک چیزی می شنیدم حالا تازه می فهمم رفتن یعنی چی
ولی خوب با همه سختی هایی که داشت من راضیم. خیلی سخته که یه دفعه همه چیزایی که ساختی رو رها کنی و بیای ولی ارزشش رو داره. چون می تونی خیلی چیزا رو یاد بگیری و درک کنی که قبلا درکی نداشتی. می فهمی که دنیا خیلی بزرگتر از اونه که فکر می کردی. می بینی که می تونی با یه آدم که نه هیچ زمینه مشترکی باش داری نه حرف همو درست می فهمین اینقدر دوست بشین که وقت جدایی اشک بیاد تو چشمات. می بینی که آدمها خوبن. می فهمی که انسانیت نه به پوسته نه به دینه نه به کشور. فرق نمی کنه که یه آدمی خدایی نداشته باشه و یا اون یکی برای هرروز هفتش یه خدا داشته باشه. یکی گوشت بخوره یکی نخوره یکی برای کریسمس از یک ماهه پیش خونشو تزیین کنه ودر خونش رو به روی همه باز کنه که بیان و اون چیزی رو که به مدت ده پانزده سال جمع کرده رو با تمام صفای وجودش بهت نشون بده می فهمی که انسانیت گوهر بزرگیه که متاسفانه به خاطرمنافع دولت ها تو سایه دین، مذهب ، رنگ و نژاد و زبان گم شده و میفهمی که آدما زبان مشترکی دارن که فارغ از تمام تفاوت ها می تونن با اون با هم دیگه صحبت کنند

Friday, December 04, 2009

چندروز دیگه یک سال میشه که هواپیمای ما رو زمین نشست و ما رو بسرزمینی آورد که روزگاری برای ما سرزمین کیت و لوسمیل بود و جاییکه دکتر ارنست تمام زندگشیو بار کشتی کرد و با خانوادش به این سمت اومد
سرزمین قشنگ کوالاها و مردمی که هرکدوم از یک نقطه این زمین پهناور اومدن و همشون یه جورایی اینجا غریبن و این حس غریب غربت با همه تلخیش دل آدمای اینجا رو به هم نزدیک کرده همین حس می تونه به ادم جرات بده که تو صورت یک غریبه نگاه کنه و بهش لبخند بزنه و بعد بجاش یک لبخند تحویل بگیره
این یک سال، سال عجیب و غریبی بود و من به اندازه تمام زندگیم یاد گرفتم وحتی خودم رو بهتر شناختم. فهمیدم چقدرپدر و مادرم رو دوست داشتم و دارم و چقدر همه عزیزانم برایم عزیز هستم. نعمت بزرگی که وقتی آدم توش غرقه شاید نفهمه ولی روزایی بوده که دلم برای یه لحظه در کنارشون بودن تنگ شده.
وقتی به پشت سرم نگاه می کنم می بینم که روزای سختی رو گذروندم ولی در اوج سختی هاش بازم از کاری که کردیم راضی بودم.

ا

Monday, October 26, 2009

من از سگ می ترسم. اصلا از هر جونوری که راه بره می ترسم. گربه حسابش جداست نه اینکه بهش دست بزنم یا نازش کنم نه بابا این خبرا نیست من فقط چون می دونم گربه ها ترسواند و تا یه پیششون کنیم در میرن ازشون نمی ترسم. و اینجا از شانس من هرکی رو میبینی یه سگ دنبال خودش راه انداخته بعضی هاشون انصافا خوشگلن و تودل بروالبته از راه دور ولی بعضی هاشون سگ نیستن که گوسفندن از بس که گنده و پشمالواند.
از اونجا هم که پونه همیشه دم خونه ماربیچاره سبز میشه منم هرجا باشم این سگا انگار می فهمن من چقدر می ترسم می خوان بیان طرفم سلام علیک کنن.
اون خونه که بودیم یه پارک بزرگ نزدیک خونمون بود که بعضی وقتا می رفتیم اونجا. ولی از بس مردم اونجا سگاشون رو می آوردن که بازی کنند من دیگه قیدشو زدم و عطاشو به لقاش بخشیدم. یه بار که رفته بودیم پارک رو نیمکت نشسته بودیم که دیدم یکی با سگش داره می آد. من پاهامو بردم بالا و کاملا رونیمکت نشستم که سگی نشم ولی خوب سگه باز فهمید من اونجام و اومد طرفم. من جیغ کشیدم و سگه یه متر پرید بالا و در رفت. بنده خدا تو عمرش همچین پدیده ای ندیده بود. بعد یه آقای مسنی اومد با سگ بی ریختش این سگه باز پارک به این گندگی رو ول کرد اومد طرف نیمکت، من دوباره پاهاموبردم بالا افاقه نکرد. رفتم کلا رو نیمکت وایستادم همسر جان هرچی تلاش کرد این سگه رو دک کنه نشد. منم اون بالا مثل بدبختا ایستاده بودم و دور خودم می چرخیدم. سگه هم دوره نیمکت می چرخید. صاحبش هم واستاده بود می گفت" دونت بی اسکیری "(نترس) خلاصه آخرش همسرجان گفت این خانم من آلرژی داره تا صاحاب سگ کوتاه اومد و رفت. و گرنه تا من اون سگ بیریختش رو ناز نمی کردم بعید بود ول کن باشه.
بارها با خودم حرف زدم منطقی فکر کردم که بابا این سگا نمی تونن تورو بخورن. اصلا فکر کن پشه یا مگس میاد دور و برت می چرخه و می ره تا اینکه یه روز که رفته بودیم دم دریا و اونجا هم از حضور سگ های عزیز خالی نیست، یک سگ کوچولو دوان دوان اومد طرف ما. من سر جام ایستادم بلند بلند می گفتم من نمی ترسم من نمی ترسم من نمی ترسم تا اینکه سگه اومد تا بیست سانتی پامو و رفت. شانسم گفت سگ با فرهنگی بود. چون بعد صاحبش اومد گفت این سگه خیلی پیره واصلا کره ، یعنی اگر جیغم می کشیدم فایده نداشت.
دومین برخورد سگیم پریروز بود. این همسایه ما یه زن و شوهر مسن و خیلی مهربونن که باز از شانس من یه سگ مو فرفری سفید و کوچولو دارند. از اونجا که اینجا سیستم نامه نویسی خیلی رواج داره و برای همه چی نامه می فرستن دم خونه آدم،من یک عالمه نامه از مستاجر قبلی جمع کرده بودم که بنگاه به هم گفت بدم دست این همسایه. خلاصه ما هم هرروز از ترس سگشون پشت گوش انداختیم تا اینکه یه عالمه نامه جمع شد. نامه ها رو دادیم دست همسر جان که بیا تو این لطف رو بکن چون من اگر برم دم خونشون اینا حتما با سگشون میان دم در و من میترسم. همسرجان هم رفت تا دم در و برگشت و گفت بزار تو ماشین من یه روزکه دیدمشون بهشون می دم و این یعنی کلید خوردن یه پروژه شش ماهه. خلاصه به خودم گفتم پاشو کار کار خودته . نامه ها رو برداشتم و رفتم در خونه همسایه. زنگ زدم ومطابق پیش بینی، خانوادگی یعنی آقا، خانم و خانم سگه با هم اومدن دم در. سگه هم صاف اومد طرف من برای عرض ادب و سلام و احوال پرسی . من خیلی خودم رو نگه داشتم ولی یکم عقب رفتم که خانمه فهمید و گفت از سگ می ترسی نه، گفتم یک کمی . سگش رو صدا کرد و از اونجا که سگ با شخصیتی بود مثل بچه آدم رفت یک گوشه ایستاد و من دومین برخورد سگیم رو انجام دادم که برای من چیزی کمتر از پیروزی متفقین در جنگ جهانی دوم نبود. فکر می کنم اگر همین جور پیشرفت کنم تا ده سال دیگه بتونم یه توله سگ کوچولو رو ناز کنم

Monday, October 19, 2009

چقدر حال می ده که یه دفعه و خیلی تصادفی آهنگی رو که خیلی دلت می خواست داشته باشی رو پیدا کنی. فکر می کنم نشونه خوبی باشه
اینم شعرشه
We were both young, when I first saw you.
I close my eyes and the flashback starts-
I'm standing there, on a balcony in summer air.

I see the lights; see the party, the ball gowns.
I see you make your way through the crowd-
You say hello, little did I know...

That you were Romeo, you were throwing pebbles-
And my daddy said "stay away from Juliet"-
And I was crying on the staircase-
begging you, "Please don't go..."
And I said...

Romeo take me somewhere, we can be alone.
I'll be waiting; all there's left to do is run.
You'll be the prince and I'll be the princess,
It's a love story, baby, just say yes.

So I sneak out to the garden to see you.
We keep quiet, because we're dead if they knew-
So close your eyes... escape this town for a little while.
Oh, Oh.

Cause you were Romeo - I was a scarlet letter,
And my daddy said "stay away from Juliet" -
but you were everything to me-
I was begging you, "Please don't go"
And I said...

Romeo take me somewhere, we can be alone.
I'll be waiting; all there's left to do is run.
You'll be the prince and I'll be the princess.
It's a love story, baby, just say yes-

Romeo save me, they're trying to tell me how to feel.
This love is difficult, but it's real.
Don't be afraid, we'll make it out of this mess.
It's a love story, baby, just say yes.
Oh, Oh.

I got tired of waiting.
Wondering if you were ever coming around.
My faith in you was fading-
When I met you on the outskirts of town.
And I said...

Romeo save me, I've been feeling so alone.
I keep waiting, for you but you never come.
Is this in my head, I don't know what to think-
He knelt to the ground and pulled out a ring and said...

Marry me Juliet, you'll never have to be alone.
I love you, and that's all I really know.
I talked to your dad -- go pick out a white dress
It's a love story, baby just say... yes.
Oh, Oh, Oh, Oh, Oh.

Thursday, September 10, 2009

باد مي آد
اينجا باد براي من نشونه انقلاب در هواست.
هر وقت باد مي اد هوا دگرگون ميشه
و تغيير مي کنه
اينجا باد مي اد و هوا متغيره و دلم لرزان
اشکم براي عزيزي که ازم دوره و نمي تونم اين روزاي سختش رو باهاش شريک باشم مي ريزه
از اينکه نمي تونم دستاشو بگيرم و در سکوت به حرفاش گوش کنم غمگينم.
دلم مي خواد بگم غماتو بده من تا ببرمشون يه جاي دورگمشون کنم که ديگه نتونند تورو اذيت کنند.
دلم مي خواد بگم عروسکم غصه نخور.
غصه مال دل کوچيک تونيست
دلم ميخواد بگم باور کن که تمام ميشه. اين روزاي سخت تو مي گذره و خورشيد شادي از پشت ابرامياد بيرون.
دلم مي خواد يه پاک کن بر مي داشتم و هرچي غم و غصه است از دلش پاک مي کردم و به جاش يه عالمه شادي مي کشيدم
و ابي مي خونه
مثل پروانه اي در مشت چه آسون ميشه ما رو کشت
و باز رفتم به گذشته
يادش بخير خاتون ابي
رنوي سفيد و چراغ خطر پل فردوسي و نواري که دوباره براي ما از اول خاتون رو مي خوند
تو رفتي
رنو رو فروختيم
نوار رو دادم به دختري که تو زلزله بم خونوادش همه مرده بودن و تو بيمارستان شريعتي بود.
من هم رفتم
چراغ خطر پل فردوسي هنوز سر جاشه
و ماشينا هنوز پشتش مي ايستن. شايد يه روزيه نفر توي رنوي سفيدمون خاتون ابي روگوش کنه
شايد

Thursday, August 06, 2009


راستي اينجا داره بهار ميشه
باور نمي کنيد
اين هم سندش
البته عکس رو آقاي همسر گرفته
امروز جمعه است و اينجا يعني دوروز تعطيل پيش رو
پنج شنبه شب ها را دوست دارم. وقتي از کلاس بر مي گردم. انگار بار دنيا رو از روي دوشم برداشتن. حس سبکي مي کنم . دلم مي خواد زندگي رو ببلعم. کتاب مي خوانم تلويزيون مي بينم. مي دانم اين لحظات سبکباري زياد طولاني نيست ودوباره ماراتون بعدي براي هفته ديگه در انتظارمه ولي همين دم کوتاه براي من غنيمت است.مي دانم دوباره شروع مي شود: خواندن و خواندن و مطلب جمع کردن و استرس تا دوباره پنجشنبه بشه و من احساس شناوري در فضا داشته باشم و بگم اين هفته هم به خير گذشت
چند وقت پيش يک کشف بزرگ کردم. تويه يکي از کتابخانه هاي اينجا بخشي براي کتاب هاي فارسي پيدا کردم و
ذوق زده از اينکه مي توانم بعد از مدتها کتابي را به بلعم (به جاي اينکه بخوانم)
دو هفته پيش سري به آنجا زديم و من چند کتاب فارسي گرفتم و همين طور چند کتاب فارسي براي فسقلي خوان که با هم بخوانيم. از جمله مرباي شيرين که خيلي با مزه است و شبها قبل از خواب مي خوانيم
براي خودم هم اين ها رو گرفتم:
باغ مارشال که خيلي بي مزه بود حيف وقت
خاک سرخ( شهره وکيلي) قبلا شب عروسي من رواز همين نويسنده خونده بودم که خيلي قشنگ بود. ولي اين يکي خوب بود ولي نه عالي
خانوده نيک اختر(ايرج پزشک زاد) با مزه بود البته نه به اندازه دايي جان ناپلئون
مثل همه عصر ها( زويا پيرزاد) زنانه و ساده مثل زندگي روزانه مان
کنيزو(منيرو رواني پور) چند تا از داستانش خيلي قشنگ بود
حالا فقط کتاب شرکت جان گريشام مونده که بخونم
البته يکي هم از سيدني شلدون بود که بي مزه بود حتي اسمش هم يادم رفت

مرغک وحشي چرا رفتي چنين يار گلم
......
گلم اي يار گلم
گل عزيز دلمه يار گلم
امروز صبح وقتي داشتم ظرف مي شستم همزمان به آهنگ هاي مينو جوان هم گوش مي کردم. مينو جوان خواننده کودکي من است. صدايش براي من جادويي دارد که خواسته و ناخواسته مرا به گذشته پرتاب مي کند. به کودکي . به خانه احمد آباد. به خانه اي که مي ساختيم و در ساختمان نيمه کاره آن مي نشستيم پتوي کوچک هواپيمايي را پهن مي کرديم و با با با و مامان نقشه آينده را مي کشيديم. به سفر همدان به شمال . به پيکان سفيد پنجاه و دو که يکسال از من بزرگتر بود و براي من عضوي از خانواده حساب مي شد و وقتي فروختيمش تا پيکان مدل شصت آبي آسماني را بخريم آن هم در سال شصت و دو من غصه مي خوردم که چرا جاکليدي را که تنها چند روز پيش روي کليد ماشين انداخته بودم را هم به خريدار داده اند و پيکان آبي آسماني با نوار رفيعي که رويش بود و بعد ها همدم راهمان شد در تمام سفر هاي دور و نزديکمان و باز هم مينو جوان بود و سيما بينا و مرضيه و دلکش. کودکي و سر خوشي و بي خبري و بازي
"من نسا نسا مي کنم
من نسا رو صدا مي کنم اي نسا جونم"
ظرف ها را آب مي کشم مينو جوان هنوز مي خواند
صدايش مامانم را به يادم مي آورد آنموقع که همسن الان من بود. مامان جوان ميشه و من بچه و مامان مي خواند "جوني جوني جوني جوني يار جوني رشتي و مازندروني من ميرم تنها مي موني و خانه را تميز مي کند و من مي بينم مبل هاي چرمي را که ديگر نيستن و ان موقع روکش قرمز داشتن بعد ها کرم و خانه اي که برايم هميشه خانه است و من و خواهري که در اتاق کوچکمان روي تخت هايي که بابا ساخته بود خانه مي ساختيم با ملافه اي که بر سر تخت مي اويختيم و يا کتاب فروشي بازي مي کرديم و کتاب هايي که با آمدن هر کتاب جديد شماره جديشان خط مي خورد و دوباره شماره مي خوردند تابا ترتيب قد در طبقه بنشينند.
اي کاش مي شد دوباره بچه شد. ظرف ها تمام مي شوند
دوربين را ميآورم تا از پنجره آشپزخانه عکس بگيرم
لحظه ام را مي نويسم
و مي دانم چند سال ديگر اين لحظه را به ياد مي آورم به يادش چشمانم نمناک مي شود.

Wednesday, June 24, 2009

((به ياد ندا
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری همه از مردن در سر زمینیست که مزد گور کن از بهای آزادی آدمیان فزون باشد
سوختن، ساختن جستن، یافتن و آنگاه به اختیار برگزيدن
و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن
اگر مرگ رااز این همه ارزشی افزون باشد
حاشا ،حاشاکه هرگز از مرگ هراسیده باشم

Wednesday, April 22, 2009

این مطلب از طریق ایمیل بدستم رسید. واقعا جالب بود اینکه آدم ها در اوج جنگ می تونند صلح کنند نشون می ده که چقدر جنگها پوچ هستند
عنوان مطلب این بود

آتش بس بخاطر کریسمس-25دسامبر1914میلادی
۲۴سپتامبر ۱۹۱۴.ارتشهای آلمان بریتانیا و فرانسه در جریان جنگ جهانی اول در بلژیک با هم میجنگیدند.شب کریسمس جنگ را تعطیل میکنند تا دست کم برای چند ساعت کریسمس را جشن بگیرند.در ارتش آلمان یکی از سربازان که سابقهء خواندن در اپرا را نیز دارد شروع به خواندن ترانه کریسمس مبارک میکند.صدای خواننده آلمانی را سربازان جبهه های دیگر میشنوند و با پرچمهای سفید به نشانه صلح از خاکریز بالا می آیند و بسوی ارتش آلمان میروند.آنشب سربازان ۳ ارتش در کنار هم شام میخورند و کریسمس را جشن میگیرند ولی هر ۳ فرمانده توافق میکنند که از روز بعد صلح شکسته شود و جنک را از سر بگیرند!
صبح روز بعد دست و دل سربازان برای جنگ نمیرفت.شب قبل آنقدر با دشمن رفیق شده بودند که بی خیال جنگ شدند و از پشت خاکریز برای هم دست تکان میدادند!چند ساعت که گذشت باز هم پرچمهای سفید بالا رفت و پس از گفتگوی ۳ نماینده ارتشها تصمیم بر این گرفته شد که برای سرگرم شدن با هم فوتبال بازی کنند.آنها آنقدر با هم رفیق میشوند که با هم عکس میگیرند و حتی آدرس خانه های خود را به همدیگر میدهند تا بعد از جنگ به کشور های هم سفر کنند!کار به جایی میرسد که این ۳ ارتش به هم پناه میدهند و ...تنها چیزی که باعث میشود تا قضیه لو برود متن نامه هایی بود که سربازان برای خانواده هایشان فرستاده بودند و به آنها اطمینان داده بودند که اینجا از جنگ خبری نیست!

سالها بعد کریس دی برگ متن یکی از این نامه های سربازان را در یک حراجی به قیمت ۱۵هزار یورو میخرد .پل مک کارتنی هم در ویدئوی یکی از کارهایش به این اتفاق ادای احترام کرده و سال ۲۰۰۵ هم کریستین کاریون با استناد به مدارک این اتفاق فیلمی بنام "کریسمس مبارک"میسازد که اسکار بهترین فیلم خارجی را گرفت و حتی در جشنواره فیلم فجر نیز به نمایش درآمد..

Thursday, April 16, 2009

دلم یه آهنگ قشنگ می خواد. یه چیزی که از جنس روحم باشه و با ذهنم ارتباط بر قرار کنه
می گم تو این اینترنت حتما باید یه چیزی باشه می گردم و می گردم و هرچه می گردم کمتر پیدا می کنم.
اونقدر اسم های جدید هست که قاطی می کنم صد تا آرش و امید و شاهین و رضا و هر اسمی که توی کتاب اسم پیدا میشه یا نمی شه خواننده شده و من هیچ کدوم رو نمی شناسم احساس می کنم که پیر شدم واز قافله جا موندم
هرچی می گردم کمتر پیدا می کنم نا امید می شم و به گوش کردن به صدای کی بوردم رضایت می دم

Tuesday, April 14, 2009

سرشار از حرف های نگفته ام لبریز از حس صحبت احساس زنده بودن نفس کشیدن و خندیدن
دلم می خواد سکوت کنم و در سکوت به صداهای درون وجودم گوش کنم

Saturday, April 11, 2009

اینجا صبح است. کمی پیش تر همه جا را مه گرفته بود و الان آسمان آبیروز گرمی را نوید می دهد.

Monday, March 16, 2009

گذشتیم هرچند که آسان نبود. هرچند که هنوز سوزش آنچه گذاشتیم و گذشتیم گه گاه در روح و روانمان احساس می گردد ولی باز راضیم. می دانم چه از دست داده ام ولی برایم تجربه ای عزیزیست. شاید تولدی دوباره در میانه راه زندگی باشد. یا شروعی دوباره در عرض جفرافیایی جدید. می دانم اینجا هیچ گاه وطن نمی شود اما باز دوستش دارم و سعی می کنم نگاهم را به جای دوختن به گذشته و خاطرات شیرینش محو تماشای زیبایی های آینده کنم

Wednesday, December 17, 2008

آن روز هم گذشت . مثل همه روز هايي که مي گذرند و تنها خاطره اي ازآنها به ياد مي ماند روز سختي بود. باورم نمي شد که روزي برسد. چه خوب شد که آمدي وجودت قوت قلبي بود برايم. ممنونم از اين همه صبوري و دل به دلم دادن. اگر نبودي واقعا نمي دانم چه مي کردم. اگر نبودي نمي دانم در آن لحظات سنگين کدام نگاه و تاييد، قلبم را گرم مي کرد. خوب شد آمدي اين جوري تمام لحظات من با تو گره خورد. حالا هر دو يک حس مشترک داريم نسبت به روز دفاع من و مي توانيم ساعت ها در مورد آن حرف بزنيم. خاطره اي مشترک ارزش زيادي دا.رد فکر مي کنم با آمدنت نه تنها در روز دفاعم شريک شدي بلکه تمام اين سه سال گذشته را درک کردي اين را از چشمانت از حرفهايت و ازدستان مهربانت مي گويم ممنونم عزيزم بابت تمام صبوري هايي که در اين مدت کردي. بابت تمام حرف هاي اميدوارانه اي که وقتي خسته مي شدم و دلم مي خواست همه چيز را ول کنم بهم ميزدي اميدوارم روز بتوانم جبران کنم

Monday, December 01, 2008

قاعدتا بايد اين را در مادرانه بنويسم ولي خوب تقلب است ديگر چه کنم:
"مي گه مامان من نمي ذارم دکترا بخوني ها همين فوق ليسانت هم شانست گفت دو سال پيش من بچه بودم نفهميدم گذاشتم بخوني"
حکايت من و درس خوندنم حکايت ملا بود که از بيکاري به خودش سوزن مي زد و مي گفت آخ. حالا من هم همين جوري شدم . داشتم مثل بچه آدم زندگي مي کردم براي خودم معقول آدمي بودم حالا علاف يه پايان نامه فزرتي شدم. ديگه بايد تموم بشه چاره اي ندارم نمي دونم بعدش چه حسي خواهم داشت ولي هر چي باشه فکر نکنم بد باشه.
روزهاي عجيبي است براي گذر. روزهاي گذر ازداشته ها، گذر از آنچه که تا کنون چمع کرده و گذر از خاطره ها، خيلي سخت نيست، آسان هم نيست اما. داستاني ساده و تکراري براي زندگي اما براي من .....
دلم مي خواهد بنويسم از اين روز ها از اين درهم برهمي و از اين شلوغي روحي و ذهني و آشفتگي. درگير هزار کار نکرده ام و
پاي بند هزار جاي نرفته. افسوسي براي خوردن ندارم که هيچ گاه در گذشته زندگي نکرده ام. آينده را روشن مي بينم هرچند هيچ حسي از آن ندارم. اوج آينده قابل درکم کمتر از يک ماه است و بعد از آن حتي خيال بافي هايم نيز جرات گذر از اين مرز را ندارند. هنوز يک کار نا تمام دارم که بايد تمام شود. تمام هم نشود خيالي نيست مي گذرم و مي روم. از خيلي چيزها گذشته ام اين يکي هم سر بقيه خيالي نيست

Thursday, September 18, 2008

بعد از 12 سال آزگار سر كار رفتن بلاخره ديپلم كار كردنو گرفتم و استعفا دادم
پروژه داري پدر منو در مي آري خودت مي فهمي ؟ پروژه هستي كه باش! پايان نامه ارشدي به من چه!!؟ پاتو از گليمت دراز تر نكن. يه كاري نكن من روتو كم كنم ها . اگر منو مي شناسي زياد سر بسرم نزار. حالمو بگيري حالتو مي گيرم.گفته باشم نگي بعدا نگفت ها
من عاشق سريال ماي فاميلي ام كه شبها از شبكه بي بي سي پرايم پخش مي شه. با اينكه كامل نمي فهمم چي مي گه ولي همونقدري هم كه مي فهمم منو از خنده روده بر مي كنه

Sunday, August 24, 2008

ديروز داشتم مدارک سر کارم رو مرتب مي کردم توي سر رسيد دو سال پيش نوشته اي توجه ام رو جلب کرد
عملکرد انسان هاي موفق را
نه به آنچه که در ذهن دارند
نه به آنچه که به زبان مي آورند
و نه به آنچه که شروع مي کندد
بلکه آنها را به آنچه که به پايان مي رساندد مي شناسند
و من در فکر رفتم که کارهاي تمام شده ام آيا در سنجش با کارهاي ناتمامم ترازوي وجدانم را پايين مي آورد يا نه

Monday, May 19, 2008

زنده بودنم رو حس مي کنم، وقتي که شب ها از شدت خستگي به زمين مي چسبم، وقتي که بعد از 13، 14 ساعت پاهامو از کفش در مي آرم و سفت بودن زمين رو زير پاهام حس مي کنم، وقتي که روزي چهار بار براي بردن و اوردن فسقلي ميرم و ميام، وقتي که فقط يک روز بعد از تميز کردن خونه دوباره همه جا به هم مي ريزه، وقتي که کاراي روي ميزم تموم نشده جاي خودشون رو به شش تا کار جديد مي دن، وقتي توي ترافيک مدت ها مجبورم ترمز و کلاچ بگيرم و حواسم به چپ و راست باشه، وقتي که دل تنگي و دور بودن از تو رو با صد تا فکر خوب و مثبت پر مي کنم که يه وقت اشکام بي اجازه نريزه پايين،‌ وقتي که فکر پروژه اي که روش کار نمي کنم عذابم مي ده، وقتي که مي رم خريد و مي بينم قيمت ها وحشتناک بالا رفته و دلم براي اونايي که ندارن که حداقل آرامش رو داشته باشن کباب مي شه، وقتي که نوار مي زارم و با فسقلي کلي ادا و اطوار در مي اريم و من به خنده اون مي خندم، وقتي که دور بين رو بر مي دارم و سعي مي کنم از لحظات خندش عکس بگيرم که ديگه تو نگي چرا تو عکس غمگين بود، وقتي که غذا مي پزم وتمام عشقم اينه که خوشمزه شده باشه و تو اگر باشي و فسقلي با اشتها بخوريد، وقتي فسقلي رو مي برم موزه تا وقتي که لباس هاي چرک از سبد سر مي رن و سعي مي کنم تو روز تعطيل سرو و سامانشون بدم، وقتي که قسط ها رو مي دم و بر گه هاي دفترچه قسط رو مي شمارم که ببينم چند تا مونده، وقتي که براي کارم نقشه مي کشم که بايد چي کار کنم و چه جوري تيمم رو مديريت کنم، وقتي که به برنامه تابستون فسقلي فکر مي کنم، وقتي روزي ده بار ايميلم رو چک مي کنم ببينم خبري شده يا نه، وقتي که آخر برج مي شه وديگه با حساب و کتاب خرج مي کنم که کم نيارم، وقتي فيش حقوقم رو مي گيرم وصد بار از بالا تا پايين همه ارقام و اعدادش رو با لذت نگاه مي کنم، وقتي ميرم سبزي فروشي و سعي مي کنم خودم رو کنترل کنم که هرچي چشمم ديد نخرم، وقتي که مي رم توي لوازم تحريري و دلم براي خود کار و قلم وصد تا چيز ديگه پر مي زنه و به هر بهونه اي شده سعي مي کنم يه چيزي براي خريدن پيدا کنم، وقتي که هر روز قيمت سکه رو چک مي کنم ببينم بالا رفته يا پايين اومده، وقتي سايت هاي خبري رو به اميد خوندن يک خبر اميد وار کننده زير و رو مي کنم، وقتي فسقلي کتاب مي خونه و من از باسواد شدن کيفور مي شم و وقتي موبايلم زنگ مي زنه و مي بينم تويي و دلم براي شنيدن صدات مي تپه، زنده بودنم رو حس مي کنم ازش لذت مي برم و سعي مي کنم لحظه لحظه اونو ببينم. شادي و غمش، زيبايي و زشتيش، سختي و آسونيش، دوستي و دشمنيش همه همه منحصر بفرده، زندگي رو دوست دارم و مهم نيست بعدش چي ميشه .برام مهمه که زندگيم پر بار باشه لحظه هاشو به باد ندم و ازش لذت ببرم و سعي کنم يادم نره براي زندگي زمان محدودي دارم و براي مرده بودن زمان نا محدود

Tuesday, April 22, 2008

توي محيط کار، من آدم ها رو سه دسته مي کنم. اول آدم هاي Passive . اين آدم ها معمولا نسبت به اتفاقات و حوادث زندگيشون کاملا ختثي هستند. براي تغيير شرايط هيچ کاري نمي کنند و باري به هر جهت، هرچي براشون پيش مي آد رو مي پذيرند. اين خصوصيت باعث مي شه که اين آدم ها هيچ پيشرفتي نداشته باشند. دسته بعدي به نظر من آدم هاي Active هستند. اين آدم ها از آدم هاي Passive به مراتب فعال ترند. معمولا کارشناسان خوب در اين رده قرار مي گيرند. افرادي حرف شنو که کار بر عهده گرفته را بخوبي انجام مي دهند. البته الزاما اين افراد از کارشون خيلي هم راضي نيستند. خيلي از غر زن هاي حرفه اي در سازمان ها به نظر من در اين دسته قرار دارند. دسته سوم آدم هاي Proactive هستند. اين آدم ها علاوه بر اينکه کار بر عهده گرفته را بخوبي انجام مي دهند نسبت به محيط اطراف نيز بي تفاوت نيستند. اين افراد محدوديت ها رو نمي پذيرند و بيش از آنچه ازشون انتظار مي ره بهره وري دارند. نسبت به محيط اطرافشون کاملا هوشيار هستند. خلاقيت دارند و از فرصت هاي موجود بيشترين استفاده رو مي برند. اين افراد معمولا در يک سازمان رشد مي کنند و بيشتر از سايرين ديده مي شوند.
اگرچه اين دسته بندي شايد يه چيز من در آوردي باشه ولي به نظرم خيلي درست در مي آد. حتي مي تونم اونو تعمميم بدم و از محيط کار به دانشگاه و زندگي و مدرسه و هرجاي ديگه هم بيارم. براي مثال يه دانشجوي Passive معمولا با معدل پايين از دانشگاه فارغ التحصيل مي شه يک دانشجوي Active با نمرات خوب و يک دانشجوي Proactive مي تونه يه محقق، يه مخترع و يا يه دانشمند بشه. البته به نظر من الزاما يک آدم Proactive نبايد هوش و استعدادش بيشتر از يک آدم Active باشهو تفاوت بوجود آمده در اثر نحوه نگرش به مسائل و شيوه برخورد با آنها و محدوديت هايي که افراد در ذهن خودشون ايجاد مي کنند،است.
نکته ديگه که بهش رسيدم اينه که يه نفر ممکنه توي زندگيش در مورد مسائل مختلف رفتارهاي مختلفي رو نشون بده. مثلا يه آدم تو زندگي شخصيش ممکنه Active باشه ولي در سر کار Passive باشه و در رشته هنري مورد علاقه اش Proactive . فکر مي کنم براي اينکه آدم بتونه بگه تو زندگي موفق بودم بايد نسبت به تمام مسائل و اتفاقات دور و برش بصورت Proactive عمل کنه. بعني به جاي اينکه مثل آدم هاي Active ، واکنشي باشه و در برابر شرايط بوجود آمده سعي کنه واکنش نشون بده و يا مثل آدم هاي Passive کاري به اونچه دور و برش مي گذره نداشته باشه، Proactive باشه و بصورت کنش گرا قبل از هر اتفاقي خودش کار درست رو انجام بده و اين خصوصيت رو در تک تک لحظات زندگيش حقظ کنه

Friday, April 04, 2008

امروز بعد از 18 روز تعطيلي اولين روز کاريمه. آخه دو روز هم قبل از عيد رفتم پيشواز تعطيلات تا به خونه تکوني برسم و به اين ترتيب بعد از سال ها رکورد خوردن و خوابيدن رو زدم آخه بعد از اين همه وقت شايد اولين باري بود که اين همه تعطيلات داشتم. البته کاملا نظم زندگيم ريخته بود بهم و شده بودم درست مثل يه فنر که مدت ها تا آخرين حد توانش فشرده شده باشه و يهو فشار از روش کنار بره. منم مثل همون فنر تازه شروع کرده بودم به گيج و ويج زدن.
در هر صورت عيد خيلي خوبي بود. من اندازه يک اپسيلون روي پايان نامه هم کار نکردم. تنها کار مفيدم خوردن و خوابيدن وعيد ديدني و فيلم ديدن بود. البته کتاب گانگ هو رو خوندم که به نظرم اصلا جالب نبود. سوپ جوجه براي تقويت روح که داستان کوتاه بود و داستان هاي کوتاه گابريل مارکز که واقعا چند تا از داستان هاش فوق العاده بود.
نکته بسيار مهم ديگه اين بود که من يک سال ديگه بزرگ شدم و کلي هديه و پيام تبريک تولد دريافت کردم. خوشگلترين شون يه خرس کوچولو که از آقاي همسر دريافت شد اگر شد عکسش رو اينجا مي ذارم و کلي چيزاي خوشگل ديگه .
اميدوارم سال جديد سال بسيار خوبي براي همه مردم جهان باشه بدون جنگ، بدون خونريزي، بدون کينه، بدون تعصب و بدون فقرو گرسنگي

Tuesday, March 04, 2008

انسان هاي بيچاره
آن ها که به دنيا مي آيند و بزرگ مي شوند و کار مي کنند و کار مي کنند و در جا پير مي شوند.
بدون آنکه ببينند.
بدون آنکه بفهمند.
بدون آنکه لحظه اي ترديد کنند.
بدون آنکه تغيير کنند.
بدون آنکه از کنج عزلت خود برون آيند درجا، پير مي شوند.
با دنيا هايي به وسعت يک آشپزخانه، کلاس، رستوران، مطب،
با دنياهاي کوچک، با رنگ هاي آبي و قرمز و زرد، بدون بچگي کردن ، بدون جوان بودن، در جا پير مي شوند.
در جا پير مي شوند
بدون کوچکترين حرکت
بدون آرزويي کوچک
مي آيند و مي خورند و مي روند
و صد افسوس که در جا پير مي شوند.

Monday, February 25, 2008



آخرين کتابي که خوندم
يک مجموعه داستان کوتاه خوندم به نام "خوبي خدا". يک کتاب با نه داستان کوتاه از نه نويسنده آمريکايي .چند تا از داستان هاش خوب بود و چند تا واقعا ضعيف اونقدر که آدم رو وسوسه مي کرد قلم و کاغذ رو برداره و دو سه تا داستان بنويسه. از بين نويسنده هاي کتاب من ريموند کارور رو مي شناختم که قبلا يک مجموعه داستان کوتاه ازش خونده بودم و يکي جومپا لاهيري که رمان "همنام" رو ازش خوندم و خيلي ازش خوشم مي اد. رمان همنام واقعا يکي از رمان هاي زيبايي است که تا حالا خوندم بخصوص چون نويسنده هندي الاصل است از نظر فرهنگي داستانش قابل لمس است. به هر حال من خوندن کتاب " همنام " رو به کساني که اهل مطالعه هستند پيشنهاد مي کنم

آخرين فيلمي که ديدم
سه تا فيلمي که اين اواخر ديدم يعني بعد از 24 بهمن که آخرين امتحان رو دادم و تصميم گرفتم يکم از خجالت خودم در بيام فيلم هاي "چشمان باز نيمه بسته" با بازي تام کروز و نيکول کيدمن بود که واقعا جالب بود و من تقريبا يه دو سه روزي بعد از ديدن فيلم هنگ کرده بودم. به نظرم واقعا عالي بود. قيافه مات تام کروز واقعا تو فيلم جالب بود. فيلم با وجود تمام صحنه هايي که داشت به نظرم يه فيلم اخلاقي بود. فيلم بعدي "Some things gotta gives " بود با بازي جک نيکلسون و دايان کيتن و هنرپيشه اول فيلم ماتريکس که اسمش رو ياد نگرفتم .فيلم بدي نبود من از دايان کيتن خوشم نمي اد. هنر پيشه جذابي نيست و خيلي عصبي بازي مي کنه .شايد به همين دليل به خاطر فيلم
"Because I said so " عنوان بدترين هنر پيشه زن رو بخودش اختصاص داد. فيلم سرگرم کننده بود و حداقل هيچي برام نداشت که بخوام حتي 5 دقيقه بعد از فيلم هم بهش فکر کنم. فيلم ديگري که ديدم فيلم Perfume بود. با همه تعاريفي که ازش کردند به نظرم خيلي جذاب نيومد. حتي من و آقاي همسر به اين نتيجه رسيديم که اشکال فيلم نامه اي داره و کلي فکر کرديم و ايده هاي جالب داديم حالا اگر يه کارگردان خوب پيدا بشه شايد از اين ايده هاي ما بتونه يه فيلم دست و حسابي در بياره

آخرين مجله اي که خوندم
مجله ايده آل اسفند ماه بود. من مشتري پرو پا قرص اين مجله هستم چون واقعا کلاسش با بقيه مجله ها فرق مي کنه. و کلي مي تونه روحيه آدم رو عوض کنه. خوبيش اينه که توش همه چي پيدا ميشه از آخرين عطر سال تا مدل کيف و لباس و دکراسيون و جراحي زيبايي ورژيم لاغري وخيلي چيزاي جالب ديگه. آدم وقتي اين مجله رو مي خونه حداقل براي يه مدت کوتاه از خيلي از بازي هاي نفس گيره روز مره بيرون مي آد

Monday, February 04, 2008

ديروز يه جلسه آموزشي داشتيم که در مورد مديريت هيجانات بود. با اينکه کلاس خيلي فشرده بود و در اکثر مواقع به تيترها اشاره مي شد خيلي آموزنده بود. بعد از کلاس به اين فکر مي کردم که چه قدر جاي اين آموزش ها توي زندگي عادي مردم خالي است و چقدر دانستن نکات کوچک مي تونه براي داشتن زندگي بهتر به آدم کمک کنه. شايد اگر بودجه هاي ميليوني که توي صدا و سيما براي ساخت سريال هاي تلويزيوني بي خاصيت و مسخره تلف مي شه صرف آموزش غير مستقيم مردم مي شد جامعه بهتري براي زندگي داشتيم.

Thursday, January 24, 2008

ساعت 10 صبح جمعه است. مي خواهم براي ظهر کلم پلو شيرازي بپزم. فسقلي که ديگه مي خوام بهش بگم بزرگ مرد کوچک داره تلويزيون مي بينه وهمسر گرامي که تا صبح فکر مي کنم بيدار بود رفته بخوابه
من هفته پر کاري رو گذروندم. هفته پيش مميزي داشتيم و يه آقاي نوروژي اومده بود براي تمديد گواهينامه کيفيت شرکت و من دو روز تمام انگليسي حرف زدم و کلي زبونم باز شد. البته انجام همزمان دو تا کار يعني استدلال کردن و دليل آوردن که به فارسي هم بعضي وقتا مشکل ميشه به زبان انگليسي واقعا باحال بود. ولي باز بخير گذشت تا شش ماه ديگه که دوباره برگرده.
اين دو سه روزه باز موتور فيلم ديدنم روشن شده بود دو تا فيلم ديدم که هردوشون اسمشون ارکيده وحشي بود ولي خوب هيچ ربطي به هم نداشتن. من يکيشون رو خيلي پسنديدم چون رومانتيک تر بود. اون يکي خيلي مي خواست اداي فيلم هاي هنري رو در بياره اما موفق نشده بود. تو دومي هنرپيشه رودخونه برفي يا همون خانم کاترين اونيل بازي مي کرد که رييس يکي از اين خونه هاي شادي بود. نقشش با اون چيزي که تو اون سريال حداقل تو تلويزيون ايران بود خيلي فرق داشت.
ولي در کل فيلم هاي خوبي بودن
من يه عالمه حرف براي گفتن دارم ولي اين صندلي کامپيوتر ما که در واقع يکي از مبلهاي پذيرايمونه واقعا منو اذيت مي کنه و ذوق هنري مو از بين مي بره

Tuesday, January 15, 2008

اپيزود اول، يک ساعت براي خودم
ساعت 5 تا 6.5 صبح
مکان: خانه
فعاليت: بستن زنگ موبايل، درس خواندن، فيلم ديدن، غذا پختن، دوش گرفتن، مرتب کردن آشپزخانه و گذاشتن ظرف ها در ظرف شويي

اپيزود دوم، جدال با ساعت
ساعت 6.5 تا 7.5صبح در حالت استاندارد که قابليت کش آمدن تا 7.55 را نيز دارد.
مکان: خانه
فعاليت: بيدار کردن همسر گرامي و فسقلي(فعاليت تکرار شونده به مدت نيم ساعت با تکراردر هر 5 دقيقه)، آماده کردن صبحانه،‌ گذاشتن غذا براي ظهر خودم، گذاشتن تغذيه براي فسقلي، تماشاي سلام ايران، جر و بحث با فسقلي براي پوشيدن لباس، آماده کردن کيف فسقلي و آماده شدن خودم و رسيدن فشار خون به 120

اپيزود سوم: شروع دوباره
ساعت 7.45 تا 8.15
مکان: ماشين
فعاليت: گوش کردن به موسيقي ، گرفتن عاشقانه دست همسر جان، پاسخ دادن به سوالات فسقلي، رساندن فسقلي به مدرسه و رسانده شدن خودم به محل کار توسط همسر گرامي

اپيزود چهارم: شروع روز کاري
ساعت 8.15 تا حدود17.30الي 18
مکان: اداره
فعاليت: سر و کله زدن با تيپ هاي مختلف شخصيتي، متقاعد کردن مديران پروژه به انجام کارهايي که بايد انجام بدهند و دوست ندارند انجام بدهند، شرکت درجلسات مختلف، چايي خوردن البته اگر يادم نرود، خوردن ناهار، جمع بودن شش دانگ حواس براي رويارويي با هر گونه حرکت و خزش نامحسوس ويا محسوس مشکوکانه، حساب و کتاب و کشيدن نقشه براي آينده و فکر کردن در آن واحد به شصت موضوع مختلف و البته تماس با همسر گرامي

اپيزود پنجم: پايان روز کاري
ساعت 17.30الي 18 تا 18.30 الي 19
مکان: خيابان
فعاليت: قدم زدن، نگاه کردن ويترين مغازه ها، فکر کردن به شام شب، خريد احتياجات خانه در حدي که دستام جا دارند( اگر ماشين داشته باشم محدوديتي وجود نداره)، تاکسي سواري، اتوبوس سواري، تماس دو طرفه با خانه و رسيدن به خانه .البته اگر همسرجان لطف کنند دنبالم بيايند برنامه کمي تا قستي تغيير خواهد داشت.

اپيزود ششم: خانه من
ساعت 18.30 الي 19 تا 22 الي 23
مکان: خانه
فعاليت: چايي، استراحت، آغوش بي دغدغه،‌ شام پختن، تلويزيون، سر و کله زدن با فسقلي، رد و بدل گزارش روز و شام خوردن، درس خواندن، کتاب خواندن براي فسقلي و خواباندنش، بالش جلوي تلويزيون و چرت زدن تا لحظه بيهوش شدن

اپيزود هفتم : رويا
ساعت22 الي 23 تا 5 صبح
مکان: خانه
فعاليت: بيهوش شدن

Saturday, January 12, 2008

test
خيلي وقته ننوشتم. نه اينکه دلم نخواد بنويسم فرصت خوبي گيرم نمي آد. اينجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است. ديشب برف اومده ومدارس تعطيل شده. صبح فسقلي رو بيدار نکردم. داشتم آماده مي شدم بيام سر کار خودش بيدار شد داشت مي رفت صورتش رو بشوره گفتم مامان مدرسه تعطيله يه اي ولي گفت که دلم مي خواست بخورمش قربونش برم الهي، براي خودش آدم حسابي شده. تازه کلي حساب کرد که تهران خيلي وقته تعطيله .
من صبح تا حالا سر کار با دستکش و شال مي گشتم. الان تازه يکم گرم شدم. اوضاع روبه راهه و من دارم تخت گاز با تمام دور موتور حرکت مي کنم. البته چهارشنبه آب و روغن قاطي کرده بودم و به خاطر خستگي تب کردم. گزارش سمينار رو بالاخره پنج شنبه پست کردم. بايد پروپزوال پروژه رو هم نهايي کنم. اوضاع کارم خوبه.با اينکه تجربه مديريتي سنگيني رو در حال تجربه کردن هستم ولي اوضاع خوبه.
ديشب رفتيم نمايشگاه کتاب. خيلي خوب بود. تو ماشين آهنگ اي کاش داوري محسن نامجو را گوش مي کرديم رسيد به اينکه
"فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه اما يگانه بود و هيچ کم نداشت " و من احساس کردم دراين شعر گم شدم به نظرم فوق العاده بود. شايد هيچ کس ديگه نتونه مثل شاملو، تو چهار تا نصفه جمله اين قدر قشنگ و کامل زندگي رو به تصوير بکشه.

Saturday, December 01, 2007

مردي، دير وقت، خسته و عصباني، شبه خانه باز گشت.دمِ در پسرپنج ساله اش را ديد که در انتظار او بود.-بابا!يک سؤال از شما بپرسم؟-بله حتماً. چه سؤالي؟-بابا، شما براي هر ساعت کار، چقدر پول ميگيريد؟مرد با عصبانيت پاسخ داد:«اين به تو ارتباطي ندارد.چرا چنين سؤالي مي کني؟»-فقط مي خواهم بدانم.بگوييد براي هر ساعت کار، چقدر پول ميگيريد؟-اگر بايد بداني خوب ميگويم، 20 دلار.-پسر در حالي که سرش پايين بود،آه کشيد.سپس به مرد نگاه کرد وگفت:«ميشود لطفاً 10 دلار به من قرض بدهيد؟»مرد بيشتر عصباني شد وگفت:«اگر دليلت براي پرسيدن اين سؤال،فقط اين بود که پولي براي خريدن يک اسباب بازي مزخرف از من بگيري،سريع به اتاقت برو،فکر کن وببين که چرا اينقدر خود خواه هستي.من هر روز، سخت کار ميکنم و براي چنين رفتارهاي کودکانه اي وقت ندارم.»پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت ودر را بست.مرد نشست و باز هم عصباني تر شد:«چطور به خودش اجازه مي دهد براي گرفتن پول از من چنين سؤالي بپرسد؟»بعد از حدود يک ساعت،مرد آرام تر شد و فکر کرد که شايد با پسر کوچکش خيلي تند و خشن رفتار کرده است.واقعاً چيزي بوده که او براي خريدش به 10 دلار نياز داشته است.به خصوص اينکه خيلي کم پيش مي آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.-خواب هستي پسرم؟-نه پدر،بيدارم.-فکرکردم شايد با تو خشن رفتار کرده ام.امروز کارم سخت و طولاني بود و همۀ ناراحتي هايم را سر تو خالي کردم.بيا، اين 10 دلاري که خواسته بودي.پسر کوچولو نشست،خنديد و فرياد زد:«متشکرم بابا!» بعد دستش را زير بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده درآورد.مرد وقتي ديد پسر کوچولو خودش هم پول داشته است،دوباره عصباني شدو غرولند کنان گفت :«با اينکه خودت پول داشتي، چرا باز هم پول خواستي؟»پسر کوچولو پاسخ داد:«براي اينکه پولم کافي نبود، ولي الآن هست.حالا من 20 دلار دارم. مي توانم يک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟دوست دارم با شما شام بخورم...»

Wednesday, November 14, 2007

يه دفعه وهم برش داشت که گواهينامه اش نيست.کيفشو برداشت، زيپشو باز کرد و شرو ع کرد به گشتن.گواهينامه اونجا نبود .عجيب بود. آخه مگه ميشه اصلا چرا يه دفعه ياد گواهينامه اش افتاده بود. باز کيفشو گشت. پاکتي که توش مدارک و کاغذاي مهمشو مي گذاشت در اورد وشروع کرد به گشتن اما اثري از گواهينامه نبود يه کم هول کرد به دوستش گفت انگار گواهينامه ام رو گم کردم. دوستش گفت آخه چرا؟ گفت نمي دونم، نيستش. شروع کرد کاغذاي اضافه رو از تو کيف در اوردن،کپي رسيد هاي دانشگاه رو که بايد نگه مي داشت همين طور نامه هايي که به دانشگاه فکس کرده بود ولي چند تا کاغذ رو انداخت همين طور تبليغ خمير دندان کرست رو يه دفعه فکر کرد نکنه يک بار همين طور که کيفمو مرتب مي کنم گواهينامه رو با يه کاغذ انداخته باشم. دوباره وهم برش داشت. حوصله دوندگي نداشت يادش افتاد چقدر دنبال گواهينامه گم شده شوهرش دويده بود.تو اين هير و بير همين يکي رو کم داشت. پيش خودش گفت حالشو ندارم به جهنم اگرهم گم شده باشه بي خيالش مي شم حداقل حالا. برگشت سر کارش ولي آرامش نداشت. دوباره کيفو برداشت و هرچي توي کيف بود رو ريخت بيرون خبري از گواهينامه نبود. دوباره همه چي رو ريخت تو کيف و نشست سر جاش. با خودش گفت :"نکنه واقعا گم شده باشه .حتما اون دفعه که رفته بودم بانک جاش گذاشتم" .بعد به خودش گفت:" حتما تو خونه است". ولي بعد هرچي فکر کرد يادش نيومد کهیک وقت آن را از تو کيفش در اورده باشدش .يادش افتاد که حتي چند وقت پيش مي خواسته گواهينامه اشو ببره دوباره پرس کنن. باز ذهنش گذشت که نکنه يه شب لاي پولهايي که براي تاکسي در مي آورده بوده و افتاده و اونم نفهميده.
دوباره هرچی تو کيف بود رو ريخت بيرون، اين دفعه احساس کرد لای دفتر تلفن يک کارت هست . دفتر تلفن رو باز کرد آره خودش بود يه نفس راحت کشيد. شب که رسيد خونه اول از همه گواهينامه رو از کيفش در اورد و گذاشت تو کشو

Thursday, October 04, 2007

چند روز پیش یکی از همکارهای قدیمی از کاندا اومده بود شرکت.
این آقای همکار که حالا برای خودش تو کانادا کار می کنه کسی بود که منو تو شرکت استخدام کرد.
وبه اصطلاح اولین مدیر من بود.بگذریم که رفتارهاش آدمو دیوانه می کرد ولی خوب از اینکه منو به دنیای جدیدی وارد کرد ازش ممنونم.
خلاصه این همکارقدیمی که مثل خرس چاق شده بود و مثل پسرهای هیجده ساله لباس پوشیده بود باعث شد که یکی از آقایون همکار ما خیلی بره تو فکر که وای خودش چه قدر پیر شده.و از اونجا که روده درازی هم داره بعد از رفتن همکار مسافر شروع کرد به سخنرانی که اره بابا اینجا آدم پیر می شه از بس استرس هست و اینجا هیچ کس جونی نمی کنه وزمان شاه خیلی خوب بود من داداشم کلی عشق و حال می کرد ولی حالا چی
که در اومدم گفتم من فکر نمی کنم زمان شاه هم خبری بوده باشه(تو دلم به این نوستالژی ایرانی بد و بیراه می گفتم )
گفت نه بابا خیلی خوب بود همه حال می کردن گفتم بعله منم شنیدم اون موقع ها همه پسرها افتخار می کردن که دوست دختر داشته باشن اما اگر خواهر خودشون دوست پسر داشت می خواستن خفه اش کنن که خودش گفت اره می کشتنش گفت پس ببینید اون موقع هم خبری نبود.یه فرهنگ تزریقی که مال مردم ایران نبود به زور می خواست حاکم بشه اگر اون فرهنگ مال خود مردم بود این جوری نمی شد.
دیگه حرفی نداشت بزنه آخرش هم گفتم کتاب چراما درمانده ایم رو که خوندم می ارم براتون بخونید که ببینید علت همه چیز خودمون هستیم
کتاب را برایش خواهم برد شاید یک نفر دیگر هم به نتایجی که من رسیده ام برسد.
چرا درمانده شده ایم
کتاب بسیار زیبایی از احمد نراقی.دلم می خواد چند جلد از کتاب رو بخرم و وقف کنم. دلم می خواد تمام مردم ایران یه بار این کتاب رو بخونند تا دیگه برای بدبختیهاشون دنبال دلایل متعدد نگردند و بدونند تمام ایراد از خودمونه
درسته خودمون .با این همه ادعا در مورد فرهنگ و شعور و همه چیز، باعث عقب افتادگی خودمون هستیم
و مطمئن هستم تا خودمون نخواهیم هیچ چیز عوض نمی شود.
آهنگهای محسن نامجو را دوست دارم. صدایش ،شعرهای بی ربطش و احساسی که در خواندن به خرج می دهد.سبکی نو در موسیقی که خیلی ها نمی فهمندش.
به نظر من موسیقی تنها چیزی است که بخوبی پیر شدن آدمها را نشان می دهد و وسیله بسیار مناسبی است برای کسی که بخواهد با نسل های بعد از خود ارتباط برقرار کند.
من از پیر شدن می ترسم .نمی ترسم از اینکه جسمم از کار بیفتد و یا موهایم سفید شود نه اینها ظاهر است من از پیر شدن جسمم نمی ترسم چون تمام لحظه لحظه های زندگیم را زندگی می کنم از هیچ لحظه ای نمی گذرم و پرش می کنم با آنچه که می توانم .
ولی از پیر شدن روحم می ترسم.از آن روزی که دیگر حرفهای پسرم را نفهمم می ترسم
از روزی که او موسیقی را گوش کند که من تحمل شنیدن آن را نداشته باشم می ترسم.
و تنها راهی که به ذهنم می رسد این است که پا به پایش پیش بروم
هیچ کس" دوست دارد اشکال ندارد من هم گوش می کنم"
چون من از پیر شدن می ترسم
فیلم دیوانه از قفس پرید را دیدم.باور نمیکردم و نمی دانستم که جک نیکلسون نقش آفرین جک مورفی است عاقل ترین فردی که در فیلم دیدم و چقدر بر دل نشست فیلم.
از آن پس احساس می کنم که زندگی ما انسهانها همگی چقدر شبیه دیوانگان در قفس است.همه به دیوانگی خود معترف هستیم و آنچه که از عقل هر انسان سالمی بدور است را بسادگی می پذیریم
آنانکه ما را دیوانه می خواهند چنان به بازی خود واردند که فراموش کنیم به اختیار خود به این تیمارستان برای درمان آمده ایم.دیدن فیلم را به همه آنها که آن را ندیده اند توصیه می کنم

Monday, August 13, 2007

کافکا مي گه نوشتن ،بيرون رفتن از دنياي مردگان است
پس شايد براي همين اومدم که بنوسم .چون دلم نمي خواد مرده باشم
يه کتاب از سارتر مي خونم به نام "کار از کار گذشت" که البته در جريان سفر تو کيف داداشي جا گذاشتم
تقريبا نصفشو خوندم به نظرم جالب بود.اونم يه جورايي با دنياي مردگان ارتباط داشت .مرگ توش خيلي راحت بود و دنياي مردگان به موازات زندگان در حرکت بود البته بدون قدرت و اراده اي براي انجام کاري
حالا بايد تمومش کنم ببينم چي مي خواد بگه.
يادش بخير دوم سوم دبيرستان که بودم يواشکي کتاب "سن عقل " سارتر رو مي خوندم
عجب کتاب خفني بود کلي چيزاز کتاب ياد گرفتم. بعد کتاب چرخدنده که البته نمايشنامه بود.
کتاب تهوع هم رو خودم دارم که هيچوقت نتونستم بخونمش
خودمونيم عجب پست بي مزه اي شد

Saturday, August 04, 2007

ساعت 5 صبح به عادت هميشه بيدار شدم.يه فيلم خوب يوگا گير اوردم که مي خوام صبحها باش کار کنم حيف اين کامپيوتر صداش قطع شده
اين روزا وحشتناک سرم شلوغ شده بود.پروژه معماري اونم با هشت نمره دمار از روز گارم در آورده بود.الانم هنوز حس نمي کنم که بارش از روي دوشم برداشته شده باشه امروز بايد پستش کنيم و براي استاد هم با ايميل بفرستيم .احساس مي کنم مثل آدماي از جنگ برگشته شدم ولي خوب اين ترم هم بالاخره گذشت البته سمينار هم مونده که يواش يواش بايد برم سراغ کاراش
بايد از همسرجونم يه دنيا تشکر کنم که اين مدت اينقدر باهام يار بود آخه شوخي که نيست .اين همه با اين خونه در هم و برم ساختن و فسقلي داري کردن تا من درس بخونم و امتحان بدم کم چيزي نيست
خلاصه که عزيزدلم ممنونتم
اين روزا خونه ما داره ميشه مرکز جهاني تفکر مثبت.همسر جون شده مريد تفکر مثبت و عجب هم داره رو خودش کار مي کنه که البته تمام نفعش مستقيم و غير مستقيم به من هم ميرسه منم براياينکه عقب نمونم بايد کلي رو خودم کار کنم .در همين راستا دارم کتاب "قدرت هوش اجتماعي رو مي خونم "
راستي ديروز به هم پيشنهاد شد برم دانشگاه درس بدم خيلي باحال ميشه چون اين درس رو واقعا بهش مسلطم و10 سال تجربه کار عملي دارم.اما خوب مشکل اينجاست که بايد پنج شنبه برم چون کار رو که نميشه تعطيل کرد وبعد من مي مونم و شش روز کار تو هفته و تازه پروژه پاياني که تو دستمه همسر جان گفت هر کار دوست داري بکن من حرفي ندارم گفتم اخه اونوقت پنجشنبه من نيستما دلت تنگ ميشه برام. گفت اشکال نداره من دوست دارم کاري که دوست داري بکني از طرف من محدوديتي نداري خودت فکراتو بکن واي که من عاشق اين حرفش شدم خيلي وحشتناکه آدم با يکي زندگي کنه که بخواد امر و نهيش کنه چند تا از اين ادما رو ميشناسم ولي خوب چيزي نميشه بهشون گفت اينجوري عادت کردن
خوب ديگه وقت اينجا نوشتنم داره تموم ميشه برم سر مادرانه

Wednesday, May 16, 2007

بعضي وقتا يادمون ميره که زنده ايم .يادمون ميره که نفس مي کشيم .همين نفسي که اگه يه لحظه نياد روزگارمون سياه ميشه اونقدر عادي شده که اصلا حسش نمي کنيم.بعضي وقتا يادمون ميره که يه بدن داريم و يه قلب تپنده که با اينکه ما اون رو اغلب فراموش مي کنيم ولي اون ماروبا بزرگواري يادشه و بدون هيچ چشمداشتي همش داره ميزنه تاپ تاپ تاپ .
يادمون ميره که مي تونيم يه لحظه فوق العاده بسازيم ، مي تونيم خيلي ساده گل لبخند رو لباي آدمايي که دوستمون دارند و از همه بيشتر نگرانمون و ما کمتر از همه بهشون توجه مي کنيم بشونيم .
فراموش مي کنيم زنده ايم و تموم کارايي که يه آدم زنده مي کنه رو مي تونيم انجام بديم و به جاش مثل يه مرده متحرک زندگي مي کنيم .
بعضي وقتا اونقدر تو زندگي غرق مي شيم که ديگه نمي بينيمش .نه غروب خوشگل خورشيدشو نه نسيم ملايم بهاري شو نه بارون قشنگشو نه صداي پرنده هاشو و نه ستيغ کوه شو
ميگن دارماي هر کس هدفيه که براش به دنيا اومده واون کاريه که تنها همون يه نفر مي تونه انجام بده اگر کسي در جهت دارماي خودش قرار بگيره و کار مناسب رو انجام بده در اين حالت هدف از زندگشيش رو انجام داده
و مي تونه بگه زندگي موفقي داشته .حالا دارماي من چيه خدا مي دونه
خيلي وقته که ذهن ثانويه رو خاموش کردم.در واقع اين چيزيه که از کلي کتاب خوندن و مثبت انديشي و علوم جديد روانشاسي ياد گرفتم
دلم براي گذر مي سوزد.طفلک بيچاره اسير دست من شده و من بي رحمانه او را فراموش مي کنم. نه از روي قصد و غرض که وقتي نمي ماند براي اين آشناي ديرين. روزگاري مي انديشيدم که مي توان دو نفر بود يک نفر را گذاشت براي بيرون و ديگري براي درون يعني براي انچه که مي خواهي باشي نه انچه که بايد باشي و زندگي روزانه مجال بودنت را به آن شکل نمي دهد. ولي امروز مي بينم کار سختي است . زماني فکر مي کردم گذر مي تواند جداي از من باشد و امروز مي بينم که با هم چنان يکي شديم که گاه نمي فهمم که من گذرم يا گذر من است. مي انديشيدم گذر براي غايت آمال است نه آنچه جبر زمانه مي نامندش و فکر مي کردم که گذر مي تواند گذري داشته باشد بر انچه که من نيستم مي تواند ببيند با چشمي که من نمي بينم و سر انجام به ماوايي رسد آنگاه دستم را بگيرد ومرا هم با خودش ببرد .ولي امروز مي بينم من گذر را به آنجا که هستم کشانده ام .طفلک گذر

Saturday, May 12, 2007

ستاره پنج پر منو به بازی آرزوها دعوت کرده منم خيلی فکر کردم اما ديدم آرزوهام از پنج تا و ده تا و اين حرفها گذشته برا همين اول گفتم که خوبه يه آرزو کنم که هر آرزويی می کنم بر آورده بشه وقال قضيه کنده بشه بعد گفتم شايد قبول نشه و کوتاه اومدم.حالا چند تاشو ليست می کنم
اول از همه آرزو می کنم اين چيزا تو دنيا نباشه
جنگ
فحشا
قاچاق کودکان و زنان
قحطی و گرسنگی
کودک آزاری
خشونت جنسی
اعتياد
فقر
تعصب
کينه
خودخواهی
تنبلی
و هرچيز بد ديگه
دوم اينکه يه شبانه روزم بشه حداقل 30 ساعت چون واقعا برای زندگی وقت کم دارم
سوم اينکه خودم رو تو زندگی پيدا کنم
و بتونم به اون چيزايي که تو کله ام ميگذره برسم
توی زندگيم آرامش داشته باشم ودرک متقابلم با همسرم روز بروز بيشتر بشه
و جناب همسر تو کاری که شروع کرده موفق بشه
فسقلی تو زندگی به اون چيزايي که دوست داره برسه
درسم رو به خوبی وخوشی تموم کنم
از پس مسئوليت جديدم سر کار بر بيام
خونه زندگيم مرتب باشه
قدر آدمای دور و برم رو بدونم
پدر و مادرم سلامت باشن وروزای سخت زندگيشون جبران بشه و نتيجه همه تلاششون رو ببينن
داداش کوچولو خودشو پيدا کنه
خواهر خوشگلم هم هميشه شاد باشه
مادر همسرم چند تا مسافرت توپ بره و به جای همه سختی ها يي که دست تقدير سر راهش گذاشته کلی خوشی بياد تو زندگيش
خودم يه وقتی پيدا کنم فرانسه رو دوباره شروع کنم
دلم می خواد تنبک زدن رو هم دوباره شروع کنم
نقاشی هم ياد بگيرم بکشم (آخه مردم از بس التماس شوهر جان کردم که برای من يه تابلو بکش)
آرزوهای من تموم نشده ولی وقت نوشتنم چرا. بقيشو بعدا می نويسم

Saturday, April 21, 2007

ساعت 6.5 صبح است من از 5.5 بيدارم
فسقلی سحر خِز شده و داره برنامه خورشيد خانوم رو نگاه می کنه
و هر دو تا مون سرفه می کنِم
چند روز پيش به همسر جان گفتم می خوام يه اسم خوب برات پيدا کنم
گفت من که خودم اسم دارم گفتم بابا برا وبلاگم می خوام گفت آها
گفت خوب بگو سيسيل گفتم نه خوشم نمی اد(سيسيل اسم مستعار بچه گی هاش بوده )
گفت ريکاردو چطوره آخه اولای ازدواج من بهش می گفتم ريکاردو وقتی هم که ريشش در می اومد وتنبلی می کرد بزنه می شد ريشاردو
ولی خوب اين اسم رو هم الان دوست ندارم
گفت خوب بگو حبيب آقا
گفتم اينو ديگه از کجا در آوردی
گفت از روی کلمه محبوبم ساختم
فسقلی هم اين وسط داد می زد که بزار کچل کچل کلاچه
گفتم بابا اين که اسم نيست گفت اشکال نداره در عوض خيلی باحاله
حالا فعلا به همسر جان بسنده می کنم تا بعد
درس و کار وخونه داری وبچه داری و شوهر داری و گشت و گذار و مهمون داری همه ماشاالله با سرعت نور در حال پيشرفت هستند و من هم دارم دنبالشون می دوم
برای مثال همين الان تکليفهای پايگاه در سمت راست گزارش وضعيت قسمت در سمت چپ وبلاگ عزيز در مقابل و صدای سوت جوش آمدن کتری در گوشم مرا به سمت خود می کشند .
با اين همه کار کتاب خوندن رو نمی تونم تعطيل کنم
کتاب آنا کارنينا رو تموم کردم کاش اين کتاب رو قبل از ازدواج خونده بودم به نظرم خيلی مفيد تر بود
کتاب سه کتاب زويا پيرزاد رو هم خوندم خيلی صميمی و قابل لمس بود اونقدر ازش خوشم اومد که هوس داستان نويسی بسرم زد
ديروزم کتاب داستانهای کوتاه همينگوی رو از کتابخونه گرفتم که هنوز شروعش نکردم
ديگه پاشم برم داره ديرم ميشه

Wednesday, April 18, 2007

سرما خوردم اساسی. چشمام تب داره و گيج می زنم برای همين هم زودتر اومدم خونه آقای همسر و فسقلی خونه نيستند
و من کلاس معماری دارم
دو تا تغار چای سبز خوردم با سه تا گز.چای سبز با گزبه نظر من که معرکه است .يه تی بگ دِگه بيشتر نمونده همشو خودم خوردم بغير از دو تا شو. آقای همسريه بار امتحان کرد و زياد خوشش نيومد به نظر اون چای بابونه بهتره ولی من اصلا از چای بابونه خوشم نمی اد ياد بخور صورت می افتم
از اين عنوان آقای همسر هم اصلا خوشم نمی اد به نظرم خيلی غير صميميه بايد يه عنوان بهتری پيدا کنم يه چيزی که قشنگ تر باشه البته شايد نظر آقای همسر رو هم بپرسم
خوبه فردا تعطيلم دلم می خواست بريم اين فسقلی رو چند جا ثبت نام کنم

Monday, March 12, 2007

به سان رود که در نشيب دره سر به سنگ مي زند
رونده باش
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست
زنده باش
يه جور حس آويزوني يه جور معلق بودن بين زمين و اسمون اونم تازه وقتي حس مي کني خود زمين و اسمون هم يه جورايي ول اند وجودم رو پر کرده .
تمام زندگيم تا جايي که يادم مي آد داشتم مي دويدم به کجا و براي چي اونو نمي دونم ولي انگار يه حسي که خيلي قويتر از خستگي و تمايل به آرامش و راحتي بوده منو هول مي داده
زندگي برام خيلي عجيبه . هيچي ازش نمي فهمم هيچي هيچي و تو اين هيچي نفهميدن تو کار آدما حيرونم که انگار جوري رفتار مي کنند که همه چيز رو مي فهمند .
خورشيد هر روز طلوع مي کنه و بعد شبها غروب مي کنه بدون اينکه خسته بشه مثل قلب من که ميزنه و نمي دونه براي چي آخ که اگر يه روز خسته بشه و نزنه آخ اگه بارون بزنه عصر جمعه بشه و زمستون سياه خودشو جا کنه اون تو
از کجا شروع کردم تا به اينجا رسيدم خودم هم نمي دونم .هزار راه نرفته دارم که ميشد برم ولي خوب حسرت نمي خورم نميشه که همه هزار راه و رفت مهمه که راهي رو که انتخاب مي کني به بهترين نحوي که مي توني بري آخه به کسي نگيد همه اون هزار راه ته ته تهش مي رسه به يه جا البته اگر راهو تا آخرش درست بري .
براي عيد امسال کلي نقشه دارم مثل يه عالمه نقشه که برا زندگيم داشتم ولي تو شرايطي گير کردم که خيليهاشون شروع نشده بايگاني شد.کاشکي ................. بي خيال بعضي حرفا بهتره گفته نشه آخه مال خود آدمه مال تنهايياش اون وقتي که مي تونه يه دل سير اشک بريزه ولي اينجا با اينکه مجازيه اما خوب بازم حريم داره آخ که اين حريم بعضي وقتا بد جوري پدر آدمو در مياره
آنا کارنينا رو مي خونم کتابي که دوم راهنمايي رفت تو ليست کتابهايي که معلم ادبياتم نوشت که بخونم ولي
بيست سال گذشت تا به سفارشش عمل کنم چقدر نازنين بود و مهربون خط خوبي هم داشت من يه مدت رفتم تو کوکش که از خطش تقليد کنم ولي خطم عوض نشد حالا تو اوج کار و زندگي خودمو چپوندم تو يه کلاس خط
که فکر نکنم چيزي از توش براي من در بياد .
دم عيده و بزودي بازار کارتهاي الکترونيکي گرم ميشه يادش بخير کارتهاي پستال دونه اي 5 زار و يه تومن که مي خريديم و پشتش يه مشت شعراي تکراري که پر احساس لطيف کودکانه بود رو به دوستامون مي داديم .کارتهايي که هنوز دارمشون با خطهاي خرچنگ قورباغه و شعرهاي نمکدان بي نمک شوري ندارد دل من طاقت دوري ندارد يا اي کارت که مي روي به سويش از جانب من ببوس رويش خوب که الان فکر مي کنم مي بينم که چقدر زندگي تو قالب کليشه است .کليشه اي به مدرسه مي ريم کليشه اي درس مي خونيم کليشه اي ازدواج مي کنيم و کليشه اي مثل بدبختا حتي اگر تو کارمون خدا باشيم مثل مادر بزرگامون آشپزي مي کنيم و کهنه بچه مي شوريم و شوهرامون مثل کليشه هاي اساطيري مي خورن و مي خوابن و اگر دلشون خواست حالشو داشتن گوشه اي از بار زندگي رو بر مي دارن آخه ماشاالله مردن و بعد هم مثل همه کليشه ها سکته مي کنيم ،سرطان مي گيريم کليه مون از کار مي افته و با يه سوند همنشين ميشيم يا اگر خيلي خوش شانس باشيم توي رختخوابي که تو خونه پسر يا دخترمون افتاده به خواب ابدي ميريم البته اگر از جنگ و تصادف و زلزله و سقوط هواپيما جون سالم بدر ببريم .بعد برامون عزاداري مي کنن بچه هامون اگر خيلي تو رختخواب افتاده باشيم تا جون بکنيم و حسابي قبل از مردنمون خرج دوا و دکتر کرده باشن و يا لگن زيرمون گذاشته باشن شايد ته دلشون از مردنمون يه احساس آرامشي هم بکنن (من که از همين الان يه فکري برا پيريم مي کنم البته اگر از همه بلاياي گفته شده در بالا جون سالم بدر برده باشم )
خلاصه دفتر زندگيمون بسته ميشه با يه سنگ قبر که شايد اولاش هفته اي يه بار بيان بشورنش .کرما که کارشون رو زير خاک شروع کنند گرد فراموشي هم رو سنگ قبر رو مي گيره واي که چه پايان شاعرانه اي
ولي اون حس عجيب که تو وجودمه با اينکه خودش اين داستان رو بهتر از من بلده ولي خوب مي تونه منو وادار کنه که از کله سحر تا نصفه شب يه ريز دنبال زندگي بدوم

Thursday, March 08, 2007

بعضی وقتا فکر می کنم سهم من از زندگی چِِيه

Wednesday, February 28, 2007

عيد نزديکه و من برای به پيشواز رفتنش هيچ کاری نکردم

Sunday, January 28, 2007

بابا زير راه پله يه ميز چوبي گذاشته بود و با يه پتو روشو پوشونده بود که حايلي باشه بين ديوار و زير ميز يه کلنگ و تيشه با يه ظرف آب و مقداري غذا و جعبه کمکهاي اوليه و يه چراغ قرمز تمام اون چيزي بود که براي مقابله با حملات هوايي داشتيم .من کلاس پنجم بودم که اولين بار حملات هوايي شروع شد.آژيرهاي قرمز که بلافاصله ما رو راهي زير زمين و پناه گرفتن تويه پناهگاه خونگي ساخت بابا مي کرد با استرسي که تمام اون لحظات توي تاريکي به صداي بمب و ضد هواي گوش مي کرديم تا موقعي که راديو ي کوچيک باتريمون که رنگ زرد و مشکيش يادم نميره وضعيت رو زرد وبعد سفيد اعلام کنه و من با همه کوچيکيم احساس کنم هنوز زنده هستم تا آخر عمر يادم نميره
اون روزا مي گفتن فقط اين ور رود خونه رو ميزنن برا همين پدر بزرگم که خونشون اونور رود خونه بود با اصرا ما و خالم اينا رو برد خونه خودشون .
اونجا هم همين وضع بود شبها توي زير زمين مي خوابيديم و باز استرس بود و نگراني .روزايي که مامان و بابا براي کاري بيرون مي رفتن تمام وجودم نگراني ميشد که کي بر مي گردن
دو سال گذشت .کم کم اوضاع داشت به روال عادي بر مي گشت که علم پيشرفت کرد وموشکهاي زمين به زمين و دور برد شهرامون رو نشونه گرفت .اولين موشک يادمه .داشتيم با خواهرم شوخي مي کرديم که يه صداي سوت اومد نمي دونم چه جوري بود که گفتم موشکه هنوز اينو نگفته بودم که صداي وحشتناکي تموم خونه رو لرزوند .طفلک خواهرم زبونش بند اومده بود
اين بار رفتيم شاهين شهر خونه عمو مدرسه ها تعطيل بود و تلويزيون کلاسهاي آموزشي مي گذاشت .اون روزها چه روزهاي زشت و خاکستري بود که تمام کودکيم رو مثل مال بقيه بچه ها بلعيدن و آثار زخماشون رو روي روحمون گذاشتن
و حالابعد از اون سالها باز نگراني جنگ .من که ديگه طاقت ندارم

Monday, January 22, 2007

ديشب با اقاي همسر ياد قديما مي کرديم .بهش گفتم اولين باري که منو ديدي چه احساسي بهت دست داد تو دلت چي گفتي (آخه امده بود يواشکي شرکت که منو ببينه و منم فهميدم و همچين يه لحظه تو چشماش ظل زدم که بفهمه من فهميدم داره منو ديد ميزنه )
گفت: هيچي تو دلم گفتم خودشه
پرسيدم: به نظرت خوشگل بودم
گفت :آره خيلي
گفتم: حالا چي
گفت:الانم خوشگلي فقط اونموقع ها مثل هديه تهراني بودي ولي الان بيشتر شکل نيکي کريمي شدي
اين به نظرم با مزه ترين تفسيري بود که تا حالا در مورد خودم شنيدم آخه تصور تغيير شکل دادن از هديه تهراني به نيکي کريمي واقعا خنده داره و از اون بامزه تر اينه که من اصلا شبيه هيچ کدوم اينا نيستم

Tuesday, January 09, 2007

هیچ وقت دیگری وجود ندارد .همه چیز همین الان است.زمان دیگری نیست وقتی دیگر برای رسیدن به آرزوها وجود ندارد
اگر می خواهی کاری کنی الان وقتش است.شرایط بی تاثیرند .تو همیشه همانی هستی که هستی .فکر نکن روزی دیگر زمانی دیگر انسان شادتری خواهی شد.تو هم اکنون همان قدر شادی که هستی و همیشه نیز همین قدر شاد خواهی بود.خواسته هایت را به فردا حواله مکن .الان بهترین چیزی که می توانی باش.اگر می خواهی منظم باشی الان باید شروع کنی اگر الان سحر خیز نیستی هیچ وقت دیگر هم نخواهی بود.
اگر الان انسان ناراحتی هستی ,عصبی هستی و هزار ویک کم و کاست دیگر زمان دیگری برای رفع عیبهایت نیست همه آنچه داری همین لحظه است.پس برای خوب بودن شاد بودن مهربان بودن و تمام آنچه از هستی می خواهی همین لحظه تضمیم بگیر و اقدام کن

Sunday, January 07, 2007

من یه کشف بزرگ کردم
فهمیدم که چرا زنان در ایام پریودشون بد اخلاق می شن
راستش اونها اصلا بد اخلاق نمی شن بلکه بدلیل کم شدن هورمونهایی که بطور مصنوعی اونارو آروم نگه می داره و مثل یه مخدر باعث میشه که خودشون رو به تجاهل بزنن وصداشون در نیاد .در نزدیک این ایام بدلیل به هم خوردن سطح هورمونها برای یه مدت کوتاه چشم و گوششون باز میشه و کاسه صبرشون لبریز میشه و تازه میشن مثل تمام آقایون ولی از اونجا که همه به چهره مظلوم وصبور و زحمت کش اونها عادت دارندو به نفعشونه که اونها رو تو اون لباس و هیبت ببینن تا این وضع پیش می اد بهشون میگن بد اخلاق شدن اون طفلکیها هم ساده و زود باور،باورشوون میشه
آیا می دانستید که مرد و زن با هم برابرند ولی مردها برابر ترند
آیا می دانستید هردو به یک اندازه کار میکنند ولی کار مردها کارتر است
آیا می دانستید که هر دوی آنها می توانند والد باشند ولی مادران والد ترند و مسئولیت بیشتری دارند
آیا می دانستید هر دو در کار خانه شریکند ولی زنان شریک تر هستند
آیا می دانستید که بعد از کار هر دوی آنها خسته می شوند ولی خستگی مردها خستگی تر است
آیا می دانستید که یک مرد اگر کار کند وظیفه اش است و اگر زن کار کند حتی اگر تا ریال آخرش را خرج قسط و بدهی کند به خاطر دل خودش کار کرده است وباید کلی منت بر سرش باشد که اجازه کار کردن دارد.
آیا می دانستید که تمام مادران به دخترانشان می گویند چه نقشی در زندگی دارند ولی پدران در مورد نقش مردان و انتظارات همسرانشان صحبتی نمی کنند.
آیا می دانستید
ولش کن حتما می دانستید همه می دانند ولی انکار می کنند همه خود را در بی خبری غرق می کنند چون به نفعشان است هزینه اش کمتر است .خود را به نادانی زدن خودش انتخابی است حداقل بحث و دعوایش کمتر است .زنان و مردان ما با همین الگو ها ادای شادی را در می آورند و ادعای خوشبختی می کنند. در حالی که اگر زن و مرد به یک اندازه برابر می شدند دنیا جای خیلی بهتری برای زندگی می شد.شاید آن موقع می شد گفت خوشبختی چه رنگی است
این روزها توانم کم شده .دیگر انگار بزور خودم را می کشم ..بعضی وقتها احساس می کنم که توانم تمام شده است و تمام سلولهای بدنم ضعف می روند.
خستگی نام مناسبی نیست وضعم از مرز خستگی رد شده.
خستگی یک ضعف فیزیکی است ولی من احساس می کنم دیگر روحم نیز توان ندارد
بارهای زیادی که بر دوشم است ریز ریز مرا ناتوان می سازد.بارهایی که شاید خود نیز مسئول همه آنها نبوده ام
دلم می خواست کسی بود که می توانستم دمی بی هیچ نگرانی با او درددل می کردم
ولی حیف کسی نیست
این روزها احساس میکنم چقدر تنها هستم
می دانم اگر دیگری در شرایط خودم بود چقدر تلاش می کردم برای راحتیش ،چقدر کمک می کردم برای موفقیتش و چقدر همراهش میشدم.تشویق می کردم انرژی مثبت می دادم و برای موفقیتش آرزو می کردم