نفر اول زنش بود كه
شايد به ياد اولين ديدارشون افتاده بود ويا روزي كه با هم براي اولين بار در مورد زندگي آيندشون حرف مي زدن شايدم تولد اولين بچشون شايدم اولين دعوايي كه با هم كرده بودن يا براي اون لحظات شاد خونشون و شايدم براي اونموقع كه ازش متنفر شده بود و شايدم براي اونموقع كه رو تخت بيمارستان افتاده بود واونم بالا سرش اشك مي ريخت و شايدم آينده اي كه بايد بعد از اين خودش تنهايي برا دختر كوچولو هاش بسازه وبراي بخت خودش گريه مي كرد.
نفر دوم خواهرش بود
اونم گريه مي كرد .احتمالا ياد بچگيشونم مي افتاد صحنه هايي از گذشته كه همشون بچه بودن و دور سفره بابا مي نشستن و مثل همه خواهر برادر ها تو سر وكول همديگه ميزدن ياد خاطرات خوب بچه گي و شادي كودكانه كه يك لحظه اين حس رو نمي كرد كه كدوم يكي بايد اول به عزاي اون يكي بشينه ...
و شايدم آخرين باري كه اونو ديده بود و آخرين كلامش و يا آخرين نگاهش
نفر سوم مادرش بود
اون ديگه خيلي چيزا بود كه يادش بياد از لحظه اي كه اولين حركتشو توي شكمش حس كرده بود تا لحظه تولدش .لباسايي كه براش دوخته بود اونموقع كه خرابكاري هاشو از چشم پدر ش پنهان مي كرد اولين روزي كه از مدرسه برگشت ديپلم گرفتنش دانشگاه و سربازي رفتنش و كارو ازدواج دنيا اومدن نوش و خيلي چيزاي ديگه كه به يادش اشك بريزه
نفر سومم گريه مي كرد البته فكر كنم يكمي هم ياد همسر مرحوم خودش افتاده بود و گريه مي كرد
نفر چهارمم وقتي ياد پسر مرحوم جونش مي افتاد گريش شديد تر مي شد
.....
منم گريه مي كردم .دلم برا مادرش زنش خواهرش مي سوخت و گربه مي كردم . ولي بيشتر براي آدماي دور و برم گريه مي كردم كه نميدونم چه موقع اونا رو ازد ست مي دم و براي تمام لحظاتي كه مي تونه لبريز از عشق و شادي باشه و با كينه ودشمني بر باد مي ره اشك ريختم ...........
Sunday, January 26, 2003
آقايون محترم در راه رسيدن به حقوق برابر با بانوان محترم در يك اقدام ضربتي مجله "مرد و زندگي " را منتشر كردن.خوب مبارك باشه .ولي آقايون محترم در صورتيكه مي خواهيد ديگه دچار تبعيض نباشيد و به حقوق برابر با بانوان دست پيدا نماييد لازمه كه در جهت احقاق حقوق بر باد رفته خود مواردزير را رعايت نماييد :
1-روزي يك بار همسر محترمتونو وادار كنيد كه باهاتون بد اخلاقي كنه و شما بد اخلاقي اونو تحمل كنيد.
2-يك روز در ميون از همسرتون بخواين كه به خونه مادرش بريد.
3-درمهماني ها خانمها رو مجبور كنبد كه سر جاشون بشينن و خودتون تمام امور پذيرايي را بر عهده بگيريد شستن ظرفها در آخر شب فراموش نشود كه در صورت قراموشي نصف حقوقتون هم اعاده نخواهد شد.
4-از همسرتون بخواهين كه هر دو ساعت يك بار صداي بچه ها رو در بياره تا شما با تحمل رفتار اون به شرايط مساوي برسيد.
5-از همسرتون خواهش كنيد پس ار برگشتن از خريد خانه اخلاقشو غير قابل تحمل كنه و تا آخر شب غر بزنه
6- در صورت بيماري فرزندانتون شب تا صبح بالا سرش بشينيد و كل دوره بيماري اونو مرخصي بگيريد تا وجهه كاريتون حسابي زير سوال بره.
7-تمام حقوق در نظر گرفته شده براي خود را مانند حق طلاق و.... را به زور به همسرتون منتقل كنيدو اصلا به مخالفت همسرتون توجه نكنيد.
8-قبل از هر بار مهموني رفتن از همسرتون بخواين كه بهتون در مورد لباس ومدل موتون حسابي گير بده و حالتونو بگيره.
9-توي خونه يه روسري سرتون كنيد و اونقدر اونو سفت گره بزنيد كه احساس خفگي كنيد در ضمن مواظب باشيد كه موهاتونم پيدا نشه و در اين حالت سعي كنيد آشپزي كنيد.
10-از همسرتون خواهش كنيد كه هفته اي يك بار حسابي كتكتون بزنه تا حالتون جا بياد وكيفتون كوك بشه.
11-در يك اقدام دست جمعي تقاضا كنيد كه ديه و ارزش شهادتتون به نصف تقليل پيدا كنه. در اين صورت در مجامع بين المللي هم مظلوم تر ديده مي شيد.
12-از همسرتون تقاضا كنيد كه در صورت كم بودن نمره بچه ها دخل اونا رو بياره .البته اگر همسرتون قبول كنه كه علاوه بر كتك زدن فكشونم پياده كنه بهتره.
13-از همسرتون بخواهيد كه هر چند وقت يك بار شما رو تهديد به طلاق كنه و چار ستون بدنتونو بلرزونه
14-مصرانه از همسرتون خواهش كنيد كه در صورتيكه در محل كار دچار مشكلي شده دق ودليشو سر شما در بياره تا جيگرش خنگ بشه و شما هم در مقابل تمام رفتاراش سكوت كنيد
15-از همسرتون بخواهيد كه هر چند وقت يك بار بدون هيچ دليل خاصي بره تو لك و در حاليكه ميره توي اتاق و دررو پشت سرش مي بنده شما رو تو خماري بذاره
16-در صورتيكه همسرتون راضي كنيد كه هر روز با دوستاش بره خوش بگذرونه قدم مهمي در راستاي احقاق حقوقتون برداشته ايد
17-براي پيدا كردن ساير موارد لطفا از عقلتون استفاده كنيد.
........
در ضمن براي سرعت بخشيدن به اين روند لازم است مادران عزيز فداكاري نموده واز بدو تولد در گوش پسرهاي عزيزشون بخونن كه مادر" زنه ممكنه يه وقتم بد اخلاقي كنه تو برو خودت نيار يه وقت چيزي نگي به غرورش بر بخوره ها"
1-روزي يك بار همسر محترمتونو وادار كنيد كه باهاتون بد اخلاقي كنه و شما بد اخلاقي اونو تحمل كنيد.
2-يك روز در ميون از همسرتون بخواين كه به خونه مادرش بريد.
3-درمهماني ها خانمها رو مجبور كنبد كه سر جاشون بشينن و خودتون تمام امور پذيرايي را بر عهده بگيريد شستن ظرفها در آخر شب فراموش نشود كه در صورت قراموشي نصف حقوقتون هم اعاده نخواهد شد.
4-از همسرتون بخواهين كه هر دو ساعت يك بار صداي بچه ها رو در بياره تا شما با تحمل رفتار اون به شرايط مساوي برسيد.
5-از همسرتون خواهش كنيد پس ار برگشتن از خريد خانه اخلاقشو غير قابل تحمل كنه و تا آخر شب غر بزنه
6- در صورت بيماري فرزندانتون شب تا صبح بالا سرش بشينيد و كل دوره بيماري اونو مرخصي بگيريد تا وجهه كاريتون حسابي زير سوال بره.
7-تمام حقوق در نظر گرفته شده براي خود را مانند حق طلاق و.... را به زور به همسرتون منتقل كنيدو اصلا به مخالفت همسرتون توجه نكنيد.
8-قبل از هر بار مهموني رفتن از همسرتون بخواين كه بهتون در مورد لباس ومدل موتون حسابي گير بده و حالتونو بگيره.
9-توي خونه يه روسري سرتون كنيد و اونقدر اونو سفت گره بزنيد كه احساس خفگي كنيد در ضمن مواظب باشيد كه موهاتونم پيدا نشه و در اين حالت سعي كنيد آشپزي كنيد.
10-از همسرتون خواهش كنيد كه هفته اي يك بار حسابي كتكتون بزنه تا حالتون جا بياد وكيفتون كوك بشه.
11-در يك اقدام دست جمعي تقاضا كنيد كه ديه و ارزش شهادتتون به نصف تقليل پيدا كنه. در اين صورت در مجامع بين المللي هم مظلوم تر ديده مي شيد.
12-از همسرتون تقاضا كنيد كه در صورت كم بودن نمره بچه ها دخل اونا رو بياره .البته اگر همسرتون قبول كنه كه علاوه بر كتك زدن فكشونم پياده كنه بهتره.
13-از همسرتون بخواهيد كه هر چند وقت يك بار شما رو تهديد به طلاق كنه و چار ستون بدنتونو بلرزونه
14-مصرانه از همسرتون خواهش كنيد كه در صورتيكه در محل كار دچار مشكلي شده دق ودليشو سر شما در بياره تا جيگرش خنگ بشه و شما هم در مقابل تمام رفتاراش سكوت كنيد
15-از همسرتون بخواهيد كه هر چند وقت يك بار بدون هيچ دليل خاصي بره تو لك و در حاليكه ميره توي اتاق و دررو پشت سرش مي بنده شما رو تو خماري بذاره
16-در صورتيكه همسرتون راضي كنيد كه هر روز با دوستاش بره خوش بگذرونه قدم مهمي در راستاي احقاق حقوقتون برداشته ايد
17-براي پيدا كردن ساير موارد لطفا از عقلتون استفاده كنيد.
........
در ضمن براي سرعت بخشيدن به اين روند لازم است مادران عزيز فداكاري نموده واز بدو تولد در گوش پسرهاي عزيزشون بخونن كه مادر" زنه ممكنه يه وقتم بد اخلاقي كنه تو برو خودت نيار يه وقت چيزي نگي به غرورش بر بخوره ها"
Saturday, January 25, 2003
كلاس سوم دبستان كه بوديم يه روز معلم خودمون نيومد و به جاش يه خانومي بود كه تو دفتر مي نشست و هر وقت معلمي نمي اومد به جاش مي اومد .اين خانم كه سني ازش گذشته بود خيلي هم جدي و بد اخلاق بود و وقتي مي اومد سر كلاس هيچ كس حق نداشت از جاش تكون بخوره و تا آخر ساعت همه بايد دست به سينه مي نشستن و جيكشون هم در نمي اومد .اون روز هم اين خانوم بد اخلاقه اومد و اول زنگ ديكته گفت بعد هم يكي از بچه ها رو فرستاد پاي تخته و يكي ديگه رو هم مامور كرد كه لغت بگه تا اون بنويسه به بقيه كلاس هم گفت كه دست به سينه بشينن و ساكت تخته رو نگاه كنن تا خودشم ديكته ها رو صحيح كنه .خلاصه ما هم مثل مجسمه نشستيم و تخته رو نگاه كرديم .خانم معلم هم هر ديكته اي رو كه صحيح مي كرد صاحب دفترو صدا مي كرد و دفترشو بش مي داد.تو همين هير وبير ديكته يكي از بچه ها رو صحيح كرد وبعدم صداش كرد تا دفترشو بگيره اين همكلاسي ما دفترشو گرفت و اومد نشست بعدم داشت با كيفش سروكله ميزد كه دفترشو بذاره توش كه يهو خانوم معلم سرشو از رو دفترا اورد بالا و ديد يكي داره تكون مي خوره اونم عصباني شد و بلند شد با عصبانيت در حالي كه داد مي زد مگه نگفتمم تكون نخوريد دست دختر بيچاره رو گرفت و كشيدش دم ديواركلاس اونقدر با عصبانيت اين كارو كرد كه سردختره هم خورد تو ديوار .بعد هم برا عبرت سايرين همون جا وايسوندش.
اون روز گذشت و فرداي اون روز هم خانم خودمون نيومد همين دختر هم كه مورد غضب قرار گرفته بود نيومد مدرسه و دوباره هم خانم بد اخلاقه اومد سر كلاسمون. اونموقع من ويكي ديگه از بچه ها مبصر بوديم .زنگ تفريح كه شد ما نشستيم تو كلاس و با خيال خودمون مسائلو حلاجي كرديم وغيبت دوستمونو به خوردن سرش به ديوار ربط داديم بعد هم حسابي عصباني شديم و به عنوان مبصراي كلاس يه نامه شكايت نوشتيم برا ناظم مدرسه و جريانات روز قبل رو شرح داديم وپايين نامه هم نوشتيم نمايندگان كلاس و داديم دست خانم ناظم .
نمي دونيد چه قشقرقي به پا شد .زنگ كه خورد خانم ناظم با اون خانم بد اخلاقه كه از ناراحتي مثل لبو شده بود و مي لرزيد اومدن سر كلاس و كلي جيغ و ويغ كردن .
......
فرداي اون روز هم خانوم خودمون اومد هم اون دختره .مي دونيد وقتي ازش پرسيديم سرت خوب شد و جواب داد سرم مگه چي شده و ما گفتيم مگه به خاطر خوردن سرت به ديوار غيبت نكرده بودي و اون جواب داد نه سرما خورده بودم ما ها مثل كوفته وا رفته شده بوديم
حالا چرا اينا رو نوشتم به خاطر موضوعي بود كه جديدا اتفاق افتاده.به چند روزي بود كه نويسنده يكي از وبلاگ ها رو گرفته بودن تو اين چند روز خيلي ها عصباني بودن و در اين مورد مطلب مي نوشتن و مسئله رو به وبلاگش و مطالبش و هزار تا چيزديگه ربط مي دادن . راستش خود من هم كلي احساستي شده بودم و مسئله رو كاملا سياسي ميديدم. مي دونيد وقتي كه ايشون آزاد شدن واعلام كردن كه بازداشتشون به خاطر مشكل سربازي بوده من ياد سوم دبستان افتادم واتفاقي كه برامون افتاده بود
اون روز گذشت و فرداي اون روز هم خانم خودمون نيومد همين دختر هم كه مورد غضب قرار گرفته بود نيومد مدرسه و دوباره هم خانم بد اخلاقه اومد سر كلاسمون. اونموقع من ويكي ديگه از بچه ها مبصر بوديم .زنگ تفريح كه شد ما نشستيم تو كلاس و با خيال خودمون مسائلو حلاجي كرديم وغيبت دوستمونو به خوردن سرش به ديوار ربط داديم بعد هم حسابي عصباني شديم و به عنوان مبصراي كلاس يه نامه شكايت نوشتيم برا ناظم مدرسه و جريانات روز قبل رو شرح داديم وپايين نامه هم نوشتيم نمايندگان كلاس و داديم دست خانم ناظم .
نمي دونيد چه قشقرقي به پا شد .زنگ كه خورد خانم ناظم با اون خانم بد اخلاقه كه از ناراحتي مثل لبو شده بود و مي لرزيد اومدن سر كلاس و كلي جيغ و ويغ كردن .
......
فرداي اون روز هم خانوم خودمون اومد هم اون دختره .مي دونيد وقتي ازش پرسيديم سرت خوب شد و جواب داد سرم مگه چي شده و ما گفتيم مگه به خاطر خوردن سرت به ديوار غيبت نكرده بودي و اون جواب داد نه سرما خورده بودم ما ها مثل كوفته وا رفته شده بوديم
حالا چرا اينا رو نوشتم به خاطر موضوعي بود كه جديدا اتفاق افتاده.به چند روزي بود كه نويسنده يكي از وبلاگ ها رو گرفته بودن تو اين چند روز خيلي ها عصباني بودن و در اين مورد مطلب مي نوشتن و مسئله رو به وبلاگش و مطالبش و هزار تا چيزديگه ربط مي دادن . راستش خود من هم كلي احساستي شده بودم و مسئله رو كاملا سياسي ميديدم. مي دونيد وقتي كه ايشون آزاد شدن واعلام كردن كه بازداشتشون به خاطر مشكل سربازي بوده من ياد سوم دبستان افتادم واتفاقي كه برامون افتاده بود
Wednesday, January 22, 2003
يکم حالم گرفته .نمی دونم واسی چی يعنی دقيقا نمی دونم. يه حس مبهم که مثل خوره دائم داره جونمو می خوره و يه تنگی نفس غريب.شايدم مال خواب ديشبم باشه.اونهمه چوبه دار و آدمايی که سر دار بودن همه جوري بودن از پير گرفته تا جوون زن هم توشون بود و يه عالمه فيل که طناب دار به خرطومشون بسته شده بود و اونا بايد خرطوشونو بالا نگه می داشتن تا مراسم تموم بشه.بعد از اينکه مراسم تموم شد و مرده ها آروم گرفتن يکی از فيلا خرطومشو آورد پايين و پيرمردی که دار زده بودن افتاد رو زمين و پاهاش تکون خورد بعدم مثل گيجو منگا بلند شد و دور و برشو نگاه کرد و من دعا می کردم که زودتر طنابو از گردنش باز کنه تا آزاد بشه.........
بعد هم سايت گلکو که انگار تعبير خواب من بود تو عالم واقعيت
بعد هم سايت گلکو که انگار تعبير خواب من بود تو عالم واقعيت
10 روزی ميشه که تو خونه هستم .دو سه روز اولش تمام وقتمو پرستاری فسقلی پر می کرد ولی بعدش کار خاصی نداشتم .خونه داريم عالمی داره اما برا من همين 10 روز بسه .اصلا آدم سالي 2 هفته خونه بمونه خوبه ولی بيشترشو ديگه طاقت نميارم .اين چند روزم اگر چه خستگي جسمي نداشتم ولی روحم راضی نبوده و حسابي دلم برا سر کارو و دوستام وحتی کامپيوترم و اون گلدون کوچولوی روی ميزم تنگ شده
شهر فرشتگان فيلمی است با بازی نيکلاس کيج و در مورد فرشته ای است که عاشق يک زن جراح می شه و برای با او بودن ابديت خودشو می ده تا به انسان تبديل بشه آخر فيلم هم يه جورايی غمگين تموم ميشه و دل آدم ميسوزه آخه طرف بياد ابديتشو بده برا خاطر يه نفر و اون يه نفر هم چند ساعت بعد اين دنيا رو ترک کنه و بره اون دنيا .بيچاره نيکلاس کيج دلم خيلی براش سوخت اگر چه آخر فيلم هنوز از رو نرفته بود و به يه فرشته ديگه که ازش ميپرسيد ارزششو داشت با صراحت اعلام کرد آره راستشو بگم همين چند جمله آخرفيلم يه چند ساعتی منو هم احساساتی کرده بود.
HEAT فيلمی با بازی آلپاچينو و رابرت دنيرو البته نمي دونم اشکال از من بود يا از فيلم که فقط تونستم CD اولشو تحمل کنم.
آنا و پادشاه با بازی جودی فاستر خوشگل و جذاب در يک عاشقانه آرام .من که حسابي از ديدنش حال کردم.
ذهن زيبا با بازی همون هنرپيشه فيلم گلادياتور.راستش با وجود تلاش فراوان بازم اسمش يادم رفت. ولي يه فِلم فوق العاده است که حسابی آدمو مِذاره سر کار.
HEAT فيلمی با بازی آلپاچينو و رابرت دنيرو البته نمي دونم اشکال از من بود يا از فيلم که فقط تونستم CD اولشو تحمل کنم.
آنا و پادشاه با بازی جودی فاستر خوشگل و جذاب در يک عاشقانه آرام .من که حسابي از ديدنش حال کردم.
ذهن زيبا با بازی همون هنرپيشه فيلم گلادياتور.راستش با وجود تلاش فراوان بازم اسمش يادم رفت. ولي يه فِلم فوق العاده است که حسابی آدمو مِذاره سر کار.
Sunday, January 12, 2003
يکی بود يکی نبود
اون يکی که بود انگار خِلي مهم بود و اون يکی که نبود انگار اصلا مهم نبود.برا همينم اوني که بود دستور ميداد واوني که نبود بايد اونا رو اجرا مي کرد اونی که بود می تونست تصمِم بگيره و اونِِی که نبود حق تصميم گيری نداشت اونی که بود مالک بود و اونی که نبود مملوک .حتی همه قانون ها رو در مورد اونايي که نبودن ,اونايی که بودن صادر مي کردند و اونايی که نبودن بايد اونا رو ميپذيرفتند .تا اينکه يه روز اونايي که نبودن و هيچوقت ديده نمي شدند خسته شدند و تصميم گرفتند که ول کننو وبرن . و بعد وقتی اونا رفتن اونايي که بودن انگار يه جورايي نيست شدند اخه خودشون نمی دونستن ولی وجودشون با بودن اونايي که نبودن معنی داشت و کم کم ديگه اثری از اونايي هم که اولش بودن باقي نموند.برا همِينه که حالا ديگه ميگن يکی بود يکی نبود غير از خدا هيچکس نبود
اون يکی که بود انگار خِلي مهم بود و اون يکی که نبود انگار اصلا مهم نبود.برا همينم اوني که بود دستور ميداد واوني که نبود بايد اونا رو اجرا مي کرد اونی که بود می تونست تصمِم بگيره و اونِِی که نبود حق تصميم گيری نداشت اونی که بود مالک بود و اونی که نبود مملوک .حتی همه قانون ها رو در مورد اونايي که نبودن ,اونايی که بودن صادر مي کردند و اونايی که نبودن بايد اونا رو ميپذيرفتند .تا اينکه يه روز اونايي که نبودن و هيچوقت ديده نمي شدند خسته شدند و تصميم گرفتند که ول کننو وبرن . و بعد وقتی اونا رفتن اونايي که بودن انگار يه جورايي نيست شدند اخه خودشون نمی دونستن ولی وجودشون با بودن اونايي که نبودن معنی داشت و کم کم ديگه اثری از اونايي هم که اولش بودن باقي نموند.برا همِينه که حالا ديگه ميگن يکی بود يکی نبود غير از خدا هيچکس نبود
Saturday, January 11, 2003
آسون نشو اي همسفر
بيرون نرو اي در بدر
......
....
اين آهنگ يادته .ميدونم كه هيچ وقت يادت نمي ره .ميدونم كه اگه بازم با هم اونو گوش بديم بازم ميشينيم با هم گريه مي كنيم .مي دونم تو هم نمي تونه يادت بره مثل بقيه چيزايي كه هردومون مي دونيم و يادمون نخواهد رفت
مثل زمان بچه گي مثل بازي هامون مثل لباسايي كه وقتي بچه بوديم مامان برا مون مثل هم مي دوخت و وقتي مي پوشيديمشون مثل دوقلو ها مي شديم مثل كمد قهوهاي لباسهامون كه بابا با تخت بچه گيمون درست كرده بود
و من هنوز شكل كنگره هاي بالاش و تزيينات روش يادمه .مثل تخت خواب هامون كه بابا ساخته بود.يادته اولش كرم وقهوه اي بود و بعدا سفيدش كرد و اون كمد گنده لباسي كه وقتي بابا ساختنشو تموم كرد چند تا از پسر اي فاميل اومدن تا تونستن از زير زمين بيارنش بالا و اون ميز و نيمكت سفيد كه همه بچه هاي فامل حسرتشو مي خوردن و باباي خوبمون ساخته بود.مي دونم اون روزي كه مامان مي خواست بره بيمارستان تا داداش كوچولومونو دنيا بياره و تو با بغض بش گفتي تو رو خدا پسر باشه هم يادته .و بعد بزرگ شدن تدريجي مون و بجاي از صبح تا شب خونه بازي و كتابفروشي بازي و هزار تا بازي كه اختراع مي كرديم ديگه وقت دردودلمون بود و محرم راز هم شدن.بعد هم كنكور و دانشگاه .كه تو هم بعد من اومدي اونجا. راستي يادته يه روز يكي از بچه ها به من گفته بود تو خودتي يا خواهرت و من هيچوقت نفهميدم با كدممون كار داشت........
بعد هم فراغت از تحصيل و كار .
و اين آهنگ .مي دونم تو هم هيچوقت يادت نميره كه وقتي مي رفتيم سر كار پشت چراغ خطر فردوسي هميشه اين آهنگو گوش مي داديم و هميشه تا تموم مي شد دوباره برش مي گردونديم عقب و دوباره اونو گوش مي كرديم ...
راستش من دوباره اون نوارو اوردم تو ماشين تا به ياد گذشته ها پشت چراغ خطر فردوسي اين آهنگ و گوش كنم و برا خودم به ياد همه خاطرات خوب گذشته يواشكي اشك بريزم درست مثل همين حالا كه مجبور شدم يه باره بدوم تو دستشويي كه كسي اشكامو نبينه ويه كم اون تو بمونم تادوباره بتونم بنويسم
بيرون نرو اي در بدر
......
....
اين آهنگ يادته .ميدونم كه هيچ وقت يادت نمي ره .ميدونم كه اگه بازم با هم اونو گوش بديم بازم ميشينيم با هم گريه مي كنيم .مي دونم تو هم نمي تونه يادت بره مثل بقيه چيزايي كه هردومون مي دونيم و يادمون نخواهد رفت
مثل زمان بچه گي مثل بازي هامون مثل لباسايي كه وقتي بچه بوديم مامان برا مون مثل هم مي دوخت و وقتي مي پوشيديمشون مثل دوقلو ها مي شديم مثل كمد قهوهاي لباسهامون كه بابا با تخت بچه گيمون درست كرده بود
و من هنوز شكل كنگره هاي بالاش و تزيينات روش يادمه .مثل تخت خواب هامون كه بابا ساخته بود.يادته اولش كرم وقهوه اي بود و بعدا سفيدش كرد و اون كمد گنده لباسي كه وقتي بابا ساختنشو تموم كرد چند تا از پسر اي فاميل اومدن تا تونستن از زير زمين بيارنش بالا و اون ميز و نيمكت سفيد كه همه بچه هاي فامل حسرتشو مي خوردن و باباي خوبمون ساخته بود.مي دونم اون روزي كه مامان مي خواست بره بيمارستان تا داداش كوچولومونو دنيا بياره و تو با بغض بش گفتي تو رو خدا پسر باشه هم يادته .و بعد بزرگ شدن تدريجي مون و بجاي از صبح تا شب خونه بازي و كتابفروشي بازي و هزار تا بازي كه اختراع مي كرديم ديگه وقت دردودلمون بود و محرم راز هم شدن.بعد هم كنكور و دانشگاه .كه تو هم بعد من اومدي اونجا. راستي يادته يه روز يكي از بچه ها به من گفته بود تو خودتي يا خواهرت و من هيچوقت نفهميدم با كدممون كار داشت........
بعد هم فراغت از تحصيل و كار .
و اين آهنگ .مي دونم تو هم هيچوقت يادت نميره كه وقتي مي رفتيم سر كار پشت چراغ خطر فردوسي هميشه اين آهنگو گوش مي داديم و هميشه تا تموم مي شد دوباره برش مي گردونديم عقب و دوباره اونو گوش مي كرديم ...
راستش من دوباره اون نوارو اوردم تو ماشين تا به ياد گذشته ها پشت چراغ خطر فردوسي اين آهنگ و گوش كنم و برا خودم به ياد همه خاطرات خوب گذشته يواشكي اشك بريزم درست مثل همين حالا كه مجبور شدم يه باره بدوم تو دستشويي كه كسي اشكامو نبينه ويه كم اون تو بمونم تادوباره بتونم بنويسم
Wednesday, January 08, 2003
Monday, January 06, 2003
ديروز صبح با همون بساط هميشگي از خونه اومدم بيرون البته يه كم زود تر چون مي خواستم قبل از كار قسط بانك مسكن رو هم بدم كه ديگه از فكرش بيام بيرون و دائم نگران خرج كردنش نباشم.ولي خوب خونه مامان اينا عدسي داغ بود و خوشمزه, كه نمي شد ازش گذشت بلاخره خوردن عدسي خيلي بهتراز پارك كردن دم بانك و دادن قسطه, خوب منم كار بهترو انتخاب كردم كه نشونشم موند روي مانتوم ,ساعت هشت رسيدم شركت و به موقع كارت زدم و اول وقت روي يادداشتم كارايي كه بايد انجام بدم اولويت بندي كردم و به هشون زمان دادم تا بهتر به كارام برسم.با اينكه تا آخر وقت مثل چارلي چاپلين تو فيلم عصر جديد شده بودم و از بس مارك كردم وهي راست كليك كردم ازاينجا برداشتم اونجا چسبوندم و از صد تا فايل(البته 90 تاش لافه) اطلاعاتو برداشتم بردم سر هم كردم كه ديگه آخر وقت اصلا قاطي قاطي بودم ولي خوب اين كار كه از صبح شروع شد ه بودو طبق برنامه من بايد تاظهر تموم ميشد تموم نشد كه نشداگه شانس بيارم امروز تموم بشه بايد كلامو بندازم هوا .آخر وقت تو اومدي و مثل هميشه از ته دل شادم كردي .رفتيم تريا و يه كاپوچينو وكيك زديم تو رگ (خيلي دلتون نخواد كاپوچينوش اصلا خوشمزه نبود)اونقدرخوش گذشت كه خستگي روزيادم رفت. بدم به زور منو بردي برام يه روسري زردخوشگل خريدي راستشو بگم با اون مطلب آخرم ياد ليمو شيرين افتاده بودم.خوب بدم رفتيم يكي ديگه از قسطا رو سر راه داديم و من مي تونستم وقتي رسيدم خونه تو نقشه قسطام يه علامت ديگه بزنم راستش از اين كار خيلي خوشم مي اد.فسقلي رو برداشتيم و رفتيم خونه .هنوز لباس بيرونو در نياورده مرغو از فريزرگذاشتم بيرون ياد آموزش غذا پختن در وقت كم افتادم كه به يكي از دوستاي تازه عروسم مي دادم .خلاصه يه شام خوشمزه پختم به نام پلو سيب زميني با مرغ كه خودم از خودم خوشم اومد. تا غذا حاضر مي شد ظرفاي خشكو جمع كردم و ظرفاي كثيفو شستم خونه رو مرتب كردم.لباساي كوچيك فسقلي رو جمع كردم كه ديگه تو دست وپا نباشه وسط كارا با فسقلي هم سر وكله زدم شيركاكائو به هش دادم كلي بازي اين چه رنگي رو كرديم چايي درست كردم و ميوه اوردم و يه پرتفال برا خودم پوست كردم كه تو بازي همشو فسقلي خورد و با خوردن اون اندازه صد تا پرتقال كه خودم بخورم كيف كردم.شام خورديم و بعد اين بهروزه اومد كه كلي دعاش كردم چون فسقلي يه كم آروم گرفت و من تونستم يه كم قلاب بافي كنم .قبل از خواب چند صفحه از كتاب دختري از ايرانو كه براي بار دوم مي خوام بخونمش خوندم . بعد هم مراسم خواب فسقلي كه خودش كلي آيينو و روش داره به خوبي انجام شد وديگه مي شد دفتر روزرو بست. راستش ياد شعر مارگوت بيگل افتاده بودم كه ميگه :
روزت را درياب
اين روز از آن توست
24 ساعت كامل
به قدر كفايت فرصت هست تا روزي بزرگ شود
نگذار هم در پگاه فرو پژمرد
البته يه وقت فكر نكني من از حرفم برگشتم هنوزم سر حرفم هستم روزي 24 ساعتم وقت كم دارم
روزت را درياب
اين روز از آن توست
24 ساعت كامل
به قدر كفايت فرصت هست تا روزي بزرگ شود
نگذار هم در پگاه فرو پژمرد
البته يه وقت فكر نكني من از حرفم برگشتم هنوزم سر حرفم هستم روزي 24 ساعتم وقت كم دارم
Saturday, January 04, 2003
ديشب باباش براش آواز می خوند ويه جاش می گفت "غصه نخور" در اومده می گه غصه خوردن يعنی چی منم گفتم يعنی ناراحت بودن قبول نمی کرد و می گفت نه غصه خوردن يعنی غصه خوردن مادرجونم غصه می خوره ما رو بگي ديگه چشمامون گرد شده بود که اين بچه چی می گه باباش گفت مادر جون غصه کی رو می خوره جواب داد غصه خودشو می خوره .بعد که در مورد شکل غصه مادرجونش و رنگش و اندازش ازش سوال کردم دوزاريم افتاد که منظور بچم قرص نه غصه
Thursday, January 02, 2003
راستیاگه يه سايت جالب در مورد بچه داري خواستين يه سري به اِينجا بزنيد
چهارشنبه هفته قبل از جلسه که اومديم بيرون بليط روي ميزم بود.رفت ساعت 18:10 دوشنبه و برگشت ساعت 17:30 سه شنبه اول یکم لجم گرفت کفتم آخه آدم ساعت 6 پاشه کجا بره اونم روز تعطيل چون معمولا رفتو آخر شب ميگيرن.آخرش گفتم بي خيال دو سه ساعت وقت آزاد دارم که مي تونم مطالبي که دوست داشتم بخونم و مدت ها تو کشوي ميزم خاک خورده با خودم ببرم و تو اي دو سه ساعته تو هتل بخونم......
دوشنبه ماشين سا عت 16.45 اومد دنبالم که برسونتم فرودگاه ...
ساعت 18:30 هواپيما که بويينگ 737 بود از روی زمين بلند شد .من اول سر رديف نشسته بودم که بعد خانمي که باپسر 6-7 سالش جاشون کنار من بود خواهش کرد من دم پنجره بشينم و اونا جاي من بشينن .برا من فرقي نميکرد بعدا فهميدم پسرش تو هواپیما دچار حالت تهوع مي شه برا همين مي خواست سر رديف باشه که اگه يهو ..........
هواپيما بلند شد تازه چراغ بستن کمر بند خاموش شده بود که يه جنب و جوشی افتاد بين مهاماندارا هی می رفتن ته هواپيما هی می دويدن دم کابين خلبان هر آدم گيجي هم بود مي فهميد اوضاع مرتب نيست و يه چِيزي شده .تنها چيز غير عادی که می شد حس کرد گرفتن شديد گوش بود .بعد احساس کردم هواپيما دورزد وارتفاعشو کم کرد مردم هراسان شده بودن و از مهماندارا ميپرسيدن چي شده که خلبات اعلام کرد در عقب هواپيما درست بسته نشده وسيستم کنترل فشار از کار افتاده .
دقايق بر گشت به فرودگاه خيلی جالب بود حس ترسو مي شد تو هوا گرفت .ولی خوب راستش خيلی از مردن نترسيدم چون کاريم از دستم بر نمي اومد اگه هواپيما سقوط مي کرد ديگه هيچکس زنده نمي موند. ولي واقعا حيفم مي اومد که به اين مفتي بميرم.
ولی خوب آخرش هواپيما با سلام و صلوات تو فرودگاه مبدا رو زمين نشست و بعد از دو ساعت که تو هواپيما نگهمون داشتن گفتن با رو بنديلتونو جمع کنين و برين پايين. و من مجبور شدم بلیطمو عوض کنم و با پرواز بعدی برم راستي مي دونين مهماندار هواپيما چي گفت:"اين هواپيما قرار بود ده روز ديگه باز نشست بشه"
خوب همه اين هیجانات مال زندگي تو مملکتيه که جون آدميزاد ارزون ترين چيزاست
دوشنبه ماشين سا عت 16.45 اومد دنبالم که برسونتم فرودگاه ...
ساعت 18:30 هواپيما که بويينگ 737 بود از روی زمين بلند شد .من اول سر رديف نشسته بودم که بعد خانمي که باپسر 6-7 سالش جاشون کنار من بود خواهش کرد من دم پنجره بشينم و اونا جاي من بشينن .برا من فرقي نميکرد بعدا فهميدم پسرش تو هواپیما دچار حالت تهوع مي شه برا همين مي خواست سر رديف باشه که اگه يهو ..........
هواپيما بلند شد تازه چراغ بستن کمر بند خاموش شده بود که يه جنب و جوشی افتاد بين مهاماندارا هی می رفتن ته هواپيما هی می دويدن دم کابين خلبان هر آدم گيجي هم بود مي فهميد اوضاع مرتب نيست و يه چِيزي شده .تنها چيز غير عادی که می شد حس کرد گرفتن شديد گوش بود .بعد احساس کردم هواپيما دورزد وارتفاعشو کم کرد مردم هراسان شده بودن و از مهماندارا ميپرسيدن چي شده که خلبات اعلام کرد در عقب هواپيما درست بسته نشده وسيستم کنترل فشار از کار افتاده .
دقايق بر گشت به فرودگاه خيلی جالب بود حس ترسو مي شد تو هوا گرفت .ولی خوب راستش خيلی از مردن نترسيدم چون کاريم از دستم بر نمي اومد اگه هواپيما سقوط مي کرد ديگه هيچکس زنده نمي موند. ولي واقعا حيفم مي اومد که به اين مفتي بميرم.
ولی خوب آخرش هواپيما با سلام و صلوات تو فرودگاه مبدا رو زمين نشست و بعد از دو ساعت که تو هواپيما نگهمون داشتن گفتن با رو بنديلتونو جمع کنين و برين پايين. و من مجبور شدم بلیطمو عوض کنم و با پرواز بعدی برم راستي مي دونين مهماندار هواپيما چي گفت:"اين هواپيما قرار بود ده روز ديگه باز نشست بشه"
خوب همه اين هیجانات مال زندگي تو مملکتيه که جون آدميزاد ارزون ترين چيزاست
Saturday, December 28, 2002
Thursday, December 26, 2002
Monday, December 23, 2002
.دلم مي خواست اونقدر بي كله بودم كه يه روز زنگ مي زدم شركتو مي گفتم ديگه نمي يام بعد مي رفتم يه سبزي فروشي باز مي كردم اونوقت مجبور نبودم روزي چهارتا جلسه برموو ماهي يه بارم برم ماموريت عصر ها هم با سردرد برگردم خونه و فكر غذا باشم وظرف و لباساي نشسته . تازه فكر كنم كيف سبزي فروختن خيلي بيشتر از كار كردن با اين محصولات بدون پشتيبانيه كه نه سرشون پيداست نه تهشون.هيچكسم نمي تونه بگه بايد حتما قبل از 8 مغازهتو باز كني و اگه 3 روز بيشتر تاخير داشته باشم برام جريمه بنويسه
Saturday, December 21, 2002
برا شاد بودن فقط نميشه تلاش كرد.نميشه همش درون خودمونو بگرديم تا علت شاد نبودنمونو پيدا كنيم
اين همه كتاب نوشته شده برا شاد بودن و شاد زيستن ولي هيچكدوم نميتونه اثري طولاني داشته باشه البته بي اثر بي اثر هم نيست ولي اثرش نمي تونه ازدارويي كه براي تسكين درد به يه مريض مي دن بيشتر باشه اين دارو ها مي تونه موقتن دردو كم كنه ولي شفاي درد يه چيزه ديگست و مطمئنن درد بر مي گرده چون ريشش وجود داره.حالا ما هي بيام نصيحت كنيم هي خط بديم هي روش در بياريم براشاد بودن هيچ فايده اي نداره مگر اينكه بتونيم مثل كبك سرمونو بكنيم زير برف و كاري به كار هيچكس و هيچ چيز نداشته باشيم .شاد بودن يه پيشنياز داره و اونم يه جامعه شاده با مردم شاد.مردمي كه از حداقل امكانات زندگي بر خوردارن .تو اين جامعه قانون وجود داره از زن و مرد وبچه حمايت ميشه.تو اين جامعه وقتي بچه اي مورد آزار قرار ميگيره جايي هست كه ازش حمايت كنه .وقتي زني از دست كتكاي شوهرش جونش به لبش مي رسه يه خونه امن هست كه بره وپناه بگيره و قانوني هست كه ازش حمايت كنه.تو اين جامعه جوني كه درس خونده علاف كار نيست.پدر زحمتكشي نيست كه شرمنده زن وبچش باشه و مادري نيست كه به علت نداري جگر گوشش تو دستش پرپر بزنه واون كاري از دستش بر نياد كه براش بكنه.
برا همينه كه منو امثال من با اينكه شرايط زندگيشون بد نيست شاد نيستنو از زندگي راضي نيستن يه روز كه آدم كيفش كوكه و شاده كافي يه كم دوربرشو نگاه كنه وسايه فقرو رو تو چشماي بچه هايي كه به جاي نشستن پشت ميز ونيمكت مدرسه تو سرماي زمستون دارن تو آشغالا مي گردن ببينه .حسرتو تو نگاه آدما بخونه يا يه روزنامه بگيره و ورق بزنه اونوقت اين شادي با چنان سرعتي پر مي زنه كه فكر مي كني شايد اصلا از اول نبوده.حالا خودت قضاوت كن چه جوري ميشه اينجا شاد شد و شاد باقي موند.
اين همه كتاب نوشته شده برا شاد بودن و شاد زيستن ولي هيچكدوم نميتونه اثري طولاني داشته باشه البته بي اثر بي اثر هم نيست ولي اثرش نمي تونه ازدارويي كه براي تسكين درد به يه مريض مي دن بيشتر باشه اين دارو ها مي تونه موقتن دردو كم كنه ولي شفاي درد يه چيزه ديگست و مطمئنن درد بر مي گرده چون ريشش وجود داره.حالا ما هي بيام نصيحت كنيم هي خط بديم هي روش در بياريم براشاد بودن هيچ فايده اي نداره مگر اينكه بتونيم مثل كبك سرمونو بكنيم زير برف و كاري به كار هيچكس و هيچ چيز نداشته باشيم .شاد بودن يه پيشنياز داره و اونم يه جامعه شاده با مردم شاد.مردمي كه از حداقل امكانات زندگي بر خوردارن .تو اين جامعه قانون وجود داره از زن و مرد وبچه حمايت ميشه.تو اين جامعه وقتي بچه اي مورد آزار قرار ميگيره جايي هست كه ازش حمايت كنه .وقتي زني از دست كتكاي شوهرش جونش به لبش مي رسه يه خونه امن هست كه بره وپناه بگيره و قانوني هست كه ازش حمايت كنه.تو اين جامعه جوني كه درس خونده علاف كار نيست.پدر زحمتكشي نيست كه شرمنده زن وبچش باشه و مادري نيست كه به علت نداري جگر گوشش تو دستش پرپر بزنه واون كاري از دستش بر نياد كه براش بكنه.
برا همينه كه منو امثال من با اينكه شرايط زندگيشون بد نيست شاد نيستنو از زندگي راضي نيستن يه روز كه آدم كيفش كوكه و شاده كافي يه كم دوربرشو نگاه كنه وسايه فقرو رو تو چشماي بچه هايي كه به جاي نشستن پشت ميز ونيمكت مدرسه تو سرماي زمستون دارن تو آشغالا مي گردن ببينه .حسرتو تو نگاه آدما بخونه يا يه روزنامه بگيره و ورق بزنه اونوقت اين شادي با چنان سرعتي پر مي زنه كه فكر مي كني شايد اصلا از اول نبوده.حالا خودت قضاوت كن چه جوري ميشه اينجا شاد شد و شاد باقي موند.
Monday, December 16, 2002
من اگه يه روز مدير عامل يه شركت بشم مي دوني چي كار مي كنم بدون كم كردن حقوق پرسنل ساعت كارشونو نصف مي كنم يعني ظهر كه شد مي گم بريد خونه وخوش باشيد و اصلا فكر نمي كنم كه ضرر مي كنم چون علاوه بر صرفه جويي در هزينه آب و برق و تلفن مصرفي پرسنل روحيشونم بهتر مي شه و در كل راندمانشون بهتر از وضعيت اول مي شه
كتاب قلعه حيوانات رو دوباره خوندم واقعيتي تلخ در غالب روابط حيوانات كه انسان رو متاثر مي كند آخركتاب قوانين هفتگانه انقلاب تغيير ميكند و به يك قانون خلاصه مي شود:
همه حيوانات برابرند ولي بعضي برابرترند.
بااينكه چند سال پيش اعلام كردند كه نويسنده اين كتاب يعني جناب جرج اورول جاسوس بوده ولي خوب نميشه از حق گذشت كه كتاباش در نوع خودشون جالبن
همه حيوانات برابرند ولي بعضي برابرترند.
بااينكه چند سال پيش اعلام كردند كه نويسنده اين كتاب يعني جناب جرج اورول جاسوس بوده ولي خوب نميشه از حق گذشت كه كتاباش در نوع خودشون جالبن
Thursday, December 12, 2002
آفرین باریکلا احسنت به این همه هنر و استعداد برای خراب کردن لحظات برای گند زدن به هیکل خوشی برای پایین اوردن آدم از اوج شادی به قعر تنهایی و غم وغصه برای اثبات اینکه هیچ وقت نباید به هیچ خوشیی دل بنندی برای اثبات اینکه آدما خیلی راحت می تونند حرف بزنند وبعد یه جور دیگه باشند برای اثبات وجود دروغ علی رغم اصرار بر صداقت برای اثبات خودخواهی و هر چیز مزخرف دیگه ای که تو این دنیا هست و دلت میخواست فکر کنی که نیست
Wednesday, December 11, 2002
آخ جون بلاخره اين كارم تمام شد از اون كاراي خفه كننده به قول بچه ها كار گل((Gel بود.وقتي يه كار تموم ميشه اونم بخوبي وخوشي و مي توني كاملا بسا طشو جمع كني خيلي احساس خوبي به آدم دست مي ده تو اين كارا بعضي وقتا هوس مي كني كه ول كني و بي خيال شي اين هوس دقيقا وفتي مياد سراغت كه احساس مي كني داري خفه مي شي وبعد دستتو مي ذاري زير گردنتو و پايين مقتعتو مي گيري مي كشي پايين انگار مي خواي پارش كني. بعد ده بار هي بلند ميشي و ميشيني يه كم راه مي افتي تو شركت و دور مي زني پشت سر هم چايي مي خوري تازه دلت مي خواد بشيني رو زمينو و مداركو پخش كني جلوت .......
ولي خوب اگه دوام بياري و كارتو به سر انجام برسوني اونوقت مي توني يه عالمه كيف كني و مثل الانه من كار بعدي رو كه مدتهاست منتظره تا بري سراغش دست بگيري
ولي خوب اگه دوام بياري و كارتو به سر انجام برسوني اونوقت مي توني يه عالمه كيف كني و مثل الانه من كار بعدي رو كه مدتهاست منتظره تا بري سراغش دست بگيري
Tuesday, December 10, 2002
Monday, December 09, 2002
ديروز يه جلسه داشتيم كه سه ساعت طول كشيد .تو اين جلسه 3 كيلو فسفر سوزوندم 2كيلومتر حرف زدم دو بار طاقت نياوردمو رفتم پاي تخته چهار بار بي خيال شدمو هيچي نگفتم ده بار خميازه كشيدم يه بارم هوس كردم بزنم پس گردن يكي از بچه ها چون يه ربع ساعت از جلسه رفت بيرون و وقتي برگشت هنوز ننشسته وسط حرف يكي ديگه پريد و بدون اينكه بدونه صحبت چيه شروع به مخالفت كرد تازشم دوستم فهميد من چنين هوسي كردم و از اونطرف جلسه زد زير خنده منم از اين طرف زدم زير خنده باز خوبه جلسمون بااينكه راجع به مسئله مهمي بود ولي جو سنگيني نداشت كه ضايع بشه.نمي دونم چي شد كه تو جلسه يدفعه ياد شروع كارم افتادم .اونموقع تازه از تو دانشگاه اومده بودم و هنوز حال وهواي اونجا رو داشتم وچون تو دانشگاه به تنها چيزي كه سر كلاسها فكر نمي كرديم درس خوندن بود وعادت نداشتم كه به استاد گوش بدم فقط مثل يه روبات جزوه مي نوشتم ودر كنارش يا طنز مي نوشتم يا با دوستام رو كاغذ مشاعره مي كردم ويا هم تو عوالم ديگه سير ميكردم اينجا هم چه تو جلسات و چه تو كلاسهاي آموزشي كه برامون مي ذاشتن نمي تونستم تمركز كنم وبه حرفا گوش كنم و برا خودم مي رفتم تو عالم هپروت و كاري به كاري هيچي نداشتم ولي خوب با اولين كار رسميم تازه فهميدم كه اينجا بايد خيلي حواسم جمع باشه و رد شدن از يه نكته ساده مي تونه كلي آدمو به زحمت بندازه برا همينم الان تو جلسه رفتنو و گوش دادن و تحليل مسائل كاري و حتي سياسي بازي هاي توي كار دارم حرفه اي مي شم.چه مي شه كردشايداينم از مزاياي كار كردنه.
Saturday, December 07, 2002
Wednesday, December 04, 2002
حالا دیگه تو رو داشتن خیاله
دل اسیر آرزو های محاله
غبار پشت شیشه میگه رفتی
ولی هنوز دلم باور نداره
حالا راه تو دوره
دل من چه صبوره
کاشکی بودی و
می دیدی زندگیم چه سوتو و کوره....
......
ای بابا حالا یعنی تو ولات کفر یه کامپیوتر گیر نمیاد اقلا چار تاOffline Message برامون بذاری بفهمیم اوضاع احوالت چیه
دل اسیر آرزو های محاله
غبار پشت شیشه میگه رفتی
ولی هنوز دلم باور نداره
حالا راه تو دوره
دل من چه صبوره
کاشکی بودی و
می دیدی زندگیم چه سوتو و کوره....
......
ای بابا حالا یعنی تو ولات کفر یه کامپیوتر گیر نمیاد اقلا چار تاOffline Message برامون بذاری بفهمیم اوضاع احوالت چیه
تا آخر سال حدود صد وده روز مونده .اگر من هر روز 30 دقیقه زبان بخونم تا آخر سال 55 ساعت زبان خونده ام.اگر هر روز دو لغت جدید یاد بگیرم تا آخر سال 220 لغت یاد می گیرم.اگر هر روز یک اصطلاح انگلیسی یاد بگیرم تا آخر سال 110 اصطلاح یاد گرفته ام .اگر روزی روی یک HTML TAG کار کنم تا آخر سال تو این زمینه فول میشم.اگر روزی سی دقیقه نرمش کنم تا آخر سال 55 ساعت نرمش کرده ام و اگر هفته ای یک فیلم ببینم تا آخر سال 14 فیلم دیده ام .اگر.......
از این اگر ها بازم خیلی سراغ دارم ولی حالشو ندارم بنویسم چون اگه فقط یکی از همین ها رو انجام بدم خودش خیلی کاره.
از این اگر ها بازم خیلی سراغ دارم ولی حالشو ندارم بنویسم چون اگه فقط یکی از همین ها رو انجام بدم خودش خیلی کاره.
تو روزنامه خوندم که" رئیس ستاد هیات رویت هلال ماه نو(عنوان بامزه ایه نه) گفتن که رویت هلال ماه بعد از ظهر پنجشنبه قطعی می باشد" خوب بسلامتی عیدتون مبارک ولی تا جایی که یادمه سالهای قبل هم می گفتن" اصلا امکان رویت ماه در فلان تاریخ وجود نداره و یهو در عین ناباوری یک دفعه هلال ماه نو رویت میشد چه جوریشو من دیگه نمی دونم .تازه بامزه تر اینکه امروز اعلام کردن هر کس از مردم شریف ایران هلال ماه نو رو امشب (چهارشنبه )و یا فردا شب رویت نمود لطف کنه وتلفنی خبر بده که تکلیف روز عید فطر مشخص بشه.راستی بقیه کشورهای مسلمون هم وضعیتشون مثل ماست.
Friday, November 29, 2002
تو روزنامه خوندم :بچه هايي كه ارتباطشون با اعضاذكور خونواده بهتره از بهره هوش بالاتري بر خوردارند ودامنه لغاتشون گسترده تره.منم ديدم راست ميگن .چون پسر من خيلي قشنگ از كلمات حالشو مي گيرم,دخلشو ميارم ,پوستشو مي كنم البته همه توي بازي وخيلي بامزه استفاده مي كنه.در ضمن به علت روابط خوب با پسر عمو و پسر عمه ديروز تو بازي من بايد نقش نينا رو بازي مي كردم كه يه زنه كاراته بازه ,خودش شده بود هركول كه معرف حضورتون هست و نقش جن كازومي يا نمي دونم جم كازومي يا يه چيزي تو همين مايه ها رو داده بود به باباش !
Monday, November 25, 2002
باورم نميشه كه خيلي وقت پيش اومدي و من امروز تازه تورو ديده باشم.از خودم خجالت كشيدم آخه من كه هر روز از همين مسير مي اومدم چطور متوجه حضورت نشدم يعني اينقدر زندگي ماشيني منو غرق كرده كه ديگه حتي دورو برمو هم نمي بينم ,واقعا جاي تاسفه كه من ,مني كه يه موقع با پا گذاشتن روي اولين برگهايي كه با اومدن تو زمينو فرش كرده بودن و لذت بردن از صدايي كه مي شنيدم اومدن تو رو حس مي كردم ,حالا نمي دونم بعد از چند وقت ,تازه امروز فرش برگاي زرد روكه روي چمن هاي پارك نشستن با برگ در ختا يي كه ديگه سبز نيستن و به زردي مي زنه رو ديدم و تازه اومدن تو رو حس كردم
Saturday, November 23, 2002
اگه اين سيماي لاريجاني يه لطفي مي كرد و اين سريال زير آسمان شهر 3 رو كه معلوم نيست با چقدر هزينه ساخته شده رو به جاي سرماي زمستون توي تابستون نشون ميدادن خيلي بهتر مي شد چون اونموقع مردم مي تونستن با خيال راحت شبها يه يك ساعتي كولراشونو خاموش كنند و به جاش تلويزيونو روشن كنند.جالا اينو تصور كنيد:
زن رو به شوهر: اي بابا چرا ازراه نرسيده نشستي جلو تلويزيون
مرد:چطور مگه
زن:حالا زير آسمان شهر شروع مي شه عرق داري مي چايي
زن رو به شوهر: اي بابا چرا ازراه نرسيده نشستي جلو تلويزيون
مرد:چطور مگه
زن:حالا زير آسمان شهر شروع مي شه عرق داري مي چايي
من اين حكايتو خيلي دوست دارم برا همينم اينجا ميارمش:
يه روز يه مردو زن دهاتي داشتن از مسيري مي رفتن.توي راهشون مي رسن به يه رودخونه خروشان كه براي عبور از آن چاره اي نبوده جز اينكه به آب بزنن.مرد دهاتي ميگه من مي ترسم زنه ميگه اشكال نداره من كولت مي كنم.خلاصه زن مرده رو كول مي كنه و به آب مي زنه وسط راه خسته مي شه وميگه:" من ديگه خسته شدم واي كه چقدر سنگيني ".مرده هم جواب مي ده آخه ماشالله من مردم .
يه روز يه مردو زن دهاتي داشتن از مسيري مي رفتن.توي راهشون مي رسن به يه رودخونه خروشان كه براي عبور از آن چاره اي نبوده جز اينكه به آب بزنن.مرد دهاتي ميگه من مي ترسم زنه ميگه اشكال نداره من كولت مي كنم.خلاصه زن مرده رو كول مي كنه و به آب مي زنه وسط راه خسته مي شه وميگه:" من ديگه خسته شدم واي كه چقدر سنگيني ".مرده هم جواب مي ده آخه ماشالله من مردم .
Friday, November 22, 2002
پنجشنبه يه كتاب خوب به نام "خاطرات يك گيشا "هديه گرفتم .اسم اين كتابو تو وبلاگ كتابدار ديده بودم و با توضيحاتي كه داده بود به نظر من خيلي جالب مي اومد.خوب ديگه اسم اوردن از كتاب همونو هديه گرفتنش همون.با اين عشفي كه من به كتاب خوندن دارم تا جمعه يعني ديشب 480صفحهشو خوندم ديگه چيزي نمونده تموم بشه و خيلي حيفم مي آد كه داره تموم مي شه.جالبه كه اونقدر تو فضاي داستان غرق شدم كه فكر كنم ديشب نصفه گيشاهاي ژاپن تو اون دوران اومده بودن به خواب من
Wednesday, November 20, 2002
Monday, November 18, 2002
صبح ساعت شيش با اون زنگ وحشتناك ساعت كه اولش چهچه ميزنه بعد سوت مي زنه وآخرش با يه زبوني كه هنوز نفهميدم چيه و چي ميگه از خواب پريدم.هنوز وقت داشتم و مي شد يه كم بخوابم ولي وقتي زنگ ساعتو بستي و خوابيدي گفتم اگه منم بخوابم ديگه حتما ديرت ميشه .گفتم بذار پاشم offline چيز هايي كه تو ديشب خوندي بخونم .من كه نفهميدم با اين كامپيوتر چي كار كرده بودي كه تا روشنش كردم صداي بلند گوش رفت هوا فكر كردم CD توشه كه وقتي CD Drive رو نگاه كردم خبري از CD نبود.Offline هم كه نمي شد چيزي ديد مجبور شدم Connect شم ساعتم گذاشتم جلو چشمم كه ديرت نشه.6:15 كه تو رو بيدار كردم و تو رفتي يه چند تا صفحه باز كردم و Disconnect شدمو نشستم يه خوندن.نياز يه مطلب جديد نوشته بود كه مي خواستم براش Comment بذارم برا همينم دوباره Connect شدم ولي از بس Keyboard سرم قر اومد منصرف شدم حرف "پ" رو كه درست نمي زد Back Space هم كه گير مي كرد وتا مي خواستم يه حرفو پاك كنم خودش اتوماتيك همشو برام پاك مي كرد بي خيال شدم .گفتم از سر كار براش مي ذارم. يهو ديدم ساعت داره هفت ميشه بايد مي جنبيدم وگرنه تاخير مي خوردم .اول تختو جمع كردم و بعد رفتم سراغ حاضر شدن خودم .خوب تكليف مانتو كه معلوم بود آخه فقط يكي از مانتو هام تميز بود و قابل پوشيدن .امروز فردا رو اگه باش سر كنم بقيه رو آخر هفته مي شورم ولي آخ آخ امان از مقتعه كاشكي يكي مي برد برام ميشستش .ولي خوب بي خيال همين جوري سرم كردم. تا حاضر مي شدم مرتب تو ذهنم مرور مي كردم كه براي فسقلي امروز چي بايد بردارم" خوب ساكشو كه ديشب از تو ماشين در نياورديم و اونجاست واي خوب شد يادم اومد امروز بابام خونه نيست كه بره براش شير بگيره يادم باشه براش شيرم ببرم .فكر نكنم تا موقع رفتن بيدار شه پس يادم باشه كاپشن شلوار و كلاهشم بردارم كه عصري سرما نخوره راستي جوراب تو ساكش داره ؟نمي دونم خوب, ضرر نداره يكي بر مي دارم ".قمقمه شو شستمو براش شير گذاشتم .با خودم گفتم" ببين مي شه لباساشو تو خواب تنش كني كه نخواي بگيري دستت "يه امتحان كردم ولي ديدم نمي ذاره و ممكنه اصلا بيداربشه بي خيال شدمو يه كيسه اوردم كاپشن شلواروجورابش رو گذاشتم توش. ساعت مچيم هفتو ربع بود ساعت پهلو كامپيوتر هفتو پنج دقيقه .ساعت رو ميز آرايش 5 دقيقه به هفت و ساعت ديواري هفتو ده دقيقه. يه كم گيج شدم و به ساعت خودم شك كردم تو رو خدا عصري باطري اين ساعتها رو عوض كن تا بيچاره ها اين جوري هر كدوم يه سازي نزنن . صبح يادم رفت ساعت آشپز خونه رو نگاه كنم قربون دستت خودتت يه چكش بكن .اون مجله تاريخ گذ شته هايي هم كه ديشب خريده بودم بخونم از وسط سالن جمع كردم .راستي توديشب خونديشون؟منكه يه صفحه نخونده خوابم برد.
كفشامو از تو جاكفشي در آوردم كه وقتي فسقلي رو بغل مي كنم ديگه نمي تونم در جاكفشي رو باز كنم.كليد ماشين رو گذاشتم تو جيبم كه مجبور نشم تو پاركينگ يه ساعت تو كيفمو بگردم اونم در حالي كه تو دستام يه بچه خوابه .كليد خونه رو هم گرفتم دستم كه بتونم وقتي مي آم بيرون راحتتر درو قفل كنم زنجير پشت درم برداشتم. آخه نمي دوني ديروز چه مكافاتي كشيدم تا بازش كردم خودت حساب كن يه بچه خواب تو بغلت باشه اونم باتشك وپتو يه ساك بچه با كيف خودتم ازت آويزون باشه تازه بخواي زنجيره پشت درو باز كني .برا همين ديروز مجبور شدم يه پامو بذارم روجاكفشي وفسقلي رو با تشكش و پتوش در حالي كه با يه دستم گرفتمش رو پام تكيه بدم تا يه دستم آزاد بشه و بتونم دروباز كنم آخرش با اين همه آكروبات بازي مجبورشدم تو آسانسور بشينمو تشكشو كه ديگه داشت مي افتاد درست كنم ...
خلاصه بعد از انجام دور انديشي هاي لازم وانداختن كيفموخودم و قمقه شير به دوشم رفتم برا برداشتن فسقلي .تازه كيسه لباساشم بود.پتو كوچيكشو كه خونه مامانم جا گذاشته بودم مجبور شدم با اون پتوي اصلي بزرگش ببرمش گذاشتمش رو تشك. راستش اول گفتم ديگه تشكشو نبرم ولي يادم اومد كه هوا خيلي سرده و صندلي ماشين هم يخ كرده ., وممكنه سرما بخوره و پتو رو دولا كردم كه اقلا يه كم جمو جور تر شه و انداختم روش كيسه لباساشوهم گذاشتم كنارش كه با هم بلندشون كنم .خلاصه برش كه داشتم ديدم اي واي كلاهش زير پاش بوده و برش نداشته بودم كلاهو گذاشتم تو جيب كتم و خلاصه از خونه اومديم بيرون يه كم لاي چشماشو باز كرد ولي دوباره تو آسانسور خوابيد منم سرمو كردم تو موهاي نازشو از بوي شامپو جانسونش كه با بوي عرق سرش قاطي شده بود لذت بردم و چند تا بوسش كردم كه رسيديم به پاركينگ. باز كردن در آسانسور هم در اين وضعيت قلق خودشوداره بايد پشتتو بكني به در و هلش بدي تا باز شه .شانس آوردم كه يادت رفته بود در عقب ماشينو قفل كني براي همين راحت تونستم بذارمش رو صندلي عقب و شير وكيف خودمو گذاشتم رو صندلي جلو بعد هم كلاهشو كه حسابي جيبمو قلمبه كرده بود كذاشتم تو ساكش و خودم سوار شدم.كتف راستم درد مي كرد و انگشتهاي دست چپم انگار كش اومده بودن.ضبط رو از زير صندلي در اوردم و سر جاش گذاشتم ماشينو روشن كردم وضبط رو كه نوار آريان توش بود روشن كردم ساعت تقريبا هفتو بيست وچند دقيقه بود كه از تو پاركينگ اومدم بيرون و رفتم كه روز كاريمو شروع كنم.
كفشامو از تو جاكفشي در آوردم كه وقتي فسقلي رو بغل مي كنم ديگه نمي تونم در جاكفشي رو باز كنم.كليد ماشين رو گذاشتم تو جيبم كه مجبور نشم تو پاركينگ يه ساعت تو كيفمو بگردم اونم در حالي كه تو دستام يه بچه خوابه .كليد خونه رو هم گرفتم دستم كه بتونم وقتي مي آم بيرون راحتتر درو قفل كنم زنجير پشت درم برداشتم. آخه نمي دوني ديروز چه مكافاتي كشيدم تا بازش كردم خودت حساب كن يه بچه خواب تو بغلت باشه اونم باتشك وپتو يه ساك بچه با كيف خودتم ازت آويزون باشه تازه بخواي زنجيره پشت درو باز كني .برا همين ديروز مجبور شدم يه پامو بذارم روجاكفشي وفسقلي رو با تشكش و پتوش در حالي كه با يه دستم گرفتمش رو پام تكيه بدم تا يه دستم آزاد بشه و بتونم دروباز كنم آخرش با اين همه آكروبات بازي مجبورشدم تو آسانسور بشينمو تشكشو كه ديگه داشت مي افتاد درست كنم ...
خلاصه بعد از انجام دور انديشي هاي لازم وانداختن كيفموخودم و قمقه شير به دوشم رفتم برا برداشتن فسقلي .تازه كيسه لباساشم بود.پتو كوچيكشو كه خونه مامانم جا گذاشته بودم مجبور شدم با اون پتوي اصلي بزرگش ببرمش گذاشتمش رو تشك. راستش اول گفتم ديگه تشكشو نبرم ولي يادم اومد كه هوا خيلي سرده و صندلي ماشين هم يخ كرده ., وممكنه سرما بخوره و پتو رو دولا كردم كه اقلا يه كم جمو جور تر شه و انداختم روش كيسه لباساشوهم گذاشتم كنارش كه با هم بلندشون كنم .خلاصه برش كه داشتم ديدم اي واي كلاهش زير پاش بوده و برش نداشته بودم كلاهو گذاشتم تو جيب كتم و خلاصه از خونه اومديم بيرون يه كم لاي چشماشو باز كرد ولي دوباره تو آسانسور خوابيد منم سرمو كردم تو موهاي نازشو از بوي شامپو جانسونش كه با بوي عرق سرش قاطي شده بود لذت بردم و چند تا بوسش كردم كه رسيديم به پاركينگ. باز كردن در آسانسور هم در اين وضعيت قلق خودشوداره بايد پشتتو بكني به در و هلش بدي تا باز شه .شانس آوردم كه يادت رفته بود در عقب ماشينو قفل كني براي همين راحت تونستم بذارمش رو صندلي عقب و شير وكيف خودمو گذاشتم رو صندلي جلو بعد هم كلاهشو كه حسابي جيبمو قلمبه كرده بود كذاشتم تو ساكش و خودم سوار شدم.كتف راستم درد مي كرد و انگشتهاي دست چپم انگار كش اومده بودن.ضبط رو از زير صندلي در اوردم و سر جاش گذاشتم ماشينو روشن كردم وضبط رو كه نوار آريان توش بود روشن كردم ساعت تقريبا هفتو بيست وچند دقيقه بود كه از تو پاركينگ اومدم بيرون و رفتم كه روز كاريمو شروع كنم.
Sunday, November 17, 2002
اين جا يه شهره كامله , همه چي داره . بچه داره بزرگ داره پير داره جوون داره مرگ داره تولدم زياد داره ,كودك نو پا هم داره .
خورشيد داره آفتاب داره مهتاب داره عشق داره نفرت داره عاشق ديونه داره كتابو مدرسه داره درس داره .حرف حساب و نا حساب زياد داره دكتر داره دوا داره دردومرضو و سلامتي , همه رقمي زياد داره
از سياست يا ديانت حتي خيانتم داره .اينجا مي شه دروغ بگي راست بگي خودت باشي بزرگ بشي كوچيك بشي هرچي مي خواي همون بشي .خاطره هاتو رو كني يا كه اونا رو چال كني يه آدم تازه بشي
اينجا ميشه زار بزني خنده كني يا شاد بشي .نظر بدي نظر بخواي سوال كني جواب بدي هيچكي كاري بات نداره..اينجا مي شه كلاغ بشي پر بزني , آهو بشي سر بزني , جارچي بشي جار بزني. به هر خونه سر بزني
قصه بگي شعر بگي گل بگي و گل بشنوي حتي ميشه هيچي نگي فقط بياي سر بزني.
همسايه ها تو بشناسي يا سر بزير بياي بري .....
بازم بگم؟
خسته شدم فقط بدون اينجا يه شهره كامله
خورشيد داره آفتاب داره مهتاب داره عشق داره نفرت داره عاشق ديونه داره كتابو مدرسه داره درس داره .حرف حساب و نا حساب زياد داره دكتر داره دوا داره دردومرضو و سلامتي , همه رقمي زياد داره
از سياست يا ديانت حتي خيانتم داره .اينجا مي شه دروغ بگي راست بگي خودت باشي بزرگ بشي كوچيك بشي هرچي مي خواي همون بشي .خاطره هاتو رو كني يا كه اونا رو چال كني يه آدم تازه بشي
اينجا ميشه زار بزني خنده كني يا شاد بشي .نظر بدي نظر بخواي سوال كني جواب بدي هيچكي كاري بات نداره..اينجا مي شه كلاغ بشي پر بزني , آهو بشي سر بزني , جارچي بشي جار بزني. به هر خونه سر بزني
قصه بگي شعر بگي گل بگي و گل بشنوي حتي ميشه هيچي نگي فقط بياي سر بزني.
همسايه ها تو بشناسي يا سر بزير بياي بري .....
بازم بگم؟
خسته شدم فقط بدون اينجا يه شهره كامله
قرارعزيز همه بلاگر ها رو دعوت كرده كه بزرگداشتي در سطح وبلاگ ها براي ويگن برگذار كنند به نظر من كه ايده بسيار جالبيه .
پنجشنبه گذشته دوتا فيلم ديدم
"نيمه پنهان "و "شب يلدا".اوليش يه فيلم فوق العاده است كه خيلي حرف برا گفتن داره و دوميش به نظر من فقط از آهنگهاي جالبي استفاده كرده بود و سرتا سر فيلم شايد يه جمله حسابي گفته نشد.و با دستمايه قرار دادن عشق و گفتن جملات قلمبه سلمبه سعي مي كرد وقت مردمو پر كنه.آخه مگه دوست داشتن اينقدر كشكيه كه به اين راحتي بياد وبره
"نيمه پنهان "و "شب يلدا".اوليش يه فيلم فوق العاده است كه خيلي حرف برا گفتن داره و دوميش به نظر من فقط از آهنگهاي جالبي استفاده كرده بود و سرتا سر فيلم شايد يه جمله حسابي گفته نشد.و با دستمايه قرار دادن عشق و گفتن جملات قلمبه سلمبه سعي مي كرد وقت مردمو پر كنه.آخه مگه دوست داشتن اينقدر كشكيه كه به اين راحتي بياد وبره
من از اين گروه آريان واقعا خوشم مي آد .دستشون درد نكنه .امروز صبح تو ماشين نوارشو گذاشتمو حال كردم .(البته بعضي از آهنگاشون دقيقا احساس اون آبادانيرو به هم مي داد كه برا شكنجه به صندلي بسته بودنشو و نوار بندري براش گذاشته بودن ) اصلا دلم نمي خواست به شركت برسم حيف كه وقت نداشتم و دقيقه نود رسيدم وگرنه يه كم مي نشستم تو ماشين و بيشتر گوش مي كردم . نمي دونم شايد برا من كه آخرين سري خواننده هاي اونطرف كه مي شناسم اندي و ليلا وابي ... واز اين جديدا فقط يعضي از آهنگاشونو شنيدم و اسماشونم بلد نيستم چه به رسه به شتاختنشون از روي قيافه, اين قدر كاراشون جالبه . در هر حال اميد وارم كاست جديدشون زودتر بياد.
Wednesday, November 13, 2002
شنبه و يك شنبه تهران بودم .البته از جمعه شب رفتيم كه با احتساب تاخير,اول وقت شنبه يعني ساعت 2 دصفه شب پامون به هتل رسيد.غير از كارم كه به خوبي و خوشي انجام شد تنها كار جالبي كه كرديم رفتن به رستوران پنتري بود كه غذاي مكزيكي داشت .با يه عالم اسامي عجيب و غريب كه هر كاري كردم اسماشونو ياد بگيرم نشد كه نشد . .راستش غذاش يه جورايي عجيب غريبو بد قيافه بود مزه اشم زياد با مذاق ما جور در نمي اومد .خيلي هم تند بود .ولي به هر حال به يه بار امتحان كردنش مي ارزيد.
Saturday, November 09, 2002
Wednesday, November 06, 2002
.اونموقع ها كه پدربزرگ خدابيامرزم زنده بود مراسم افطار و سحر تو خونشون با تشريفات كامل انجام مي شد.مثلا هميشه سر سفره شون فرني دست پخت مادر بزرگم كه واقعا خوشمزه بود حاضر بود و ديگه اينكه حتما بايد روزه شونو با گلاب نبات باز مي كردند.گلاب نباتو از گلاب و آب و نبات كه مي ذاشتن يه كم هم دم بكشه درست مي كردن و عطرو بويي داشت.يادمه اونموقع ها روزه ها هم حسابي بود يعني تابستون بود وفاصله سحر و افطار زياد بود.اونوقت ها ماه رمضونو به خاطر گلاب نبات افطارش دوست داشتم ولي نمي دونم چرا اونقدر كم درست مي كردن و هر كس فقط يه دونه ازاين استكاناي كمر باريك ميخورد ......
حالا ازاون موقع خيلي وقت گذشته ولي خوب من هنوز عاشق گلاب نباتاي ماه رمضونم تازه گلاب نباتو ليواني هم مي خورم كه خيلي هم حال مي ده
حالا ازاون موقع خيلي وقت گذشته ولي خوب من هنوز عاشق گلاب نباتاي ماه رمضونم تازه گلاب نباتو ليواني هم مي خورم كه خيلي هم حال مي ده
Tuesday, November 05, 2002
Monday, November 04, 2002
وقتي تو نامه امروزت خوندم "باورم نميشه 10 سال از ورودمون به دانشگاه گذشته "دوباره ياد حقيقت گذشت زمان افتادم. يادته اونروز رو ميز هاي كنار تالارا اين جمله رو بين اون همه يادگاري و شعر و قلب تير خورده پيدا كرديم :"دوست انسان كسي است كه بتوان در كنار او به صداي بلند فكر كرد” يادته از آن روز به بعد به شكلك ها و جملات قصار بالاي جزوه هامون كه تو كلاس هاي درس مي نوشتيم اين جمله رو هم اضافه كرديم .يادته چقدر پيش هم بلند بلند فكر مي كرديم ,يادته چقدر به فكرهاي هم گوش مي كرديم و سكوت مي كرديم و سكوت مي كرديم وسكوت. راستي , يادته
اينجا يه مطلب متاثر كننده ولي واقعي از كودكاني است كه هيچ هويتي ندارند.
Sunday, November 03, 2002
Saturday, November 02, 2002
چرا بعضي آدما خود كشي مي كنند يعني واقعا هيچ راه ديگه اي براشون نمي مونه هيچ راه ديگه اي كه بشه ادامه داد و يا شرايطو عوض كرد.شايد يه جوري بشه همه چي رو درست كرد حتي ميشه فرار كرد به يه جاي دور جايي كه مي شه از اول همه چي رو شروع كرد آخه با مردن كه چيزي درست نميشه. نه اينكه زندگي خيلي مهم باشه و چنگي به دل بزنه ولي حداقل اينجا تا حدي سر وتش پيداست خوب بلاخره اين جا بهتر از يه دنيايي كه آدم هيچي ازش نمي دونه از كجا معلوم وضع آدم بهتر بشه اين جا آدمايي هستن كه دوستت دارن و با رفتن تو ناراحت مي شن و غصه مي خورن . شايد گاهي آدم برا شاد نگه داشتن اونا لازم باشه كه ادامه بده .مي دونم گاهي اونقدر همه چي سخت مي شه اونقدر زندگي به آدم فشار مياره كه آدم هوس مردن مي كنه ولي هر فشاري اگه براش ارزش قائل نشي نمي تونه يه آدمو از پا در بياره اصلا تو سختي ها آدم ورزيده تر هم ميشه و بعد از اونكه تونست يه كوه غمو پشت سر بذاره مي بينه كه يه مدت چقدر بي خود خودشو عذاب داده .اونوقت خندش مي گيره و خوشحال ميشه كه خوب شد به زندگيش ادامه داده
Friday, November 01, 2002
امروز سر راه كه مي اومدم شركت هر چي زور زدم چهار تا كلمه تو ذهنم رديف كنم كه يه چيزي از توش در بياد برا وبلاگم نشد كه نشد نه نگاه كردن به جريان آب رودخونه كاری كرد و نه غبار صبح گا هی و نه هيچ چيز ديگه .ياد دوره دانشجويی بخير تا تقی به توقی می خورد و برگی از درخت می افتاد پايين ويا نم بارونی می زد سيل كلمات بود كه رو كاغذ جاری می شد. فكر كنم اثر نون مفتی بود كه تو خونه بابا می خورديم و ذهني كه فارغ از هر دغدغه ای بود و چيزی از دنيای واقعِی نمی دونست.
Tuesday, October 29, 2002
اين هم يه خبر كه نميدونم در موردش چي بايد بگم:
مجلس شوراي اسلامي، در يك عقبنشيني، براي جلب نظر شوراي نگهبان، با تغيير مصوبة خود، اولياي كودكان را از پيگرد قانوني و پرداخت جريمه يا حبس در صورت كودك آزاري معاف كرداين اقدام در جهت تأمين نظر شوراي نگهبان صورت گرفت، مجلس در يكي از مواد مصوبه اين طرح تصويب كرده بود كه كلية افراد و مؤسسات و مراكزي كه به نحوي مسؤوليت نگهداري و سرپرستي كودكان را برعهده دارند مكلفند به محض مشاهده موارد كودك آزاري، مراتب را جهت پيگرد قانوني مرتكب و اتخاذ تصميم مقتضي، به مقامات صالح قضائي اعلام نمايند، تخلف از اين تكليف موجب حبس تا 6 ماه يا جزاي نقدي تا 5 ميليون ريال خواهد بود.
ولي شوراي نگهبان اين ماده را مغاير با شرع تشخيص داده و خواهان اصلاح آن از سوي مجلس شده بود و مجلس نيز در نشست روز يكشنبه خود به منظور تأمين نظر شوراي نگهبان، در مورد اين مصوبه، تبصرهاي به مادة مذكور اضافه كرد كه به موجب آن اولياي كودكان از شمول اين ماده مستثني ميباشند. به اين ترتيب هرگاه كودكي مورد آزار و ضرب و شتم والدين خود قرار بگيرد، والدين آنها، از هرگونه تعقيب مصون خواهند ماند
مجلس شوراي اسلامي، در يك عقبنشيني، براي جلب نظر شوراي نگهبان، با تغيير مصوبة خود، اولياي كودكان را از پيگرد قانوني و پرداخت جريمه يا حبس در صورت كودك آزاري معاف كرداين اقدام در جهت تأمين نظر شوراي نگهبان صورت گرفت، مجلس در يكي از مواد مصوبه اين طرح تصويب كرده بود كه كلية افراد و مؤسسات و مراكزي كه به نحوي مسؤوليت نگهداري و سرپرستي كودكان را برعهده دارند مكلفند به محض مشاهده موارد كودك آزاري، مراتب را جهت پيگرد قانوني مرتكب و اتخاذ تصميم مقتضي، به مقامات صالح قضائي اعلام نمايند، تخلف از اين تكليف موجب حبس تا 6 ماه يا جزاي نقدي تا 5 ميليون ريال خواهد بود.
ولي شوراي نگهبان اين ماده را مغاير با شرع تشخيص داده و خواهان اصلاح آن از سوي مجلس شده بود و مجلس نيز در نشست روز يكشنبه خود به منظور تأمين نظر شوراي نگهبان، در مورد اين مصوبه، تبصرهاي به مادة مذكور اضافه كرد كه به موجب آن اولياي كودكان از شمول اين ماده مستثني ميباشند. به اين ترتيب هرگاه كودكي مورد آزار و ضرب و شتم والدين خود قرار بگيرد، والدين آنها، از هرگونه تعقيب مصون خواهند ماند
Monday, October 28, 2002
ديشب تو كتابهام چشمم افتاد به كتاب "ازعشق و سايه ها" نوشته ايزابل آلنده .هرچی فكر كردم داستانش يادم نيومد .با اينكه از عجايب روزگاره كه يك كتاب نخونده تو بساطم پيدا كنم گفتم شايد نخونده باشممش .برا همينم برش داشتم كه بخونم صفحه اولش هنوز تمام نشده بود كه كل داستان يادم اومدو حسابي حالم گرفت .ولي خوب از حق نگذريم نويسنده كتاب آدم كار درستيه .تا حالا از اين نويسنده به جز اين كتاب ,كتابهای "خانه ارواح" و "داستانهاي اوالونا" رو خوندم كه هر دوتاش به نظر من عاليه.تازگيم انگار يه فيلم از روی "خانه ارواح" ساختن ولی به علت استعداد بی حد وحصرم در به خاطر سپاری اسم كارگردان و هنر پيشه چيزه ديگه ای يادم نمی آد كه در اين مورد بگم
كلاس پنجم دبستان يه بار معلممون گفت براي تكليف رياضي ,خودتون هرچقدر مي تونيد سوال در بياريد و جواب بديد تا ببينم كي بيش تر از همه سوال در مياره .فرداي اون روز اومديم سر كلاس با حدود سيصدوخورده اي سوال كه در اورده بوديم و پيش خودمون فكر مي كرديم ديگه ركورد زديم .معلم اومد سر كلاس از همه خواست دفتراشونو در بيارن و بگن چند تا سوال در اوردن .تعداد سوالهاي من خيلي خوب بود ولي يهو بكي از بچه ها گفت :خانم ما هزار تا سوال در اورديم .خانمم نه گذاشت نه برداشت يه تشويق حسابي پاي دفترش نوشتو حسابي زد تو سر بقيه بچه ها كه ياد بگيريدو از اين حرفها .زنگ تفريح كه شد رفتم سراغ دختره كه هنوز مست غروره تشويق خانمون بود وگفتم دفترتو ببينم .با اكراه دفترشو داد دستم و ديدم آخرين سوالش كه خانم پايينش كلي تشويقش كرده بود شماره هزار داره و تو اون صفحه همون يه مسئله بالاي صفحه نوشته شده.يه صفحه برگشتم عقب مي دونيد چي ديدم آخرين سوال تو اون صفحه شماره نود و نه داشت و خانم معلم عزيزمون بابت صد تا مسئله ناقابل اونهمه تعريفو تشويق كرده بود.
Sunday, October 27, 2002
ديروز تولد باباي خوبم بود .باباي من هيچوقت نمي خواد بدونه كه چند سالشه برا همينم هيچ وقت حساب نمي كنه كه چند سالشه وحتي نمي دونه كه چند سالشه.يادمه تا چند سال پيش ما ها به زور روز تولدش, براش حساب مي كرديم كه چند سالش شده,ولي الان منم ديگه نمي خوام بدونم چند سالشه .چيزي كه برام مهمه اينه كه فقط سالگرد تولدش يادم بمونه و بتونم يه جوري خوشحالش كنم
چند وقته هرچي مي خوام بنويسم نمي تونم .مي خواستم اين جا فقط از زندگي بگم ولي انگار خود زندگيم دچار مشكل شده مثل خود من كه دچار ياس فلسفي شدم . صبح به صبح كه يه سر مي زنم به سايت مرور غم دنيا ميشينه رو دلم. اون از سياستمون اون از وضعيت زناننمون اون از قتل وغارت وتجاوز كه انگار نقل ونباته اون از خط فقرمون كه وقتي مي شنوي براي روستاييان برابر 45 هزار تومنه و براي شهرنشينان 75 هزار تومنه سرت سوت مي كشه آخه با اين پول چه جور مي شه نه يه خونواده 5 نفري ,بگيريم يه خونواده 3 نفري رو چرخوند وقتي گوشت گوسفتد با استخون كيلويي 3 هزار تومنه, كرايه خونه سر سام آوره و قيمته ميوه براي خيليا اونقدر بالاست كه بايد سرشونو بچرخونن و رد بشن ديگه چه حال وهوايي برا آدم ميمونه .
وقتي يه روز تمام تو ذهنت زني رو تجسم مي كني كه تا گردن تو زمينه و دارن سنگسارش مي كنن ديگه چي برات مي مونه كه بهش دل خوش كني وقتي نگاه مي كني مي بيني تو همه چي داري ادا در مي آري تو زندگي اداي زندگيو , سر كار اداي كار كردنو تو شادي ادايه شادي رو و اونقدر ادا در مي آري تا يه روز اين بازي مسخره تمام بشه و ديگه يهت بگن بسه هر چي كردي ديگه كافيه, ادا اصولم در نيار ,پاشو بساطت رو جمع كن ببريمت ,و بعد وقتي تو داري ميري, بقيه جمع مي شن وپشت سرت برات اداي عذاداري كردنو در ميارن مگه ميشه دل خوش داشت ................
وقتي يه روز تمام تو ذهنت زني رو تجسم مي كني كه تا گردن تو زمينه و دارن سنگسارش مي كنن ديگه چي برات مي مونه كه بهش دل خوش كني وقتي نگاه مي كني مي بيني تو همه چي داري ادا در مي آري تو زندگي اداي زندگيو , سر كار اداي كار كردنو تو شادي ادايه شادي رو و اونقدر ادا در مي آري تا يه روز اين بازي مسخره تمام بشه و ديگه يهت بگن بسه هر چي كردي ديگه كافيه, ادا اصولم در نيار ,پاشو بساطت رو جمع كن ببريمت ,و بعد وقتي تو داري ميري, بقيه جمع مي شن وپشت سرت برات اداي عذاداري كردنو در ميارن مگه ميشه دل خوش داشت ................
Saturday, October 26, 2002
اين داستانو نمي دونم كي نوشته ولي به نظرم چالب اومد
كرگدن گفت : نه امكان ندارد كرگدن ها نمي توانند دوست بشوند .
دم جنبانك گفت : اما پشت تو مي خارد ، لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي ريز است . يكي بايد پشت تو را بخاراند . يكي بايد حشره هاي لاي چين هايت را بچيند .
كرگدن گفت : اما من نمي توانم با كسي دوست بشوم . پوست من خيلي كلفت است ، همه به من مي گويند پوست كلفت .
دم جنبانك گفت : اما دوست عزيز ، دوست داشتن به قلب مربوط مي شود نه به پوست .
كرگدن گفت : ولي من كه قلب ندارم ، من فقط پوست دارم .
دم جنبانك گفت : اين كه امكان ندارد ، همه قلب دارند .
كرگدن گفت : كو كجاست ، من كه قلب خودم را نمي بينم ؟
دم جنبانك گفت : خوب ، چون از قلبت استفاده نمي كني ، قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت ات ، يك قلب نازك داري .
كرگدن گفت : نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما" يك قلب كلفت دارم .
دم جنبانك گفت : نه ، تو حتما" يك قلب نازك داري ، چون به جاي اين كه دم جنبانك را بترساني ، به جاي اين كه لگدش كني ، به جاي اين كه دهن گشاد و گنده ات را بازكني و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زني .
كرگدن گفت : خوب ، اين يعني چي ؟
دم جنبانك گفت : وقتي كه يك كرگدن پوست كلفت ، يك قلب نازك دارد يعني چي ؟
دم جنبانك گفت : يعني اين كه مي تواند دوست داشته باشد ، مي تواند عاشق بشود .
كرگدن گفت : اينها كه مي گويي يعني چه ؟
دم جنبانك گفت : يعني … بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم ، بگذار …
كرگدن هيچ چي نگفت . يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت . فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد .
اما دم جنبانك پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند . داشت حشره هاي ريز لاي چين هاي پوستش را برمي داشت .
كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد .
كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولوي پشتم را بخوري ؟
دم جنبانك گفت : نه ، اسم اين نياز است ، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اين كه نيازت برطرف مي شود ، احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت مي كني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است .
كرگدن نفهيد كه دم جنبانك چه مي گويد .
روزها گذشت ، روزها و هفته ها و ماه ها و دم جنبانك هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست . هر روز پشتش را مي خاراند و هر روز حشره هاي كوچك مزاحم را از لاي پوست كلفتش برمي داشت و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت .
يك روز كرگدن به دم جنبانك گفت : به نظر تو اين موضوع كه گرگدني از اين كه دم جنبانكي پشتش را مي خاراند و حشره هاي مزاحمش را مي خورد احساس خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي است ؟
دم جنبانك گفت : نه ، كافي نيست .
كرگدن گفت : درست است كافي نيست . چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم . راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم .
دم جنبانك چرخي زد و پرواز كرد ، چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي كرگدن .
كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد و تماشا كرد . اما سير نشد .
كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند . كرگدن با خودش فكر كرد : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين دم جنبانك قشنگ ترين دم جنبانك دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين . وقتي كه كرگدن به اينجا رسيد احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد .
كرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانك ، دم جنبانك عزيزم ! من قلبم را ديدم ، همان قلب نازكم كه مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم ؟
دم جنبانك برگشت و اشك هاي كرگدن را ديد ، آمد و روي سر او نشست و گفت : غصه نخور . دوست عزيز ، تو يك عالم از اين قلب هاي نازك داري .
كرگدن گفت : راستي اين كه كرگدني دوست دارد ، دم جنبانكي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چه ؟
دم جنبانك چرخي زد و گفت : يعني اين كه كرگدن ها هم عاشق مي شوند . كرگدن گفت : عاشق يعني چه ؟
دم جنبانك گفت : يعني كسي كه قلبش از چشم هايش مي چكد .
كرگدن باز هم منظور دم جنبانك را نفهيمد ، اما دوست داشت دم جنبانك باز حرف بزند . باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمهايش بيفتد .
كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد ، يك روز حتما" قلبش تام مي شود . آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من كه اصلا" قلب نداشتم ، حالا كه دم جنبانك به من قلب داد ، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم .
كرگدن گفت : نه امكان ندارد كرگدن ها نمي توانند دوست بشوند .
دم جنبانك گفت : اما پشت تو مي خارد ، لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي ريز است . يكي بايد پشت تو را بخاراند . يكي بايد حشره هاي لاي چين هايت را بچيند .
كرگدن گفت : اما من نمي توانم با كسي دوست بشوم . پوست من خيلي كلفت است ، همه به من مي گويند پوست كلفت .
دم جنبانك گفت : اما دوست عزيز ، دوست داشتن به قلب مربوط مي شود نه به پوست .
كرگدن گفت : ولي من كه قلب ندارم ، من فقط پوست دارم .
دم جنبانك گفت : اين كه امكان ندارد ، همه قلب دارند .
كرگدن گفت : كو كجاست ، من كه قلب خودم را نمي بينم ؟
دم جنبانك گفت : خوب ، چون از قلبت استفاده نمي كني ، قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت ات ، يك قلب نازك داري .
كرگدن گفت : نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما" يك قلب كلفت دارم .
دم جنبانك گفت : نه ، تو حتما" يك قلب نازك داري ، چون به جاي اين كه دم جنبانك را بترساني ، به جاي اين كه لگدش كني ، به جاي اين كه دهن گشاد و گنده ات را بازكني و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زني .
كرگدن گفت : خوب ، اين يعني چي ؟
دم جنبانك گفت : وقتي كه يك كرگدن پوست كلفت ، يك قلب نازك دارد يعني چي ؟
دم جنبانك گفت : يعني اين كه مي تواند دوست داشته باشد ، مي تواند عاشق بشود .
كرگدن گفت : اينها كه مي گويي يعني چه ؟
دم جنبانك گفت : يعني … بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم ، بگذار …
كرگدن هيچ چي نگفت . يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت . فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد .
اما دم جنبانك پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند . داشت حشره هاي ريز لاي چين هاي پوستش را برمي داشت .
كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد .
كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولوي پشتم را بخوري ؟
دم جنبانك گفت : نه ، اسم اين نياز است ، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اين كه نيازت برطرف مي شود ، احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت مي كني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است .
كرگدن نفهيد كه دم جنبانك چه مي گويد .
روزها گذشت ، روزها و هفته ها و ماه ها و دم جنبانك هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست . هر روز پشتش را مي خاراند و هر روز حشره هاي كوچك مزاحم را از لاي پوست كلفتش برمي داشت و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت .
يك روز كرگدن به دم جنبانك گفت : به نظر تو اين موضوع كه گرگدني از اين كه دم جنبانكي پشتش را مي خاراند و حشره هاي مزاحمش را مي خورد احساس خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي است ؟
دم جنبانك گفت : نه ، كافي نيست .
كرگدن گفت : درست است كافي نيست . چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم . راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم .
دم جنبانك چرخي زد و پرواز كرد ، چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي كرگدن .
كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد و تماشا كرد . اما سير نشد .
كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند . كرگدن با خودش فكر كرد : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين دم جنبانك قشنگ ترين دم جنبانك دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين . وقتي كه كرگدن به اينجا رسيد احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد .
كرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانك ، دم جنبانك عزيزم ! من قلبم را ديدم ، همان قلب نازكم كه مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم ؟
دم جنبانك برگشت و اشك هاي كرگدن را ديد ، آمد و روي سر او نشست و گفت : غصه نخور . دوست عزيز ، تو يك عالم از اين قلب هاي نازك داري .
كرگدن گفت : راستي اين كه كرگدني دوست دارد ، دم جنبانكي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چه ؟
دم جنبانك چرخي زد و گفت : يعني اين كه كرگدن ها هم عاشق مي شوند . كرگدن گفت : عاشق يعني چه ؟
دم جنبانك گفت : يعني كسي كه قلبش از چشم هايش مي چكد .
كرگدن باز هم منظور دم جنبانك را نفهيمد ، اما دوست داشت دم جنبانك باز حرف بزند . باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمهايش بيفتد .
كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد ، يك روز حتما" قلبش تام مي شود . آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من كه اصلا" قلب نداشتم ، حالا كه دم جنبانك به من قلب داد ، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم .
Tuesday, October 22, 2002
اين دوسه روزه چند تا فيلم ديدم .اوليش رخساره بود كه يه فيلم ايرانيه وبه نظر من يك فيلم فارسي سطح پايين بود.دوميش فيلم Signs (نشانه ها ) با بازی مل گيبسون بود كه در كل بد نبود حتي ميشه گفت يه جورايی جالب هم بود .آخريش هم كه نصفه نيمه ديدم فيلم عشق شيشه ای بود كه فكر مي كنم از اين فيلم هايی كه براي ديدن تو سينما بهتره
Monday, October 21, 2002
Sunday, October 20, 2002
Saturday, October 19, 2002
در زمانهاي قديم پادشاهي در مملكتی حكومت می كرده و جادوگری بوده كه با او دشمنی داشته .يه روز جادوگره يه معجونی رو می ريزه تو آب چاهی كه همه رعايای اون پادشاه از اون آب می خوردن وفردای اون روز همه مردم ديونه ميشن به جز شاه وخونوادش كه ازچاه مخصوص آب ميخوردن .بعد از اون روز هرچی شاه فرمان می ده مردم بههش می خندن ومی گن پادشاه ديوونه شده و اونو مسخره ميكردند تا اينكه يه روز ملكه به پادشاه ميگه اگه ماهم از آب چاهی كه همه مردم از اون آب ميخورن آب بخوريم اونوقت ما هم مثل بقيه ديوونه می شيم وديگه كسی ما رو مسخره نمی كنه و تو می تونی به پادشاهيت ادامه بدی.پادشاهم قبول می كنه و با خونوادش از اون چاه آب ميخوره و اونا هم ديوونه می شن.پادشاه بعد از اينكه ديوونه می شه شروع می كنه به وضع قوانين جديد و مسخره .ولی مردم خيلی خوشحال می شن كه دوباره پادشاهشون عاقل شده و قوانين عاقلانه وضع می كنه و خدارو شكر می كنن كه يه پادشاه عاقل بر اونها حكمروايی می كنه.
Wednesday, October 16, 2002
وقتی بهت گفنم يادم بنداز كه شب يه كم گريه كنم بهم خنديدي ولي باوركن كه من جدي گفتم .آخه حالم درست مثل ماشينی شده بود كه داره از سربالايی بالا می ره و مرتب قدرتش كم مِی شه و اگه يه دقيقه بخواد بايسته ديگه نمي تونه ادامه بده و همه چيز خراب می شه.حالا اگه اين ماشين يه ذره از بارشو كم كنه مطمئن باش بقيه راهو راحتر می تونه بره .
Saturday, October 12, 2002
بعضي وقتها فكر مي كنم اگه به جاي اينكه از موقع تولد تا مردنمون همين جوري الابختكي عمرو مي گذرونيم تا تموم يشه واجل بياد سراغمون. يه جايي بود تو مايه هاي بانك كه هفته اي يه بار,يه سرمي رفتيم و عمر اون هفته رومي گرفتيم و مي دونستيم تو حسابمون چقدر وقت مونده وچقدرشو خرج كرديم با اوني كه خرج كرديم چي كار كرديم شايد حالو روزمون بهتر از حالا بود و ارزش زندگيمونو بيشتر مي دونستيم
Thursday, October 10, 2002
Wednesday, October 09, 2002
Tuesday, October 08, 2002
ازصبح تا حالا , صد بار يه آهنگ فوق العاده از خوزه فيليسيانو ,رو كه گروه آريان اونو دوباره خوني كرده گوش كردم. اصل آهنگو تو زمان دانشجويي شنيده بودم. به نظر من كه فوق العاده است.اگه اشتياه نكنم خواننده اصلي اين آهنگ نابينا بود و تو شعر اين آهنگ اصلا صحبتي از ديدن نمي شه و همش صحبت از شنيدن و گوش كردنه اگه تونستيد گيرش بياريد و گوش كنيد.متن آهنگشو هم اينجا مي ذارم
|
Listen to the falling rain Listen to it fall And with of every
You know I love you more Let it rains all night long Let my love for you go strong As long as we’re together Who cares about the wether?
|
Listen to the falling rain Listen to it fall And with of every
I can hear you call Call my name right
I can hear above the clouds And I’m hear about the puddles You and I together huddle
|
Listen to the falling rain Listen to it fall It’s raining It’s puoring The old man is snoring Went to bed and bumped
He coulden’t get
|
Sunday, October 06, 2002
وقتي بچه بودم ,تو پاركها اين چرخ وفلكهاي دستي بود كه پولي مي گرفتن و مي تونستي سوار بشي و چند دور مي تابوندنت.اون موقع ها تو دنياي كوچيكم سوار شدن تو اين چرخ وفلكهاجز باحالترين كارهاي دنيا بودو خيلي كيف داشت. بعضي وقتها كه سوار مي شديم قبل از اينكه دور اول تموم بشه بابا مامانم يه حال اساسي به هم مي دادن و به صاحاب چرخ وفلكي دوباره پول مي دادن كه منو پياده نكنه و يه دور ديگه سوار بشم .اين مواقع من خيلي دلم مي سوخت و فكر مي كردم بيچاره مامان بابام چقدر دلشون مي سوزه كه بزرگ شدن و نمي تونن سوار چرخ وفلك بشن و چقدربده كه من سوار بشم و فقط اونا بتونن نگاه كنن بعد يه بغض عجيبيو تو گلوم احساس مي كردم و دلم مي گرفت .حالا از اونموقع خيلي گذشته ولي باز وقتي موهاي سفيد رو تو سر مامان بابام مي بينم ويا آلبوم عكس جوانيشونو نگاه مي كنم دوباره همون احساس ميآد سراغمو و دلم مي گيره
Monday, September 30, 2002
اين سران مملكت ما هم كه دوباره با اين لايحه اخيرشون در مورد حداقل حقوق پايه زن ومرد متاهل شاهكار زدند.اصلا نمی فهمم اين رجال سياسی چه جوری استدلال فرمودن كه به اين جا رسيدن.تو دنيا اين همه زدن تو سر ومغزشون كه حقوق زن ومرد بايد يكسان باشه ,وحقوق در ازا كاره و به جنسيت ربطي نداره. حالا آقايون به صرافت افتادن كه اي بابا, مرد ها بايد نفقه هم بدهند حالا از كي تا حالا دولت بايد جور نفقه آقايونو بكشه من كه نفهميدم .لابد يه مدت ديگه هم حساب كتاب مهريه و شير بها و خرج عروسيو كادوی روز زن سالگرد ازدواجو و زايمان زنشونو و زبونم لال خرج ومخارج كفن ودفن عيالات مربوطه رو هم مي كنن و ما به تفاوتشو به حقوقشون اضافه مي كنند تا حالا كه همه مشكلات مملكت رو رتق وفتق نمودند وزنان جامعه دارند تو بهشت برين زندگي مي كنند, يه وقت خدای نكرده زبونم لال درحق جماعت مظلوم و ستمديده ذكور كشورظلمی نشه و عدل وعدالت همه جا سايه گستر باشه
Wednesday, September 25, 2002
.صبح. ترافيك . پليس. آدم .آدم. تاكسي .مسافر. اتوبوس .مسافر.بوق. داد. فرياد. گاز. كلاچ .گاز. ترمز. هوي. فحش. گاز. چراغ قرمز. پل .گردشت به راست . پارك ممنوع .فرعي .توقف. بانك. باجه. كارمند. ادم. آدم. مشتري. صف. خودكار. مهر. امضا. تحمل. خفه گي. نفس تنگي. چك بين بانكي. قفل. زنجير. دنده يك. ترافيك. ترافيك.تصادف. ترافيك .ترافيك. بوق .گاز .ترمز .گاز .ترمز.بانك .آدم. صف . صف .صف چك .كلافگي . قفل. زنجير. دنده يك. ترافيك.جريمه ترافيك. ترافيك .ترافيك. بوق .گاز .ترمز .گاز .ترمز.بانك .آدم. صف . صف .صف .فرم يه برگه .فرم دو برگه .فرم چهاربرگه .رسيد.فرار. ماشين .آدم .بوق .سردرد .داد.بيداد.چراغ سبز.چراغ زرد .چراغ قرمز .چراغ سبز.چراغ زرد .چراغ قرمز. چراغ سبز.چراغ زرد .چراغ قرمز.چراغ سبز.نجات . ترافيك. ترافيك .گدا. گدا. پيرزن . پيرمرد.ظهر .گرما.ترافيك .سردرد.سرگيجه.سرسام.سرسام .سرسام.
Sunday, September 22, 2002
بازهم اول مهر.بازهم زنگ مدرسه .يازهم بوي كتاب و دفتر وقلم .بازهم به رخ كشيدنهاي كودكانه كيف و كفش نو.باز هم زنگ حساب و ديكته وانشا .باز هم تكرار گذشته من وتو در كودكان امروز.بازهم غرورمادري كه كودكش براي اولين بار از او جدا مي شود تا به كلاس اول برود.بازهم ترافيك.بازهم دختر كان با فرم هاي مدرسه اي كه به زور رنگ هم نمي توانند شادي را به دلهاي كوچكشان ماندگار نمايند. بازهم قرقرهاي پدري كه بايد بچه ها را به مدرسه برساند .بازهم نازكردن هاي راننده سرويسها .تهديد هاي تاطم و مدير برسر رخت ولباس.بازهم فريادهاي ندارم و از كجا بيارم. بازهم بچه هايي كه كودكي نكرده بايد بزرگ باشند تا همه چيز را بفهمند .درك كنند و دم نياورند.
بازهم حسادت كودكانه به جامدادي بغل دستي.بازهم تگاه حسرت بار دخترك به مانتوي نو بغل دستيش و خجالتش ازمانتوي رنگ ورو رفته و مستعمل خودش.يازهم فرار پدر از زير بارش اشك چشمهاي پسرش.
بازهم جورابهايي كه فراموش شده اند و بدون وصله پوشيده مي شوند و بازهم دعا هاي كوجك و از ته دل بچه ها :
" كاشكي امروز بارون نيايد آخه اونوقت با اين كفشهاي سوراخ چي كار كنم ."
" كاشكي امروز نقاشي نداشته باشيم آخه روم نمي شه مداد رنگي هامو در بيارم ."
"كاشكي نگن امروز ورزشه .آخه اگه مانتومو در بيارم همه وصلشو مي بينن."
"كاشكي ازمون نپرسن بابا هاتون چي كارن آونوقت چه جوري بگم كه بابا ندارم"
......
بازهم حسادت كودكانه به جامدادي بغل دستي.بازهم تگاه حسرت بار دخترك به مانتوي نو بغل دستيش و خجالتش ازمانتوي رنگ ورو رفته و مستعمل خودش.يازهم فرار پدر از زير بارش اشك چشمهاي پسرش.
بازهم جورابهايي كه فراموش شده اند و بدون وصله پوشيده مي شوند و بازهم دعا هاي كوجك و از ته دل بچه ها :
" كاشكي امروز بارون نيايد آخه اونوقت با اين كفشهاي سوراخ چي كار كنم ."
" كاشكي امروز نقاشي نداشته باشيم آخه روم نمي شه مداد رنگي هامو در بيارم ."
"كاشكي نگن امروز ورزشه .آخه اگه مانتومو در بيارم همه وصلشو مي بينن."
"كاشكي ازمون نپرسن بابا هاتون چي كارن آونوقت چه جوري بگم كه بابا ندارم"
......
يه روز يه 7 ازاينكه بايد هميشه رو سرش بايسته و پا ها شو تو هوا بگيره خسته مي شه. به خودش مي گه هرچي بادا باد من ديگه نمي خوام اين جوري وايسم . چرخي مي زنه و سر وته مي شه چند لحظه مي گذره و مي بينه خبري نشد و كسي براي اخراجش از سرزمين اعداد نيومده . فقط يك صداي بلند همه جا رو پر مي كنه .صدا مي گه: اي 7 جسور كه به خودت جرات دادي و از راه و رسم نياكانت برگشتي .از اين لحظه طي اين حكم به پاداش جسارتت ارتقا مقام مي گيري و ارزشت يك واحد اضافه مي شود . و اين جوري شد كه اولين 8 سرزمين اعداد متولد شد.
Subscribe to:
Posts (Atom)