Thursday, November 18, 2004

خيلي حرفها دارم كه دلم مي خواد بزنم خيلي چيزها هست كه اذيتم مي كنه ولي نمي تونم بگم مثل يه درد كه انگار بايد مخفيش كرد نبايد كسي بفهمه مال خود ادمه تازه بقيه بفهمن چي ميشه هيچي پس بهتره اصلا نزدشون همين جوري نگهشون داشت .من كه چيزي ندارم بزار دردامو داشته باشم اونا اقلا واقعين نه مثل خيلي چيزاي ديگه كه شدن جزيي از زندگيم و حوصلشونم ندارم
كاشكي عروسك سنگ صبور واقعي بود ميشد يكيشو خريد و باهاش حرف زد حرف زد و حرف زد و اون يك كلمه حرف نزنه موضع نگيره و اعصابتو نريزه بهم.فقط بزاره حرف بزني تا اروم شي و باري كه احساس مي كني روي دلت سنگيني مي كنه برداشته بشه
دو سه روز رفتيم شيراز براي عوض شدن روحيه خيلي خوب بود.يه ديوان حافظ كوچيك هم از همون جا گرفتم كه يه نفر ديگه صاحبش شد
قبلا كه مي رفتم حافظيه دلم ميلرزيد انگار رفتم يه جاي روحاني انگار حافظ اونجا نشسته و من مي تونم باهاش حرف بزنم.ولي اين بار هيچ حسي نداشت حافظيه عوض نشده بود ولي خودم چرا .
اشپزخونه تميزه ظرفشويي مثل جيب مفلس خالي خاليه توي يخچال براي ظهر ناهار دارم.اتاق خودم تميزه اتاق فسقلي هم تميزه و اينا همه يعني يه نيمچه آرامش براي صبح جمعه
كامپيوتر خونمون مثل منگولها شده تا بخواد بياد بالا ده بار رياستارت ميشه بعد هم كه مياد بالا يه پيغام خطاي رجيستري ميده كه اگر ببنديش دوباره كامپيوتر رياستارت ميشه بنابراين بهتره بياريش پايين و همين جوري باش بسازي مسنجرش كار نمي كنه و هر بار كه بخواي به اينترنت وصل بشي بايد يه بار نصبش كني.اگر چند صفحه اينترنت رو با هم باز كني همشون مي پره خلاصه خيلي كيف داره كار كردن باهاش البته دكمه بك اسپيسش هم گير داره بايد با احتياط زده بشه چون اگر گير كنه معلوم نيست تا كجاي نوشته هاي ادمو پاك مي كنه
اسمون ابري ديشب نم بارون زده و هوا حسابي سرد شده.بارون تموم شهر رو شسته و انگار باهاش تمام اون چيزايي كه اين مدت مي خواستم بگم شسته شده و رفته

Tuesday, November 09, 2004

فيلم صورتي رو گرفتم وديدم بعد از مدتها يه فيلم نگاه كردم دلم براي فيلم ديدن تنگ شده بود يه كتابم براي آقاي همسر خريدم با عنوان قصه هاي كوتاه صادق هدايت كه البته الان دارم خودم مي خونمش.بعضي داستاناش خيلي قشنگن و بعضيهاش معمولي ولي در كل از خوندنش لذت مي برم.


ديروز يه گزارش تو سايت زنان ايران در مورد ختنه زنان خوندم تا بعد از ظهر اعصابم ريخته بود به هم اينكه چه جور مي تونن دختراشونو اين جوري قصابي كنند خيلي عصبانيم كرد .
متاسفانه اونهايي كه اين كار هارو مي كنند هيچ وقت شك نمي كنند كه كارشون اينقدر اشتباه است.همون جور كه خود ماهم كارهاي زيادي رو انجام ميديم و فكر نمي كنيم آيا اين كارها درست است يا خير.

Sunday, October 31, 2004

بايد رفت بايد حركت كرد راه ديگه اي نيست بايد ياد گرفت چون تنها سرمايه اي هست كه ميشه روش حساب كرد بايد خوند بايد نوشت بايد از اينجا كه هستي دل بكني بايد خودتو رها كني بدست باد تا بتوني بگي انساني چاره اي نيست تنها گنج تو عمرتوست چه بخواي چه نخواي خرج ميشه پس اقلا حواست باشه چه جوري داره خرج ميشه

Tuesday, October 12, 2004

هذيون
يه جور حس بلاتكليفي يه جور اويزوني تو دنيا يه جور بي برنامگي نمي دونم يه عالمه درد و مشكل شايد مهمترينش اين باشه كه انگيزه خاصي براي زندگي وجود نداره اينكه ادم مي خواد چي كار كنه يا كجا بره مي تونه يه انگيزه باشه ولي الان هيچ انگيزه اي ندارم نه براي موندن نه براي رفتن نه هيچ كار ديگه
انگار ارتباطاتم با دنيا داره قطع ميشه حال حرف زدن ندارم نمي دونم اين كار خوبه يا نه نمي دونم چند سال ديگه فكر نمي كنم كه كاشكي يه كار ديگه كرده بودم .انگار دانشگاه اخرين كار مهمي بوده كه تويه زندگي كردم و بعد هم ازدواج و خونه وماشين .فكر كنم زندگي يه مبارزه باشه تا وقتي براي يه چيزي به جنگي ارزش داشته باشه .ولي اگرانگيزه جنگ نداشته باشي يه چيز پوچ و بي معني ميشه يه روزمرگي دائم.ميدونم خيلي چيزا مشكل داره مي دونم كه جامغه وضعش خيلي خرابه ولي نمي دونم چي كار ميشه كرد خيلي دلم مي خواست كمك مي كردم تويه دنيا هيچي ارضا كننده تر از كمك به ديگران نيست وقتي يكي مياد و باهام درد ودل ميكنه خيلي كيف مي كنم تا چند روز بهش فكر مي كنم وسعي مي كنم كمكش كنم . ولي بعد دوباره همه چي ميشه مثل قبل
اوضاع كارم بي ريخت شده اون هفته خيلي عصباني بودم و كلي داد و بيداد كردم ولي الان نمي دونم آيا كارم درست بوده يا نه پشيمون نيستم چون حداقل اون لحظه احساس زنده بودن داشتم
شايد پيري زودرس باشه شايد م يه درد و مرض ديگه نمي دونم بقيه هم مثل من هستند يا نه ولي خوب من خيلي فكر ميكنم.شبها كتاب خانم دالووي رو مي خونم احساس مي كنم دارم هذيون هاي يه نفر ديگه رو مي خونم عجب دنيايي شده .در ظاهر همه چي خوبه ولي توي عمق لايه هاش هزار و يك مشكل هست.شرك دو رو ديدم چقدر شرك خوش تيپ شده بود چقدر دلم مي خواست همون جور بمونن چرا اينقدر قصه هاي شاه پريون رودوست دارم شايد بخاطر اينكه واقعي نيستن
كتاب دفترچه ممنوع رو دادم به يه دوست بخونه اهل رمان خوندن نبود ولي الان كه يه مقدار اين كتاب رو خونده كلي خوشش اومده
چقدر دلم برا دخترا ميسوزه اونايي كه منتظر شوهرن اونايي كه فكر ميكنند كاح آرزوهاشونو يه نفر ديگه بايد بياد بسازه.


Sunday, September 26, 2004

بدون شرح
خبر اول:
تا آخر شهريور ماه 83 تمام اسكناسهاي 10 هزار ريالي آبي و پنچ هزار ريالي قرمز جمع خواهد شد .مردم تا اخر شهريور فرصت دارند اين اسكناسهارا در بانكها تعويض نمايند .بعد از اين تاريخ تعويض اسكناسها تنها در شعب مركزي بانك ملي در تهران ميسر خواهد بود.

خبر دوم:
در همدان افراد سود جو اسكناسهاي از دور خارج شده را به بهاي نصف قيمت از مردم خريداري مي كنند.
خبر سوم:
بانك مركزي اعلام كرد براي پيشگيري از سودجويي بعضي افراد مهلت تحويل اسكناسهاي از رده خارج شده يك سال تمديد شد

Saturday, September 25, 2004

كتاب ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد رو توي انباري پيدا كردم دوباره دارم ميخونمش ولي اين دفعه اصلا جذابيت دفعه اول رو نداره .

عشق سالهاي نان نوشته هانريش بل رو هم چند وقت پيش خوندم كتاب بدي نبود نمي دونم چرا احساس كردم نويسنده خيلي داره حرف ميزنه


بازم اول مهر شده يه عالمه بچه سال اولشونه كه ميرن مدرسه.جنبه هاي رمانتيك و احساسي قضيه رو كه كنار بزارم و راستشو بگم , دلم برا بچه ها مي سوزه كه بايد دوازده سال از بهترين سالهاي عمرشون رو توي مدارسي با نظام آموزشي مزخرف تلف كنند و بعد هم پشت سد كذايي كنكور دست و پا بزنند .
و بعد آخر سربدون اينكه ذره اي درس زندگي گرفته باشند تويه جامعه اي رها ميشن كه براي آيندشون هيچ برنامه اي نداره و نهايتا جذب يه همون روزمرگي موجود ميشن.

Sunday, September 12, 2004

ميشه يه روزي وقتي روزنامه رو باز مي كنم وقتي تلويزيون رو روشن ميكنم وقتي ميام سراغ اينترنت خبر اعدام و تجاوز و قتل وغارت نباشه
ميشه يه روزي كودك آزاري بشه يه خواب مال روزاي خيلي قديم ميشه جنگ ها تموم بشن و ادما بتونن بدون غم وغصه زندگي كنن

Sunday, September 05, 2004

و اينك مي‌انديشم آيا باز دوباره روزي زاده خواهم شد.

Monday, August 23, 2004

وقتي مي ياي صداي پات از همه جاده ها مياد
انگار نه از يه شهر دور كه از همه دنيا مياد
تا وقتي كه در واميشه لحظه ديدن ميرسه
هرچي كه جاده است رو زمين به سينه من ميرسه
اي كه تويي همه كسم
بي تو ميگيره نفسم
اگه تورو داشته باشم
به هرچي مي خوام ميرسم
به هرچي مي خوام ميرسم

وقتي تو نيستي قلبمو واسه كي تكرار بكنم
گلهاي خواب آلوده رو واسه كي بيدار بكنم
دست كبوتراي عشق واسه كي دونه بپاشه
مگه تن من مي تونه بدون تو زنده باشه
تويي كه تويي همه كسم
بي تو ميگيره نفسم
اگه تورو داشته باشم
به هرچي مي خوام ميرسم
به هرچي مي خوام ميرسم

عزيز ترين سوغاتيه غبار پيراهن تو
عمر دوباره منه ديدن و بوييدن تو
نه من تورو واسه خودم نه واسه هوس مي خوام
عمر دوباره مني تورو واسه نفس مي خوام
اي كه تويي همه كسم
بي تو ميگيره نفسم
اگه تورو داشته باشم
به هرچي مي خوام ميرسم
به هرچي مي خوام ميرسم
اي كه تويي همه كسم
بي تو ميگيره نفسم
اگه تورو داشته باشم
به هرچي مي خوام ميرسم
به هرچي مي خوام ميرسم

الان اين آهنگ رو داشتم گوش ميكردم چقدر به نظرم زيبا اومد چقدر عاشقانه و با احساس
نمي دونم تويه دنيا چيزي قشنگ تر از دوست داشتن هم هست يا نه ،شوق لحظه ديدار، لرزش دست، لرزيدن فلب وقتي نگاهها مي افته به هم،لذت گرفتن دست هاي هم براي اولين بار، ارزوي در كنار هم بودن، محو تماشاي معشوق شدن، بي خبري از همه دنيا و طاقت يك لحظه دوري نداشتن، شبايي كه به ياد معشوق صبح ميشه ،عاشق همه جا دنبال معشوقش ميگرده و معشوق به انتظار عاشفش لحظه هاشو ميگذرونه، هر زنگ تلفن قلبشو ميلرزونه كه نكنه خودشه و وقتي با هم هستند ديگه هيچي نميخوان
روزاي عاشفي مثل يك خيال مياد و ميره مثل بارون بهار زود تموم ميشه وهرچي هم آدم بخواد بر نميگرده .روزاي نامزدي يادمه برام عجيب بود چرا هرجايي ميريم مردم نگاهمون ميكنند ولي الان خودمم اونهايي رو كه عاشقانه در كنار هم هستند نگاه ميكنند
عشق خيلي زود جا شو ميده به زندگي به عادت، به عادي شدن به روزايي كه همين جور مياد و ميره و ادم خيلي زود شبيه ديگران ميشه شبيه مادر و پدرش ، شبيه مادربزرگ و پدربزرگش وشبيه اجدادش، زندگيش ميشه مجموعه اي از دفترچه هاي فسط وپس انداز وتقويمي كه روزهايش به سرعت برق وباد ميگذرن و سالگردها ميايند و ميروند..سالهاي اول و دوم حداقل به ياد مياره كه چند سال گذشته ولي بعد اونم از يادش ميره ديگه فرقي نمي كنه چهار سال باشه يا پنجسال يا بيست سال چه اهميتي داره كه ادم چند سال از عمرش گذشته و چند وقته كه در كنار هم زندگي ميكنه ديگه حتي خونه پدرش تبديل ميشه به خاطرات محو وعادت ميكنه به زندگي جديدش ، اون چيزايي كه يه روز نميديد الان ميبينه و زجرش ميده ديگه عاشق و معشوقي وجود نداره اگر خيلي متمدن باشن ميشن مرخي و ونوسي وسعي ميكنند خودشون رو توجيه كنند واگر سنتي باشن مرد ميشه آقاي خونه و زن ميشه ضعيفه .
ووقتي اين قدر همه چي عادي شد هر اتفاقي ميتونه بيفته هر اتفاقي .............................
هيچ دليلي نمي تواند توجيه كننده رفتار زننده يك انسان باشد.هيچ كس حق ندارد به دليل اينكه شرايط خود را متفاوت از ديگران مي داند قلب كسي را بشكند و يا روحش را جريحه دار سازد.يك انسان در بدترين شرايط كاري و زندگي بايد انسان بودن خود را حفظ كند در شرايط عادي كه همه ميتوانند خوب باشند مهم آن است كه درشرايط اضطرار كنترل زبان و حركات خود را داشته باشند .آنكه مي گويد من خوبم حتي اگر زماني طولاني خود را نگاه دارد ولي در يك لحظه به خودش حق بدهد كه توهين كند فحاشي كند و عصبي بودن خود را به بدترين وجه ممكن در انظار به نمايش گذارد نمي تواند جايگاه خود را در فلب ادميان براي مدتي طولاني حفظ كند واگرچنين مي كند بايد بداند كه هيچ چيز در دنيا ارزشمند تر از ياد نيك نيست .همه چيز ها فاني هستند آنچه كه ما اكنون مهم مي پنداريم و به حكم مهم بودن آن قلب ديگري را ميشكنيم روزگاري نه چندان دور از صفحه روزگار محو خواهد شد ولي دردي كه بر روح يك انسان مينشيند در طول تاريخ جاودان ميشود .


Saturday, August 21, 2004

يادمه يه موقعي خيلي خودمو به آب و آتيش ميزدم تا كاراي مختلف رو انجام بدم ولي الان دچار يه رخوت عجيب شدم حال تكون خوردن ندارم درست مثل آدماي محتضري كه نااميد ميشن و دست از تقلا بر ميدارن نكنه منم پير شدم فكر كنم بايد بگردم يه كتاب پيدا كنم يه كتاب كه حالمو جا بياره و دوباره بهم شوق حركت بده


حال هيچ كاري رو ندارم حتي نوشتن

الانم فقط دارم هذيون ميگم شايد ذوق نوشتنم برگرده

هلن كلر گفته بيچاره ترين انسان آن كسي است كه فاقد يك چشم انداز آرماني باشد فكر كنم منم جز اين ادماي بيچاره باشم.

ديروز فكر ميكردم كه چقدر عالي ميشد اگر ادم چند تا زبون زنده دنيا رو بلد باشه اونوقت چفدر دركش از زندگي بالاتر ميرفت و چقدر لذتش بيشتر ميشد .فكر كنم بايد دوباره بچسبم به خوندن زبان انگليسي و فرانسه .من همش دو سه هفته فرانسه خوندم اونم تويه خونه ولي همون يه ذره باعث شده اقلا دو سه تا جمله رو تو فيلما بفهمم وكلي ذوق كنم اگر بيشتر بخونم حتما بيشتر كيف مي كنم

تويه سفر از شهرهاي خيلي خيلي كوچيك رد شديم پيرزنها و پيرمردهايي ديديم كه پشتشون خم شده بود وبه قول معروف افتاب عمرشون لب بوم بود با خودم ميگفتم نكنه توي اين ادما افرادي باشن كه تويه عمرشون پاشونو از جايي كه بودن اونور تر نذاشتن و خبر ندارن كه شايد بشه جوراي ديگه هم زندگي كرد انوقت خودم احساس كردم كه چقدر شباهت وجود داره بين خودم و اونا ودلم لرزيد.

فيلم ساعتها رو ديدم عجب فيلم قشنگي بود بعد از فيلم احساس كردم چقدر زنها شبيه هم هستند چقدر احساسات مشترك دارند و چقدر ميتونند اسيب پذير بشن

راستي اين كتاب خانم دالووي رو هم دارم يادمه از جمعه بازار كتاب خريدمش ولي با اينكه اين همه عاشق كتابم تنونستم بخونمش خوشم نيومد چند صفحه اولشو بيشتر نخوندم حالا بايد بگردم تويه انباري و كارتونهاي كتابمو در بيارم وبخونمش

نه بابا اونقدرا ها هم زبونم بند نيومده بود برم سر كارم تا دير نشده

Sunday, July 25, 2004

اگر ادمها ياد مي گرفتند با فكرشون حس كنند به جاي اينكه با احساسشون فكر كنند خيلي ازمشكلاتشون اصلا پيش نميومد يا به سادگي حل ميشد
نمي دونم چرا ولي نوشتنم نمي اد اخه براي نوشتن بايد يه حس قوي باشه يه حس واقعي الان اگر بخوام بنويسم تنها چيزي كه مي تونم ازشون بگم فيلم هاييه كه اين چند وقته ديديم يا كتابهايي كه خوندم ولي اين كار اسمش نوشتنه؟من كه فكر نمي كنم
حالا براي اينكه خيلي هم ساكت نبوده باشم يه جمله اي كه تازه خوندم رو نقل قول مي كنم:
در ابتدا شما عاداتتان را ميسازيد و بعدا عاداتتان شما رو
يعني من اگر يه ماه دوام بيارم و صبح ها با وجود اينكه شبها دير خوابيدم زود بيدار بشم شايد دوباره عادت سحرخيزيم بر گرده و حس نوشتن باهاش بياد.
در ضمن امروز اولين روز اين سي روزه

Tuesday, July 13, 2004

اين روزا عجيب وقت كم مي ارم به هيچي نمي رسم به هيچي هيچي خالم بعد سه سال اومده يعني يه ماهه اومده و من نيم ساعت نتونستم بشينم پيشش
زندگي يه جورايي داره سخت ميشه
ظرفا هفته به هفته مي مونه سبد لباس چركي سر ميره و يه وجب خاك ميشينه روي ميزا بلاخره زني كه اندازه مردا داره ميدوه اخلاقاشم يكم مردونه ميشه ديگه‏‏‏‎ يكم خشن يكم بد اخلاق تازه خدا رحم كرده كه يكمه
البته هنوز اخلاقم به بدي خوش اخلاق ترين مردا هم نشده يعني انگشت كوچيكشون هم نمي شه راستوش بگم احساس ميكنم اگه خوش اخلاق باشي سرت كلاه ميره از اينكه همش هم بخوام سكوت كنم بدم مي اد اگر يكم صدام كلفت تر بود و زور بازوم بيشتر ....

Friday, July 02, 2004

گذر هم دوساله شدحالا ديگه مي تونه خوب فكر كنه حرف بزنه وحسابي راه افتاده .گذر جونم تولد دوسالگيت مبارك اميدوارم سالاي زيادي من و تو در كنار هم باشيم.وجود تو اين دوسال خيلي براي من ارزشمند بوده كمكم كرده بهتر فكر كنم بهتر ببينم و ارزشمند تر ازهمه يه عالمه دوستاي خوب پيدا كنم كه هر كدومشون برام يه دنيا ارزش دارن

Friday, June 25, 2004

حلاج بر سر دار اين نكته خوش سرايد
از شافعي نپرسند امثال اين مسائل
كتاب خاطرات يك گيشا رو دارم دوباره مي خونم با همون احساس لذتي كه دفعه اول داشت
بدون شرح:
ديروز توي اخبار مي گفت كه وزير امور خارجه ما به وزير امور خارجه كانادا يه نامه نوشته ياشايدم تلفن زده و گفته كه دستگاه قضاييشون ناكارامده.

Sunday, June 13, 2004


من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هركجا
آيا همين رنگ است
اين روزا بد جوري هوايي شدم .بد جوري هواي رفتن دارم هواي كندن و دل بريدن احساس گم شدن و دوباره پيدا كردن .دلم ميخواد سوار يه قطار بشم با يه بليط يه سره به يه مقصد خيلي دور. دور دور .جايي كه هيچ كس نشناسدم منم كسي رو نشناسم .دلم مي خواد از پنجره قطار بيرون رو نگاه كنم بدون اينكه مجبور باشم با كسي حرف بزنم دلم مي خواد برم، برم يه جاي دور،دور ترين جايي كه توي دنيا وجود داره جايي كه دروغ نباشه ريا نباشه، حالم از دروغ به هم مي خوره حالم از خيلي چيزاي اين دنيا بهم مي خوره حالم از ترسا از دلهره ها به هم مي خوره دلم ميخواد برم ،برم يه جاي دور ، يه جاي دور دور كه انسانيت توش حرف اول رو بزنه ،برم يه جايي كه آدما از زير بار مسئوليت فرار نكنند جايي كه آدما خودشونو به بي خيالي نزنند جايي كه زندگي ارزش داشته باشه عشق وجود داشته باشه عشق واقعي نه ازاين عشقاي آبكي كه آدما فقط ادعاشو دارن اونقدر واقعي كه قلبتو پر كنه شادت كنه مهربونت كنه آرومت كنه .
جايي كه خوب بودن ديده بشه جايي كه نخوام نگران خيلي چيزاي پوچ اين دنياي مسخره بشم ،جايي كه بشه دوستاي خوب داشت،بشه بلند بلند فكر كرد بشه حرف زد بشه فرياد زد كه بابا منم ادمم جايي كه زن ومرد نباشه جايي كه مجبور نباشي خودتو سانسور كني جايي كه بتوني خودت باشي خود انسانت. بدون اينكه ديگران از اين انسانيت سو استفاده بكنند. جايي كه اگر خواستي يه بارو بلند كني يه دستي بياد كمكت نه اينكه بارتو سنگين تركنه . جايي كه اگر حرف حق ميزني محكوم نشي ،جايي كه از ته دل بخندي نه اينكه بخاطر اينكه مجبور بشي اشكاتوقايم كني اداي خنديدنو در بياري مثل خيلي چيزاي ديگه كه داري اداشونو در مياري،جايي كه نمي دوني كجاست ولي خيلي دلت مي خواد وجود داشته باشه.


Friday, June 11, 2004

اين مادرانه هم بلاخره بروز شد
اين نمايندگان زن مجلس هفتم با اظهار نظراتشون اولش خيلي حرص من رو در مي اوردن حتي روزي كه فهميدم يكيشون گفته كه ما ديگه لوايح ارث و ديه رو پيگيري نمي كنيم غم دنيا نشسته بود روي دلم ولي الان كه كمي فكركردم به نظرم رسيد خوبه ازشون بخوايم اين قوانين اجرت المثل و هزينه شير دادن مادران و نمي دونم نفقه و مهريه و ..... رو قانونمند كنند مثلا يه طرح بدن كه اگرخانمي داره بچه شير ميده و زن خوبيه و خوب هم تمكين ميكنه يه درصد حقوق همسرش قانونا كم بشه و ريخته بشه به حساب خانم يا مثلا مقدار اجرت المثل رو بر اساس متراژ خونه اي كه زن توش ساكنه و بايد از صبح تا شب بسابدش حساب كنند و خودشون از آقاي خونه اين پول رو بگيرند و دو دستي بدن تحويل خانوم

Tuesday, June 08, 2004

ديگه چيزي نمي خوام نه آفتاب نه بارون
نه ساحل دريا و نه دشت و بيابون
ديگه فرقي نداره نه اينجا نه اونجا
نه توي خونه مو و نه اونسر دنيا

Wednesday, June 02, 2004

خيلي اذيتم ميكني
چرا اينقدر اذيتم مي كني

Monday, May 24, 2004

الان صبح زوده مدتيه كه تصميم گرفتم سر كار چيزي ننويسم خيلي دلم مي خواست توي خونه يه وقتي پيدا مي كردم براي نوشتن ولي انگار نميشه اين روزا خيلي سوژه ها بوده براي نوشتن براي حرف زدن و براي فكر كردن ولي وقت نبوده.تواين سال جديد يه كار خوب كردم و اونم كلاساي تنبك رو كه 5 سالي ميشد ول شده بود شروع كردم و با هر ضرب وزوري كه شده سعي ميكنم دوباره ول نشه.ديگه چند تا كتاب خوندم
از جمله "هويت" ميلان كوندرا كه آخرش يه دفعه قر و قاطي شد ‏‏ يه نويسنده ديگه هم كه تا حالا ازش كتاب نخونده بودم پيدا كردم با نام ناتاليا گينزبورگ و دو تا كتاب ازش خوندم به نام "چنين گذشت بر من" و "نجواهاي شبانه" كه اين دوميش به نظر من عالي بود خيلي خوشم اومد كتاب" نو عروس" آلبا دسس پدس رو هم خوندم كه مجموعه داستان كوتاه بودو شايد از يكي دو داستانش خوشم اومد كه يكيش همون داستان نو عروس بود كتاباي دفترچه ممنوعو از طرف او به نظرم خيلي بهتر مي امد.يه روزم از بند جيم استفاده كرديم و با آقاي همسر دو تايي رفتيم فيلم مارمولك و كلي خنديديم.جاي همتون خالي خيلي بامزه بود حيف كه بعضي جاهاش اونقدر مردم مي خنديدن كه تا چند لحظه ديگه چيزي شنيده نميشد

Sunday, May 02, 2004

داستان يك تولد قسمت سوم:
دكتر فشار خونش رو اندازه گرفت مشكلي نداشت وزنش هم خوب بود.يكمي دست و پاش ورم داشت كه زياد مهم نبود قلب فسقلي هم مثل يه ساعت كار مي كرد.دكترگفت همه چي عاليه هفته ديگه هم يه سر بزن .به دكتر گقت كي دنيا مي اد خانم دكتر گقت ديگه از امروز هروقت دلش خواست مي تونه بياد بزار ببينم تاريخ زايمانت كيه آره اينجاست 16 آبان تا اون موقع صبر مي كنيم اگر خودش اومد كه هيچي اگر نيومد بايد بياي براي سزارين.
پرسيد خانم دكتر به نظرتون من مي تونم طبيعي زايمان كنم خانم دكتر گفت ظاهرا كه مشكلي نداري در هر حال به محض اينكه بري بيمارستان من ميام اونجا اول صبر مي كنيم ببينيم مي توني زايمان طبيعي كني يا نه اگر ديديم كه براي بچه مشكلي پيش مي اد و يا اينكه خودت نمي توني درد رو تحمل كني من اونجام فوري مي برمت اتاق عمل و سزارينت مي كنم اصلا نگران نباش كاري مي كنيم كه نه خودت اذيت بشي نه بچه
حرفاي دكتر بهش آرامش مي داد بلاخره اونم يه زن بود و يه مادر اونو درك مي كرد يادش افتاد كه تا آخر ماه هفت مي خواست سزارين بشه براي همينم پبش يه دكتر مرد مي رفت كه دست به عملش عالي بود بعد كه كلي تحقيق كرد و تصميم گرفت زايمان طبيعي رو امتحان كنه تصميم گرفت دكترش رو عوض كنه يه دكتر خانم مطمئنا درك بهتري از زايمان داره

Friday, April 16, 2004

زمان اول آبان 1379
ساعت 10 صبح شده بود بزور از خواب بيدار شد نمي تونست از جاش تكون بخوره ماه آخر بود و خيلي سنگين شده بود .تقريبا يه هفته اي ميشد كه سر كار نمي رفت از اون روزي كه مديرش بهش گفته بود كه چرا با اين وضعيت پشت ماشين ميشيني، خطرناكه و اون تازه دو زاريش افتاده بود كه با اين وضع رانندگي مردم توي شهر چه كار خطرناكي مي كرده و ماشينو كنار گذاشته بود سر كار رفتن براش خيلي سخت شده بود صبحا بزور بيدار مي شد و تا از تخت مي اومد پايين يك ساعتي طول مي كشيد بعد هم با اون صندل كش كشيش كه بزور باهاش راه مي رفت و پيرهن گل گلي كه از زير مانتوش ميزد بيرون و مجبور بور بپوشدش چون ديگه نمي تونست شلوار بپوشه بايد خودشو به تاكسي مي رسوند از اين سر صندلي تا مي رفت اون طرف براش يه قرن طول مي كشيد برا همينم ديگه قيد سر كار رفتن رو زده بود و به جايي اين كه بره سر كار با همين هيبت روزا مي رفت خونه مامانش ......
صبح يكشنبه بود و همه چي مثل روزاي قبل خودشو از تخت كشيد بيرون با ني ني حرف زد مدتها بود كه اين كارو مي كرد هر كاري كه مي كرد هر جايي كه ميرفت براي ني ني توضيح مي داد اونم با صداي بلند. عادتي كه تا چند وقت بعد از بدنيا اومدن ني ني هنوز باهاش بود .... دست و روش رو كه شست توي آينيه خودشو ديد احتياج مبرم داشت كه بره آرايشگاه پيش خودش گفت فردا ميرم هنوز دوهفته وقت دارم بعد يادش افتاد عصر نوبت دكتر داره اگر همون روز مي رفت آرايشگاه با قيافه تر و تميز مي رفت دكتر و اين خيلي بهتر بود به آرايشگاه زنگ زد و نوبت گرفت قرار شد تا 11 خودشو برسونه سر يخچال رفت و يه ليوان شير خورد بعدم آژانس گرفت و رفت آرايشگاه راننده اولش خيلي بد مي رفت و توي هر پيچ دردي توي وجودش مي پيچيد به راننده گفت آقا لطفا يواش تر و راننده كه تازه دوزاريش افتاده بود با احتياط بيشتري رانندگي كرد
توي آرايشگاه مثل هميشه يه عالمه درد كشيد ولي چاره اي نبود
خانم آرايشگر ازش در مورد تاريخ پرسيد جواب داد كه دو هفته هنوز وقت دارم و بعد خودش شروع كرد سوال كه زايمانت چه جوري بوده سزارين يا طبيعي..........
دو سه ماهي بود كه اين كارو مي كرد هركي رو كه مي ديد پاي حرفاش مي نشست تا شايد بتونه از لابلاي حرفاش تصميم گيري كنه

Monday, April 12, 2004

داستان يك تولد قسمت اول:
زمان 2 آبان 1379 ساعت 7 صبح
تا دم در مامانش هم باهاش بود ولي فقط اونو راه دادن. در كه باز شد رفت داخل مامانش پشت در موند و در پشت سرش بسته شد .اول احساس وحشت كرد تا حالا اين جوري جايي گير نيفتاده بود احساس كرد ارتباطش با دنياي خارج قطع شده احساس كرد كه خيلي دور شده. اون داخل بود و بقيه بيرون همه اونايي كه ميشناخت و مي تونست بهشون تكيه كنه بيرون بودن و اون بايد بقيه راه رو تنها مي رفت خيلي دلش مي خواست برگرده ولي ديگه بر گشتي در كار نبود بايد مي رفت اونم بسمت جلو مثل يه جاده يه طرفه كه ديگه نمي تونه ازش برگرده و نمي دونه پشت پيچ بعدي چي در انتظارشه .
يادش اومد كه 26 سال تمام فكر مي كرده بارداري مثل قورت دادن ماهي زنده مي مونه يادش اقتاد كه 26 سال فكر كرده بود كه هيچوقت حاضر نيست زايمان كنه و اگر يه وقت يه ماهي زنده قورت بده مطمئنا براي اينكه بيرونش بياره بي برو بر گرد سزارين مي كنه ولي حالا اونجا توي بخش ايستاده بود با سكوتي كه انتظارشو نداشت و مي خواست ماهي كوچولوشو خودش بدنيا بياره شايد به اين خاطر كه دلش مي خواست اولين گريشو بشنوه و اولين كسي باشه كه ميبينتش
صداي پرستار بخش اونو از حال خودش بيرون اورد
پرستار : لباستاوهمين جا دربيار بزار توي اين پاكت اين لباس بيمارستان رو بپوش كفشت رو هم همون جا بزاريكي از دمپايي ها رو بردارانگاراونجا مكان مقدسي بود كه براي وارد شدن به اون بايد هرچه در دنيا از خودش داره بزاره و تنها حق داره تن خودش رو ببره با اين كار ديگه واقعا احساس كرد ارتباطش با دنياش قطع مي شه يه لحظه فكر كرد نكنه بميره و ديگه كسي رو نبينه دلش گرفت بغض كرد و براي خودش غصه دار شد بعد يكم افكار جنايي توي ذهنش اومد مثلا نكنه بكشنش و هيچكس صداشو نشنوه وهزارو يك فكر عجيب و غريب كه توي فيلما ديده بود............................................

Tuesday, April 06, 2004

تا جايي كه مي دونم و ديدم خيلي از مادرا وقتي مي خوان دختراشونو بفرستن خونه بخت توي هر سطح و طبقه اي باشن و يا هر تحصيلاتي كه داشته باشن يه سري نصيحتاي مشترك به دختراشون مي كنند مثل اينكه مادر ،همسرت هرچي باشه مرده ممكنه يه وقت خسته باشه، از سر كار كه مياد حوصله نداشته باشه سر بسرش نزار ببين مادر، تو اخرش زني هرچي هم كار بكني و بيرون خونه مسئوليت داشته باشي بازم زن خونه اي بايد سعي كني خونه زندگيت مرتب باشه مادر مواظب شوهرت باش بلاخره تو بايد به اون سرويس بدي (اين تيكش واقعا حال منو بهم ميزنه ولي عين اين جمله رو همين چند روز پيش ازدهن يه مادرتحصيل كرده كه داشت به دختر ليسانسش مي گقت شنيدم) اگه خوب سرويس ندي مرده بالاخره ممكنه سر و گوشش بجنبه پس هواي زندگيتو داشته باش .بعضي وقثا ممكنه يه چيزي هم بهت بگه يا سرت داد بكشه تو به روي خودت نيار يه وقت تو روش واي نستي كه غرورش ميشكنه .يه وقت نكنه شام نپزي شوهرت سر گرسنه بزاره زمين بخوابه .ببين از سر كار كه مياد خستس بچه رو از دورش ببر كنار بالاخره تو مادري بايد صبور تر باشي بزار يواش يواش خستگيش در بره ................................
ولي فكر نمي كنم تا حالا يه مادر به پسرش كه مي خواد زن بگيره گفته باشه مادر، زنه تو آدمه اونم ممكنه خسته باشه از سر كار كه مياد كمكش كن. بخاطر زن بودنش و اينكه مي خواد مادر بشه كلي هرماه دردسر مي كشه اين مواقع مواظبش باش ممكنه عصبي بشه درد داشته باشه رنج بكشه در حالي كه تو هيچ دركي ازش نداشته باشي و هيچ وقت توي عمرت حال اونو تجربه نكني اين مواقع حرفي نزني كه رنجش بيشتر بشه .پسرم همسرت كار خونه و بچه رو از خونه باباش نياورده و پشت قبالشم نيست اگه مي خواين يه عمر باهم خوشبخت باشين حالا كه زنت داره ميره سر كار و نصف بار زندگي رو مي كشه تو هم مسئوليت نصف كاراي خونه رو قبول كن پسرم مسئوليت با كمك فرق داره زن تو نياز به همكاري كامل داره نه اين كه بهش كمك بشه مادر، همسرت وقتي يه ني ني خوشگل به دنيا مي اره كلي ضعيف ميشه شب بيداري داره بايد به بچه شير بده ممكنه افسردگي بعد از زايمان بگيره سعي كن كمكش كني سعي كن اين مواقع مهربون تر باشي تا به اميد عشق تو بتونه ادامه بده وقتي دو تاييتون از سر كار مي ان خونه يه وقت نشيني روز نامه بخوني يا فوتبال نگاه كني و فكر كني تنها تو كار كردي و خسته اي در حاليكه اون داره توي آشپزخونه از اين طرف به اونطرف مي دوه و بچتون هم دور و برش نق مي زنه .خلاصه مادر ببين اين دختري كه داري باش ازدواج مي كني الان مثل يه دسته گل شادابه نكنه توي خونه تو پژمرده بشه و بجاي اينكه خنده روي لباش باشه گرد پيري روي صورتش بشينه .....................

Monday, March 29, 2004

در زمانهاي قديم روزي زني از دست همسرش به حكيمي فرهيخته شكايت برد كه همسرم مردي تند خو و بد اخلاق است و چنين است و چنان است و ديگر جانم به لبم رسانده حكيم لحظه اي انديشيد و گفت من دواي دردت را مي دانم ولي براي درست كردنش بايد يك تار موي گرگ پير كوهستان را برايم بياوري زن جواب داد ولي آن گرگ خيلي ترسناك وخطر ناك است من چگونه مي توانم مويي از بدنش جدا كنم و برايت بياورم حكيم گفت راهش همين است و اگر مي خواهي زندگيت بر وفق مرادت باشد بايد اين تار مو را برايم بياوري زن رفت و چندين روز انديشيد كه چگونه مي تواند به گرگ نزديك شودسر انجام راهي به ذهنش رسيد و تصميم گرفت كه گرگ را اهلي كند براي اين كار ماه ها وقت گذاشت وآنقدر به گرگ محبت كرد تا گرگ آنقدر با او صميمي شده بود كه سرش را روي پاي زن مي گذاشت و مي خوابيد و زن توانست به اين ترتيب يك موي گرگ را براحتي بكند و براي حكيم ببرد .حكيم كه ديگر انتظار ديدن زن را نداشت وقتي او را ديد خوشحال شد واز او شرح ماجرا را پرسيد و زن همه آنچه كه در اين چندماه بر او گذشته بود تعريف كرد و از حكيم خواست كه دارو را برايش بسازد .حكيم گفت دخترم دواي دردت پيش خودت است تو ديدي كه چگونه با كمي تلاش توانستي گرگ به آن درنده خويي را رام كني تا آنقدر كه اجازه دهد مويي از بدنش جدا سازي. فكر نمي كني اگر بخواهي مي تواني با ملايمت و مهرباني تند خويي همسرت را به گشاده رويي تبديل كني و سعادت و شاد كامي را به خانه ات ببري ؟ فكر نمي كني مهربان كردن همسرت كاري ساده تر از رام كردن گرگ وحشي باشد؟
زن كه تازه منظور حكيم را درك كرده بود لبخندي زد و با عزم جزم به خانه رفت تا اين بار دل همسر سنگدلش را بدست آورد و زندگيش را شيرين سازد

Saturday, March 27, 2004

يه سال جديد مثل يه سررسيد تازه و خوشگل كه آدم حيفش مي اد توش چيزي بنويسه از راه رسيد .با اين سال نو ميشه دوباره متولد شد ميشه آرزوهاي جديد كرد ميشه از اول همه چي رو ساخت ميشه عاشق شد مي شه بهاري شد و ميشه آينده رو با فراموشي گذشته ها يا روي خاطرات آنها به زيبايي بنا كرد مصالح هرچي مي خواي هست يكمي صداقت يكمي پشتكار يكمي مطالعه يكمي اراده و يه درياي عشق كه مي توني صرف كني و اونچه كه مي خواي بسازي رو باش بنا كني فقط كافيه اراده كني كافيه بخواي مي گي نه امتحان كن هميشه اول سال يه جور ديگست انگار زمين و زمان پراز انرژيه انگار دنيا داره صدات مي كنه و تو رو به حركت فرا مي خونه انگار قطار زندگي تازه مي خواد دورشو شروع كنه و بايد زود سوارش شد چون اگه راه بيفته و سرعت بگيره ديگه نميشه به گردش رسيد و باز مجبوري كه يه سال ديگه صبركني تا سرو كلش پيدا بشه
باور كن هيچي بدتر از ركود نيست هيچي بدتر از سكون نيست از مرگ هم بدتره چون قبل از اينكه مرگ آدم برسه از بوي تعفنش ادمو خفه مي كنه
ولي تويه حركت زندگيه اميده و آينده
اگر مي خواي چار سال ديگه افسوس نخوري همين الان حساب كارتو بكن كسي از كار و فعاليت نمرده ولي خيلي ها از بيكاري و بي برنامگي افسرده شدن مريض شدن و ارزوي مرگ كردن تا مي توني ياد بگير و ياد بگير هرچي مي خواد باشه باشه هرچي بدوني زندگيت بهتر ميشه لحظه هات پر رنگ تر ميشه و اميدت به آينده بيشتر
و همون جور كه خيلي دقت مي كني كه توي سر رسيد خوشگلت چي بنويسي كه بعدا دلت نسوزه و يا چه جوري ازش استفاده كني توي سال جديدت هم كارايي رو انجام بده كه سال ديگه وقتي سر سفره هفت سين نشستي وداري ثانيه شماري مي كني كه سال 84 بياد دلت به ياد لحظه هاي سال 83 گرم و نوراني باشه

Sunday, March 14, 2004

نوشتن با كيبرد رو دوست ندارم انگار هيچ حسي توش نيست نه حس خوب نه حس بد نه هيچ حس مزخرف وابسته به انسان بودن روي دكمه ها ميزنم ال اچ واي تي كا و همه اينا يه چيز ديگه مي شه حروفي كه من مي شناسموشن باهاشون بزرگ شدم اينا نيستن اين حروف هيچ حسي رو توي من بوجود نمي ارن و نمي تونن حسم رو نشون بدن ومن حرفاي خودمون رو دوست دارم اونايي كه وقتي عمگين ميشم يا شاد و وجودم از احساسات لبريز ميشه به كمكم مي ان و با يه قلم روي سفيدي كاغذ مي غلتن و ميرن تا نقش احساستم رو روي سفيدي كاغذ باقي بزارن شايد برا همينه كه پشت كيبرد احساساتم خشك ميشه اگر ميشد با يه پورت هر چي توي ذهنم بود رو مي ريختم اينجا خيلي خوب مي شد خوب چيه عالي ميشد........
صبح كه از دم رودخونه رد ميشديم وجودم پر شد از احساسات شاعرانه هر آدم بي ذوقي هم اگر اون ابي رو كه با فشار خودشو به پايه هاي پل ميزد تا جلو بره رو مي ديد اگر مرغاي سفيد رو روي اون شناور مي ديد و بعد درختاي تازه جونه زده رو كه زيباترين سبزي رو كه ميشه داشته باشن دارن و زير نم بارون بهاري سبزيشون درخشنده تر ميشه رو مي ديد مگه مي تونست احساساتي نشه ................
شايدم مشكل من نيست شايدم مال جامعه است يا شايد مال ترك ديوارو يا مال هزار تا غصه نگفته و فكراي بر زبون نيومده شايد مال اينه كه اينجا براي اينكه بتوني زندگي كني براي اين كه حس خوشبخت بودن به سراغت بياد بايد مغزتو تعطيل كني بايد فكر نكني بايد خواسته هاتو فراموش كني و اون چيزايي كه به عنوان يه انسان بهشون نياز داري .بريزي دور بايد خودت رو به خريت بزني تا ديوار پوشالي خوشبختيت فرو نريزه تا احساس شادي كني و يا فكر كني كه عمرت الكي نمي گذره .مثل ادمي كه توي يه معامله يه كلاه گشاد سرش گذاشتن و خودش بهتر از همه فهميده ولي از بس پرووه و دلش نمي خواد اقرار به اشتباه كنه بلند تر از كلاهبردارا مي خنده وخودش رو شاد نشون ميده اونقدر كه بعد از يه مدت كلاهبردارا هم شك مي كنند نكنه طرف يه سودي برده و اونا مغبون شدن
به عقب كه بر مي گردم خيلي سالاي عمرم نيستنشون نمي دونم چي كارشون كردم نمي دونم كجا جاشون گذاشتم شايدم ازم دزديدنشون اخه كسي نگفته بود اين سالا رو بپا ممكنه ازت بدزدنشون نمي دونم الان دارم چي كار مي كنم .بعضي وقتا شاد ميشم و بعضي وقتا غمگين بعضي وقتا تمام وجودم پر از انرژي ميشه و گاهي هم تميتونم يه قدم بر دارم و همه اين اتفاقا مي افته بدون اينكه خودم نقشي داشته باشم .نمي دونم چرا از دست تو هم عصبانيم چرا نباشم تو هم بي تفصير نيستي اصلا چرا بايد دوستت داشته باشم تو كه خيلي اذيتم ميكني نكنه بي خودي علافت شدم نكنه هنوز نمي شناسمت نكنه مغبون شدم و خودم نمي دونم نكنه اصلا ما مال هم نبوديم و بازور عقل و منطق همه چي رو جور كرديم و به هم چسبونديم و الان ممكنه با هر بادي وصله پينه ها از هم جدا بشه و بريزه يادته مي خواستم كاخ سعادت بسازم چه حرفاي گنده گنده اي ميزدم خيلي وقته كه ديگه حرفاي گنده گنده نمي زنم خيلي وقته كه ديگه عاقل شدم با عقل زندگي مي كنم با عقل نفس مي كشم با عقل از خواب بيدار ميشم و حتي با عقل عشق مي ورزم اونقدر عاقل شدم كه ديگه حتي ارزو هم نمي كنم چون قهميدم يه ادم عاقل وقت نداره كه دنبال آرزو هاش بره و اينكه ارزو كردن مال آدماي عاقل نيست.
يواش يواش دارم روبات ميشم يه روبات خوب و بي احساس ياد كتاب كوههاي سفيد مي افتم اونجا كه سه پايه ها روي سر ادما وقتي به يه سني مي رسيدن كلاهك مي ذاشتن تا ديگه اونا فكراي بزرگ بزرگ نكنند و آرامش سه پايه ها رو بهم نريزند منم انگار كلاهك دارم كلاهكم داره خوب كار مي كنه دقيق و مثل يك ساعت منظم بدون اينكه ذره اي بمن فرصت فكر كردن بده فرصت اينكه به خودم نگاه كنم و براي دل خودم نفس بكشم همه چي حساب كتاب داره همه چي رو بايد با منطق حل كرد حتي تو هم از من منطق مي خواي منطقي كه براي من صادر ميشه وخودت مي توني زيرش بزني و اگه اعتراض كنم با شلوغ كاري منو ساكت مي كني خسته شدم از اين همه بيخودي خسته شدم دلم مي خواد مال خودم باشم نه خيلي زياد يه كم روزي يه ساعت دلم مي خواد برم همه بن كتابم رو بدون اينكه دغدغه اي داشته باشم بدون اينكه به فكرم خطور كنه ميشه باهاش براي بچه ها عيدي خريد برم براي دل خودم كتاب بخرم نمي دونم از كي مريض شدم اينقدر همه چي تدريجي پيش اومده كه انكار خودم هم عادت كردم و اگر گاه گاهي نشونه اي حرفي عكسي و خاطره اي از قديما نبود فكر مي كرد هميشه همين بوده . تو هم بي تقصير نبودي توهم منو نفهميدي تو مگه عاشق من نيستي چرا مواظبم نبودي چرا هيچ وقت نپرسيدي توي قلبم چيه چرا هميشه باهام جدي بودي چرا فقط ميگي دوستم داري ولي اصلا نمي دوني من كيم چرا هيچ وقت نخواستي قلبم رو بخوني شايدم تقصير منه نمي دونم ديگه هيچي نميدونم

مردم بس كه حرف زدم كسي جدي نگيره كسي برام همدردي نكنه كسي پيغام نزاره كه مي فهممت چون هيچ كس نمي دونه من چي مي گم تورو خدا كسي قضاوت نكنه من به هيچ كدوم نيازي ندارم نه حس دلسوزي نه حس همدردي نه هيچ حس مشترك ديگه من خوبم و در كمال صحت وعقل دارم روي يه مسير عاقلانه زندگي عاقلانمو مي گذرونم مغزمو تكوندم كي گفته براي عيد فقط خونه تكوني ميشه كرد عقل تكوني هم داريم ميشه هرچي توي معزت مونده و نمي دوني باهاشون چي كار كني مثل چيزايي كه توي انباريه و احساس مي كني نگه داشتنشون فقط باعث ميشه نظم انباريت بهم بخوره بريزي بيرون همه ناخالصي ها رو همه اون چيزايي كه بعضي وقتا غلغلك مي دن و نمي زارن عاقل باشي همه رو بريزي بيرون و بعد با خيال راحت بدون هيچ مزاحمتي مثل يه ادم عاقل و بالغ بقيه عمرت رو كاملا عاقلانه خرج كني
اينم از لابلاي فايلا، روي كامپيوترم پيدا كردم اصل مطالب انگليسي بود ولي من ترجمشون كردم :
1-وقتي يك مرد در ماشين را براي زنش باز مي كند مطمئن باشيد كه يكي از اين دو نو مي باشد ماشين يا زن

2-زندگي متاهلي ناميد كننده است در سال اول مرد حرف مي زند و زن گوش مي كند در سال دوم زن حرف مي زند و مرد گوش مي كند و در سال سوم مرد و زن هر دو حرف مي زنند و همسايه ها گوش مي كنند.

3-مرد اولي با افتخار به دوستش گفت "همسر من يك فرشته است" مرد دوم با افسوس گقت خوش بحالت همسر من هنوز زنده است.

4-اگر دوست داريد همسرتان به تك تك كلماتي كه بر زبان مي رانيد با دقت گوش فرا دهد وكاملا حواسش به صحبت هاي شما باشد در خواب حرف بزنيد.

5-ازدواج زماني صورت مي گيرد كه يك مرد و يك زن تصميم مي گيرند يك نفر باشند مشكل از انجا شروع مي شود كه هر دو مي خواهند آن يك نفر باشند.

اين آخريش هم فكر مي كنم مال سقراط باشه الان يادم افتاد
ازدواج در هر صورت خوب است چون انسان يا خوشبخت مي شود يا فيلسوف

Sunday, March 07, 2004

كشوهاي سركارمو مرتب كردم لابلاي وسايل چشمم افتاد به سر رسيد پارسال يعني سال 1381از سر تا تهشو ورق زدم ولي هيچي نبود غير از تكرار روز مرگي هام به همرا ياداشت ساعت ورودو وخروجم و گاه گاهي هم مرخصي .از تمام لحظات سال 81 همينا رو پيدا كردم به اضافه يه متن نصف ونيمه كه تويه يكي از ماموريتام نوشته بودم هيچ چيز بدرد بخوري نداشت اونقدربي اهميت كه اگه حيف كاغذاي سفيدش نبود ميشد روز چار شنبه سوري خيلي راحت سوزندش و اين يعني هيچي

Saturday, March 06, 2004

جمعه شب مهموني دعوت بوديم يه دوره دوستانه و باحال كه خيلي خوش مي گذره .قرار مهموني ساعت 6 بعد از ظهر بود و گل پسرم ساعت 6 تازه خوابش برد قرار شد ما حاضر بشيم اونو همون جور خواب برش داريم ببريم .لباس من كه معلوم بود چيه سر سه سوت پوشيدم و گفتم من حاضرم عزيز دلم رفت سراغ لباساش اول يكي رو انتخاب كرد و پوشيد بعد پير هنش روعوض كرد بعد شلوارو عوض كرد دوباره پيرهن مشكل دار بود اونم عوض كرد بعد اومد سراغ كتش يه دو باري كت عوض كرد تا تقريبا مطمئن شديم كتش به پيرهنش مي اد حالا دنبال جوراب بوديم نمي دونم جوراب كرمياش چي شده بود من كه پيداشون نكردم گفتم مي ريم سر راه جوراب كرمي مي خريم گفت دير ميشه .گفتم چي كار مي كني گفت يه لباس ديگه مي پوشم آقا دوباره مراسم انتخاب لباس من كه ديگه داشتم از خنده مي مردم بش گفتم شدي عين دختر 18 ساله ها كه مي خوان برن مهموني صد بار لباس عوض مي كنند از اونطرف هم عقربه ساعت تند تند داشت جلو مي رفت اخرش يه پيرهن برداشت گفت اين خوبه ولي چروكه گفتم بده برات اتو مي كنم تا اونو اتو كرديم و پوشيد و را ه افتاديم ساعت هشت شب شده بود سوار آسانسور كه شديم خودشو توي اينه نگاه كرد لباساش اصلا به هم نمي اومد گفت اين پيرهن بايد عوض بشه شلوارم بايد عوض بشه بعد گفت تو برو پايين من الان فوري مي آم گفتم تو آخرش منو مي كشي و خنديدم وقتي اومد باور نمي كنيد همون اولين لباسي رو كه برداشته بود پوشيده بود .سوار ماشين كه شد كلي خنديدم بدون اينكه ذره اي حرص خورده باشم بش گفتم يادته چار سال پيش اگه اين جريان اتفاق مي افتاد چقدر عصباني مي شدم و داد بيداد مي كردم آخرشم دعوامون مي شد و در نتيجه اصلا مهموني نمي رفتيم گفت اره يادته
انگار گذشت زمان خيلي چيزا به آدم ياد مي ده

Wednesday, March 03, 2004

چقدر ساده آدم مي تونه كاري كنه كه حال خودش بگيره و احساسش نسبت به خيلي چيزا عوض بشه اونم فقط بايه حرف با يه حرف ساده كه اصلا مجبور نبوده بزنه تورو خدا قبل از هر حرفي كه مي خواين بزنيد كلي فكر كنيد فكرايي كه ريششون احساسات خالي باشه بدون اينكه فكري پشت قضيه باشه بعد از زدن خيلي مي تونه اذيتتون كنه احساسات چيز خوبيه ولي بدون منطق اصلا چيز خوبي از آب در نمي آد مواظب زبونتون باشيد تا بي خودي براي خودتون بار فكري درست نكنيدو بار تعهداتي كه لازم نيست بدوشتون باشه رو ي شونتون سنگيني كنه
چقدر ساده آدم مي تونه كاري كنه كه حال خودش بگيره و احساسش نسبت به خيلي چيزا عوض بشه اونم فقط بايه حرف با يه حرف ساده كه اصلا مجبور نبوده بزنه تورو خدا قبل از هر حرفي كه مي خواين بزنيد كلي فكر كنيد فكرايي كه ريششون احساسات خالي باشه بدون اينكه فكري پشت قضيه باشه بعد از زدن خيلي مي تونه اذيتتون كنه احساسات چيز خوبيه ولي بدون منطق اصلا چيز خوبي از آب در نمي آد مواظب زبونتون باشيد تا بي خودي براي خودتون بار فكري درست نكنيد.

Sunday, February 29, 2004

دختر برو بگير بخواب انگارخيلي احساساتي شدي مي دونم چند وقت ننوشته بودي
و حالا داري زور مي زني يه چيزي بنويسي پاشو برو بخواب كه ساعت داره ميرسه يه يك نصفه شب و فردا حتما بايد اين پرده هايي رو كه سه قرن براي شستن باز كردي بشوري تازه خونه تكوني هم مونده
به جاي رديف كردن اين خزعبلات برو بگير بخواب كه فردا جون داشته باشي به كارات برسي

بيهوده تلاش مي كنم تا چيزي بنويسم بيهوده اشيا دور و برم را در جستجوي كلماتي كه بر انگشتانم جاري شوند مي كاوم ديگر انگار حرفي براي گفتن نمانده انگار چيز تازه اي نيست همه چيز را ديگران قبلا گفته اند و من كم هوشتر از انم كه حرف تازه اي اختراع كنم

دوستت دارم مطمئنم كه دوستت دارم حتي اگر كلامي بر زبان نرانم حتي اگر مهربان نباشم و حتي اگر دستي به نوازش بر سرت نكشم دوستت دارم و تورا بيشتر از هر كس در دنيا مي خواهم
حتي اگر تو ازبي مهريم گله كني و هيچگاه نفهمي كه چقدر دوستت داشته ام
بيرون شب است و تاريك. اينجا ولي چراغي روشن است سكوت شب را در بيرون صداي ناله ماشينهاي عبوري مي شكند و واق واق گاه بيگاه سگان و صداي سكوت درون را
حركت دستان من بر روي صفحه كليد مدت زيادي است كه بيدار ننشسته ام انهم براي نوشتن و من هنوز نمي دانم آيا حرفي براي گفتن دارم يا نه
من اومدم چند وقتي نبودم براي اولين بار توي عمرم پامو از مملكتم گذشتم بيرون راه دوري نرفتم كمي انطرف تر از آبهاي خودمان ولي دنيايي كه ديدم بسيار متفاوت بود ازكشوري كه ساليان گذشته عمرم را بر خاكش گذراندم و چقدر افسوس خوردم كه مردمم با اين همه ثروت ملي با اين همه
پشتوانه فرهنگي با اين همه تاريخ هنوز در فقر بسر مي برد نه تنها فقر مالي كه آنهم به جاي خودش جاي بسيار تاسف دارد فقر همه چي از فرهنگ گرفته تا رفاه و آسايش و خيلي چيز هاي ديگر كه اگر به چشم نمي ديديم نمي توانستم كمبود آنها را احساس كنم

Saturday, February 14, 2004

من هستم من وجود دارم من نفس مي كشم اگر چه ممكنه صد سال ديگه هيچ اثري ازم نباشه اگرچه ممكنه توي تاريخ بشري هيچ تاثيري نداشته باشم اگرچه ممكنه چند سال ديگه كسي اسممو هم ندونه ، ولي الان وجود دارم با همه احساساتي كه يه انسان مي تونه داشته باشه با همه ارزو ها و اميد ها همه درد ها و غم ها و تمام آينده اي كه مي تونه از يك لحظه تا چند سال ديگه جلوي روم باشه من ميتونم عشق بورزم يا وجودمو پر از كينه كنم ميتونم دوست داشته باشم يا نفرت بپرورونم مي تونم شاد باشم يا غمگين و تنها چيزي كه برام تصميم مي گيره تا لحظاتم رو چه جور بگذرونم وجود خودمه و اون فكرايي كه توي كلم راه ميرن و به لحظاتم شكل مي دن پس چرا جوري فكر نكنم تا زندگيم لذت بخش تر باشه
يه كشف جديد ، روزنامه وچايي توي خونه مردم يه چيز ديگست
اين روزا تلويزيون ديديد تازگي دارم با اين نتيجه ميرسم كه من توي ايران زندگي نمي كنم اخه حرف و نقلا با اون چيزايي كه مي بينم و حس مي كنم متفاوته

Sunday, February 01, 2004

دلتنگم دلتنگ از اين بيداد

Sunday, January 25, 2004

هنگامي‌که ناسا برنامه‌ي فرستادن فضانوردان به فضا را آغازکرد، با مشکل کوچکي روبرو شد. آنها دريافتند که خودکارهاي موجود در فضاي بدون‌جاذبه کارنمي‌کنند. (جوهرخودکار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح کاغذ نمي‌ريزد.) براي حل اين مشکل آنها شرکت مشاورين اندرسون Andersen Consulting (Accenture today) را انتخاب‌کردنند. تحقيقات بيش‌از يک‌دهه طول‌کشيد، 12ميليون دلار صرف‌شد و درنهايت آنها خودکاري طراحي‌کردنند که در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت، زيرآب کارمي‌کرد، روي هرسطحي حتي کريستال مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌ی سانتيگراد کارمي‌کرد.


... .روس‌ها راه‌حل ساده‌تري داشتند: آنها از مداد استفاده‌کردند


به نقل از سایت http://qds.projects.com/articles.html

Monday, January 19, 2004

اين يكي رو هم بگم ديگه برم سر كار و زندگيم

اين روزا توي اخبار همش خبر تظاهرات زناي مسلمون رو بر عليه قانون حجاب فرانسه نشون ميده
من كه خيلي دلم براشون ميسوزه آخي بيچاره ها كاملا دركشون مي كنم چون واقعا خيلي سخته آدم كاري رو بكنه كه اصلا دلش نمي خواد گفتم اگه بشه همشون رو دعوت كنيم بيان اينجا پيش خودمون تا مشكلشون حل بشه تازه اينجا حتي اگه يه تار موشونم پيدا بشه ادمايي هستن كه مواظب حجابشون باشن و بهشون تذكر بدن
ديگه بهشت رفتنشون رد خور نداره
اين روزا يه كتاب خوب توي دستمه كه عزيز دلم برام خريده اسمش اينه همه مي ميرند خيلي جالبه نوشته سيمون دوبوار و حسابي مخ منو به كار گرفته توي كتاب ادمي به اسم فوسكا هست كه جاودانه شده وديگه هيچي توي زندگي براش طعم و رنگي نداره اونقدر مرگ و تولد و عشق ديده كه ديگه هيچ كدوم اينا براش چيز تازه اي نداره اين كتابو كه مي خونم هم خوشحالم كه جاودانه نيستم وهم اينكه قدر زندگيمو بيشتر مي دونم
اونموقع ها كه بچه تر بودم و كتاباي خواهراي برونته و نمي دونم بر باد رفته و اينا توي بورس بودن هميشه از يه چيز تعجب مي كردم واون اينكه كار مهم خانم هاي اين كتابا بعد از بيدار شدن از خواب و خوردن صبحانه رفتن به كتابخانه و نوشتن نامه و جواب دادن به نامه ها بود و من هميشه مي گفتم چه قدر خنده داره كه آدم مهم ترين كارش توي زندگي نوشتن نامه باشه
ولي الان با اين دنياي ارتباطات خودم به اين تنيجه رسيدم كه اگه بخوام به همه دوستام سر بزنم و ازشون خبر بگيرم وبلاگم رو به روز كنم و به فاميل تلفن بزنم روزي يه عالمه وقت بايد بزارم و كم كم به اين نتيجه مي رسم كه نه انگار نويسنده هاي اين كتابا يه چيزي سرشون مي شده

Monday, January 12, 2004

هميشه خدا يه عالمه آرزو داشتم يه عالمه كاراي نكرده و خيالاتي كه هيچ وقت فرصتي براي انجامشون پيدا نمي كردم ليست آرزو هام سر به فلك مي زد ولي زماني براي انجام دادن يا دنبال كردنشون نبود
......چند روز پيش با يكي از بچه ها نشسته بوديم پشت كامييوتر و روي پروژه كار مي كرديم شيشه نسكافه رو در اوردم نسكافه روبا كافي ميت مخلوط كرده بودم كه خوردنش راحتتر باشه دوستم تا شيشه رو ديد گفت چه بامزه اين شيشه رو كه ديدم ياد يه داستان افتادم و بعد داستانو برام تعريف كرد:
يه روز يه استاد دانشگاه يه شيشه با خودش مي بره سر كلاس با يه عالمه چيزاي ديگه مثل شن خرده شيشه سنگ و....و همه اينها رو ميريزه توي شيشه تا شيشه پر بشه اونوقت به بچه ها مي گه اين شيشه مثل زندگي شما مي مونه و چيزايي كه توشه مسئوليتها و كارهاييه كه بايد توي زندگي انجام بديد و شيشه هم مثل محدوديت زندگي شما مي مونه بعد استاد يه شيشه آبجو در مي اره و ميريزه توي شيشه تمام آبجو علي رغم پر بودن شيشه توي اون جا ميشه و استاد از بچه ها مي خواد كه حالا جريان رو تحليل كنن هركس چيزي ميگه ولي نهايتا استاد ميگه اين آب جو زندگي شخضي و خواسته ها و آرزو هاي شماست همون طور كه مي بينيد با اينكه شيشه پر بود و ديگه جايي نداشت ولي همه آب جو توي اون جاشد توي زندگي واقعي هم همين طوره هر جا كه فكر ميكنيد ديگه جايي براي كارايي كه دوست داريد انجام بديد نمونده ياد اين شيشه بيفتيد و اينكه چه جوري يه شيشه آب جو لابلاي سنگها و چيزاي ديگه جا گرفت
خلاصه از اون روز تا حالا نه وقتم بيشتر شده ونه كارام كمتر ولي احساس مي كنم خيلي بيشتر از اون لحظه هاي لابلاي زندگيم دارم استفاده ميكنم

Sunday, January 04, 2004

الهه رو مرخص كرده بودن ديروز ديده بودمش بهم گفته بود براش دمپايي ببرم وقتي ديدم نيست كلي دلم سوخت پلاستيك دمپايي توي دستم سنگيني مي كرد يه كتابم براش برده بودم كتاب رو دادم به افسانه فكر كردم .شايد بتونم توي بهزيستي پيداش كنم آخه همراه نداشت احتمال داره اونجا برده باشنش
...............
امروز توي اتاق شيش نفريشون جاي نفس كشيدن نبود مردم مي اومدن و مي رفتن و بيشتر با سولاتشون داغ دلشون رو تازه مي كردن .روي تخت آخري دختركي نشسته بود با يه دفتر كه سرش رو كرده بود داخلش و تند تند مي نوشت يه آدم خيري براشون ضبط اورده بود صداي گوگوش كه خيلي غمگين مي خوند از ضبطش شنيده مي شد اونفدر توي دنياي خودش بود كه راستشو بگم من جرات نمي كردم برم سراغش ولي دوستم شجاعتش بيشتر از من بود رفت و گفت ميرم باهاش حرف ميزنم يا جيغش در مي آد يا باهاش دوست مي شم
خوب شد رفت آخرش تونست اونو از دنياي خودش بياره بيرون و كمي باش حرف بزنه از خونواده چهار نفريشون فقط اون مونده بود دفترش رو داد خونديم براي مادر در گذشتش نامه نوشته بود دل آدم كباب مي شد شماره داييش رو گرفتيم با داييش صحبت كرد كمي روحيش بهتر شد دوستم گفت مي خواي برات نوار جديد بيارم گفت باشه ولي شاد نمي خوام دوتا نوار توي كيفم داشتم يكيش ابي همون كه توش خاتون بود و عاشقش بودم يكي هم گل آفتاب گردون آريان اونا رو بهش دادم خوشحال شد دوستم ازش پرسيد چي مي خواي برات بيارم گفت يه مانتو و شلوار دو تا برام آوردن خيلي بد بود دادم به بقيه گفت مانتو كوتاه مي پوشيدم قرار شد براش ببريم دفترش رو داد تا براش يادگاري بنويسيم
گفت مرخصش كه مي كنند اول مي برنش بهزيستي بعد تحويل خونواده هاشون مي دن.بهش قول داديم كه بهش سر بزنيم
و الان مي ترسم نكنه فردا كه مي ريم اونو هم مثل الهه برده باشن .

Wednesday, December 31, 2003

چي ميشود كرد. چه ميشود گقت به اين خاك ماتم زده به اين كودكان به يك ثانيه يتيم گشته
به اين دستان له شده چشمان از حدقه بيرون زده به ضجه هاي پدر دختر از دست داده وناله هاي مادران عزيز در خاك گذاشته به شعله هاي اميد خاموش شده و روندگان به آني باز مانده
چه مي شود گفت كه حرفي براي گفتن نمانده است

Tuesday, December 30, 2003

توي فرودگاه يه كتاب خريدم به اسم قورباغه تو قورت بده نوشته برايان تريسي .خيلي كتاب جالبي بود. حرف اصلي اين كتاب اين بود كه بهترين كاربراي موفقيت تعيين سخت ترين كارهايي است كه بايد انجام شود و سپس انجام آنها در اولويت اول است . ايده اصلي كتاب از يك حكايت قديمي گرفته شده كه توي اون مي گن اگر اول صبح يه قورباغه زنده رو قورت بديد اين كار مطمئنا بدترين كاريه كه توي اون روز انجام مي ديد و انجام ساير كارها براتون راحت ميشه
خيلي جالبه مگه نه .من از اين بابا برايان تريسي خيلي خوشم اومد چون خودش واقعا توي كارش موفق شده نه اينكه با فروش دستور العمل هاي موفقيت به پول و پله اي رسيده باشه برا همين كتاباشو دوست دارم و مي خونم و چند روزه كه دنبال قورباغه زندگيم مي گردم كه قورتش بدم

Monday, December 29, 2003

1906 ميلادي: زمين‌لرزه شديدي درحدود يك دقيقه شهرسان‌فرانسيسكو را درهم كوبيد و 3 هزار نفر كشته برجاي گذاشت.
1935 ميلادي: زمين‌لرزه‌اي به قدرت 4/7 ريشتر تايوان را تكان داد و منجر به مرگ 3 هزار و 276 نفر شد.
1948 ميلادي: زلزله‌اي غرب ژاپن را ويران كرد و 3 هزار و 770 كشته برجاي گذاشت.
1960 ميلادي: نيرومندترين زمين‌لرزه‌اي كه تاكنون ثبت شده‌است، كشور شيلي را ويران كرد. اين زمين‌لرزه 5/9 ريشتر قدرت داشت و باعث مرگ صدها هزارنفر شد. در اثر اين زمين‌لرزه يك موج دريايي به ارتفاع 10 متر روستاهاي شيلي را درهم كوبيد.
1964 ميلادي: زمين‌لرزه‌اي كه 2/9 ريشتر قدرت داشت در تنگه پرنس ويليام ايالت آلاسكا رخ داد كه به دليل غيرمسكوني بودن اين منطقه تنها 25 نفر و در اثر موج دريا 110 نفر كشته شدند.
1976 ميلادي: شهر تانگشان چين براثر زمين‌لرزه‌اي به قدرت 8 ريشتر با خاك يكسان شد و 500 هزارنفر براثر آن كشته شدند.
1985 ميلادي: زمين‌لرزه‌اي به قدرت 8/7 ريشتر شهر مكزيكو را تكان داد و منجر به مرگ 10 هزار نفرشد.
1988 ميلادي:زمين لرزه- اي به شدت 9/6 ريشتر شمال‌غرب ارمنستان را ويران كرد و 25 هزارنفر براثر آن كشته شدند.
1993 ميلادي: حدود 10 هزار روستايي براثر زلزله شديدي در غرب و جنوب‌غربي هند كشته شدند.
1995 ميلادي: زمين لرزه‌اي به قدرت 2/7 درجه ريشتر در شهر كوبه ژاپن منجر به مرگ 60 هزار و 430 نفر شد.
1998 ميلادي: زمين لرزه‌اي به شدت 4/7 درجه ريشتر شهرهاي ازميت و استانبول را در تركيه لرزاند. براثر زمين‌لرزه بيش از 17 هزارنفر كشته و هزاران نفر مجروح شدند.
1999 ميلادي: زمين‌لرزه‌اي به شدت 6/7 ريشتر تايوان را تكان داد. حدود 2هزار و 500 نفر در اين زلزله جان خود را از دست دادند.
2001 ميلادي: زمين‌لرزه‌اي به قدرت 9/7 درجه ريشتر ايالت گجرات هند را ويران كرد. براثر اين زمين‌لرزه 30 هزارنفر كشته و بيش از يك ميليون نفر بي‌خانمان شدند.

Monday, December 15, 2003

واي كه چه مهربان مي شوي گاهي
كاش تمام لحظاتم از اين مهرباني سرشار مي شد.

Tuesday, December 02, 2003

ßÓí ãí Ïæäå �å ÌæÑí ãíÔå æÈáÇ�ã Ñæ ÈÈÑã Ñæí íß æÈ ÓÇíÊ
توي هركوچه باز مي اد صداش
مي خوره به شيشه با خنده هاش
مي پيچه صداش توي هر خونه
باز بارونه بارونه بارونه

Saturday, November 29, 2003

زندگي مرا به دنبال خودش مي كشد و من با ميراث هزار ساله زنانه ام به دنبالش روانم من گيجم بين همه مفاهيم دست و پا مي زنم براي من تكنولوژي و وظايف مادريم و خانه داري در هم آميخته و من در آن روز بروز غرق مي شوم در روز مرگي مي ميرم و هرروز صبح براي مردن در اين روزمرگي به زنگ ساعتم بيدار مي شوم و مانند روباتي از پيش برنامه ريزي شده همه مسير ها را براي رسيدن به عصرم بي هيچ اشتباهي طي مي كنم.من مادر خوبي هستم چون تحمل مي كنم و صبرم زياد است همسر خوبيم آشپزي بلدم وظرف ها را خوب مي شورم بسرعت يك ماشين ظرف شويي بدون اينكه نياز به نگهداري خاصي هم باشد و تحملم زياد است و خواسته هايم كم و اگر گاه گاهي به رسم مادرانم سكوتم را نمي شكستم و با فروتني خاشعانه زنان خوب دم بر نمي اوردم ديگر همسري نمونه مي شدم.من كارمند خوبيم بدون انكه دم بر آورم كار مي كنم و كار مي كنم و در آخر ماه بدون هيچ چشمداشتي همه حقوقم را براي مخارج زندگي خرج مي كنم و در مملكتي كه قوانينش مرا به اندازه نصف مرد در جامعه قبول دارد از مردان كنار دستم بيشتر كار مي كنم .
من زن خوبي هستم در مهماني ها زماني كه مردان بر سر مسائل مهم سياسي بحث مي كنند و مشكلات مملكت را حلاجي مي كنند و تنها ازروي مبل به كنار سفره اي كه زنان گسترده اند مي روند ودست پخت زنان را مي خورند و از كنار سفره به روي مبل ها بر مي گردند سكوت مي كنم و در كنار هم جنسانم ظرفها را مي شورم و در مورد مسائل كم اهميت تربيت بچه و آشپزي و حساسيت به مايع ظرقشويي حرف مي زنم.
من زن خوبي هستم تنها مشكلم اين است كه برايم مفاهيم تكنولوژي و وظايف مادري و خانه داري و انسان قرن بيست و يك در هم آميخته
چند لحظه براي خودم ،براي نوشتن ،براي فكر كردن ،براي تصميم گرقتن براي آينده ام براي اينكه ببينم مي خوام چي كار كنم براي اينكه ببينم الان دارم چي كار مي كنم براي اينكه ببينم اين راهي كه دارم ميرم اصلا درسته يا نه براي اينكه ببينم اصلا زندگي يعني چي و من كجاي اين كهكشان ايستادم يانه اصلا روي اين كره خاكي چي كارم يا اصلا كمترش تو مملكتم چي هستم يا حتي پايين تر توي خونوادم

اي كاش جايي بود كه مي توانستم از آن براي خودم چند لحظه بخرم. براي خود خودم براي نوشتن براي ............

Sunday, November 23, 2003

من كجام

Tuesday, November 11, 2003

مي شه رفت ميشه نرفت .ميشه همين جايي كه هستي بموني مي توني هم بري اون دور دورا از اول شروع كني مي توني از سايه خودت هم بترسي مي توني از هيچ چي هم نترسي مي توني خودت رو احمق فرض كني ميتوني خودت رو به اون راه بزني مي توني سرت رو زير لحاف كني هيچ چي رو نبيني مي توني يه ساعتم به ترك ديوار ذل بزني و سكوت كني ميتوني برقصي مي توني شاد باشي يا غصه بخوري مي توني يه كاري كني كه مردم از بودن باهات لذت ببرن ومي توني يه كاري كني كه براي يه لحظه هم كسي چشم ديدنت رو نداشته باشه مي توني خونه زندگيت رو مرتب كني مي توني هم بي خيال همه چي باشي تو زباله دوني زندگي كني.مي توني صبح روز تعطيل زود پاشي و از روزت لذت ببري مي توني هم تا لنگ ظهر بموني تو رختخواب هي غلت بزني مي توني مهربون باشي مي توني هم يه هر كسي مي رسي يه فحش تحويلش بدي .مي توني بذر عشق تو سينت بكاري مي توني نفرت رو پرورش بدي مي توني اميدوار باشي مي توني از ناميدي خودت رو خفه كني مي توني احساس كني خوشبخت ترين آدم روي زميني مي توني هم توي يه لحظه اونقدر احساس بدبختي كني كه همون موقع پاشي خودت رو بفرستي اون دنيا .مي توني فكر كني قسمتت توي دنيا همين بوده كه هست مي توني بلند شي قسمت خودت رو خودت بسازي
خلاصش پاي خودته هر كاري يخواي مي توني بكني آخه زندگي خودته اختيارشو داري ولي هميشه يه كاري كن كه وقتي مي رسي اون آخر خط دلت نخواد برگردي و يه جور ديگه باشي
توي فيلم "از شكلات شما متشكرم " زنه به مرده گفت من به جاي دوست داشتن مردم فقط بهشون مي گم دوستت دارم و اونا هم باور مي كنند.
نكنه دوست داشتن تو هم اين جوري باشه

Monday, November 10, 2003

روزا كوتاست ولي چاره اي نيست .اگر مي تونستم يكمي از خوابم بزنم خيلي خوب بود شايد بيشتر بكارايي كه دلم ميخواست مي رسيدم ولي حيف اين يكي رو ديگه نمي تونم. صبا معمولا زود بيدار مي شم يه نيم ساعت سه ربعي فرصت دارم كه براي خودم يكي از كارايي كه دوست دارم بكنم نيم ساعت خيلي هم كم نيست ميشه موسيقي گوش داد فيلم ديد پاي اينترنت نشست يكمي كتاب خوند يه خروار ظرف شست چند رجي قلاب بافي كرد و يا توي رختخواب دراز كشيد و خيال بافي كرد . بعد بايد فسقلي رو بيدار كرد و با هزار تا سازش رقصيد بهش صبحانه داد قبلش ازش مي پرسم چي مي خواي معمولا ميگه نيمرو و عسل و يا كره و عسل صبحانشو مي ارم چند بار وسطش آب مي خواد .دستشويي ميره لباس عوض مي كنه بهانه وسايلشو ميگيره ومن هزار بار بلند ميشم و مي شينم بعد دو تايي حاضر ميشيم يه يوز با لباس بد ميشه يه روز عاشق يه لباس ديگش ميشه بنابراين انواع اتفاقاي پيش بيني نشده ممكنه پيش بياد .سوار آسانسور مي شيم و بعد براي رفتن ترافيكه و چراغ قرمز، كوچه پس كوچه و هي نگاه نگران من به ساعت كه الان دير ميشه.توي ماشين گاهي دو تايي باهم شعر مي خونيم گاهي باهم سكوت ميكنيم و به موسيقي گوش مي ديم گاهي بازي مي كنيم دروغ چرا بعضي وقتا هم با هم دعوامون ميشه قهر مي كنيم آشتي مي كنيم آخرش قربون صدقه هم ميريم بعضي وقتا قصه مي گم خلاصه تنوعش زياده بعدم دم مهد كه معمولا معطل مي شيم ماماناي ديگه خونه دارن و مهد هم كه خيلي خصوصيه زياد اصراري نداره كه زود باز باشه اونجا هم وايميسيم تا يكي بياد برا همينه كه دو ماهه من دارم تاخير مي خورم ولي بي خيالش زندگي ارزش اينو نداره كه بخوام حرص بخورم پس فردا كه مردم نه اين تاخيرا براي كسي مهمه نه شركت برام مقبره افتخار ميسازه البته تازگي ها به اين نتيجه رسيدم بعد يكي مي اد و من مي تونم برم .قربونش برم صد تا ماچم مي كنه لپام چونم پيشونيم و آخر سر هم لبام كلي خودشو برام لوس مي كنه تا بعدش من بتونم برم دوباره من راه مي افتم و ميرم سر كار كارت زدن سلام و احوال پرسي سر بسر هم گذاشتن محيط كارمو دوست دارم با مديراي رده بالا كار نداشته باشي زندگيت بخوبي و خوشي مي گذره كارا هم خوبه يه اينترنت داريم كه اگر گروه شبكه بزاره ميشه بعضي وقتا يه چيزايي خوند اين ميشه تا ظهر .
ظهر بايد برم مهد برش دارم ببرم خونه مامان بزرگا هر روز از صبش مي پرسه امروز بعد كلاس كجا ميريم سوالش جاي سوال چند ماه پيششو گرفته كه مي گفت مامان امروز مي ريم خونه كي .
دوباره ماشين سواري و ترافيك ظهر خيابونا. هر روز مي ريم يه جا بعد مامان بزرگاي مهربون ناهار منو مي زارن جلوم و من خورده و نخورده بر مي گردم سر كارساعت يك بايد سر كار باشم خودتون حساب كنيد چه جوري ميشه و بعد دوباره كار تا پنج و نيم .اونوقت دوباره راه ميافتم مي رم هرجا ظهر رفتم يكمي مي شينم بعضي وقتا همون جا شام مي مونيم ولي بيشترش بلند ميشيم ميريم خونمون سر راه خريد مي كنيم يا اگر كاري بشه كرد انجام مي ديم ميرسيم خونه زود زودش هفت شده .يعضي وقتا شام داريم مال شب قبل كه زياد اومده بعضي وقتا شامم نداريم بايد يه چيزي درست كنم ميرم سر فريزر يكم فكر مي كنم و آخرش خوب يا بد يه چيزي مي پزم تو همين گير و دار بعضي وقتا ظرف ميشورم يا يه سري به سبد لباس چركي مي زنم جمع و جور مي كنم كه هميشه خدا يه چيزي براي جمع كردن هست با هم بازي مي كنيم براش ميوه ميارم وخودم اگه يزاره يه كتابي روزنامه اي ورق مي زنم يا سريالاي صد تا يه قاز تلويزيون رو نگاه مي كنم چي كار كنم از بچگي عاشق تلويزيون بودم اگر فيلم نديده هم باشه مي زارم و همين جوري كه حواسم به صد تا جاي ديگس اونو ميبينم بعضيا دوست دارند توي آرامش فيلم ببينن ولي اگر من بخوام دنبال شرايط خاص بگردم سالي دو تا فيلمم نمي تونم ببينم شام معمولا بين 9 تا 10 خورده ميشه سعي مي كنم شام فسقلي رو زود تر بدم و بعد ديگه ساعت ده ونيم كه ميشه ديگه روي پاي خودم بند نيستم دنبال يه بالشت مي گردم كه سرمو بزارم روش و بي هوش بشم و معمولا كنار سفره خوابم مي بره

Saturday, November 08, 2003

اين روزا بازار فيلم ديدنم حسابي داغ بود يه عالمه فيلم ديدم كلي كيف داشت
يه فيلم ديدم با بازي كوين كاستنر به نام" سنجاقك" .فيلم خوبي بود فقط يه كم دلهره آور بور داستان يه دكتر بود كه همسر باردارش كه اونم پزشك بود رو از دست مي ده بعد از اين اتفاق يه عالمه اتفاقاي عجيب قريب مي افته از اونايي كه مو بتن آدم سيخ مي كنه ولي آخرش يه جورايي خوب ميشه داستانشو كامل تعريف نمي كنم كه اگر خواستين ببينين بي مزه نشه
يه فيلم ديگه هم كه ديديم اسمش" اوليين" بود .داستان يه مرد ايرلندي كه همسرش اونو با سه تا بچه ول ميكنه و ميره بعد دادگاه حضانت بچه ها رو به كليسا مي سپاره و فيلم داستان تلاش مرد براي بر گردوندن بچه هاشه ظاهرا داستان فيلم واقعيه .فيلم خيلي قشنگه وداستان لطيفي داره
ديگه" احضار ارواح" رو ديديم با بازي نيكلاس كيج كه توي فيلم راننده آمبولانس بود يه جورايي فيلم خسته كننده اي بود اينجا هم نيكلاس كيج مي تونست ارواح رو ببينه .....
يه فيلم هم هفته پيش ديديم به نام "راه سبز" با بازي تام هنكس.فيلم بدي نبود يكمي آب تو داستانش كرده بودن ولي خوب فيلم متفاوتي بود داستانشم يكمي حال بهم زن بود تام هنكس نقش نگهبان زندان رو داشت و تو قسمت اعدامي ها كار مي كرد و مسئول اعدام بود خلاصه صحنه هاي اعدام با صندلي الكتريكي رو راحت نشون مي داد اگر قلبتون ضعيفه بهتره نبينيد
يه فيلم ديگه هم ديدم با بازي ويليام رابينز به نام" عكس يك ساعت" فيلم خوبي بود ويليام رابينز نقش يك متصدي چاپ عكس رو توي يه فروشگاه زنجيره اي بازي مي كرد كه يه جورايي با بعضي مشتريش احساس نزديكي مي كرد و يه جورايي ازطريق همين عكسا به موضوعي پي مي بره
فيلم راسپوتين رو هم ديديم بد نبود فقط فكر كنم يكم تاريخ رو تحريف كرده بود چون با اون چيزايي كه قبلا مي دونستم فرق داشت .

اين بابا ژان پل بلموندو رو هم تازگي ها كشفش كرديم انگار فيلماش بد نيست يه فيلم به اسم سرقت ازش ديديم كه بد نبود .

راستي اگر مي خواين از ويدئو كلوپ فيلم بگيريد سعي كنيد يكي ا زدوطرف يعني زن يا شوهر مرده باشند يا همون اولاي فيلم يه بلايي سرشون بياد اين جوري احتمال سانسور كم ميشه اگر سي دي ميگيريد اونو از تو جلدش در بياريد بعد ببينيد تا كجاش ضبط شده اگر نصفه بود ديگه پولتون رو دور نريزيد و يه فيلم ديگه انتخاب كنيد ما خودمون از دو تا ويدئو كلوپ فيلم مي گيريم يكيشون نزديك خونمونه خيلي كم فيلم داره هر كدومشون رو كه پسره مي گه خيلي قشنگه نمي گيرم به جاش هر كدوم رو كه نديده بر مي دارم اين جوري ريسكش كمتره از اون يكي كه فيلماش بيشتره به روش مقدار ضبط شده CD فيلم انتخاب مي كنم.
آره عزيزم راست مي گي خوشبختي همين جاست همين جايي كه توش هستيم .همين كه سلامتيم همين كه شغلي داريم كه مي تونه زندگيمون رو بخوبي بچرخونه همين كه خونواده هاي خوبي داريم همين كه دوستاي خوبي دور و برمون هستن همين كه مي تونيم با هم حرف بزنيم همين كه كسي رو داريم كه وقتي خسته ايم و يا غصه اي داريم سر مون رو بزاريم رو شونش و گريه كنيم همين كه يه سقفي بالا سرمونه كه مال خودمونه و ديگه قرار نيست سال به سال صابخونه تنمون رو بلرزونه همه اينا خوشبختيه بايد قدرش رو دونست و روزي صد هزار بار خداروبراش شكر كرد
مادرانه هم بروز شد

Friday, November 07, 2003

ديروز عصر سر افطار گفتم من يه كشف جالب كردم گفت چي گفتم فهميدم چرا ميگن مادرا ميرن بهشت گفت چه كشفي كردي گفتم آخه زناي بدبخت اين دنيا جهنمشونو مي گذرونن بعد ديگه نوبت بهشت رفتنشون ميشه
گفت :نه اصلا بيا خودت رو راحت كن بگو خدا يه عالمه آدم آفريد بعد از همون اول معلوم بود كي بهشتيه كي جهنمي اونوقت جهنمي ها رو شكل مرد در اورد كه با بهشتي ها قاطي نشن اين جوري جيگرت بيشتر خنك ميشه .من خنديدم بعد گفت از صبح تا حالا يا كتاب خوندي با فيلم ديدي يه دقيقه هم كه پهلوم نشستي داري جونم غر مي زني اين دفعه ديگه بلند زدم زير خنده گفتم خيلي بامزه شد يادم باشه اينو تو وبلاگم بنويسم گفت : اي بابا ما شديم سوژه وبلاگ خانوم بامونم كه حرف ميزنه دنبال اينه كه چي تو وبلاگش بنويسه بابا ول كن ديگه

Tuesday, November 04, 2003

از صبح تا حالا اين هايده خدا بيا مرز يه ريز داره برام مي خونه :

اول آشناييمون حرفا چه عاشقانه بود
نگاه تو تو چشم من چه پاك و صادقانه بود
اول آشناييمون عزيز و دردانه بودم
تو چشم مست و عاشفت گوهر يكدانه بودم
حالا چي هستم واسه تو
يه جام خالي از شراب
شكستني مثل حباب
..........................
البته اين مال ديروز بود امروز نوبت شكيلاست


Monday, November 03, 2003

اين متن رو بخونيد متن جالبيه اين متنا اگرچه خيلي وقتا اثراي طولاني مدت ندارند چون تكون دادن ذات آدمي كه يه عمر يه جوري زندگي كرده فكر نكنم به اين راحتي ها باشه مگر اينكه يه چيزي رو با روحش لمس كنه و دركش كنه ولي خوب خوندنشون هميشه خالي از لطف نيست . :
اگر با افرادي كه مدام انتقاد مي كنند دوستي كنيد ، انتقاد كردن را يادمي گيريد .

اگر به افراد شاد نزديك شويد ، شاد بودن را ياد مي گيريد .

اگر با افراد بي بندوبار نشست و برخاست كنيد ، زندگيتان عين بي بندوباري مي شود .

واگر با افراد پرشور و حال رفت و آمد كنيد ،مثل همانها مي شويد .

ماجراجويان به ما كمك ميكنند كه ماجراجو شويم و اغنياء ما را به غني گشتن ترغيب ميكنند .

معني تمام اين حرفها اين است كه ما بايد اول تصميم بگيريم كه از زندگي چه مي خواهيم

و آنگاه بر اساس آن خواسته ها ، همراهان خود را برگزينيم .

ممكن است بگوئيد اين كار احتياج به تلاش دارد ، راحت نيست و ممكن است به قيمت اهانت به همراهان كنوني مان تمام شود ».

درست است ، اما اين زندگي شماست .

اندرو متيوس

Sunday, November 02, 2003

اينجا هم يه صفحه حال به هم زنه عكس يه چشمه كه با حركت موس تكون مي خوره .من كه خوشم نيومد ولي شما مي تونيد امتحان كنيد
وقتي دانشگاه مي رفتم توي تمام چهار سال سر كلاسا حتي يه سوالم نكردم نمي دونم چرا ولي هربار كه نيت مي كردم سر كلاس يه سوال بپرسم قبلش اونقدر قلبم تند تند مي زد كه صداشو فكر كنم بغل دستيمم مي شنيد
خيلي عجيب بود شايد مي ترسيدم كه سوالم بي ربط باشه در هر حال هرچي بود ريشش توي كمبود اعتماد به نفسم بود .و با همبن روحيه اي كه داشتم نه هيچ وقت سميناري دادم نه هيچ چيز ديگه.
بعد كه اومدم سر كار همون ماههاي اول روي يه مبحثي كار كردم و با يه جزوه درست حسابي تحويل مديرم دادم اونم تا ديد گفت خيلي عاليه يه جلسه مي زاريم براي همه توضيح بدي من بيچاره كه عادت نداشتم همچين كارايي بكنم رومم نمي شد كه بگم نمي تونم جلو چارتا ادم حرف بزنم هيچي نگفتم ولي تو دلم از وحشت داشتم مي مردم .خلاصه روز موعود رسيد و من رفتم بالا منبركه يعني درس بدم اونم براي كي يه عالمه مهندس با سابقه كه كلي سرشون ميشد قلبم دوباره شروع كرده بود به زدن اونم با سرعت نور و صداي وحشتناكي كه تو سرم مي پيچيد ماژيك رو برداشتم كه شكل يه ترمينال رو بكشم آقا چشمتون روز بد نبينه اين دست ما لرزيد و خطي كه بايد صاف مي كشيدم رفت تو مايه هاي جاده چالوس يكي از بچه ها كه خيلي هم سابقه دار بود بلند گفت اشكال نداره 5 دقيقه اولش سخته منم كه بعضي وقتا شجاعتاي لحظه ايم به دادم مي رسيد با كمال پررويي گفتم پس 5 دقيقه صبر مي كنم بعد شروع ميكنم و اون 5 دقيقه براي هميشه مشكل منو حل كرد بعد از اون بارها كلاس گذاشتم ديگه وقتي درسمو شروع ميكردم نه كاري به موهاي سفيد شنونده ها داشتم نه سالايي كه بيشتر از من Enter زده بودن و اين ماجرا دقيقا تا سه سال و نيم پيش كه آخرين دوره رو در زمان بارداريم بر گزار كردم ادامه داشت.
بعد هم تولد يك كوچولو و محدوديت هاي كاريم باعث شد كه دوباره يكمي برم تو لاك خودم و اعتماد به نفس كاريم كم بشه ولي دوباره فرصتي پيش اومد كه دوباره برسم سر جاي قبلم و از اين بابت خيلي خوشحالم 4 روز تمام يه دوره رو بر گذار كردم و امروزم يه امتحان جانانه ازشون گرفتم كه رب و ربشون رو ياد كردند
حالا هم كلي سر كيفم

Sunday, October 26, 2003

اينم يه داستان فمينيستي
يه روزي يه پري دريايي براي خودش داشته شنا مي كرده كه يهو مي افته تو تور سه تا ماهيگير .وقتي ميبينه گير افتاده بهشون مي گه اگر منو آزاد كنيد براي هر كدوم يك آرزو بر اورده مي كنم سه تا ماهيگير قبول مي كنند و اوليشون ميگه من ميخوام ضريب هوشيم دو برابر بشه پري دريايي هم يه اجي مجي لاترجي مي خونه و مرد ماهيگيرميشهيه چيزايي تو مايه هاي شكسپير .ماهيگير دوم مي گه من مي خوام ضريب هوشيم سه برابر بشه بازم پري دريايي جادو ميكنه و ماهيگير دوم هم ميره تو رده نيوتن ماهيگير سومي كه خيلي طمع كار بوده ميگه من ميخوام ضريب هوشيم 10 برابر بشه پري دريايي ميگه آخه من اگر اين كارو بكنم همه چي تو زندگيت عوض ميشه يه كم كوتاه بيا
ماهيگيره ميگه نه الابلامن بايد ضريب هوشيم ده برابر بشه پري دريايي مي بينه كه هرچي ميگه تو گوش ماهيگيره نميره ,وردشو مي خونه و يه دفعه ميدونيد چي ميشه ماهيگير سومي تبديل ميشه به يه زن

Saturday, October 25, 2003



اكازيون ،شرايط استثنايي
الحاقيه از شما امضا از ما
درخواستهاي شما را در اولين فرصت انجام مي دهيم.
ضرر نمي كنيد نفت هم داريم بشكه بيار نفت ببر بشكه نداري خودمون بشكه يه بار مصرف داريم كه بهداشتي تره اصلا اوپك چيه از اوپكم مي ايم بيرون فقط بخاطر گل روي شما كه هرچي دلتون خواست مفت ببريد
بابا حراجه مملكت حراج مي كنيم ديگه نبود

اين داستانو خيلي وقت پيش توي اين ميل هاي فورواردي برام فرستادن نويسندشو نمي دونم كيه هركي بوده آدم باحالي بوده اصل فايل رو گم كردم ولي داستانش رو مي تونم دوباره سر هم كنم كه نمونشو اين پايين مي تونيد ببينيد:
يه روزي يه روزگاري يه شهري بوده كه توش فروشگاهي وجود داشته براي خريد شوهر .اين فروشگاه شوهر فروشي براي خريد شوهر دو تا قانون داشته يكي اينكه هر دختر فقط يه بار مي تونسته مراجعه كنه وديگه اينكه يه نفر بايد از طبقه اول شروع كنه و بره بالا و مي تونه هروقت شوهر مورد نظرش رو پيدا كرد باهاش ازدواج كنه ولي اگر به آخرين طبقه برسه و كسي رو انتخاب نكنه ديگه نمي تونه براي خريد برگرده پايين و بايد راهشو بكشه و بره
يه روزي توي اين شهر دو تا دختر تصميم مي گيرن كه براي خريد شوهر مناسبشون به اين فروشگاه مراجعه كنند توي طبقه اول يه پلاكارد مي بينن كه روش نوشته در اين طبقه شوهرايي به فروش مي رسن كه درامد خوبي دارند دو تا دختر مي گن خوبه بريم طبقه بالاتر ببينيم اونجا چه خبره ميرن طبقه بالاتر و مي بينن رو در وروديش نوشته اينجا شوهرايي به فروش ميرسن كه علاوه بر اينكه درامد خوبي دارند خيلي هم خوشتيپ هستند دو تا دختر كه بيشتر ذوق مي كنند مي گن اين جور كه پيداس هرچي بالاتر ميره بهتر ميشه بريم طبقه بالاتر ببينيم چي ميشه خلاصه مي رن يه طبقه بالاتر و مي بينن اونجا روي يه پلاكارد نوشته در اين طبقه شوهرايي به فروش مي رسن كه علاوه بر اينكه درامد خوبي دارن و خوشتيپ هستن توي كار خونه هم كمك مي كنند دو تا دختر كه ديگه داشته قند تو دلشون آب مي شده به هم ميگن بريم يه طبقه بالاترببينيم چه خبره .مي رن يه طبقه بالاتر و مي بينن كه روي يه پلاكارد نوشته در اين طبقه شوهرايي وجود دارند كه علاوه بر اين كه درامد خوب دارندو خوشتيپ هستند و توي كار خونه كمك مي كنند عاشق پيشه هم هستند و روزي صد بار قربون صدقه زنشون ميرن اينجا كه ميرسن ديگه دو تا دوست داشتن از خوشحالي سكته مي كردن احتمالا تو دلشون كلي فهش هم بخودشون مي دادن كه چرا زودتر به اين فروشگاه مراجعه نكردن خلاصه ميگن بريم طبقه آخر اونجا لابد شوهراش معركه است وقتي مي رسن به طبقه آخر يه پلاكارد مي بينن كه روش نوشته" در اين طبقه هيچ نمونه شوهري براي فروش وجود نداره و اين طبقه صرفا براي اين است كه نشان دهيم شما خانمها هيچ وقت به هيچي راضي نمي شويد از اينكه فروشگاه مارو براي خريد انتخاب كرديد ممنونيم خوش امديد" و دو تا دوست با لب و لوچه آويزون راشونو مي كشن و مي رن

Tuesday, October 21, 2003

ميگن يه خانمي كه مثلا فرانسوي بوده قرار بوده توي يه كلاس آموزشي دو هفته اي در انگليس شركت كنه توي فرودگاه وقتي داشته با شوهرش خداحافظي مي كرده به شوهرش ميگه عزيزم چي مي خواي از انگليس برات سوغاتي بيارم .شوهره ميگه هيچي فقط يه دختر خوشگل انگليسي
خانم ميره و وقتي بر مي گرده شوهرش سراغ سوغاتيشو مي گيره خانمه هم مي گه عزيزم من همه تلاشمو كردم ولي هنوز بايد چند ماهي صبر كنيم كه ببينيم دختره يا نه
***********
يه بابايي تو آفتاب دراز كشيده بوده و داشته به آسمون نگاه مي كرده تو همين حس و حال از خدا مي پرسه خدايا به نظرتو يه ميليون سال چقدر طول ميكشه خدا ميگه از ديد من يه دقيقه بعد مرده مي پرسه يه ميليون دلار چقدر ميارزه خدا ميگه از نظر من ارزشش يه پني بيشتر نيست بعد مرده ميگه خدايا من تو چقدر وقت مي تونم يه ميليون دلار داشته باشم خدا هم مي گه از نظر من تويه يه دقيقه

تا يه مدت آدم مي تونه فيلم بازي كنه مي تونه تحمل كنه و كنار بياد ولي بعد از يه مدت هرچي از خودش مايه گذاشته انگار فقط باعث شده كه انرژيش كم بشه و وقتي انرژيش خيلي كم شد ديگه طاقتش طاق مي شه و ميزنه زير همه چي ديگه هيچي براش مهم نيست ههيچي نمي تونه جلوشو بگيره و آرومش كنه طغيان مي كنه و مثل سيل همه چي رو به هم مي زنه اينجا ديگه نابودي بقيه يا خودش براش مهم نيست نه رابطه اي رو مي فهمه نه كلمه اي رو ونه چيزي مي تونه آرومش كنه تنها راهي كه براش مونده اينه كه فوران كنه مثل يه آتشفشان مثل يه آتش فشان خاموش كه همه از سكوتش استفاده كردن و در دامنه اش خونه ساختن و دارن خوش وخرم زندگي مي كنند بدون اينكه حتي يادشون باشه كوهي هم هست كه داره تمام ناراحتيهاشو بدل ميزنه تا يه روز كه ديگه واقعا صبرش سر رفت و وديگه دلش تحمل سوزش آتيشايي كه جمع كرده رو نداشت، همه رو بريزه بيرون و آروم بگيره
يه وبلاگ جالب پيدا كردم كه قسمتاي مختلفي داره براي فيلم موسيقي و خيلي چيزاي ديگه الانم چند تا آهنگاي ابي رو از روش برداشتم كه خيلي قشنگن ودارم كلي كيف ميكنم
يه وبلاگ جالب پيدا كردم كه قسمتاي مختلفي داره براي فيلم موسيقي و خيلي چيزاي ديگه الانم چند تا آهنگاي ابي رو از روش برداشتم كه خيلي قشنگن ودارم كلي كيف ميكنم

Monday, October 20, 2003

اين روزا اينقدر خستمه كه وقتي مي خوام حرف بزنم و يه جمله بگم كلمات ساده رو هم نمي تونم رديف كنم چه برسه كه بخوام اينجا بنويسم

Saturday, October 18, 2003

اين روزا خيلي به مرگ فكر مي كنم تا قبل از بنديا اومدن پسرم فكر مي كردم مرگ براي من يه چيزخيلي دور از ذهنه يه چيزي كه حالا حالا وقت دارم بهش برسم ولي روي تخت زايمان انگار مرگ رو حس كردم درست همون لحظه تولد وجود مرگ رو درك كردم و اينكه بلاخره منم يه روزي مي ميرم برام مسلم شد و اينكه مثل خيلي از ادمايي كه كبكبه و دبدبشون توي اين دنيا خيلي يشتر از من بود ولي آخرش دل كندن و از دنيا رفتن يه روزي هم نوبت من ميشه
حالا از مرگ نمي ترسم انگار جزيي از زندگيم شده ولي مي ترسم كه دم مردنم پشيمون باشم پشمون همه لحظه هايي كه مي تونستم يه كاري بكنم ولي گذاشتم روز مرگي اونا رو تو خودش بكشه ميترسم پشيون بشم كه چرا هيچ وقت جرات نكردم كاري خارج از روال عادي زندگيم انجام بدم و دلم بسوزه كه چرا از زندگيم بهتر از اين استفاده نكردم چه قدر خوبه كه آدم دم مردنش پشيمون نباشه
حيف دو تا رايي كه بهت دادم تا حالا فكر مي كردم كه با بقيه فرق داري ولي انگار توهم اوني نيستي كه فكر مي كردم بابا اين حرفا چي بود كه زدي .خدا وكيلي اگر اين جايزه رو بخودت مي دادن هم همينا رو مي گقتي يا چار شبانه روز مي نشستي يه متن پر طمطراق آماده مي كردي و يه نطق تحويل مردم مي دادي كه اولش تاريخچه خونواده نوبل رو مي ريختي وسط واحتمالا يه رگ و ريشه ايراني تو فك و فاميلش پيدا مي كردي و يعد يه درميون گفتمان و تمدن تحويلمون مي دادي و كلي هم قيافه مي گرفتي

Tuesday, October 14, 2003

كتاب سمفوني مردگان نوشته عباس معروفي رو خوندم .عجب كتابي بود شبي كه تموم شد تا صبش خواباي عجيب غريب مي ديدم انگار رفته بودم وسط شهر مرده ها و با همون سبك كتاب خواباي عجيب غريب مي ديدم. نمي تونم بگم كتاب چه جوري بود شايد هزيون بهترين كلمه اي باشه كه بشه براش پيدا كرد يه جملشو كه مي خوندي نصفش مال حال بود نصفش مال آينده نصفش مال گذشته اصلا نمي فهميدي كي مردست كي زنده حالا خوندنش به كنار نوشتن هميچين كتابي بايد خيلي سخت باشه ها حتي از شازده احتجاب هم قاطي پاطي تر بود فكر مي كنم نويسنده اين كتابا اول مثل بچه آدم يه كتاب معمولي مي نويسن و بعد جمله هاشو ميريزن بهم هرچي درهم تر بهتر اين جوري هنري تر ميشه ولي حيف كه نفهميدم آخر عاقبت آيدا چرا اين جوري شد فكر كنم تو شلوغ پلوغي كتاب اين جاهاشو از قلم انداخته بود

Sunday, October 12, 2003

حالا ديگه تو رو داشتن خياله
دل اسير آرزوهاي محاله
غبارپشت شيشه مي گه رفتي
ولي هنوز دلم باور نداره
حالا راه تو دوره
دل من چه صبوره
كاشكي بودي و ميديدي
زندگي چه سوت و كوره


خانم عبادي داره مياد ايران
خدا بقيشو بخير كنه من كه خيلي نگرانشم

Wednesday, October 08, 2003

درس تجزيه و تحليل سيستم ها يه استاد ماهي داشت كه خيلي دوست داشتني بود .اين استاد ما يه دو سالي بعد از اتمام درس من در سن چهل و چند سالگي در گذشت خدا بيمرزدش از درسش چيزي يادم نيست ولي يه بار حرفي زد كه خيلي وقتا بدردم خورده ايشون يه بار كه برگه هاي ميان ترم رو ميدادن و صورت بچه ها كش اومده بود از قول پدرشون گفتن كه هروقت زندگي بهتون يه ليموي ترش داد به جاي شكايت از ترشيش، با اون يه ليمو ناد شيرين درست كنيد و لذت ببريد از اون وقت خيلي وقتا كه از شرايط خسته ميشم ياد اين حرف مي افتم و دنبال يه راهي مي گردم كه از زندگيم لذت ببرم درست مثل همين الان كه توي يه سمينارخفن نشسته بودم و داشتم خميازه مي كشيدم كه يادم افتاد بهترين وقته براي اينكه چند خطي براي وبلاگم بنويسم
اين مدت يعني سه هفته اخير كلي مراسم خوب خوب بود كه تو شون شركت كردم از بله برون و مهربرون گرفته تا نامزدي و حنابندون وعقد وعروسي وپاگشا .خلاصه كلي مي تونم در اين زمينه ها مشاوره بدم
ديگه اينكه گل پسرم مهد رو با خوبي و خوشي شروع كرد و امروز سرش رو انداخت رفت تو وكاري هم به من نداشت البته هفته اول رو كامل مرخصي گرفتم و دو سه روزي تمام وقت اونجا نشستم تا با محيط اخت بشه
اين هفته از خستگي خمارم و بزور خودمو سر كار مي كشونم يكشنبه هم عروس خانوم و اقا داماد رو پا گشا كردم و توي يه ماراتن دو ساعته كلي كار انجام دادم اخه تا ساعت پنج و نيم سر كار بودم و بعد از انجام خريدا شيش ونيم رسيدم خونه هنوز لباس عوض نكرده غذا ها رو گذاشتم رو گاز و عين فيلماي كلاسيك كه انگار دارند مي دون از اين سر خونه مي دويدم اون طرف خونه تا اينكه هشت و ده دقيقه كارام تموم شد و من گيج و منگ بودم.
به كسي نگيد امروز صبح يعني چهار شنبه تازه نصف ظرفاي اون شب رو شستم كه ديگه بوش داشت خونه رو برميداشت نصف ديگشم عصر مي شورم
اين روزا به افسانه نوروزي لاله سحر خيز و مهرانه فكر مي كنم
در مورد افسانه نوروزي خيلي دلم مي خواد كه اطلاعات بيشتري داشته باشم چون احساس مي كنم كه اطلاعاتم كافي نيست و براي همين هم نمي تونم هيچ نامه اي رو امضا كنم گرچه از مجازات اعدام اصلا خوشم نمي اد و معتقدم كه اعدام افراد فايده اي نداره (واي عجب سمينار با حالي شده دارم از خنده مي ميرم خوب شد از بچه هاي گروه كسي دور و برم نيست و گرنه مي زدم زير خنده ) و قانون مجازات ما نياز به بازنگري اساسي داره ولي در مورد افسانه نوروزي واقعا حقيقت رو نمي دونم و نمي تونم با اتكا به يك جملش گه گفته طرف قصد تجاوز داشته و اون مي خواسته از خودش دفاع كنه به بي گناهيش راي بدم خيلي دلم مي خواد اگر كسي اطلاعات بيشتري داره و از جزئيات داستان مطلع است منو هم در جريان بزاره
در مورد مهرانه هم كه با مرگ دست و بنجه نرم مي كنه خيلي غمگينم به نظرم دو سه تا راه حل خوب وجود داره يكي اينكه از نقاشي هاي مهرانه يه بازار بين المللي تشكيل بشه كه فكر كنم آدماي بيشتري در دنيا در گير مسئله بشن و يه راه حل ديگه اينكه اين شركتاي بزرگ كه اينقدر براي تبليغات پول مي ريزن تو جيب صدا وسيما پول تبليغ يك هفتشونو بدن براي عمل مهرانه اگر مديراي بازار يابيشون عقلشون برسه اين جوري بهترين و انساني ترين تبليغات رو براي شركتشون كردن

Tuesday, October 07, 2003

خيلي خسته شدم البته از نظر جسمي، احساس مي كنم بدنم در اختيار خودم نيست و من دارم بزور دنبال خودم مي كشمش فشارجازبه رو انگار روي تك تك سلولاي بدنم حس مي كنم ديشب كه حركات يوگا رو انجام ميدادم بين حركات جايي كه مي گفت كمي استراحت كنيد من خوابم مي برد و وقتي صداي مامان پاشو رو بالاي سرم ميشنيدم تو دلم مي گفتم اين بچه كيه چرا مامانش جوابشو نميده ووقتي چشمامو باز مي كردم بايد يكم توي چشماي خوشگلش زل مي زدم تا بفهمم چي به چيه راستش خيلي دلم يه مسافرت مي خواد يه سكوت يه موسيقي آرام يك دشت سبز كه تا افق ادامه داشته باشه و بشه ساعتها كنارش نشست و تو آرامش خيال بافي كرد يه خلوت دو نفره كه بشه ساعتها نشست و حرف زدو يا حتي سكوت كرد ............

Monday, October 06, 2003

åãå �íÒ ÎæÈå ÒäÏ�í ÏÇÑå ÈåÊÑíä åÏÇíÇÔæ Èåã ãíÏå æ ÑæÒ�ÇÑ ÈÎæÈí ãí �ÐÑå ÇÊÝÇÞÇí Îíáí ÎæÈí Çíä �äÏÏ æÞÊ ÇÝÊÇÏå ßå ÇÒ åãÔæä ÑÇÖíã

Tuesday, September 23, 2003

روز قبل از عروسي بود ديگه تقريبا همه كارا رو كرده بوديم حدود ساعت دو بعد از ظهر بود وداشتيم ازگل فروشي بر مي گشتيم كه براي دسته گل عروس وماشين عروس رفته بوديم سراغش. داشتيم بر مي گشتيم خونه سر كوچه خونمون چون از شدت گرما در حال هلاك شدن بوديم دم يه سوپر ايستاديم كه يه چيزي بخوريم و البته طبق معمولي دلستر ليمويي . داشتيم دلستر مي خورديم كه يادمون افتاد هنوز مهريه معلوم نيست و فردا هم قراره خطبه عقد خونده بشه.
از اول برنامه ها يادمه چند بار مامانش به باباي من گفت بود كه نظرتون در مورد مهريه چيه و باباي من هميشه گفته بود من اصلا دوست ندارم بشينم راجع به اين چيزا صحبت كنم و سر دخترم چونه بزنم هردوتاشون عاقلن بشينن ببينن مي خوان چي كار كنند و اين جوري بود كه ما اصلا به قول معروف مراسم مهربرون نداشتيم
خلاصه گفتيم بشينيم مهريه رو معلوم كنيم حالا كجا توي ماشين كنار خيابون در حال خوردن دلستر و تو آفتاب ظهر نهم تير ماه كه داشت كلمونو مي پزوند. يه كاغذ پيدا كرديم كه اولش يه به نام او نوشت و من شروع كردم به گفتن:
قرآن، آينه شعمدان، شال ترمه ،مهر وسنه حضرت زهرا و يه سرويس طلا كه از بس سر عقد همه گفته بودن ديگه حفظم شده بود . دو قلم هم خودم اضافه كردم كه يه جلد حافظ بود و 1378 شاخه گل مريم (كلي از گلامو هنوز بهم بدهكاري ها يادت نره)
بعد اومديم سر سكه ها هر چي فكر كرديم عقلمون به جايي نرسيد فكر كرديم يه كلمه جالب پيدا كنيم و بعد به حروف ابجد ازروي اون سكه ها رو مشخص كنيم يه سري كلمه نوشتيم و بعدم حروف ابجد رو روي يه صفحه ديگه خلاصه بازم چيزي به نظرمون جالب نيومد تا اينكه رسيديم به كلمه عشق و همراه اون يه شعر بود كه مي گفت خوشا به حال لك لكا كه عشقشون قاف نداره كه مرگشون گاف نداره ..... و ما هم عشق بدون قاف رو به نيت اينكه عشفمون انتها نداشته باشه انتخاب كرديم و مهريه من شد عشق بدون قاف يعني 370 سكه بهار آزادي البته بگذريم اگر قاف داشت صد تا به نفع من ميشد ولي بدون قافش خيلي برام جالب تر بود خلاصه ما هم اومديم خونه و كاغذ رو داديم دست بابامون كه فرداش بده دست عاقد
test

Saturday, September 20, 2003

اين روزا فقط كار كار كار كار كار كار كار كار

Sunday, September 14, 2003


اول از همه اين خبر رو بخونيد تا بعد بقيشو بگم:
ايلنا، 16 شهريور 82: مشاور فرماندار در امور بانوان معتقد است كه كار خانگي زن ها ارزش اقتصادي دارد و بايد در توليد ناخالص ملي به حساب آيد زيرا اگر قرار باشد كار خانگي آنها در قبال دريافت پول باشد بايد بخش زيادي از توليد ناخالص ملي به آنها تعلق گيرد.
زهرا نژاد بهرام ,‏مشاور فرماندار در امور بانوان در گفت و گو با خبرنگار ايلنا,‏گفت : اگر طبق قانون كار به هر كارگر در ازاي 8 ساعت كار 8 هزار تومان بپردازيم، زني كه نزديك به 12 ساعت در خانه كار مي كند بايد در ماه حدود 360 هزار تومان دريافت كند.
.......
با بقيه خبر زياد كار ندارم ولي اين رقم سيصدو شصت هزار تومان خيلي بردم تو فكر با دقت خبر رو بخونيد گقته طبق قانون كار به هر كارگر به ازاي 8 ساعت كار 8هزار تومن بپردازيم
من تا حالا چند بار قانون كار رو خوندم ولي هيچ جاي اون نگفته كه به ازاي هر ساعت هزار تومن به كارگرا بايد داد حالا ايشون اين رقم هزار رو از كجا اوردن خدا مي دونه تنها چيزي كه توي قانون كار مشخصه اينه كه حقوق كار گرا نبايد در طول يك ماه كمتر از حداقل حقوق مصوب اون سال باشه كه مقدار اين حقوق براي سال 82 برابر هشتاد وپنج هزار تومن ماهانه بيشتر نيست و با در نظر گرفتن 176 ساعت كار معمول براي يك كارگر در طول ماه حداقل حقوق هر ساعت برابر با چهار صد و هشتاد تومن مي شود يعني تنها عددي كه ازروي قانون كار ميشه بهش رسيد حالا اگر همين مقدار رو در تعداد ساعات مورد نظر اين خانوم ضرب كنيم حقوق ماهانه ميشه صد وهفتاد هزار تومن (تقريبا نصف مقدار گفته شده توسط اين خانم)
مطمئنم كه هيچ كس منكر زحمات يه خانوم خونه دار نميشه و اينوهم قبول دارم كه زناي خونه دار ما خيلياشون با داشتن تحصيلات بالا به خاطر نگهداري از بچه ها از امكان كار صرفنظر مي كنند و خودشون رو وقف ساير اعضاي خونوادشون مي كنند بدون اينكه بيمه باشند يا حتي حقوقي داشته باشند ولي حرفم اينه كه به جاي اينكه دلايل بي پايه براي ادعاهامون پيدا كنيم و به جاي اينكه احساساتي صحبت كنيم اونقدر مطالعه داشته باشيم كه اگر چيزي مي گيم مو لاي درزش نره

Saturday, September 13, 2003

سايت زنان ايران در مورد اضافه كردن شرايط خاص به عقدنامه اطلاعات خوبي رو گذاشته
يك كتاب جيبي دارم به نام"مديريت زمان براي همه" نوشته برايان تريسي .كتاب رو سال گذشته توي يكي از ماموريتام موقع برگشت توي فرودگاه تهران خريدم.كتاب جمع و جور و خوبيه و توي يك ساعت مي شه همشو خوند وكلي تصميمات لحظه اي بزرگ براي زندگي گرفت .نويسنده كتاب اونجور كه توي كتاب در موردش گقته شده يه سري كتاب داره كه توي اونا نظرات و ايده هايي رو كه انديشمندان در طول 2500 سال گذشته در مورد رموز موفقيت ارائه كردند جمع آوري كرده و و بصورت كتاب هاي جيبي منتشر كرده (خوب راهيه ها نظريهاي مردمو جمع كني و بعد بفروشي پولدار بشي ) از اين حرفا بگذريم توي كتاب چند تا جمله خوب پيدا كردم كه اينجا هم مي زارمشون:
"كيفيت زندگي شما بستگي دارد به كيفيت مديريت شما در استفاده بهتر از وقت"
خوب اينكه درسته ولي تو عمل حداقل 24 ساعت ديگه احتياج دارم كه دست خودم باشه و بتونم براشون برنامه ريزي كنم .
"وقت از دست رفتني است نمي توان آن را پس انداز كرد فقط مي توان آن را به روش هاي مختلف خرج كرد"
اگر رو راست باشم و بخوام راستشو بگم تو خرج كردن پولام خيلي بيشتر وسواس بخرج مي دم تا تلف كردن وقتم فكر مي كنم در اين موردم نياز به بازنگري دارم
اين يكي هم جالبه
"مديريت زمان بيش از هرچيز نياز به انضباط فردي ،خويشتن داري و تسلط بر نفس دارد :
در اين موردم وضعيتم افتضاحه چون هروقت تصميم مي گيرم كه براي وقتم برنامه ريزي كنم حداكثر دو روز و حداقل يك روز (همون روز اول ) با ذوق و شوق برنامه هامو پيگيري مي كنم و نهايتا در اثر عوامل مختلف (فكر كنم علت اصليش همون ضعف در موارد بالا باشه ) ولش مي كنم به غير از اين يوگا كه چشمش نكنم داره كجدار و مريض پيش ميره به روز 21 رسيده و هفت روز ديگه مونده كتاب تموم بشه .
"فكر مي كنيد در 5 سال آينده مي خواهيد به كجا برسيد"
من كه در اوج روز مرگي تا آخر امسالم رو هم نمي دونم مي خوام چي كار كنم
"اگر همين امروز به شما بگويند كه فقط شش ماه ديگر زنده هستيد چي كار مي كنيد"
هيچي.احتمالا تمام شيش ماهو مي شينم فكر ميكنم كه چي كار كنم بهتره احتمالا هيچ كار مهمي هم نخواهم كرد.
...............
خوب از اين جمله ها توي اين كتاب زياده بعضياش مي تونه آدمو به فكر ببره حتي ممكنه يه تكون هم به آدم بده كه توي اينده آدم بي تاثير نباشه شايدم هيچ اتفاقي نيفته و فقط يه كتاب به كتاباي كتابخونه اضافه بشه و خاك بخوره .