Tuesday, July 08, 2003

ببين من اگر يه جرياني رو برات تعريف مي كنم نمي خوام كه بهم بگي چرا اينو گفتم يا چرا اون كارو كردم
بابا من فقط مي خوام حرف بزنم راه حل نمي خوام حتي نمي خوام نصيحتم كني مي خوام دردو دل كنم اونم با يكي كه حرفمو گوش كنه اصلا سكوت كن. لازم نيست كه هميشه وقتي كسي بات حرف مي زنه جواب بدي مي توني سر تكون بدي همين برام كافيه همين كه بدونم يكي داره به حرفام گوش ميده آرومم مي كنه مطمئن باش وقتي حرفامو زدم خودم راهمو پيدا مي كنم اگرم يه روز احتياج داشته باشم كسي نصيحتم كنه يا راهو نشونم بده مطمئن باش خودم قبلش بهت مي گم كه ازت كمك مي خوام ولي تو بقيه موارد فقط خواهش مي كنم گوش كن ، مثل يه دوست كه ميشه كنارش بلند بلند فكر كرد

Sunday, July 06, 2003

دوروز بعدش دختر پشت سرور پروژه نشسته بود و داشت درخواستهاي جديد كاربران رو وارد مي كرد كه احساس كرد يه نفر پشت سرش ايستاده برا همينم برگشت .ديد يكي از دوستاش توي قسمت حسابداريه كه اومده سراغش سلام و احوالپرسي كردند .دوستش گفت خواهرزادمو يادته كه اشكال كامپيوتري داشت دختر گفت آره دوستش گفت الان اومده اونطرف مي خواد اشكال بپرسه مي شه چند لحظه بياي اشكالاتشو رفع كني دختر گفت باشه الان ميام .بعد از نرم افزاري كه داشت كار مي كرد خارج شد و بعد هم Log off كرد و به دوستش گفت بريم .با هم اومدن ساختمون اصلي شركت و رفتن طبقه دوم .دوستش گفت يه لحظه بيا تو سالن كنفرانس دختر گفت خواهر زادت اونجاست دوستش گفت آره اونجاست .توي سالن كنفرانس هيچ كس نبود دختر كمي تعجب كرد دوستش گفت يه لحظه بشين باهات يه كاري دارم ولي چون بچه ها دور و برت بودن مجبور شدم اين جوري بگم .دوتاييشون نشستن ودوستش گفت يه سوالي داشتم اول بگو ببينم قصد ازدواج داري دختر يكم جا خورد و بعد ازكمي تامل گفت تا كي باشه و ذهنش رفت پيش خواستگاراي تك وجفتي كه اين چند وقته همكاراش بهش معرفي كرده بودند ولي دوستش گفت يكي از بچه هاي شركت خودمونه آقاي فلاني كه دختر يهو شصتش خبر دار شد كه بعله طرف همونه كه اين چند روزه همش دور و بر شركت مي ديدتش با اين حال بروي خودش نياورد و گفت بايد فكر كنم اول هم بايد به خونوادم بگم دوستش گفت حالا اگر چيز بيشتري مي خواي ازش بدوني مي توني بگي تا از اون كسي كه واسطه كرده و به من گفته بپرسم تازه دختر فهميد كه پسر بيچاره يكي ديگه از همكاراشو فرستاده تا از دوستش خواهش كنه كه به اون جريان خواستگاري رو بگه تو دلش خندش گرفت ولي بازم بروي خودش نياورد و قرار شد فعلا جريانو با خونوادش مطرح كنه
فرداي اون روز دوستش اومد دنبال نتيجه دختر گفت من مي خوام بيشتر ازش بدونم مثلا رشتش چيه چند سالشه كجايي و از اين سوالايي كه از بس در مورد مردم پرسيده بود ديگه حفظش شده بود .دوستش گفت بذار يك كاري كنم. پروندشو ميارم ببينيم جواب سولاتت رو پيدا مي كني يا نه يواشكي پرونده رو اوردن و دختر رفت سراغ كپي مدرك تحصيلبش مهندس برق از يه دانشگاه دولتي ولي خوب معدلش هم چي چنگي بدل نمي زد .سنش هم بد نبود 5 سال اختلاف سني از نظر دختر قابل قبول بود. تنها مشكلش اين بود كه كارش شيفتي بود ولي خوب دختر فكر كرد اگر بقيه چيزاش درست باشه ديگه اين مسدله خيلي مهم نيست تازشم خيلي از بچه هاي شيفت بعد از يه مدت مارشون تغيير كرده و روز كار شدند. بعد دختر بدوستش گفت ببين ما نه خودمون پولدلريم نه ماديات برا مون حرف اول رو ميزنه برا همينم مي خوايم خونواده طرف مقابلمون هم همين طور باشه مهم نيست كه چي دارن يا وضعيتشون چيه ولي بايد تحصيل كرده باشند اگر فرهنگ خونواده درست باشه و ارزششاشون منطقي باشه بعدا آدم ميتونه به چيزاي ديگه هم كه مي خواد برسه دوستش گفت باشه اينا رو برات مي پرسم و بعد بهت مي گم .

Tuesday, July 01, 2003

وبلاگ عزيزم تولدت مبارك.تا حالا من وتو يكسال در كنار هم بوديم و من هرچي دلم مي خواست اينجا مي نوشتم . دليل اينكه چرا اينجا ساخته شد روخودت خوب مي دوني وهمين طور ميدوني كه چقدر به من در پيدا كردن دوستاي جديد كمك كردي. واقعا دوستت دارم راستشو بگم كلي بهت عادت كردم اونقدر كه حتي دلم نمي خواد شكل و شمايلت رو عوض كنم . و اگر بعضي وقتا تنها موندي و من دير اومدم سراغت بخاطر كاراي زيادي بوده كه داشتم وگرنه نوشتن رو خيلي دوست دارم و همين طور تو رو كه بهم اين امكانو دادي كه راحتتر بنويسم .معمولا بچه ها از يك سالگي زبونش باز ميشه وشروع مي كنن به بلبل زبوني .اميدوارم از اين به بعد تو هم همين وضعيت رو داشته باشي البته بازم مي دونم كه منم بايد سعي كنم خود سانسوريمو كمتر كنم و راحت تر بنويسم ولي خوب قبول كن يكم سخته اونم برا آدمي كه يه عمر خودشو سانسور كرده وهميشه مواظب خوش بوده كه بچه خوبي باشه و يه وقت حرفي نزنه كه به كسي بي احترامي بشه يا كسي ازش برنجه و يا سرشو به باد بده ولي باور كن من دارم سعيمو مي كنم خيلي هم با خودم صحبت مي كنم تا بتونم خودمو در مورد بعضي مسائل قانع كنم ولي با اين حال ازت خواهش مي كنم كه صبور باشي تا همه چي درست بشه

Monday, June 30, 2003

امروز چهارمين ساله خيلي زود گذشت مثل يه چشم به هم زدن حرفاي زيادي دارم كه بهت يگم ولي از همه مهمتر اينه كه بهت بگم خيلي دوستت دارم خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي زياد اندازه يه دنيا اندازه همه چيزاي خوب و مي دونم كه تو هم همين قدردوستم داري شايدم بيشترمي دونم بهترين لحظات عمرمون رو در كنار هم داشتيم و آرزو مي كنم هميشه در كنار هم باشيم مي دونم عشقمون خيلي سركشه مثل خودمون برا همينم بعضي وقتا اذيت شديم ولي با اين حال عاشق زندگيمم و مي دونم روز بروز همه چي بهتر ميشه همون طور كه توي اين چهار سال بهتر شده .
راستي يادت هست خاطره اولين ديدار هامونو چند بار برا هم گفتيم وهميشه هم انگار دفعه اول بوده كه اون ميشنيديم دوباره با همون هيجان همه صحنه هارو تكرار مي كرديم بدون اينكه چيزي رو از قلم بندازيم حالا منم مي خوام يه بار ديگه جربانو برات تعريف كنم

دختر از طبقه دوم اومد پايين تا بره به ساختمون اصلي شركت و در مورد مشكلات پروژش با مديرش صحبت كنه از درحياط كه اومد بيرون بايد عرض كوچه رو رد ميكرد تا وارد ساختمون اصلي شركت بشه .در ورودي رو باز كرد از سه تا پله بالا رفت و در ساختمان رو باز كرد .ساختمان شركت يه خونه مسكوني بود كه با كمك پارتيشن فضاي سالنش رو قسمت بندي كرده بودند و كمي شكل و شمايل اداري بهش داده بودن بايد از يه راهرو ميگذشت و بعد به سمت چپ مي پيچيد تا وارد قسمت خودش مي شد.توي راهرو همه چي طبيعي بود در اتاق قسمت سخت افزارباز بود و ميز فلاسك چايي سر جاي هميشگيش روي گاو صندوق شركت بود و بعدهم در اتاق پروژه ها كه مثل هميشه بسته بود داخل تابلو اعلانات هم خبر تازه اي نبود .تنها چيزتازه پسري بود كه با كاپشني كه روي دستش بود اونجا سرگردون بود و الكي تاب مي خورد دختر توجهي نكرد.وجود آدماي تازه توي محيط كار، ديگه براش عادي شده بود.وارد قسمت خودش شد مديرش داشت با كامپيوتر كار مي كرد سلام كرد و شروع كرد به دادن گزارش .روي دختر به طرف پارتيشن بود بنابراين خيلي زود متوجه شد كه پسري كه توي راهرو بوده به ديوار تكيه داده و بهش خيره شده .يه كم لجش گرفت توي دلش فكرايي كرد و حدس زد پسره داره به چي فكر مي كنه برا همينم سرشو بالا اورد و از پشت پارتيشن زل زد تو چشماي پسره و تو دلش گفت آره خر نيستم فكر مي كني نميدونم داري به چي فكر مي كني آره خودمم ديدي شناختي .....ولي تنها چيزي كه فهميد اين بود كه وقتي چشمشون تو چشم هم افتاد دلش لرزيد زود نگاشو دزيديد و بحث پروژه رو جمع و جور كرد ورفت وقتي بر مي گشت پسره داشت با يكي از همكاراش صحبت مي كرد برا همينم حدس زد احتمالا بايد ازپرسنل شركت باشه كه محل كارشون توكارخونه است آخه شركت يه شركت پيمون كاري بود كه اكثر پرسنلش تو محل پروژه ها بودند.
دختر رفت ولي انگار يه چيزي توي دلش تكون خورده بود.
فرداي اونروز باز دختر به سر كارش رفت ظهر كه داشت يه خونه بر مي گشت سر كوچه باز ياد تلاقي نگاهش با اون پسره افتاد و دوباره دلش لرزيد احساس كرد كه اتفاقي داره مي افته حتي تو دلش به خدا گفت يعني خودشه و حتي احساس كرد صدايي ميشنوه و يكي بهش مي گه اين همونه كه تو مي خواستي وبعد خيلي سعي كرد كه خودشو نصيحت كنه تا اين فكراي بيهوده رو نكنه حتي به خودش گفت تو حتي درست قيافشم نديدي شايد اتفاقي بوده شايد خيالاتي شدي اصلا شايد طرف ادم پر رويي بوده و به همه همين جور ذل مي زده تو همين افكار بود كه از خيابون رد شد وسوار تاكسي شد داخل تاكسي يه خانم نشسته بود واون وسط نشست يه آقايي هم طرف راستش نشست .تو همين اثنا يه نفر در جلوي تاكسي رو باز كرد و همين طور كه وارد تاكسي ميشد برگشت عقب و به دختر سلام كرد دختر جوابش رو داد ودريه لحظه فهميد همون پسر ديروزيه است خانمي كه بغل دستش نشسته بود يه كمي چپ چپ نگاهش كرد .دختر از صورت پسر فقط يه نيم رخ نصفه نيمه ميديد برا همينم درست نمي تونست بفهمه كه چه شكليه .دختر پيش خودش فكر كرد چه عجب يه آدم مودب تو اون قسمت شركت هم پيدا شد و بعد باز پيش خودش فكر كرد تكليف اون نگاه چي ميشه ....
دختر ديد كه پسرپول كرايه رو به راننده داد و يواش به راننده گفت دو نفر حساب كنيد و خودش كمي زود تر ازمقصد دختر پياده شد و وقت پياده شدنم بر گشت و با دختر خداحافظي كرد .دختر به مقصدش رسيد كرايشو در آورد وداد راننده گقت حساب شده بازخانمه يه كم ديگه چپ چپ نگاه كرد دختر پولشو تو كيفش گذاشت و رفت خونه نمي دونست آيا همه اينا بهم ربط داره يا نه نمي دونست اتفاقي قراره بيفته يانه حتي نمي دونست كه اينا اتفاقيه يا نه .بعد از اون خاطره تلخ خيلي دل شكسته شده بود و با اينكه بعد از اون ماجرا خواستگاراي ديگه اي هم داشت ولي هيچ وقت فكر نمي كرد كه دوباره درگير يه چنين ماجرايي بشه اون هم از طرف ادمي كه تو شركته و مطمئنا همه چي رو ميدونه
به خونه كه رفت فقط به خواهرش گفت امروز يه پسره كرايمو حساب كرد چشاي خواهرش گرد شد و گفت چي يه آدم غريبه دختره گفت فكر كنم از بچه هاي شركته ولي من تا حالا نديده بودمش ديروزم تو شركت بود
ولي از اون نگاه هيچي نگفت .ساعت كار دختر 8 تا 12 و13 تا 17 بود ظهر مي رفت خونه ناهار مي خورد و بعد ماشينو بر مي داشت و بر مي گشت سر كار.
فردا بعد از ظهر وقتي از پله هاي طبقه دوم مي اومد پايين دوباره پسر رو ديد ايستاده بود داشت داخل برد رو مي خوند يه كفش ورزشي پوشيده بود با يه شلوار چين و يه كاپشن اسپرت تيپش بد نبود از همون تيپايي كه دخره خوشش مي اومد از كنارش رد شد پسر برگشت وسلام كرد حواب داد و از ساختمان بيرون رفت بايد مي رفت تو ساختمان اصلي و كارت خروج مي زد پيش خودش گفت ديگه اينجا چرا اومده اينجا كه اصلا به قسمت اونا مربوط نميشه و باز ياد اون نگاه افتاد ودلش لرزيد از ساختمان اصلي كه اومد بيرون دوباره پسره جلوي چشمش سبز شد .به دختر گفت ببخشيد و راه داد تا دختر رد بشه دختر از در اصلي شركت هم اومد بيرون و احساس كرد پسر هم اومد بيرون .ماشين يه كم جلوتر پارك شده بود وقتي مي رفت شنيد كه يكي از همكاراش پسره رو به اسم صدا زد و بهش گفت به به چه عجب از اين طرفا ....حالا ديگه اسمشم مي دونست اسمشم قشنگ يود .سوار ماشين شد از توي اينه نگاه كرد وديد پسردر حاليكه داره با اون آقاهه حرف مي زنه داره به ماشينش نگاه مي كنه و اين بار دخترك خنديد ماشينو روشن كرد يه دور دوفرمونه و بعد هم خونه .انگارديگه مطمئن شده بود كه مي تونه به اون نگاه اطمينان كنه

Saturday, June 28, 2003

test
ديروز رفنيم يه سفره خونه سنتي ، خيلي جاي قشنگ و زيبايي بود اونقدر كه خيلي خوب مي تونست تا چند وقت ياد آدم بندازه كه لحظه هاي رنگي زندگي چقدر قشنگن و چقدر ساده ميشه لحظه هايي از زندگي رو كه اگه مواظبشون نباشي خاكستري ميشن رنگ زندگي زد

Wednesday, June 25, 2003

اين بحث ممنوعيت انجام سزارين مگر در موارد خاص رو شنيديد واقعا خنده داره .اول اينكه يكي ديگه بايد درد بكشه چارتا آدم ديگه نظر ميده بعدم مطمئنا هزينه عمل سزارين بالاتر ميره و تمايل مردم براي انجام اون هم بيشتر ميشه يعني يه در و دكوني ميشه كه نگو
آخرشم با قانون و محدوديت واين چيزاكه نميشه چيزي رو درست كرد بابا بجاش بشينيد فكر كنيد راههايي براي بالا بردن سطح اطلاعات مادران باردارپيدا كنيد مطمئن باشيد اگر شما با دلايل و از روي علم ودانش به اين نتيجه رسيديد كه زايمان طبيعي بهتر از سزارين است و مزاياي اين روش براتون مسجل شده ،اين اطلاعات رو بصورت كلاسهاي آموزشي يا با پخش فيلم هاي آموزشي مناسب به جاي اين همه برنامه مزخرف كه از تلويزيون پخش ميشه و اين همه تبليغ پفك و ماكاروني و چي چي چي به مردم منتقل كنيد اونوفت مي بينيد به جاي اينكه مجبور باشيد قوانين توهين آميز وضع كنيد خيلي زودتر مشكلات حل ميشه

Tuesday, June 24, 2003

ديروز با يكي از دوستام حرف زدم گفت چرا نمي نويسي گفتم بابا حكايت من و اين وبلاگ شده حكايت جهنم ايراني ها يه روز حوصله نوشتن هست خط قطع يه روز خط وصله دلتم مي خواد بنويسي وقت نداري يه روز ميخواي بنويسي برق مي ره يه روز ديگه هم همه اينا با هم هست و اونوقت مثل امروز وبلاگو از نوشته سيل مي بره
تا حالا شده درگير جريان يه خواستگاري باشيد ، واسطه يه امر خير باشيد و بخواهين دو نفر رو به هم برسونيد دنبال تحقيقات باشيد و مترصد فرصت كه در مورد يه نفر تحقيق كنيد خيلي كار بامزه ايه
منكه سرم برا اين كارا درد ميكنه وسط اين كارا هم كلي اتفاقاي بامزه مي افته يه بار وقتي باردار بودم يكي از دوستامون اومد و با عجله گفت كه من يه دختري رو با مادرش پايين شركت ديدم ميشه بياين برام باهاشون صحبت كنيد ادرسي چيزي بدن بريم خواستگاري من هم پا شدم با اون وصعيتم تا جنبيدم و از اون بالا اومديم پايين عروس خانم پريده بود پسر يسچاره كلي پكر شد
يه بارم يكي ديگه از بچه ها اومد يواش بهم گفت اون خانمه كه ته سالن نشسته كيه گفتم فلانيه خيلي هم دختر خوبيه فقط يه شوهر داره با يه پسر دوساله

گاهي وقتا اون قدر غرق خوشبختيت مي شي كه مثل ماهي كه تو آبه و گاهي اصلا يادش ميره كه آبي هم هست از ياد آدم ميره .تو اين وقتا يه جمله كوتاه از زبون يه آشنا يانكته اي كه توسط يه دوست گفته ميشه بهت ياد آوري مي كنه كه چه گنجي داري و بايد قدرشو بيشتر بدوني

Sunday, June 22, 2003

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

Saturday, June 07, 2003

فيلم پيانيست رو ديديم عجب فيلم خفني بود .
يه جايي بوديم صحبت رفت سر اين دايي كه سر خواهر زادشو بريده و اين كه چه كار بدي كرده و حق نداشته و از اين حرفا كه تو دلم گفتم بابا خود شما اگر بچه تون نمرش كم بشه يا نافرموني كنه استعداشو داريد كه با كمر بند زير كتك بگيريدش حالا اگر شما خودتونو محق مي دونيد كه اين كار رو بكنيد مطمئن باشيد كه اون دايي هم فكر مي كنه عجب كار خوبي كرده

Tuesday, June 03, 2003

يه چا ظرفي كه ظرفاي كثيفش داره سر ميره ، يه پروژه كه تا 25 خرداد بايد جواب بده يه كتاب نصفه كه دلت لك زده بقيه شو بخوني كمد رختخوابي كه بايد سر و سامونش بدي سالني كه هرچي مرتبش مي كني دو دقيقه بعد پر از اسباب بازي مي شه يه انباري كه مي شه هر هفته 2 ساعت وقت بزاري درستش كني وسراميك سفيد آشپزخونه كه هرچي هم بشوريش تويه سا عت انگار كه نه انگار ، خريد از مغازه قصابي و نونوايي و بقالي، يه تلويزيون با برنامه هاي مزخرف، اول برج و آخر برج ،يه تنبك بيچاره كه بعد از چهار سال دوباره سر و كلش پيدا شده ، يه ماشين قراضه كه روزي صد بار براش نقشه مي كشيم ،خونه مامانم اينا مامانت اينا ، بغضي وقتا هم گشت و گزاري با دوستان ،سر درد بعد از كار و خستگي و بي حوصلگي بد اخلاقي و خنده و شوخي و گذشت زمان كه از اون گريزي نيست........
با اينا زندگيمو سر مي كنم.

Monday, May 26, 2003

ظاهرا قراره فيلتر از روي سايتهاي خبري داخلي برداشته بشه ولي خوب به علت تعجيل ISP ها در امر خطير فيلتر گذاري وتا خيرشون در امر غير خطير فيلتر برداري ،در صورت نمايل بديدن سايت زنان ايران مي توانيد از آدرس زير استفاده نماييد:
http://www.womeniniran.org
ظاهرا قراره فيلتر از روي سايتهاي خخبري داخلي برداشته بشه ولي خوب به علت تعجيل ISP ها در امر خطير فيلتر گذاري وتا خيرشون در امر غير خطير فيلتر برداري ،در صورت نمايل بديدن سايت زنان ايران مي توانيد از آدرس زير استفاده نماييد:
http://www.womeniniran.org

Sunday, May 25, 2003

الان داشتم صفحه نياز مندي هاي روزنامه رو مي خوندم كه ياد يك خاطره افتادم.فكر كنم پارسال بود كه يه آگهي توي روز نامه ديدم با عنوان كار در منزل.من فكر كردم اينجا هم خيلي پيش رفته شده مي شه كار گرفت و توي خونه انجام داد .برا همينم به شماره اي كه داده بود زنگ زدم يه خانمي گوشي رو برداشت و بهش گفتم را جع به آگهي تون تو روز نامه مزاحم شدم .اونم وصل كرد يه جاي ديگه و منم تو دلم مي گفتم نه انگار يه شركت درست حسابيه كه يه خانم ديگه گوشي رو بر داشت .و وقتي منم گفتم برا آگهي تون زنگ زدم مي دونيد چي گفت : يه بچه دو ساله داريم كه مي خوايم براش يه پرستار بچه بگيريم
يادمه بچه بودم دوران دبستان بود و سالاي اول جنگ و انقلاب.من مريض بودم .يه مدت بود تنگي نفس گرفته بودم.يادمه حتي تا تهرانم بردنم پيش يه دكتر خيلي معروف كه اونم گفت چيز مهمي نيست و انگار خودش خوب شد.شايدم حالا بعضي وقتا كه ميگم نفسم بالا نمي آد يه ربطي به اون موقع داشته باشه نمي دونم .خلاصه من مريض بودم و قرار بود بريم دكتر.داشتيم حاضر مي شديم مامان توي حمام بود و داشت لباس مي پوشيد.راديو روشن بود كه يهو اون آهنگه بود كه هروفت يه اطلاعيه مهم پخش مي شد رو مي ذاشتن گذاشتن و اون آقاهه كه هنوز زنگ صداش توي گوشمه اعلام كرد كه حرمشهر آزاد شد .من باورم نشد برا همينم به مامانم گفتم انگار مي گن خرمشهر آزاد شد اونهم باور نمي كرد تا اينكه خلاصه مطمدن شديم كه آره انگار يه خبر هايي هست.بيرون كه اومديم ماشينا بودن كه با چراغ روشن حركت مي كردن و هوا كه پر از طنين شادي بود.شيريني وشربت بود كه قسمت مي شد كارخونه پپسي كولا اونكه روبروي پارك بود و حالا حرابش كردن تا بجاش هتل بسازن نوشابه به مردم مي داد .اون ليوانه كه خونه بابا ايناست مال اون روزه .اين ديگه درست يادم نيست ولي الان كه دارم مي نويسم يه چيزاي محوي داره يادم مي آد ازاينكه مامان شيريني برد براي همسايه ها .چقدر مردم شاد بودن.شادي كه توي اين چند ساله فقط دوسه بار توي اين مردم ديدم.يادمه يكيش اول انقلاب بود كه فكر مي كردن شاخ غول رو شكستند .يكي وقتي بود كه جنگ تمام شد.البته اين بار بيشتر بهت زده شده بودن تا خوشحال دفعه بعدي وقتي كه اسيرها آزاد شدن و آخريشم وقتي بود كه ايران تو مسابقه فوتبال استراليا رو برد.
آخي بميرم براي اين مردم شاد.

Wednesday, May 21, 2003

مي دوني همه آدما مي تونن زندگي خوشون رو بسازن
نمي دونم چرا ولي اكثر زناي دور و برم نسبت يه زندگي شون انفعالي عمل مي كنند.حتي اونايي كه براي خودشون تو دوران مجردي يلي بودن و خودشونو كمتر از مردا نمي دونستند بعد از چند سال زندگي مشترك كم كم كنار مي كشن و كاري بكار چيزي ندارن.انگار اقتصاد و سياست دنياي مردانه اي است كه بايد تا ميشه ازشون حذر كرد.تو اين موقع ها من اينقدر حرص مي خورم كه نگو.بابا اين قدر اول زندگي تون خودتونو كنار نكشيد كه كم كم محو بشيد و خودتون هم باورتون بشه كه تو زندگي نمي تونيد كاري از پيش ببريد و كم كم موجودي بشيد كه حرفي براي زدن نداشته باشه.درسته كه زن جنبه زنانه و لطلفت زنانه داره ولي قبل از اون بك انسانه كه مي تونه فكر كنه حرف بزنه و همون قدر كه همسرش مي تونه به جنبه زن بودن اون توجه داشته باشه مي تونه ياد بگيره كه روحشم ببينه يه روح انساني كه ميشه باهاش دوست شد و روحي كه هيچوقت زيباييشو نه با زايمان هاي متعدد از دست ميده نه با شير دادن از ريخت مي افته نه هيچ بلاي ديگه اي سرش مي آد. تازه روز بروز هم زيباتر ميشه ...

Tuesday, May 20, 2003

سايت زنان ايران هم پشت فيلتر مونده و من احساس خفگي مي كنم

Sunday, May 18, 2003

امروز تكليف كلاس زبانمون نوشتن يه دستور غذا بود و هر كس بايد در مورد روش آماده كردن غذاي مورد علاقش توضيح مي داد.منم دستور پخت پلو قارچ رو نوشته بودم كه هم خيلي خوشمزست و هم زياد دردسر نداره.برا همين اينجا هم مي نويسمش كه اگر دوست داشتيد شما هم درست كنيد.
براي اين غذا اول بايد يه پياز داغ ريزو حسابي درست كنيد .بعد قارچهايي كه خوب شستيد و خرد كرديد و آبش رفته به اون اضافه كنيد.كمي كه پياز و قارچ رو تفت داديد بهش رب گوجه فرنگي بزنيد (درست مثل مايه ماكاروني).يه مقدار مغز گردوي خرد شده نيز به مخلوط اضافه كنيد.براي بهتر شدن طعم غذا مقدار خيلي كمي سركه هم در اون بريزيد.حالا برنج رو آبكش كنيد .و مثل ماكاروني مايه قارچ رو لابلاي برنج بريزيد و بذاريد دم بكشه.غذاي خوشمزه اي ميشه مطمئن باشيد.

Saturday, May 10, 2003

قربون شكلت برم.پس اين پدرانه چي شد.هروز ازم سراغشو مي گيرن كه چرا Update نمي شه
روز قبلش زنگ زدم شير خوار گاه .پرسيدم الان چي بيشتر احتياج داريد .گفتن براي بچه ها الان خيلي كمبود ميوه داريم.فرداش رفتيم يه مقدار ميوه و شير خشك برديم براي بچه ها.اونقدر بچه هاي نازي بودن كه نگو.
هركدوم رو كه بغل مي كردي مي ديدي يكي پشت سرش ايستاده و مي خواد كه اون رو هم بغل كني.بچه ها تو محدوده سني شير خوار تا 3 ،4 ساله بودن.و مشتاق محبت.حتي نوزاد ها هم دلشون مي خواست بغل بشن.اونقدر چشماشون پر از محبت بود كه آدمو شرمنده مي كرد.
مسئول اونجا گفت كه معمولا نوزاد هاي سر راهي رو زود مي برن ولي بعضي هي هستن كه بد سرپرستن.يعني سرپرست دارند ولي در شرايطي نسيت كه بتونه اونها رو نگه داري كنه بنابراين نمي شه اين بچه ها رو واگذار نمود.
داخل بچه ها يه بچه حدودا 1.5 بود كه فلج كامل بود . اسمش هادي بود .حرف نمي زد ولي چشماش با آدم حرف مي زد منو كه مي ديد با اندك تواني كه داشت خودشو تكون مي داد يعني بغلم كن و وقتي بغلش مي كردي و يا نگاش مي كردي حس غريبي داشت.سر راهي بود و با اين وضعيتش بعيد است كه كسي اونو به فرزندي قبول كنه. يكي از دستاش كمي بيشتر حس داشت و با اون انگشتمو محكم گرفته بود .هنوز كه هنوزه صورت نازشو نمي تونم فراموش كنم.دم بدم بغض مي كرد.مربيش مي گفت چون متوجه تفاوتش با بقيه ميشه ناراحته و بغض مي كنه
نمي دونم چي كار ميشه براش كرد .تنها چيزي كه الان به ذهنم مي رسه اينه كه يه دونه از اين اسباب بازي هاي كشي كه به تخت ميبندن براش ببرم تا با دستي كه يه ذره حركت داره باش بازي كنه


Monday, May 05, 2003

اگه دلتون مي خواد بدونيد تو زندگي گذشتتون چي بوديد كجا بوديد چي كار مي كرديد مي تونيد يه سري اينجا بزنيد .حتي اگه به تناسخم اعتقاد نداشته باشد باز خالي از لطف نيست.

Sunday, May 04, 2003

كي ميگه ما پيشرفتمون كمه مملكتمون عقب افتادست من كه مي گم خيلي هم عاليه كافيه يه نگاه به آمار زير بندازيد تا ببينيد پيشرفت قيمتها در سال 81 چه جوري بوده تا شما هم نظرتون عوض بشه:
قيمت برنج 29 تا 43 درصد
روغن 26درصد
گوشت قرمز 37 تا 43 درصد
پرتقال 64 درصد
ليمو شيرين 30 در صد
پياز 52 درصد
سيب زميني 30 درصد
سبزي 17 درصد.


روزهاي يك شنبه و چهار شنبه صبح ها ساعت 5/6 تا 8 صبح تو محل كارم كلاس زبان دارم.امروز جلسه پنجم بود و با اينكه دو جلسه هفته قبل رو به خاطر بيماري گل پسرم نتونستم برم ولي با اين حال الان خيلي خوشحالم كه دارم اين كلاس رو مي آم .چون به نوعي از وقتي كه مي تونست حروم بشه دارم استفاده بهتري مي كنم.حالا خدا مي دونه چفدر از اين وقتا تو زندگيم هست كه داره همين جور الكي هرز ميره.
راستي از اينكه براي اين كار منو تشويق مي كني و كلي هم با هام همكاري ميكني ممنون

اين يكي رو داشت يادم ميرفت يه روز عصر كه از سر كار برگشتم خونه مامان اينا اول زنگ زدم خونه خودمون نبودي يعد گفتم شايد مونده باشي سر كار برا همينم زنگ زدم سر كارت يعد كه اين جوابگو گويا گفت داخلي مورد نظر رو وارد كنيد منم وارد كردم و بعد از چند لحظه تلفن وصل شد همون موقع كه تلفن رو بر داشتن حدس زدم اشتباه وصل شده باشه چون سرو صداي محل كارتو دقيقا مي شناسم بعد يه آقايي گفت بفرماييد منم گفتم با فلاني كار دارم آقاهه گفت دختر جون(با لحني كه انگار من يه دختر بچه هستم و زنگ زدم محل كاربابام مي خوام با بابام حرف بزنم ) اين جا نيست شماره داخليت چنده گفتم اينه بعد گفت دختر خانم يه كم صبر كن بعد انگار خودش زنگ زده بود داخلي تو ، و سراغ تو رو گرفته بود .همكاراتهم بش گفته بودن اومدي .خلاصه اونم به من گفت مي گن اومده خونه.منم كه كلي خندم گرفته بود تشكر كردم و گوشي رو گذاشتم.

Saturday, May 03, 2003

ديگه حالم خوب خوبه مي بيني كليم وراجي كردم.تازشم تو مادرانه هم كلي مطلب نوشتم .به اين مي گن شفاي روح
اين يكي رو هم مي گم و ميرم :
يه نفر داشته دنبال كار مي گشته مي بينه مايكرو سافت آگهي استخدام نظافتچي زده ميره مي بينه ساعتي 5 دلار مي دن.بعد از مصاحبه بش مي گن ايميلتو بده تا خبرت كنيم ميگه اي بابا من اصلا كامپيوتر ندارم چه برسه به ايميل.اونا هم بش مي گن تو اصلا بدرد ما نمي خوري .اين بابا هم مي آد بيرون تو حيبش 10 دلار داشته ميره مي ده گوجه فرنگي مي خره و اونا رو برق مي اندازه و تا شب مي فروشه 20 دلار .خلاصه اين كارو دنبال مي كنه و بعد از چند سال ثروتي به هم ميزنه و ميشه يه تاجر درست حسابي.يه روز آقاي تاجر تصميم مي گيره كه خودشو و خونوادشو بيمه عمر كنه با شركت بيمه تماس مي گيره و اونا يه مامور مي فرستن.جناب مامور كلي صحبت مي كنه و در آخر مي گه ايميلتو نو بدين تا قرارداد رو براتون پست كنيم .تاجره مي گه اي بابا من كامپيوترم ندارم چه برسه به ايميل .مامور بيمه تعجب مي كنه و ميگه مي دونستيد اگر كامپوتر داشتيد الان داشتيد چي كار مي كرديد جواب ميده :هيچي به عنوان نظافتچي تو مابكروسافت براي ساعتي 5 دلار كار مي كردم.
ميگن يه نفر از كنار دهي رد مي شد از يك نفر از اهالي پرسيد شما اينجا دكتر داريد؟مرد دهاتي گفت نه .رهگذرتعجب كرد وگفت پس چكار ميكنيد .گفت هيچي به مرگ طبيعي مي ميريم حالا چرا ياد اين موضوع افتادم علتش اينه كه :
پسرگلم مريض شده بود ومنم بردمش دكتر.وقتي دكتر نسخه مي نوشت حسابي حواسمو جمع كردم كه بعدا اشتباه نكنم .يكي از دوا ها رو دكتر نوشت 2سي سي هر 6 ساعت براي 24 ساعت اول و بعد از 24 ساعت هر 8 ساعت . و يك داروي ديگه كه دكتر تاكيد كرد همزمان با داروي اول داده نشود و در فواصلي كه داروي اولو ميدم اين دوا رو بدم.
نسخه رو بردم داروخونه .داروخونه اي همزمان كه داشت نسخه منو مي پيچيد داشت با رفيقش احوال پرسي مي كرد برا همينم روي اون دارويي كه بايد 2 سي سي مي دادم نوشت يه قاشق مربا خوري يكم جا خوردم اونايي كه تو حساب كتاب دارو هستن مي دونند كه يه قاشق مربا خوري ميشه 5 سي سي يعني از دوزي كه دكتر مشخص كرده بود دوبرابر بيشترو اين براي آدم بزرگش مي تونه خطرناك باشه چه برسه به بچه كوچيكش .
گفتم بش اين كه دو سي سي بود .خودشو از تك وتا ننداخت وگفت نه يه قاشق مربا خوري بعدم يواش اونو خط زد و كرد 2 سي سي بدون اينكه صحبتي از روش دادن دارو ها بكنه (با اينكه توي نسخه ذكر شده بود اينو امروز صبحم رفتم ديدم)
حالا چقدر از اين اشتباه ها ميشه بدون اينكه كسي متوجه بشه و چه اتفاقايي مي افته خدا مي دونه.حالا تو رو خدا وقتي مي ريد دكتر حواستونو جمع كنيد كه اگر توي داروخانه اشتباه شد جلوشو بگيريد تا اقلا به مرگ طبيعي بميريد.
رفتم بانك دسته چك يگيرم. آخه فقط سه تا برگ توي دسته چكم مونده بود برا همينم درخواست دسته چك دادم .خانمه چند تا چيز وارد كامپوترش كرد گفت نميشه خانم. از دسته چكتون 12 تاش هنوز نيومده بانك و نميشه دسته چك جديد بگيرين يه كم جا خوردم آخه مگه ميشه؟!!! ته چكامو نگاه كردم ديدم يا نوشته خرجي خونه يا قسط فلان جا يا بهمان بدهي دو تا هم چك ضمانت برا وام دوستام داده بودم كه با 12 تا خيلي فاصله داشت رفتم طرف ديگه درخواست يك پرينت ازوضعيت چكهام كردم پرينت وضعيت دسته چكم يه چيز ديگه رو نشون ميداد همه چك ها اومده بود غير از همون دوتا چك ضمانت آخرش برگه پرينت رو بردم و دسته چكمو گرفتم . ولي هنوز كه هنوزه نمي فهمم كه توي سيستم بانكي با يه شبكه اطلاعاتي چه جوري ميشه اطلاعات با هم جور در نياد .
آي دلم لك زده براي يه كتاب خوب .يه كم پرسه زدن توي جمعه بازار كتاب و يه پولي كه از قبل براش حساب باز نكرده باشم و برم باش كلي كتاب بخرم.بعدم يه قهوه درست كنم يا يه ليوان شير نسكافه سرد يه آهنگ ملايمم بذارم و بشينم بكتاب خوندن.

Friday, May 02, 2003

يه مدت بود كه سراغ سايتاي خبري و روزنامه و اين جور جاها نمي رفتم چون حسابي حالمو مي ريخت بهم .منم گفتم خوندن اين خبرا كه فايده نداره اقلا نخونمشون شايد روحيم بهتر بشه.ولي اين مدت ديدم روحيم بهتر كه نشد هيچي خراب تر هم شد چون اونموقع افلا يه چيزي بود كه بگم برا چي رو حيه ام خراب شده ولي حالا ديگه نمي دونم از چي عصباني باشم برا همينم امروز پرهيزمو شكستم و دوباره رفتم سراغ اخبار از اين بگذريم كه حالم كلي گفت ولي خوب حداقل الان دليلشو مي دونم.اگه شما هم مي خواين حالتون بگيره يه سري اينجا بزيند

Tuesday, April 22, 2003

ولی ميدونم همه چی خوب می شه آخه ديگه نمِشه کارِش کرد

Monday, April 21, 2003

من خستمه.خيلي هم خستمه .از زن بودن خسته شدم.از كار خسته شدم ازدست تو هم خسته شدم از زندگي هم همين طور .ديگه حوصله اين بازي مسخره رو ندارم.اصلا دارم قاطي مي كنم .خسته شدم اونقدر كه از صبح شنبه فكر مي كنم كه فردا پنجشنبه است .و از صبح تا شب يايد جسمي رو كه ديگه نمي خواد دنبالم بياد دنبال خودم يدك بكشم.مي ترسم يه روز مجبور شم يه جايي جاش بزارم و برم دنبال كارم.
بد ترين چيزش مي دوني چيه، كه تو هم منو نمي فهمي ونمي شه باهات دردودل كرد حتي نمي فهمي كه چقدر راحت آزارم مي دي چون ديگه برات عادي شده كه با حرفاي بي جات منو برنجوني
بعضي وقتا آرزو مي كنم كاشكي آدما مجبور نباشن بزرگ بشن وهميشه بچه مي موندن
مطالب مادرانه هم به روز شد
مطالب مادرانه هم به روز شد
نمايشگاه عکسی تحت عنوان زمين ازآسمان در موزه تاريخ طبيعی لندن دائر است
و آمارهاي ارائه شده در اين نمايشگاه از نظر جالبي دست كمي از عكس هاي نمايشگاه ندارد:

نيمی از مردم جهان با کمتر از دو دلار در روز زندگی می کنند.

ميزان مصرف شش هفته نفت خام در جهان درحال حاضر، برابر است با ميزان مصرف يک سال آن در پنجاه سال پيش.

20 درصد از مردم جهان به آب آشاميدنی دسترسی ندارند، که اين ميزان در 30 سال گذشته يک چهارم بوده است. برای مثال مصرف سرانه آب در کنيا 4 ليتر در روز است. درحاليکه اين رقم در نيويورک680 ليتر است که فقط نيم درصد آن به مصرف خوراکی می رسد.

70 درصد از آب شيرين قابل استفاده صرف کشاورزی می شود، 22 درصد از آن به مصارف صنعتی می رسد، و فقط 8 درصد آن مصرف خانگی دارد که از اين مقدار نيمی از آن در لوله ها به هدر می رود.

2.5 ميليارد نفراز مردم جهان از برق بی بهره اند، و يک سوم از کودکان زير 5 سال از سوء تغذيه رنج می برند.

2 ميليارد از مردم جهان قادر به خواندن و نوشتن نيستند که از اين تعداد، 98 درصد آنها در کشورهای در حال توسعه زندگی می کنند.

ديشب اينجا تگرگ اومد.بعدشم انگار لوله اصلي آب آسمون سوراخ شده باشه تو چند لحظه شهرو آب برداشت.وقتي تگرگ مي اومد آدم دلش مي لرزيد .ياد اين قصه هاي قوم لوط وعاد افتاده بودم كه مي گن با بلاي آسموني كارشون تموم شده.ولي آخرش انگار خدا دلش رحم اومد و شير آب آسمونو بست .ولي قيافه شهر ديدني شده بود .ماشينا انگار از جبهه جنگ بر گشته بودن همشون با برگ درخت استتار شده بودن. بيچاره درختا ديشب انگار قلع وقمع شده بودن.امروز صبحم كه مي اومدم سر كار از بس برگ كف خيابون ريخته بود شهربوي كوكو سبزي مي داد.راستي منم صبح برا نهارم كوكو سبزي درست كردم.البته باسبزي خورش سبزي چون ديگه سبزي كوكو نداشتم.مزش بد نميشه.مي تونيد امتحان كنيد.

Sunday, April 20, 2003

بازداشت سينامطلبي يك وبلاگ‌نويس و منتقد سينمايي
1 ارديبهشت 82 - ايسنا - سينا مطلبي، عضو انجمن صنفي روزنامه‌نگاران ايران و منتقد سينمايي كه مسووليت وبلاگ « روزنگار » را بر عهده دارد، بازداشت شد.
همسر مطلبي به خبرنگار حقوقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) گفت:‌ به دنبال احضارهاي متعدد در ماه‌هاي اخير از طرف دايره‌ي عمليات قوه‌ي قضاييه، ديشب به اداره‌ي اماكن احضار و امروز صبح نيز بازداشت شد.
فرناز قاضي‌زاده با بيان اين‌كه تاكنون براي همسرش احضاريه‌ي كتبي نيامده است، اظهار داشت: مطلبي از ابتداي ديماه سال گذشته تاكنون، حدود 5 مرتبه براي اداي توضيحات به دايره‌ي عمليات قوه‌ي قضاييه احضار شد.
وي مدعي شد كه همسرش در اين بازجويي‌ها به اتهام اقدام عليه امنيت ملي از طريق اقدامات هنري و همچنين به خاطر مطالب مندرج در وبلاگ خود (روزنگار) تفهيم اتهام و بازجويي شده است. پرونده‌ي سينا مطلبي كه مدتي مسوول صفحه‌ي سينمايي روزنامه‌ي توقيف شده‌ي حيات‌نو بود، در شعبه‌ي 1610 مجتمع قضايي فرودگاه و به قضاوت جعفر صابري ظفرقندي رسيدگي خواهد شد.

Thursday, April 17, 2003

نمی دونم زندگی چيه و چرا بايد بهش تن داد.نمی دونم بعدش چی ميشه آخر خط کجاست.بعدش خبری هست يا نه .نکنه ول معطليم.نکنه افتاديم تو جاده خاکی و داريم دور ميشيم.نکنه خدا نشسته اون بالا داره به ريشمون می خنده که اينقدر همه چی رو جدی گرفتيم.نکنه داريم خواب ميبينيم اصلا نکنه کابوسه.دلم نمی خواد پير شم.چون ممکنه خيلی دلم بسوزه.نمی دونم 10 سال ديگه کجام .کجای دنيا کجای زندگی .اصلا که چی من حتی نمی دونم پنج نسل قبل خودم کی بوده تازشم بدونم چه فرقی می کنه به حالم. منم همين طوری گم می شم تو اِن چرخه نا معلوم.ديگه حتی نوه هامم کاری ندارن که من چی کاره بودم نسل بعديشون شايد ندونن من اصلا وجود داشتم يا نه اونا هم می آن می رن و همِن طور که ما فکر می کنيم خيلی مهميم اونا هم همين احساسو نسبت به خودشون دارن. دل می بندن به زندگيشون فقط شايد اونموقع به خندن به ما که برای ديدن ماهواره آنتن های 1 متری می ذاشتيم رو پشت بوم ........
فسقلی می خواد با کامپوتر نقاشی بکشه منم مجبورم بقيه فلسفه بافی هامو بزارم برا يه وقت ديگه
فکر نکنم تا حالا کسی بهت گفته باشه که خيلی خودخواهی همين طور که مطمئنم کسی بهت نگفته که خِلی لوسی..ولی واقعِت داره خيلی هم زياد.می دونی زندگی با آدمای خودخواه خيلی سخته همين طور دوست شدن با اونها.تا حالا من چندد تا شونو ديدم.اين ادما بدون اينکه خودشونو و رفتارای زشت و زننده خودشونو بينن.از ديگران انتقاد می کنند در مقابل رفتارهايی که پاسخی به رفتارهای خودشونه بر می آشوبن و اونقدر حق رو به خودشون می دن و با کمال پررويی حرف می زنن که اگه کسی واقعا نشناستشون فکر می کنه آخی چقدر داره بهشون ظلم می شه.در حاليکه واقعيت چيز ديگه ايست

Sunday, April 13, 2003

آخرش يه کاری کردی که دوباره بنويسما
اينجا رم بخونيد تا من برم يه سريم به مادرانه بزنم
راستش از ديروز که امتحان زبان دادم ونتيجش خوب شد يه جورايی احساسم نسبت به زندگيم بهتر شد.آخه هيچی به اندازه اينکه فکر کنم در گير روزمرگی شدم نمی تونه حالمو بگيره
منکه ميگم اگه مردم عراق خودشون می خواستند جناب صدام حسين را دک کنند بيشتر از اينها تلفات می دادند
ديروز اونقدر اخبار گوش کردم و سايت های خبری رفتم که آخر شب از اين همه دروغ و ريا و خبر های ضد و نقيض ديگه حالت تهوع داشتم.اخبار ايران که ديگه کولاک بود.

Sunday, April 06, 2003

آره عزيزم مي دونم همه چي آخرش درست ميشه ولي خوب قبول كن زمان مي خواد تا آدم دست و پاشو جمع كنه.بعضي وقتا غم راهشو پيدا مي كنه و نميشه كاريش كرد شايد بهتره اين وقتا يه كمي هم باش كنار اومد بعدم بي خيالش شد تا خودش بساطشو جمع كنه و بره آخه اونم اگه خيلي بش گير ندي خسته ميشه و ميره ولي اگه خيلي بخواي بري تو نخشو بزور دكش كني پرو تر مي شه و ديگه حسابي جا خوش مي كنه ولي خوب منم مطمئنم كه همه چي خوب مي شه و اين روند خوب شدن اونقدر آهسته و آروم انجام ميشه كه شايد حتي نفهميم چه جوري يه دفعه همه چي درست شده

Friday, April 04, 2003

خيلي غمگينم خيلي زياد با خودمم خيلي كلنجار رفتم كه دست از غصه خوردن برداره ولي نميشه انگار يه چيزي تو وجودمه كه اختيارش از دستم خارج شده زندگي به اين شكل راضيم نمي كنه و نمي تونم به خودم به قبولونم كه همه چيز درست ميشه شايد به خاطر فقدان هدف درست حسابيه يا هر چيز مسخره ديگه.

Sunday, March 30, 2003

سال جديد کاری رو با يه کلاس آموزشی شروع کرديم .فکر کنيد آدم بعد از تعطيلات بره سر کلاس بشينه اونم چه کلاسی.تازه به علت تغييرات هوا سرما هم خورده باشه و مثل آفتابه از دماغش آب بياد.بعدم برا اينکه بتونه دو ساعت بشينه سر کلاس اونقدر قرص و دوا بخوره و دوپينگ کنه که ديگه همش تو چرت باشه .تازشم با اين قيافش رديف اول بشينه و مدرس بيچاره همش معذب باشه وفکر کنه حتما داره خِيلی در هم بر هم درس ميده يا شايدم تو دلش ميگه اين بيچاره که نمی کشه چرا فرستادنش سر اين کلاسو بعد انقدر بی جون باشه که بعد از هر کلاس وقتی جناب استاد بش ميگه مطالب سنگينه نه حتی جون نداشته باشه بگه نه بابا اشکال از گيرنده است
کتاب "چراغها را من خاموش می کنم"نوشته خانم پيرزاد رو خوندم کتاب ساده و روان و با يه زيبايی خاص زنانه من که کلی کِف کردم بخصوص که با خوندن هر سطرش ِياد يه دوست خيلی خوبم می افتادم که خيلی گله
اول از همه سال نو مبارک.فکر کنم تعطيلات شامل حال وبلاگمم شد برا همينم حالا که بعد از کلی وقت می خوام بنويسم يه کمی گيج و منگم.خوب بالاخره ماراتن 81 تموم شد بايد کلی خدارو شکر کنم که خودمو تا آخر خط رسوندم خودمونيم چند جاش ديگه واقعا می خواستم بايستم و ديگه قدم از قدم بر ندارم ولی چه ميشه کرد از اونجا که بشر کلا موجود فضولی است اين فضولی وادارم کرد که ادامه بدم ببِنم آخرش چِی می شه . مسير شما رو نميدونم ولی مال من کلی سر بالايی داشت که نفس آدم می بريد.حالا هم با يد کلی تمرين کنم که هر جا می خوام تاريخ بزنم بنويسم 1382.

Wednesday, March 19, 2003

خيلي از دستت ناراحتم خيلي بيشتر از اونكه بتوني حدس بزني .مگه وقتي تو ديشب برا خودت قرار مي ذاشتي چيزي به من مي گفتي خودت گفتي من دخالت نكنم .مگه ديشب خودت قرار تذاشته بودي كه تنها بري و منم بايد مي موندم خونه.چطور ديروز چيزي در مورد كار مشترك نگفتي حتي اونجا يه كلمه در مورد نظر من نپرسيدي .حالا فرض كن همون كار انجام شده فقط فرقش اينه كه تو موندي خونه و من رفتم فكر نكنم با كاري كه تو مي خواستي انجام بدي فرقي داشت. تازه منو بگو كه گفتم تو بخوابي .تازه صبحم بهت گفتم من دارم مي رم اين كارها رو بكنم تازه بعدش کلی از خیابون بهت زنگ زدم.تازه می تونستی صبح همون موقع زحمت مي كشيدي لاي چشمتو باز مي كردي و نظرتو مي گفتي .نه حالا بعد از سه ساعت كه خوابتو كردي و خستگيت در رفته نظرتو بگي

Tuesday, March 18, 2003


مي دوني دم رفتن اين خانم چي بهم گفت؟ گفت ديگه خونتو مثل گل كردم به جارو مونده با يه گرد گيري برو يه كمي به خودت برس حيفه اين جوري مي گردي برو ببين اين زنا تو خيابون چقدر بخودشون مي رسن .تو دلم گفتم خدا پدرتو بيامرزه من برا همين امروزم كه تو بياي غيبت خوردم كو فرصت كه به كاري برسم .ولي خوب بعد كه رفت از حرص دلم رفتم لاك آبي زدم تا يكمي خير سرم شيك بشم .

يه خانم افغاني خيلي خوبي هست كه وقتي من خيلي كار دارم خبرش مي كنم بياد كمكم .جاليه بدونيد كه اين خانم عاشق ايرانه و هميشه دعا مي كنه كه بيرونشون نكنن .حالا ديروزم اين خانم اومد كمكم تا شايد يه كمي به كاراي درهم گره خورده من اين آخر سالي سرو سامون بده .حرف جنگ شد كه در اومد گفت خدا كنه جنگ نشه .من همش دعا مي كنم آمريكا به عراق حمله نكنه آخه اگه جنگ بشه ديگه عراقي ها از مرز ميريزن تو ابران و همه چي به هم مي ريزه .منو بگي كلي زور زدم كه خندمو قايم كنم .تو دلم گفتم راست گفتن مهمون چشم ديدن مهمونو نداره ها


اين آقايون همكار ما اين چند روزه هرچي به هم مي رسن از كارايي كه براي شب عيد مي كنند مي نالن دستاشونو نشون هم مي دن و ميگن ديشب تا صبح شيشه پاك كردم و نمي دونم چي كار كردم و چي كار كردم كه كفر من در مي آد .انگار زناي بيچارشون كاراي خونه رو از خونه باباشون سر جهازي اوردن كه اين آقايون اينقدر سر يه شيشه پاك كردن قيافه مي گيرن .



Monday, March 17, 2003

فكر كنم ديگه بايد يه تصميم مهم در مورد زندگيم بگيرم
گيج و منگم.نمي دونم مال خستگيه بيش ازحده يا مال ياس فلسفي .حالا مال هر كدوم باشه نتيجش برا من تابته و اونه كه من ديگه حال زندگي رو ندارم



Saturday, March 15, 2003

"ساده است ستايش گلي ، چيدنش و از ياد بردن كه آبش بايد داد"
اين يه قسمت از اشعار خانم مارگوت بيگل است كه احمد شاملو اشعارشو در كاست "چيدن سپيده دم "مي خواند.اگر اهل شعر هستيد و تا حالا اونو نشينيده ايد پيشنهاد مي كنم در اولين فرصت اين كاست رو تهيه كنيد و ازشنيدن اون لذت ببريد
اگر از فيلم هاي ترسناك خوشتون مي آد مي تونيد فيلم What llies beneath رو ببينيد .نفس آدم مي بره تا تموم شه ولي خوشبختانه از اون فيلمايي نيست كه وقتي تموم ميشه آدمو تو وحشت و نگراني نگه مي دارند.كارگردان فيلم همون كارگردان فيلم فارست گامپ است كه متاسفانه من فقط كتابشو خوندوم و فيلمشو نديدم.در اين فيلم هريسون فورد بازي مي كنه .وقتي مي خواستم اين فيلم رو بگيرم تو ذهنم يه فيلم ديگه بود كه در موردش توي مجلات سينمايي خونده بودم براي همينم اصلا انتظار يك فيلم ترستاك رو نداشتم.ولي خوب در كل بد نبود.

Wednesday, March 12, 2003

بيرون داره بارون مي آد .شكيلا داره مي خونه "تويي كه تويي همه كسم بي تو ميگيره نفسم اگه تو رو داشته باشم به هرچي مي خوام ميرسم به هر چي مي خوام ميرسم" و من دارم روز كاريمو آغاز مي كنم.

شنبه كه اومدم سر كار چايي واقعا وحشتناك بود مزه روغن مي داد اصلا نمي شد خورد چند بار به پرسنل خدمات گفتم يك بارم زنگ زدم آبدار خونه فايده نكرد بعدشم كه كامپوترم ريخت به هم و ديگه اصلا تو فكر چايي خوردن نبودم.شبم رفتم تهران و تا صبح سه شنبه كه اومدم دوباره سر كار .اي بابا چايي هنوز همون بود مونده بودم اين همه آدم چه جوري سه روز اينو خوردنو هيچي نگفتن .قبل از ظهر دوباره به پرسنل خدمات گفتم يه نگاهي به اين چايي بندازن ببينن چرا اين جوريه .بعد ناهار رفتم چايي بريزم ديدم هنوز همون طوره بعد جدا جدا چايي و اب رو تست كردم و فهميدم اشكال از آب است .همون موقع يكي از بچه هاي خدمات رد مي شد گفتم چايي هنوز خرابه .الانم مي خوام يه چايي بريزم ببرم برا مدير اداري ببينه مي تونه بخوره يا نه اينو كه گفتم گفت الان درستش مي كنم خلاصه 5 دقيقه اي نشده اوضاع چايي درست شد.

يه گزارش توپ از ماموريتم نوشتم كه خودم حال كردم.توي كار ما خيلي مهمه كه سنجيده حرف بزنيم سنجيده يه كاريو قبول كنيم و هراتفاقي رو مكتوب كنيم وگرنه خيلي جاها دچار مشكل مي شيم و از همه مهمتر اينكه ياد بگيريم توي جلسات عصباني نشيم حتي اگه طرف مقابل احمقانه ترين در خواست دنيا رو داشته باشه.

توي دنيا هيچي ساده تر از خوب بودن نيست ولي نمي دونم چرا آدما اصرار دارن كه بد باشن

با دوستام ونك سوار شديم كه بريم ميدون تجريش .راننده به طرز وحشتناكي رانندگي مي كرد يه بار ش ديگه يه ميليمتري ترمز كرد وگرنه يه تصادف وحشتناك مي كرديم وقتي پياده شديم دل و رودمون تو هم بود .دوستم عصباني بود و گفت اعصابم خورد شد با اين رانندگي كردنش نمي گه تصادف كنيم بلايي سر مون بياد.خنديدمو بش گفتم بابا دلت خوشه اون اصلا ماها رو آدم حساب نمي كرد.از نظرش ما هر كدوم يه 250 تومني بوديم كه بايد ميذاشتمون اينجا و بعد دوباره با سرعت بر مي گشت تا بقيه 250 تومني ها رو بياره
معمولا وقتي از خشونت عليه كودكان صحبت مي شه يه كودك آش ولاش با بدن سوخته و دست و پاي شكسته كه سرشم باند پيچي شده و با چشماي معصومش داره به دوربين نگاه مي كنه به ياد آدم مي آد .در حاليكه صرفا خشونت اين نيست و صور مختلف داره و متاسفانه بعضي وقتا خشونت عليه كودكان اونقدر عادي شده كه حتي آدما يادشون ميره دارن با اين كاراشون بچه ها رو اذيت مي كنند و حتي اطرافيانشون اعتراضي به رفتارشون نمي كنند چون صرفا بزرگ شدن آدما يا نام پدر و مادر روي اونها اين حق رو به هشون ميده كه با توجه به تشخيص هاي شخصي شون با بچه هاشون رفتار كنند.در ديدگاه سنتي ما بچه بايد فرامين پدر و مادر بخصوص پدر را بي فيد وشرط بپذيرد و اصلا مهم نيست كه به سن تشخيص رسيده يا خير .در اين ديدگاه زماني كه پدر با كودكش به جبر و زور رفتار مي كند يا مادر موافق اين شيوه تربيتي است و خودش را كنار مي كشد و يا اگر هم مخالف است بايد سكوت كند و نظاره گر رفتار هاي خشونت آميز پدر باشد چون پدر پدره و بايد حرمتش يه عنوان ريئس خونواده حفظ شود.در اين ديد گاه پدر مي تواند حتي كودك خردسالش را زماني كه احساس كرد احساساتش جريجه دارشده با يك سيلي ادب كنه ولي هيچ كس حق نداره يه آدم بزرگ را به خاطر آزردن يك كودك مورد مواخذه قرار بده .
يه حايي خوندم كه توي جامعه ما 85 درصد از افراد خصوصيت كودك آزاري دارند ولي حالا چرا ما نمي بينيم علتش اينه كه عادت كرديم .اگه مي خواين واقعيتو ببينيد كافيه يه كم دقيق تر دور وبرتونو نگاه كنيد .به حرفاي آدما در مورد بچه هاشون توجه كنيد .توي خيابون بچه هاي كوچكي كه با چشم گريون دنبال پدر و مادرشون راه ميرن رو ببينيد توي اتوبوس توي تاكسي و هر جايي كه آدم بزرگا و بچه ها هستن مي تونيد نشانه هاي اين خشونت هاي پنهان رو ببينيد

Tuesday, March 11, 2003

"اينكه در بيرون چه مي كنيد نشان مي دهد كه در درون چه هستيد"جمله قشنگيه مگه نه
همه جا حرف جنگه حرف اتفاقايي كه قراره بيفته و من تو فكر آدمايي هستم كه قراره بي دليل بميرن و هيچوقت دليل مردنشونو نفهمن بچه هايي كه بي گناهن و بايد خشونت جنگو تحمل كنند .مادرايي كه جگر گوشه هاشون جلوي چشمشون پرپر مي زنه واونا هيچ كاري نمي تونن براشون بكنن.اونايي كه خونه و زندگيشونو اجبارا براي نجات جونشون ول مي كنند و آواره مي شنو از فرداشونم بي خبرن .و آدمايي كه ذاتشون پاكه و فقط براي اينكه كشته نشن بايد زودتر شليك كنند.تازه اين اولشه اينكه آخرش چي ميشه هنوز مونده اينكه تا چند سال ديگه بچه هايي كه امروز خونوادشونو از دست مي دن بايد با درد شون بسازن هنوز مونده . اينكه تا چند سال آدماي بي دست و پا و تاقص العضو يادگارشونو از جنگ دنبال خودشون يدك بكشن و آدماي شيميايي شده روي تخت بيمارستان در انتظار پروازشون لحظه شماري كنند هنوز مونده .
و هنوز مونده كه آدما باد بگيرن شايد از جنگ و خونريزي راههاي بهتري هم براي حل مشكلاتشون وجود داره.

از ماموريت اومدم.حالا هم کلی کار مونده دارم به اضافه يه عالمه حرف نزده.

Tuesday, March 04, 2003

درست نميشه
تست
راستي تا حالا به پدرانه سر زديد
نتيجه دكتر رفتنم اين شد كه يه كرم بده تا با اون مرتب دستمو چرب كنم و صدقه سركرم تمام زندگيم چرب شده از كيبورد گرفته تا موس و كلاسور مداركم وجعبه عينكم از همه بدتر دستمال عينكم كه اونقدر چرب شده كه وقتي ظهر باهاش عينكمو پاك كردم و روي چشمم گذاشتم هيچ جايي رو نمي ديدم بي انصاف چربيش با شستنم از بين نرفت برا همينم از ظهر تا حالا بدون عينك كار كردم
كامپيوترم درست شد.اگه درست نمي شد كم كم يه هفته گيرش بودم تا دوباره به جايي كه امروزم مي رسوندمش.فكر كن از صبح تا حالا يه عالمه كار كني يه عالمه كشف وشهود داشته باشي يه عالمه فسفر سوزونده باشي واونوقت دم رفتن ببيني اي بابا اصل مطلب ريخته به هم چه حالي بهت دست ميده.

....
ديروز رفتم دكتر پوست .به خاطر دستام .به خاطر ترافيك مجبور شدم ماشينو كمي دورتر از مطب پارك كنم و تا مطب پياده برم توي راه يه عالمه مردمو ديدم .دلم براشون تنگ شده بود .خيلي وقت مي شد كه اين خيابونو نرفته بودم.توي مغازه هاتوي پياده رو توي خيابون توي داروخونه پر آدم بود.همه جور آدمي با آرزوهاي خودشون با نگراني هاشون و با دنيايي كه توش زندگي مي كنند و از دنياي بقيه هزار فرسنگ دوره نگاهاشون باهم فرق داشت احساسشون به دور و برشون متفاوت بود و عكس المل هاشون در مقايل بچه هاشون متفاوت تر.هر وقت فرصتي ميشه كه دور و برمو ببينم گيج تر ميشم.دنيام ميريزه به هم قاطي ميكنم انگار آجرايي كه باش دنياي خودمو ساختم از جاش در مي آد ومي ريزه رو هم و بعد من مي مونم با يه عالمه آجر تلنبار شده كه بايد از اول روي هم بچينمشون تا دنيا مو بسازم.دنيايي كه مطمئتا هيچوقت شبيه دنياي اول نمي شه
dige badtar az in nemishe .computeram rikhte beham

Sunday, March 02, 2003

يه زماني يادمه حافظ بيچاره رو كچل مي كرديم از بس تفال ميزديم و شعر مي خونديم ولي حالا چند وقتي مي شد كه از دستم راحت بود و مي تونست به امور ساير بندگان خدا برسه .ولي از اونجا كه مدتيه شديدا احساس ميكنم شعر بدنم كم شده وگشتن در عوالم تكنولوژي روحيه مو يواش يواش داره خراب ميكنه دوباره دست بدامان شيخ شيراز شدم و اگه بشه مي خوام روزي يه بارم شده يه سري بهش بزنم و شعري بخونم. روحش شاد كه هنوز بعد از مرگش ميشه ازش كمك طلبيد
خلاصش بزبون خودمون يعني ,كجا يه كم مهلت بده بخودت دور و برتو ببين از لحظه هاي زندگيت لذت بب.رتو كه همش يه عمر داري زمانم مثل برق و باد مي گذره پس قدرشو بدون

Time is Short



Have you ever watched kids

On a merry-go-round

Or listened to the rain

lapping on the ground?



Ever followed a butterfly's erratic flight

Or gazed at the sun into the fading night?



You better slow down

Don't dance so fast

Time is short

The music won't last



Do you run through each day on the fly?

When you ask "How are you?"

Do you hear the reply?



When day is done

Do you lie in your bed

With the next hundred chores

Running through your head?



You'd better slow down

Don't dance so fast

Time is short

The music won't last



Ever told your child,

We'll do it tomorrow

And in your haste, not see his sorrow?



Ever lost touch,

Let a good friendship die

Cause you never had time

To call and say "Hi"?



You'd better slow down

Don't dance so fast

Time is short

The music won't last



When you run so fast to get somewhere

You miss half the fun of getting there.



When you worry and hurry through your day,

It is like an unopened gift....

Thrown away...



Life is not a race.

Do take it slower

Hear the music

Before the song is over.







Saturday, March 01, 2003

خدا هم انگار شوخيش گرفته يه روز هوا گرم ميشه يه روز دوباره اونقدر سرد ميشه كه از سرما يخ مي زنيم .امروزم از اون روزاي سرده تازه سرد وحشتناك.بايد يه سري به ياهو بزنم ببينم اوضاع چطوره و هوا كي گرم ميشه.

Tuesday, February 25, 2003

شيندخت سال جديد زندگيشو آغاز كرد .براي اين دوست عزير آرزوي موفقيت و شاد كامي دارم
يه خبر خوب ديگه از سايت BBC براي علاقه مندان به يادگيري زبان انگليسي
خريد بلاگر توسط گوگل

Monday, February 24, 2003

ديشب يه فيلم ديدم به اسم French Kiss كه اسمشو ترجمه كرده بودن دوستي فرانسوي. بي انصافا دلشون كه نسوخته بود قيچي قيچيش كرده بودن .بعد از ديدن فيلم تو اينترنت گشتم ديدم اصل فيلم 111 دقيقه بوده ولي اوني كه من ديدم فكر نكنم از يه ساعت بيشتر مي شد .تازه فيلم هم در رده فيلم هاي كمدي بوده ولي اوني كه من ديدم يه فيلم خانوادگي بود كه بيشتر دل آدمو مي سوزوند تا اينكه آدمو بخندونه اينم از هنر سانسور تو مملكت ماست ديگه كاريشم نميشه كرد.(عكس آخريه تو فيلمي كه من ديدم نبود)















STARRING: Meg Ryan, Kevin Kline, Timothy Hutton and Jean Reno

PRODUCED BY: Tim Bevan, Eric Fellner, Kathryn Galan and Meg Ryan

DIRECTED BY: Lawrence Kasdan

SCREENPLAY BY: Adam Brooks



ديروز روز خوبي بود چه سر كار چه تو خونه .تنها عيبش اين بود كه تو خيلي دير اومدي .
صبح چون تو زودتر رفتي منم بيدار شدم و به كلي كار رسيدم از اينترنت بازي گرفته تا روزنامه خوندن .فسقلي رو بردم پيش مادر جونش اونجا فقط يه كم گير داد كه باش بازي كنم برا همينم صبح تاخير خوردم .سر كارم كه همه مديرامون دو سه روزه رفتن سمينار تو اتاقمون فقط من موندم برا همين ديروز كلي كيف كردم (البته اين كيف كردن انشاالله تا فردا هم ادامه پيدا ميكنه) كلي كارامو انجام دادم عصرم كه بچه هاي اون اتاق سر وصدا مي كردن در اتاق رو بستم انقدر با حال بود .باور كن تو دو سه ساعت ,كاري رو كه بقيه روزا شايد يه روز طول مي كشيد جمع وجور كردم. تنها يه مورد كه بايد براش يه فكري بكنم يعني يه جرياني كه ممكنه درگيرش بشم (ببين اون مورد رو نمي گم يكي ديگه است ولي تو فكر اونم هستم)(واي از دستشون بسكه تلفن هاي داخلي رو مي ريزن بهم الان يكي زنگ زده ماشين مي خواد بيچاره خيط شد وقتي فهميد اشتباه گرفته).عصرم رفتم دنبال فسقلي سر راه فيلم بي خوابي رو پس دادم ميدوني شش روز حساب كرد بعدم فيلم دوستي فرانسوي رو گرفتم و رفتم سراغ فسقلي. اونقدر با پسر عمش شيطوني كرده بودن كه از خستگي ديگه نا نداشت .اولش قرار بود تو هم بياي كه زنگ زدي گفتي دير مي آي منم ديدم الانه كه خوابش ببره پس بهتره ببرمش خونه تا اقلا به كارام برسم .به مادر جون گفتم شما بيايد بريم خونه ما گفت من حرفي ندارم ولي بچه ها دير ميان و خستن .بعد جريان برنجي رو كه خريده بودم تعريف كردم يه مقدارشم گذاشتم اونجا كه شب بپزن اگه خوب بود براشون بگيرم.راستي يه زنگم زدم به خديجه خانم يه قرار گذاشتم كه بياد خونتون كمك مامانت برا خونه تكوني.بعد من رفتم برنج رو گذاشتم تو ماشين و از دم خونتون پياز و كشمش گرفتم كه شام كشمش پلو با ميگو درست كنم .خلاصه فسقلي رو با همه متعلقاتش كه حاضر نشد حتي يه دونشم بزاره برا فرداش برداشتيم كه بريم خونه تو راه همون طور كه منتظربودم خوابش برد .فكر كنم ساعت شش و نيم ديگه خونه بوديم .فسقلي رو گذاشتم تو تختش و لياس بيرونشو در اوردم .بعدم يه دوش گرم و آشپز خونه.اول اومدم تنبلي كنم از فريزر غذا در بيارم بعد گفتم حالا كه فسقلي خوابه و تو هم خسته و گرسنه مي اي خونه بذار يه شام خوشمزه بپزم .ميگو ها رو ريختم تو آب تا يكم يخش باز بشه و بتونم پاكشون كنم برنج رو خيس كردم پيازم ريختم توي ماهيتابه تا يواش يواش سرخ بشه كشمش ها رو هم پاك كردم وخيس كردم فيلم رو گذاشتم و رفتم سراغ ميگوها با اون قيافه هاي وحشتناكشون ..............
ساعت 9 ديگه شامم حاضر بود . يه كم تو اينترنت در مورد فيلمي كه ديدم گشتم بعد كتري گذاشتم كه چايي برات درست كنم ديگه وقتش بود كه پيدات بشه ولي خوب نيومدي فسقلي هم كه بيدار نمي شد شام بخوره چند بار صداش كردم فايده نكرد از اون طرف تو هم نبودي هي زير برنج رو خاموش مي كردم زير كتري رو روشن 10 دقيقه بعد بر عكس تا ساعت ده شد .زنگ زدم سر كارت گفتن راه افتادي .به هر ضرب و زوري بود فسقلي رو بلند كردم بهش شام دادم بعد تو اومدي ساعت ديگه ده ونيم بود .فكر كن چه حالي شدم وقتي فهميدم شام خوردي .منم كه اشتها نداشتم قابلمه پلو رو همين جوري گذاشتم تو يخچال .راستي فسقلي اونقدر گيجم كرده بود كه يادم رفت چايي برات بيارم صبح كه قوري رو ديدم كلي حالم گرفت

Sunday, February 23, 2003

به اين ميگن کار درست

Saturday, February 22, 2003

يكي از گروههايي كه براي انتخابات كانديد داده يه شعار تبليغاتي داره به نام "درد را ازهر طرف بخواني همان درد است" بعد دور درد اول يه خط قرمز كشيده و بالاش نوشته نان. برداشت من اين بود كه يعني درد و نان از اين نظر كه از هر طرف بخونيشون باز هم خودشونن مشابهن و به جاي درد ما مي خوايم نان را جايگزين كنيم ولي خوب اشكال كار مي دونيد كجاست در حوزه اختيارات شورا هاي شهر.حالا اين رجال چه جوري مي خوان اين كارو بكنن خدا عالم است .شايدم مي خوان كه مطب پزشكان رو ببندن و به جاش نونوايي باز كنن به جاي بيمارستان ها هم كارخونه نان ماشيني بزنن كه به جاي درد در مقياس انبوه به توليد نان انبوه برسيم و حتي در زمينه صادرات نان هم فعال بشيم .
راستي قبل از شروع رسمي تبليغات اين شعار رو به صورت تراكت هاي تبليغاتي بدون هيچ توضيحي تو شهر پخش كرده بودن اونموقع من فكر مي كردم كه اين تبليغ يه مجله پزشكي است
ديروز دوست نكته دان من متوجه يه اشتباه در محاسبات من شد از اون اشتباهاتي كه هميشه به خاطر بيدقتي تو دبستان مي كردم و به جاي 20 ,19 مي گرفتم .اول خواستم درستش كنم بعد بي خيال شدم چون همه چي به هم مي ريخت شما اصل مطاب رو بگيريد اميدوارم خودتون اشتباه نكنيد.يه توضيح ديگه اينكه چون وامها 200 تومني و نمي شه به صورت رند براي 12 ماه اقساط رو حساب كرد من باز پرداخت رو بصورت 11 قسط 16 توماني و 1 قسط 24 توماني در آخر كار در نظر گرفتم كه مي شه مقدار اونو تغيير داد .هر ماه كه يك وام پرداخت مي شه از ماه بعد اقساط اون هم شروع ميشه

Friday, February 21, 2003

اينم نحوه محاسبات يك صندوق فرض الحسنه براي دوستان علاقه مند:
در اين صندوق فرضي 10 عضو داريم كه هركدام 50 هزار تومان درشروع به صندوق مي دهند و مبلغ پس انداز ماهانه شش هزار و پانصد تومان است كه همه اعضا مكلف به پرداخت آن مي با شند.در اين صندوق قرار است كه در يك دوره يك ساله به همه اعضا مبلغ 200 هزار تومان وام داده شود.در صورت تمايل مي توان مقادير پس انداز اوليه و پس انداز ماهانه را تغيير داد فقط بايد توجه داشته باشيد كه قبل از شروع كار با مقادير مورد نظرتون يك بار محاسبات را كامل انجام دهيد تا مطمئن شويد وسط كار كم نمي آريد


ماه اول 500 موجودي اوليه صندوق

100=2*100-500 پرداخت وام اول ودوم

100 باقيمانده صندوق



ماه دوم 100 موجودي صندوق

65=10*6.5 پس انداز

36=2*16 بازپرداخت وامها

201 جمع

1=200-201 پرداخت وام سوم

1 موجودي صندوق


ماه سوم 1 موجودي صندوق

65=10*6.5 پس انداز

48=3*16 بازپرداخت وامها

114 جمع

114 موجودي صندوق


ماه چهارم 114 موجودي صندوق

65=10*6.5 پس انداز

48=3*16 بازپرداخت وامها

227 جمع

27=200-227 پرداخت وام چهارم

27 موجودي صندوق



ماه پنجم 27 موجودي صندوق

65=10*6.5 پس انداز

64=4*16 بازپرداخت وامها

156 جمع

156 موجودي صندوق

ماه ششم 156 موجودي صندوق

65=10*6.5 پس انداز

64=4*16 بازپرداخت وامها

225 جمع

25=200-225 پرداخت وام پنجم

25 موجودي صندوق



ماه هفتم 25 موجودي صندوق

65=10*6.5 پس انداز

80=5*16 بازپرداخت وامها

170 جمع

170 موجودي صندوق



ماه هشتم 170 موجودي صندوق

65=10*6.5 پس انداز

80=5*16 بازپرداخت وامها

315 جمع

115=200-315 پرداخت وام ششم

115 موجودي صندوق



ماه نهم 115 موجودي صندوق

65=10*6.5 پس انداز

96=6*16 بازپرداخت وامها

276 جمع

76=200-276 پرداخت وام هفتم

76 موجودي صندوق



ماه دهم 76 موجودي صندوق

65=10*6.5 پس انداز

112=7*16 بازپرداخت وامها

253 جمع

53=200-253 پرداخت وام هشتم

53 موجودي صندوق




ماه ياز دهم 53 موجودي صندوق

65=10*6.5 پس انداز

128=8*16 بازپرداخت وامها

246 جمع

46=200-246 پرداخت وام نهم

46 موجودي صندوق

ماه دوازدهم 46 موجودي صندوق

65=10*6.5 پس انداز

112=7*16 بازپرداخت وامها

48=24*2 بازپرداخت وامهاي اول و دوم

271 جمع

71=200-271 پرداخت وام دهم

71 موجودي صندوق












اين اسفندم شروع شد .منكه اصلا كارم نمي آد .تو اين هواي بهاري آدم بشينه پشت يه ميز اونم تو به اتاق 10 متري خفن و تا دم غروب Enter بزنه.حيف كه مرخصيام تموم شد و فكر كنم تا دم سال تحوليم مجبور باشم از سر جام جم نخورم وگرنه ارزششو داشت كه چند روزي نمي اومدم سر كار.

Saturday, February 15, 2003

تيتر خبر اين بود يا يه چيزي تو اين مايه ها:
آمار 300هزار زن خياباني در تهران يك آمار غير واقعي است .
حالا كي به اين نتيجه رسيده يه جامعه شناس كه استاد دانشگاه هم هست
خوب تا اينجاش هيچ چيز عجيبي نيست .يه منبعي آماري در مورد زنان خياباني داده و يه استاد دانشگاهم گفته كه اين رقم اشتباهه و بيشتر از تعداد واقعي است ولي چيزي كه شاخ منو در آورد نحوه محاسبه جناب جامعه شناس بود ايشون عنوان كرده بودن كه اگه اين تعدادزن خياباني وجود داشته باشه و هر كدام حداقل با سه نفر به صورت غير مشروع ارتباط داشته باشند تعداد ميشه 1 ميليون نفر و اگه هر كدام از اين افراد پنج نفر در خانواده اشان باشه ميرسم به 5 ميليون فاسد در تهران كه با توجه به جمعيت تهران خيلي دور از ذهنه و چون 5 ميليون فاسد نداريم پس نميتوان گفت كه اين تعداد زن خياباني وجود دارد.
منكه هنوزم تفهميدم اون 5 نفري رو كه بابت تعداد افراد خانواده در محاسبه تعداد فاسد ين وارد كردن با چه ملاكي بوده . آخه مگه وقتي ميگن مثلا اينقدر دزد تو زندانه براي محاسبه تعداد دزد هاي جامعه ميان تعداد اونا رو در تعداد افراد خونوادشون ضرب مي كنن و مي گن اينقدر دزد داريم كه حالا ايشون اينجوري محاسبه كرده .مگه يه نفر كه خلاف مي كنه خونوادش هم در جريانند ويا اصلا مردم جامعه ما يا خونوادگي فرشتن يا خونوادگي فاسدن و يا شايدم به خاطر پيوند خانوادگي قوي بين ايراني ها وقتي يكي توي يه خونواده خلاف مي كنه بقيه اعضا خونوادشم باش خلاف مي كنند كه يه وقت روحيه اش خراب نشه و دچارافسردگي نشن
خلاصه منكه هر جور حساب كردم چيزي نفهميدم ولي خيلي دلم سوخت برا مملكتي كه اينقدر راحت در مورد رد و يا قبول مسائل اظهار نظر ميشه و يه نفر در اين سطح معلومات اينقدر راحت يه معضل اجتماعي رو تفسير مي كنه و يه روزنامه هم بااين همه خواننده مي اد واز ايشون نقل قول مي كنه

Friday, February 14, 2003

ديروز پريروزا تو خونه يه دفتر برداشتم برا كاراي جديدم تو شركت كه اون چيزايي رو كه مي خونم پر وپخش نشه از اون سررسيداي تاريخ گدشته كه يه موقع برام خريده بودي .يادته تو سفرمون به يزد. مال دو سال پيش بود
ماهم برداشتيم براي استفاده مجدد.تا بازش كرديم چشممون افتاد به دست خطاي مباركمون و نيتي كه كرده بوديم در مورد پر كردن دفتر با هر چي كه ميشه ولي خوب اين نيته فقط دو سه صفحه دوام داشت و بعد هم مثل همه قول وقراريي كه آدم تو احساساتي شدنش بخودش مي ده و بعد هم بسرعت فراموش مي كنه فراموش شده بود.
بگذريم از اينكه بعد از خوندن نوشته هام احساس كردم كه تو اين دو سال بزرگتر شدم و چقدر ديدم نسبت به بعضي مسائل عوض شده ولي خوب لابلاي نوشته ها يه متن كوچيك بود كه هنوزم تاريخ مصرفش نگذشته :
- يادته ده سال پيش مهمترين كاري كه كردي چي بود؟
: فكر كنم قبوليم تو دانشگاه بود.
- خوب پنج سال پيش چي؟
: والا چيزي بادم نمي آد.
- خوب پارسال چي
: فكركنم تولد فسقلي
- خوب شش ماه پيش چي ؟
: كار خاصي نكردم.
- دوماه پيش چي ؟
: هيچي
- خوب هفته پيش
: بازم هيچي
- ديروز چي
: ..........

خوب اين مصاحبه رو من اونموقع با خودم ترتيب داده بودم ولي فكر نكنم جواب سوالا چه الان چه سال ديگه و چه ده سال ديگه عوض بشه و اين يعني اوج روزمرگي

Saturday, February 08, 2003

هشت سال پيش يعني درست قبل از اومدن من به شركت, شركت براي اولين بار در روز زن تصميم گرفت به خانمها هديه بده و در واقع تصميم گرفت كه به خانمهاي آقايون هديه بده نه خانمايي كه تو شركت كار مي كردن حتما فكر مي كردن خانماشون تو خونه خيلي بيشتر از خانمايي كه تو شركت كار مي كنند برا شركت زحمت مي كشن(حتما باور نمي كنيد ولي جدي ميگم) و به خانمايي كه تو شركت كار مي كردن چيزي ندادن اين مسئله قشقرقي راه انداخت كه نگو و صداي خانماي همكارو حسابي در اورد .آخرشم مديريت با هيچ استدلال مسخره اي نتونست كار خودشو تفسير كنه ومجبور شد به خانمايي هم كه تو شركت كار مي كردن هديه رو كه مبلغ 10 هزار تومن بوده پرداخت كنه خانما هم كه حسابي بهشون برخورده بوده نمي رفتن پولو بگيرن. بعد از كلي وقت كه بشون مي گن اگه نريد پول هارو بگيريد ديگه اصلا بهتون نمي ديم پولا رو ميگيرن و ميذارن رو هم و يه صندوق قرض الحسنه مخصوص خانما درست مي كنند و اولين وام رو هم به مبلغ 100 هزار تومن به يكي از خانما ميدن و خلاصه حساب كتاب مي كنن و قرار ميشه ماهانه مبلغي رو به عنوان پس انداز به صندوق پرداخت كنند و از روي پس اندازها و بازگشت اقساط وامها دوباره وام مي دادن.هر خانم جديد هم كه به شركت وارد مي شد مي تونست با دادن سهمش معادل اعضا قديمي عضو بشه.با گذشت ايام هم سرمايه زياد شد و هم تعداداعضا از اون موقع هم هر عضوي سالي يك بار وام مي گيره و حتي مي دونه تاريخ وامش كيه و مي تونه روي اون حساب كنه .وام كه از مبلغ 100 هزار تومن شروع شده بود امسال به ملبغ 600 هزار تومن رسيده و مطمئنن سال آينده نيز بيشتر خواهد شد 0حالا ما توي صندوقمون نزديك 8 ميليون سرمايه داريم كه تمام اون هم به صورت وام بين اعضا پخشه و اگه يك ماهم چيزي تو صندوق بمونه به صورت مساعده در اختيار اعضا قرار ميگيره .


Friday, February 07, 2003

چند روز پيش صبح كه اومدم سر كار قيافش از دور داد مي زد كه اوضاع خرابه.پرسيدم چه خبر گفت همه چي در هم بر همه و بغضش تركيد .دلم سوخت .رفتيم تو تراس تا راحت تر بتونه حرف بزنه .يك ساله كه در گير اين ماجراست .از اول اولش هم من در جريان بودم.مي دونم خيلي تو اين موضوع دوطرف جدي بودن .خيلي قشتگ پله پله با هم حرف زدن و حالا چند وقته كه خونواده ها هم اومدنو رفتن تا اينكه قرار گذاشتن برا بله برون حالا عمو وداداش اين خانم مي گن كه اون بابا بايد بياد امضا بده كه تو حق تحصيل داري حق كار داري استفلال ماليت بايد حفظ بشه حق مسكنو بده به تو .... .گفتم والا چي بگم خونواد تم نگرانتن حق دارن .بعد گفتم اين حق مسكنو منم باش مخالفم اصلا چرا بايد دست يه نفر باشه توافقيش كنيد زندگي مشترك اگه قرار باشه دوام بياره اونم زماني كه دونفر برا خودشون حق تصميم گيري قائلن اين جوري نميشه در مورد كار و حقوقم گفتم كه من مي دونم اگه دختري در زمان ازدواج شاغل باشه همسرش نمي تونه اونو مجبور كنه سر كارنره ...... خلاصه كلي باش حرف زدم تا يكم آروم گرفت ....
فرداش گقتم چه خبر گفت دارم ديونه ميشم گفتم چرا ؟ گفت ديشب با هم حرف زديم اونم قبول كرده كه همه چي توافقي باشه با عمومم حرف زدم اونم ميگه اشكال نداره ولي داداشم ول نمي كنه ميگه اگه اين عقد كنه و بره (قراره برن خارج از كشور) بعد تو بيفتي سرت بشكنه نه دختر خونه اي نه شوهرت اينجاست كه اجازه عمل بده .يه كم فكر كردم گفتم والا نه من متخصصم نه برادر تو نه عموت هركي هرچي بگه رو حساب تجربيات خودشه برو يه وكيل پيدا كن بعدم با اين داداشت برو پيشش وضعيت خودت رو بگو تا اون بگه چي كار كني كه بعدا مشكلي برات پيش نياد اگه لازمه وكالت خاصي بگيري راهنماييت كنه و تصمصم درست بگيري.
اينم نتيجه
اگه تو عقد نامه شغل و بخصوص محل فعلي كار زن نوشته بشه همسر يه هيچ عنوان نمي تونه زنشو بعد از ازدواج مجبور كنه كه سر كار نره .البته دختر خانماي شاغل دقت كنن كه در محل شغلشون تو عقد نامه به هيچ عنوان نوشته نشه خانه داركه بعدا دچار درد سر بشن.
در حالت عادي حق مسكن با آقايونه مگر در عقد نامه اين حق به خانم داده شود يا توافقي شود.
هيچ مردي نمي تواند دستمزد همسرشو صاحب شود و در عين حال وظيفه تعيين معاش با آقايون مي باشد.
حق تحصيل به طور مشابه به زن ومرد داده شده و مرد نمي تواند مانع ادامه تحصيل همسرش شود
حق طلاق به طور قانوني در دست مرد است مگر آنكه در عقد نامه ذكر شود .در مورد دوست من وكيل پيشنهاد داده بود كه بنويسن لگر مرد تا يك سال براي بردن همسرش اقدام نكرد اين حق به زن داده خواهد شد
بهتر است در اين مورد كه مرد در خارج از ايران است مهريه ملكي باشد يا پدر داماد آن را بر عهده بگيرد


Tuesday, February 04, 2003

ديروز بارون اومد ازاون بالا همه شهر پيدا بود حتي كوهم مي شد ديد كامل كامل بدون يه ذره غبار .شهر برق مي زد هوا صاف و تميز بود اونقدر قشنگ كه آدمو مست مي كرد .آسمون بعد بارون مثل ايينه شده بود .بوي عيد مي اومد باي تازگي بوي صفا بوي محبت بوي هرچيز خوبي كه تو دنيا مي شه باشه و آدما نمي ذارن بمونه .كاشكي همه اين بو رو حس مي كردن و اجازه مي دادن روح زندگي به روح اونا هم صفايي بده تا ديگه اينقدر همديگرو آزار ندن و زندگي ر به كام هم ديگه زهر مار نكنن
ياز دارم قاطي مي كنم .احساس مي كنم يه بار سنگين رو دوشمه و ديگه نمي تونم جلوتر برم فكر كنم برا همينه كه از ديشب تا حالا نفسم بالا نمي آد .كاشكي يكي بود كه مي شد باش درد و دل كرد زميني ها برا درد ودل بدرد نمي خورن آخه ظرفيتشون خيلي كمه. يه خدا مي خوام يه خدايي كه همين نزديكي باشه خدايي كه بشه ديدش سرمو ميذاشتم رو پاش ودر حاليكه اون موهامو نوازش مي كرد زار مي زدم اونقدر گريه مي كردم تا احساس سبكي كنم برا اون لازم نيست چيزي رو تعريف كنم آخه اون خودش مي دونه از اولش هم مي دونه حتي بهتر از من بهتر از تو و بهتر از هركي كه دور و بر مه و فكر مي كنه خيلي حاليشه. بش مي گفتم من ديگه دارم كم مي آرم ,بش مي گفتم خسته شدم, بش مي گفتم دارم اذيت مي شم, بش مي گفتم ديگه داره صبرم سر مي اد و بش مي گفتم طاقتم داره طاق مي شه و اون همه حرفامو مي فهميد و بعد بدون اينكه نصيحتم كنه و بدون اينكه بخواد بم ثابت كنه دارم اشتباه مي كنم مي گفت همه چي درست مي شه و من به اتكاي اون دوباره ادامه مي دادم تا وقتي كه همه چي درست بشه

Monday, February 03, 2003

يه خبر خوب:
قرار عزيزم دوباره وبلاگشو راه انداخت

Sunday, February 02, 2003

صداي جيغ يه بچه ,مستخدم مرده به نيكول كيدمن وحشت زده كه مادر بچه است ميگه اونا پيداش كردن؟
فيلم ديگران يا "The Others" يه فيلم ترسناكه كه آدمو ميخ كوب مي كنه و تا آخر فيلم همه رو سر كار ميذاره.اگه قلبتون ضعيفه نبينيدبعد خونتون بيفته گردن من.راستي اين نيكول كيدمن يه كمي شكل ليلا حاتمي خودمونه شايدم منو ياد اون مياندازه.به نظر من در كل فيلم خوبيه و اگه آدم طاقت بياره واز ترس سكته نكنه آخر فيلم همه چي دستش مي آد و موضوع براش روشن مي شه
راستي اگه خيلي مي ترسيد اين فيلمو تنها نبينيد



Cast: Nicole Kidman, Fionnula Flanagan, Christopher Eccleston, Alakina Mann, James Bentley, Eric Sykes, Elaine Cassidy

Written and Directed by: Alejandro Amenábar

Running Time: 104 minutes


فيلم "چشمان فرشته" با بازي جنيفر لوپز رو ديدم .يه فيلم زيبا و خوش ساخت . بعضي فيلم ها حرفاي خوبي براي گفتن دارند و آدم احساس مي كنه كه بعد از تموم شدن فيلم چيزايي رو درك كرده و احساسش نسبت به زندگي بهتر شده است.ظاهرا نسخه اصلي فيلم 103 دقيقه بوده ولي خوب من نسخه مجازشو ديدم و حدس مي زنم كوتاه تر بوده چون حداقل دو صحننشو مي دونم كه سانسور شده ولي خوب به زير نويس فارسيش مي ارزيد چون درك فيلم رو ساده تر مي كرد.ديروز داشتم در مورد اين فيلم تو اينترنت مي گشتم ديدم يه حراجه و توش شلوار و گردنبند و گوشواره جنيفر لوپز رو كه تو اين فيلم از شون استفاده كرده بود به حراج گذاشته بودن و البته همش هم فروخته شده بود اينم اطلاعات بيشتر در مورد فيلم


Date Released: 05/18/2001

Length: 103 minutes

Produced by: Elie Samaha, Mark Canton

Directed by: Luis Mandoki

Cast: Jennifer Lopez, JimCaviezel, Terrence Howard, Sonia Braga, Victor Agro, Shirley
Knight
, Jeremy Sisto, Monet Mazur

Distributor: Warner Bros. Pictures