Saturday, August 23, 2003
بعد ياد عيد افتادم كه پسر كوچولوي من تمام عيد ديدني هاشو با دمپايي رفت و هيچ وقتم آسمون به زمين نيومد.
*********************************************
به مناسبت روز زن شركت يه مهموني داد تو باغ بانوان من قبل از اينكه برم اونجا تو دلم فكر مي كردم كه احتمالا بايد يه جايي شبيه بهشت باشه با يه عالمه حوري بهشتي برا همينم كلي ذوق زده بودم ولي چشمتون روز بد نبينه عين زندان زنان بود .انگار اصلا فيلم رو همون جا پر كرده بودند اينقدر دلم گرفت كه نگو يه عالمه زن كه گوله گوله نشسته بودن وتخمه هم مي شكستن هيكلا كه ديگه وحشتناك بود بعدم دو نفر رو دعوت كرده بودن كه يعني برامون كتسرت اجرا كنند و چون ما ها مهمون بوديم بردنمون تو سالن نماز خونه كه به موسيقي گوش كنيم ديگه شده بود خود خوده زندان زنان من كه ديگه حاضر نيستم برم اونجا تنها سودي كه برا من داشت اين بود كه به مناسبت روز زن برا خودم كتاب دفتر چه ممنوع نوشته آلبا دسس پدس رو خريدم كتاب فوق العاده اي اگر وقت كنم در موردش حتما مي نويسم
********************************************
تعطيلات آخر هفته تمام وقتم صرف باميه پاك كردن شد به اضافه لوبيا سبز خورد كردن به اضافه گوشت پاك كردن و نهايتا چرخ كردن گوشتا و بسته بندي كردن تمام موارد فوق .چه ميشه كرد آخر تابستونه آگر اين چيزا رو آماده نكنم تمام زمستون دستم تو سرم مس مونه كه چي درست كنم ***********************************************
Monday, August 18, 2003
Sunday, August 17, 2003
هيچ وفت باور نمي كردم كه چند تا حركت ساده اين قدر بتونه روي جسم و روان آدم اثر بزاره و حتي بعد از يه روز كاري كه از خستگي احساس كوفته قلقلي بودن بهت دست داده تمام خستگي رو از تنت بيرون ببره
Tuesday, August 12, 2003
بيچاره همش ميآد پيش من مي گه تو رو خدا تو راضيش كن بهش بگو اگر بريم همين جوري هم خيلي خوش مي گذره بهش مي گم عزيزدلم خيلي گفتم ولي فايده نداشته آخه چيزايي كه من وتو مي دونيم رو كه اون نمي دونه پس نمي شه ازش انتظار داشت كه ما رو درك كنه حالا تو برو با خاطراتت خوش باش تا ببينيم آخرش چي ميشه .
و ووقتي اون ميره انگار بغضش پيش من جا مي مونه
Sunday, August 10, 2003
او اينگونه ادامه داد : " خب ، اگر من اينکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ " و بعد اسکناس رو به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد.
سپس آنرا که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت : " هنوز کسی هست که اين 20 دلاری رو بخواد ؟ " اما هنوز دست ها در هوا بود.
سخنران گفت : " دوستان من ، همگی شما يک درس با ارزش فرا گرفتيد. شما بی توجه به اينکه من چه بلايی سر اين اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزيد. "
" خيلی از اوقات در زندگيمون ، ما بوسيله تصميم هايی که می گيريم و وقايعی که واسه مون پيش مياد ، پرتاب ، مچاله و به زمين ماليده می شيم . در اين جور مواقع احساس می کنيم که ارزش خود را از دست داده ايم. اما مهم نيست که چه اتفاقی افتاده يا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهيد : تميز يا کثيف ، مچاله يا صاف ، باز هم شما از نظر اونايی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادی دارين. " ارزش زندگی ما با کارهايی که انجام می دهيم و افرادی که می شناسيم تعيين نمی گردد بلکه بر اساس اون چيزی که هستيم تعيين می شه
Wednesday, August 06, 2003
امروز صبح كلاس زبان داشتم برا همينم ساعت شيش ونيم صبح اومدم شركت تو راه ديدم نونوايي كه نون بربري مي پزه يه عالمه نون داغ چيده رو ميزش هيچ كسم تو صف نيست منم ماشينو زدم كنار و سه تا نون داغ گرفتم كه بعد كلاس با بچه ها يه صبحانه حسابي بخوريم يه پلاستيك هم از نونوايي گرفتم كه نونا رو بذارم توش سر شيش ونيم رسيدم شركت ماشينو سر و ته كردم كه تا كلاس تموم شدم سريع برم از سوپر سر كوچه پنير بگيرم و بيارم .نون هارو با كيفم بردم بالا و خودم اومدم كلاس ، كليد ماشين رو با دوتا پانصد تومني كه لاي كتابم گذاشته بودم رو هم با خودم آوردم .كلاس كه تموم شد به دوستم گفتم وسائل منو ببر بالا، من رفتم پنير بگيرم به بچه ها بگو چيزي نخورن الان ميام. بعدم از در شركت پريدم بيرون و نشستم پشت ماشين يكي از بچه هاي قسمت من و ديد بيچاره مونده بود چرا اينقدر عجله دارم خلاصه پنير و گرفتمو اومدم شركت وقتي اومدم بالا ديدم يكي ديگه از دوستامم دو تا نون بربري اورده با يه قوطي پنير روزانه ولي پنير من خوشمزه تر بود آخه خامه اي بود خلاصه جاتون خالي يه صبحانه حسابي خورديم و رفتيم سر كارمون بعدم ساعت نه ونيم زنگ زدم آرايشگاه وقت بگيرم گفت ساعت يازده نيم بيا. منم كه يه عالمه كار نكرده داشتم كه مدتها بود مي اومد تو ليست كاراي انجام داده نشده و بعد از اونجا منتقل مي شد به ليست جديد و دوباره از اين ليست به اون ليست. گفتم بهترين فرصته 2 ساعت مرخصي ساعتي و انجام دادن كارايي كه دلم مي خواد با ارامش .ساعت نه و نيم اومدم بيرون و بعد از مسير بندي كارام رفتم سراغ يكي يكيشون بعد هم برا خودم يه نيم ساعتي توي يه كتابفروشي بزرگ پرسه زدم و يه كتاب گرامر با يك كتاب خوشگل در مورد خطاهاي رايج در زبان انگليسي به اضا فه يك ديكشنري كامپيوتري كه متاسفانه نصب نشد و بايد عصر ببرم پسش بدم خريدم .از اونجا هم رفتم بانك تا براي يكي از قسطامون كه مهلتش رسيده بود پول بگيرم بعد از مدتها يه مقدارم پول گرفتم به نيت خودم تا واسه دل خودم خرج كنم چرتكه مغزم رو هم خاموش كردم كه مزاحمت برام ايجاد نكنه .(باور نمي كنيد يه چرتكه اي دارم تو مغزم كه از صد تا ماشين حساب بيشتر كار ازش بر مي اد و بصورت اتوماتيك هر قيمتي رو ميبينه پردازشش شروع مي شه و در عرض 2 ثانيه نتيجه رو تحويلم ميده) از اونجا هم رفتم يه پاساژ ديگه و يكمي خريد كردم ولي متاسفانه هنوز چيز قابل داري برا خودم نخريدم .بعدم رفتم آرايشگاه ودر نتيجه هنوز صورتم داره مي سوزه ولي به جاش دلم خنك شد كه يكمي وقت برا خودم گذاشتم
Tuesday, August 05, 2003
حالا اون روزاي خوب بچه گي ما گذشته روزايي كه مي تونست رنگي باشه به خاطر خشك مغزي آدم بزرگا خاكستري رنگه .......
و حالا بعد از اين همه سال ، حالا كه آموزش و پرورشمون اونقدر رشد كرده كه بفهمه رنگ روشن براي بچه ها بهتره و ديگه كفش سفيد گناهانش بخشيده شده و ميشه اونو توي مدرسه پوشيد و كسي از آقايون محترم مملكت با ديدن يه جفت كفش سفيد هوش از سرش نمي پره بازم مديرايي پيدا ميشن كه در مقابل طرح روشن شدن رنگ مدارس مقاومت مي كنند حالا تا ايناهم بيان به صرافت بيفتن كه رنگ روشن باعث ترويج فساد نميشه روزاي كودكي چند هزار دختر بچه ديگه هم بايد خاكستري بشه
Sunday, August 03, 2003
از فيلماي ويدئو كلوپ هم چند تا فيلم ديديم بهترينشون زندان زنان بود .كه هنوزم با گذشت سه چهار روز هنوز تو حال و هواي فيلمم تواين فيلم رويا تيموريان و رويا نونهالي واقعا معركه بازي كرده بودن از اون فيلمايي بود كه دوتاييمون ميخ تلويزيون شده بوديم و دلمون نمي خواست يه لحظشو از دست بديم ميشه گفت معركه بود.از فيلماي خارجي هم دو تا فيلم از جنيفرلوپز ديديم اوليش "خدمتكارمنهتن: و دوميش "خارج از ديد"كه اولي يه فيلم عاشقانه آبكي و دومي يه فيلم پليسي آبكي بود ولي خوب چون جنيفر لوپز رو دوست دارم زياد غر نميزنمم آخه بي انصاف كم خوشگل نيست.دوتا فيلمم حسابي سانسور شده بود تازه تكنيك سانسور اولي بامزه تربود چون جاهايي كه نمي تونستن نشون بدن نصف صحنه رو حذف مي كردن و بقيه صحنه رو مي كشيدن تا تصوير كامل بشه برا همين هراز گاهي يهو ميديدي صورت هنرپيشه ها داره كش مياد.
يه فيلم هم از ژان رنو گرفته بودم به نام "واسابي"كه ديشب نشد ببينمش آخه از خستگي بيهوش شدم ولي مهربان همسر ديده بود و كلي ازش تعريف مي كرد و چون مي دونم بيخودي از چيزي تعريف نمي كنه حتما بايد فيلم خوبي باشه
Monday, July 28, 2003
"بوي خوش زن" با بازي آلپاچينو(اگر تونستيد نسخه اصليشو ببنيد با حال تره .فكر بدم نكنيد گول اسمشم نخوريد اين فيلم اصلا صحنه نداره ولي تو نسخه مجازش رقص فيلم رو حذف كردن .منم خودم نديدم ولي مي گن خيلي اي صحنش خيلي قشنگه)
ُSleepers” يه فيلم فوق العاده با بازي براد پيت و رابرت دنيروديدن اين فيلم رو به همه والدين و افرادي كه به نوعي با بچه ها سر وكار دارند پيشنهاد مي كنم.
"ديدار با والدين" يه فيلم كمدي خانوادگي با بازي رابرت دنيرو .شايد آدم معروف بازم توي اين فيلم بوده ولي من فقط اين يكيشو ميشناختم .پيشنهاد مي كنم اگر تونستيد نسخه اصليشو ببينيد چون مطمئنا بيشتر مي خنديد.
"عود سروان لي" با بازي نيكلاس كيج .در مورد اسمش زياد تعجب نكنيد منم اولش كلي فكر كردم نفهميدم يعني چي بعد كه فيلم رو ديدم فهميدم جناب سروان تو فيلم ماندلين ميزده بعد اومدن تو اسم فيلم به جاي ماندلين گداشتن عود حالا چقدر اين دو تا شبيهن بايد متخصصين فن بگن ولي از اسم فيلم بگذريم خود فيلم خيلي قشنگه
"كافيست "(enough) با بازي جنيفر لوپز اين فيلمم از صدقه سر وضع لباس پوشيدن جنيفر لوپز آش و لاش شده بود .بي انصاف همش يه تاپ پوشيده بود كه چون برا سلامت جامعه مي تونست ضرر داسته باشه صحنه ها قيچي قيچي شده بود تازه صحنه هاي جشن عروسي هم كلا حذف شده بود كه يه وقت خداي نكرده آسمون به زمين نياد. ولي در كل فيلم بد نبود مي شه گفت يه جورايي نسخه خارجي فيلم قرمز خودمون بود .اگر با شوهرتون مشكل داريد و مي خوايد دخلشو بياريد اين فيلم مي تونه كمكتون كنه تا يه راه حل حسابي پيدا كنيد.
ولي وقتي زن ديرش شده و داره دنبال يه چيزي مي گرده و از مرد كمك مي خواد مرد خيلي راحت سرشو تكون مي ده و ميگه نميدونم كجاست.
وقتي مرد ميره بيرون دنبال انجام دادن كارا زن تو خونه با بچه بازي مي كنه غذا مي پزه خونه رو تميز مي كنه و هر كاري كه از دستش بر بياد انجام ميده.
ولي وقتي زن ميره بيرون و مرد ميمونه تو خونه تنها كاري كه مي كنه اينه كه بچه رو نگه مي داره .
وقتي مرد به خونه مي اد و زن تو خونست شربتي وميوه اي چايي چيزي مياره جلوي مرد مي ذاره و بعدم سر بچه روگرم ميكنه كه زياد سر بسر باباي خستش نذاره وفوري سفره رو مي اندازه.
وقتي زن بخونه مي آد و مرد تو خونه بوده لباس در اورده و نياورده بايد بره تو آشپرخونه كه غذا رو روبراه كنه بعدم بايد حواسش به بچه باشه چون مرد كلي بچه داري كرده و خسته شده.
وفتي زن ميخواد بره سر كار و هروز صبح بايد بره سر كار و يه بچه رو هم دنبالش يدك بكشه و كلي فيلم بازي كنه كه هر روزخدا ديرش نشه و بچه هم با روي خوش راه بيفته اصلا كار مهمي انجام نميده
ولي اگر مرد قرار باشه دو روز بچه رو با خودش ببره هرروز ديرش ميشه و بعد بايد يه راه حلي پيدا كرد كه زن خودش بچه رو ببره حتي اگر مجبور بشه از شب بره يه جاي ديگه بخوابه
Sunday, July 27, 2003
1- يك عدد بين 2 و 9 انتخاب كنيد.
2- عدد را در دو ضرب كنيد
3- به حاصل عدد 5 رو اضافه كنيد.
4- جواب را در 50 ضرب كنيد
5-اگر تاريخ تولدتون در امسال گذشته جواب را با 1753 و اگر هنوز تولدتون نشده با 1752جنع كنيد
6- حالا سال تولدتون رو به ميلادي از اون كم كنيد .
7 –رقم اول همون رقم انتخابي شماست
تعجب نكنيد دو رقم بعدي سن شما رو نشون ميده
در ضمن اين فرمول فقط در سال 2003 درست جواب مي دهد
عشق يك آينه است و رابطه واقعي ، آينه اي است كه در آن دو عاشق چهره يكديگر را مي بينند و خدا را باز مي شناسند .اين راهي بسوي پروردگار است .
زندگي به هيچ روي اسرار آميز نيست ، زندگي بر برگ برگ درختان و بر تك تك شنهاي ساحل دريا نوشته شده است . زندگي در هر يك از انوار زرين آفتاب گنجانيده شده است .به هر چه بر مي خوري زندگي است با تمام زيبايي اش.
ذهني تكامل يافته است كه ظرفيت حيرت كردن را حفظ كرده باشد ذهني بالغ است كه مدام به شگفتي در آيد ، از ديگران ، از خودش از هر چيزي . زندگي حيرتي است هميشگي
دو دستي چسبيدن به هر چيزي نشانگر بي اعتمادي است . اگر به زن يا مردي عشق مي ورزي و دو دستي به او چسبيده اي ، اين به تمام معنا نشان مي دهد كه اعتماد نمي كني
عشق هرگز قادر به تملك نيست.عشق آزادي بخشيدن به ديگري است . عشق هديه اي بدون قيد و شرط است . عشق معامله نيست .
هر لحظه چنان زندگي كن كه گويي واپسين لحظه است و كسي چه مي داند ، شايد كه واقعا واپسين لحظه باشد.
عشق نخستين گام به سوي كبرياست و تسليم ، آخرين گام و اين دو گام كل سفر است .
اگر بيشتر عشق بورزي ، بيشتري ، اگر كمتر عشق بورزي كمتري ، تو هميشه در تناسب با عشقت هستي .
عبادت تفريح است . بنابراين چنانچه كه به معبد رفتي و خيلي جدي شدي ، معبد را عوضي گرفته اي . براي خنديدن ، شادماني و لذت به معبد برو .
ما به بال احتياج داريم ، بال هاي عشق ، نه بالهاي منطق ، منطق تو را به سمت پايين مي كشد . منطق تابع قانون جاذبه است . عشق تو را به سوي ستاره ها مي برد .
مرگ تنها براي آن عده اي زيباست كه زندگي خود را زيبا سپري كرده اند . آنان كه از زيستن نهراسيده اند . آنان كه به قدر كافي شهامت زندگي كردن داشته اند . آنان كه عشق ورزيدند ، آنان كه به رقص در آمدند و آنان كه جشن گرفتند .
در هر كاري كه انجام مي دهي بي همتايي خويش را به نمايش بگذار . فرديت خود را عرضه كن .بگذار هستي به تو افتخار كند .آنگاه زندگي ، همچون وبالي برگردن احساس نخواهد شد . زندگي به عطري دل انگيز بدل خواهد شد .
درختان عاشق زمين اند و زمين عاشق درختان . پرندگان عاشق درختانند و درختان عاشق پرندگان . زمين عاشق آسمان است و آسمان عاشق زمين . سراسر هستي در اقيانوس عظيم عشق به سر مي برد . بگذار عشق نيايش تو باشد ، بگذار عشق عبادت تو باشد .
Friday, July 25, 2003
Wednesday, July 23, 2003
Wednesday, July 09, 2003
Tuesday, July 08, 2003
بابا من فقط مي خوام حرف بزنم راه حل نمي خوام حتي نمي خوام نصيحتم كني مي خوام دردو دل كنم اونم با يكي كه حرفمو گوش كنه اصلا سكوت كن. لازم نيست كه هميشه وقتي كسي بات حرف مي زنه جواب بدي مي توني سر تكون بدي همين برام كافيه همين كه بدونم يكي داره به حرفام گوش ميده آرومم مي كنه مطمئن باش وقتي حرفامو زدم خودم راهمو پيدا مي كنم اگرم يه روز احتياج داشته باشم كسي نصيحتم كنه يا راهو نشونم بده مطمئن باش خودم قبلش بهت مي گم كه ازت كمك مي خوام ولي تو بقيه موارد فقط خواهش مي كنم گوش كن ، مثل يه دوست كه ميشه كنارش بلند بلند فكر كرد
بابا من Ù�قط مي خوام ØØ±Ù� بزنم راه ØÙ„ نمي خوام ØØªÙŠ Ù†Ù…ÙŠ خوام Ù†ØµÙŠØØªÙ… كني مي خوام دردو دل كنم اونم با يكي كه ØØ±Ù�مو گوش كنه اصلا سكوت كن. لازم نيست كه هميشه وقتي كسي بات ØØ±Ù� مي زنه جواب بدي مي توني سر تكون بدي همين برام كاÙ�يه همين كه بدونم يكي داره به ØØ±Ù�ام گوش ميده آرومم مي كنه مطمئن باش وقتي ØØ±Ù�امو زدم خودم راهمو پيدا مي كنم اگرم يه روز Ø§ØØªÙŠØ§Ø¬ داشته باشم كسي Ù†ØµÙŠØØªÙ… كنه يا راهو نشونم بده مطمئن باش خودم قبلش بهت مي Ú¯Ù… كه ازت كمك مي خوام ولي تو بقيه موارد Ù�قط خواهش مي كنم گوش كن ØŒ مثل يه دوست كه ميشه كنارش بلند بلند Ù�كر كرد
بابا من فقط مي خوام حرف بزنم راه حل نمي خوام حتي نمي خوام نصيحتم كني مي خوام دردو دل كنم اونم با يكي كه حرفمو گوش كنه اصلا سكوت كن. لازم نيست كه هميشه وقتي كسي بات حرف مي زنه جواب بدي مي توني سر تكون بدي همين برام كافيه همين كه بدونم يكي داره به حرفام گوش ميده آرومم مي كنه مطمئن باش وقتي حرفامو زدم خودم راهمو پيدا مي كنم اگرم يه روز احتياج داشته باشم كسي نصيحتم كنه يا راهو نشونم بده مطمئن باش خودم قبلش بهت مي گم كه ازت كمك مي خوام ولي تو بقيه موارد فقط خواهش مي كنم گوش كن ، مثل يه دوست كه ميشه كنارش بلند بلند فكر كرد
Sunday, July 06, 2003
فرداي اون روز دوستش اومد دنبال نتيجه دختر گفت من مي خوام بيشتر ازش بدونم مثلا رشتش چيه چند سالشه كجايي و از اين سوالايي كه از بس در مورد مردم پرسيده بود ديگه حفظش شده بود .دوستش گفت بذار يك كاري كنم. پروندشو ميارم ببينيم جواب سولاتت رو پيدا مي كني يا نه يواشكي پرونده رو اوردن و دختر رفت سراغ كپي مدرك تحصيلبش مهندس برق از يه دانشگاه دولتي ولي خوب معدلش هم چي چنگي بدل نمي زد .سنش هم بد نبود 5 سال اختلاف سني از نظر دختر قابل قبول بود. تنها مشكلش اين بود كه كارش شيفتي بود ولي خوب دختر فكر كرد اگر بقيه چيزاش درست باشه ديگه اين مسدله خيلي مهم نيست تازشم خيلي از بچه هاي شيفت بعد از يه مدت مارشون تغيير كرده و روز كار شدند. بعد دختر بدوستش گفت ببين ما نه خودمون پولدلريم نه ماديات برا مون حرف اول رو ميزنه برا همينم مي خوايم خونواده طرف مقابلمون هم همين طور باشه مهم نيست كه چي دارن يا وضعيتشون چيه ولي بايد تحصيل كرده باشند اگر فرهنگ خونواده درست باشه و ارزششاشون منطقي باشه بعدا آدم ميتونه به چيزاي ديگه هم كه مي خواد برسه دوستش گفت باشه اينا رو برات مي پرسم و بعد بهت مي گم .
Tuesday, July 01, 2003
Monday, June 30, 2003
راستي يادت هست خاطره اولين ديدار هامونو چند بار برا هم گفتيم وهميشه هم انگار دفعه اول بوده كه اون ميشنيديم دوباره با همون هيجان همه صحنه هارو تكرار مي كرديم بدون اينكه چيزي رو از قلم بندازيم حالا منم مي خوام يه بار ديگه جربانو برات تعريف كنم
دختر از طبقه دوم اومد پايين تا بره به ساختمون اصلي شركت و در مورد مشكلات پروژش با مديرش صحبت كنه از درحياط كه اومد بيرون بايد عرض كوچه رو رد ميكرد تا وارد ساختمون اصلي شركت بشه .در ورودي رو باز كرد از سه تا پله بالا رفت و در ساختمان رو باز كرد .ساختمان شركت يه خونه مسكوني بود كه با كمك پارتيشن فضاي سالنش رو قسمت بندي كرده بودند و كمي شكل و شمايل اداري بهش داده بودن بايد از يه راهرو ميگذشت و بعد به سمت چپ مي پيچيد تا وارد قسمت خودش مي شد.توي راهرو همه چي طبيعي بود در اتاق قسمت سخت افزارباز بود و ميز فلاسك چايي سر جاي هميشگيش روي گاو صندوق شركت بود و بعدهم در اتاق پروژه ها كه مثل هميشه بسته بود داخل تابلو اعلانات هم خبر تازه اي نبود .تنها چيزتازه پسري بود كه با كاپشني كه روي دستش بود اونجا سرگردون بود و الكي تاب مي خورد دختر توجهي نكرد.وجود آدماي تازه توي محيط كار، ديگه براش عادي شده بود.وارد قسمت خودش شد مديرش داشت با كامپيوتر كار مي كرد سلام كرد و شروع كرد به دادن گزارش .روي دختر به طرف پارتيشن بود بنابراين خيلي زود متوجه شد كه پسري كه توي راهرو بوده به ديوار تكيه داده و بهش خيره شده .يه كم لجش گرفت توي دلش فكرايي كرد و حدس زد پسره داره به چي فكر مي كنه برا همينم سرشو بالا اورد و از پشت پارتيشن زل زد تو چشماي پسره و تو دلش گفت آره خر نيستم فكر مي كني نميدونم داري به چي فكر مي كني آره خودمم ديدي شناختي .....ولي تنها چيزي كه فهميد اين بود كه وقتي چشمشون تو چشم هم افتاد دلش لرزيد زود نگاشو دزيديد و بحث پروژه رو جمع و جور كرد ورفت وقتي بر مي گشت پسره داشت با يكي از همكاراش صحبت مي كرد برا همينم حدس زد احتمالا بايد ازپرسنل شركت باشه كه محل كارشون توكارخونه است آخه شركت يه شركت پيمون كاري بود كه اكثر پرسنلش تو محل پروژه ها بودند.
دختر رفت ولي انگار يه چيزي توي دلش تكون خورده بود.
فرداي اونروز باز دختر به سر كارش رفت ظهر كه داشت يه خونه بر مي گشت سر كوچه باز ياد تلاقي نگاهش با اون پسره افتاد و دوباره دلش لرزيد احساس كرد كه اتفاقي داره مي افته حتي تو دلش به خدا گفت يعني خودشه و حتي احساس كرد صدايي ميشنوه و يكي بهش مي گه اين همونه كه تو مي خواستي وبعد خيلي سعي كرد كه خودشو نصيحت كنه تا اين فكراي بيهوده رو نكنه حتي به خودش گفت تو حتي درست قيافشم نديدي شايد اتفاقي بوده شايد خيالاتي شدي اصلا شايد طرف ادم پر رويي بوده و به همه همين جور ذل مي زده تو همين افكار بود كه از خيابون رد شد وسوار تاكسي شد داخل تاكسي يه خانم نشسته بود واون وسط نشست يه آقايي هم طرف راستش نشست .تو همين اثنا يه نفر در جلوي تاكسي رو باز كرد و همين طور كه وارد تاكسي ميشد برگشت عقب و به دختر سلام كرد دختر جوابش رو داد ودريه لحظه فهميد همون پسر ديروزيه است خانمي كه بغل دستش نشسته بود يه كمي چپ چپ نگاهش كرد .دختر از صورت پسر فقط يه نيم رخ نصفه نيمه ميديد برا همينم درست نمي تونست بفهمه كه چه شكليه .دختر پيش خودش فكر كرد چه عجب يه آدم مودب تو اون قسمت شركت هم پيدا شد و بعد باز پيش خودش فكر كرد تكليف اون نگاه چي ميشه ....
دختر ديد كه پسرپول كرايه رو به راننده داد و يواش به راننده گفت دو نفر حساب كنيد و خودش كمي زود تر ازمقصد دختر پياده شد و وقت پياده شدنم بر گشت و با دختر خداحافظي كرد .دختر به مقصدش رسيد كرايشو در آورد وداد راننده گقت حساب شده بازخانمه يه كم ديگه چپ چپ نگاه كرد دختر پولشو تو كيفش گذاشت و رفت خونه نمي دونست آيا همه اينا بهم ربط داره يا نه نمي دونست اتفاقي قراره بيفته يانه حتي نمي دونست كه اينا اتفاقيه يا نه .بعد از اون خاطره تلخ خيلي دل شكسته شده بود و با اينكه بعد از اون ماجرا خواستگاراي ديگه اي هم داشت ولي هيچ وقت فكر نمي كرد كه دوباره درگير يه چنين ماجرايي بشه اون هم از طرف ادمي كه تو شركته و مطمئنا همه چي رو ميدونه
به خونه كه رفت فقط به خواهرش گفت امروز يه پسره كرايمو حساب كرد چشاي خواهرش گرد شد و گفت چي يه آدم غريبه دختره گفت فكر كنم از بچه هاي شركته ولي من تا حالا نديده بودمش ديروزم تو شركت بود
فردا بعد از ظهر وقتي از پله هاي طبقه دوم مي اومد پايين دوباره پسر رو ديد ايستاده بود داشت داخل برد رو مي خوند يه كفش ورزشي پوشيده بود با يه شلوار چين و يه كاپشن اسپرت تيپش بد نبود از همون تيپايي كه دخره خوشش مي اومد از كنارش رد شد پسر برگشت وسلام كرد حواب داد و از ساختمان بيرون رفت بايد مي رفت تو ساختمان اصلي و كارت خروج مي زد پيش خودش گفت ديگه اينجا چرا اومده اينجا كه اصلا به قسمت اونا مربوط نميشه و باز ياد اون نگاه افتاد ودلش لرزيد از ساختمان اصلي كه اومد بيرون دوباره پسره جلوي چشمش سبز شد .به دختر گفت ببخشيد و راه داد تا دختر رد بشه دختر از در اصلي شركت هم اومد بيرون و احساس كرد پسر هم اومد بيرون .ماشين يه كم جلوتر پارك شده بود وقتي مي رفت شنيد كه يكي از همكاراش پسره رو به اسم صدا زد و بهش گفت به به چه عجب از اين طرفا ....حالا ديگه اسمشم مي دونست اسمشم قشنگ يود .سوار ماشين شد از توي اينه نگاه كرد وديد پسردر حاليكه داره با اون آقاهه حرف مي زنه داره به ماشينش نگاه مي كنه و اين بار دخترك خنديد ماشينو روشن كرد يه دور دوفرمونه و بعد هم خونه .انگارديگه مطمئن شده بود كه مي تونه به اون نگاه اطمينان كنه
Saturday, June 28, 2003
Wednesday, June 25, 2003
آخرشم با قانون و محدوديت واين چيزاكه نميشه چيزي رو درست كرد بابا بجاش بشينيد فكر كنيد راههايي براي بالا بردن سطح اطلاعات مادران باردارپيدا كنيد مطمئن باشيد اگر شما با دلايل و از روي علم ودانش به اين نتيجه رسيديد كه زايمان طبيعي بهتر از سزارين است و مزاياي اين روش براتون مسجل شده ،اين اطلاعات رو بصورت كلاسهاي آموزشي يا با پخش فيلم هاي آموزشي مناسب به جاي اين همه برنامه مزخرف كه از تلويزيون پخش ميشه و اين همه تبليغ پفك و ماكاروني و چي چي چي به مردم منتقل كنيد اونوفت مي بينيد به جاي اينكه مجبور باشيد قوانين توهين آميز وضع كنيد خيلي زودتر مشكلات حل ميشه
Tuesday, June 24, 2003
منكه سرم برا اين كارا درد ميكنه وسط اين كارا هم كلي اتفاقاي بامزه مي افته يه بار وقتي باردار بودم يكي از دوستامون اومد و با عجله گفت كه من يه دختري رو با مادرش پايين شركت ديدم ميشه بياين برام باهاشون صحبت كنيد ادرسي چيزي بدن بريم خواستگاري من هم پا شدم با اون وصعيتم تا جنبيدم و از اون بالا اومديم پايين عروس خانم پريده بود پسر يسچاره كلي پكر شد
يه بارم يكي ديگه از بچه ها اومد يواش بهم گفت اون خانمه كه ته سالن نشسته كيه گفتم فلانيه خيلي هم دختر خوبيه فقط يه شوهر داره با يه پسر دوساله
Sunday, June 22, 2003
Saturday, June 07, 2003
Tuesday, June 03, 2003
با اينا زندگيمو سر مي كنم.
Monday, May 26, 2003
http://www.womeniniran.org
http://www.womeniniran.org
Sunday, May 25, 2003
آخي بميرم براي اين مردم شاد.
Wednesday, May 21, 2003
Tuesday, May 20, 2003
Sunday, May 18, 2003
براي اين غذا اول بايد يه پياز داغ ريزو حسابي درست كنيد .بعد قارچهايي كه خوب شستيد و خرد كرديد و آبش رفته به اون اضافه كنيد.كمي كه پياز و قارچ رو تفت داديد بهش رب گوجه فرنگي بزنيد (درست مثل مايه ماكاروني).يه مقدار مغز گردوي خرد شده نيز به مخلوط اضافه كنيد.براي بهتر شدن طعم غذا مقدار خيلي كمي سركه هم در اون بريزيد.حالا برنج رو آبكش كنيد .و مثل ماكاروني مايه قارچ رو لابلاي برنج بريزيد و بذاريد دم بكشه.غذاي خوشمزه اي ميشه مطمئن باشيد.
Saturday, May 10, 2003
هركدوم رو كه بغل مي كردي مي ديدي يكي پشت سرش ايستاده و مي خواد كه اون رو هم بغل كني.بچه ها تو محدوده سني شير خوار تا 3 ،4 ساله بودن.و مشتاق محبت.حتي نوزاد ها هم دلشون مي خواست بغل بشن.اونقدر چشماشون پر از محبت بود كه آدمو شرمنده مي كرد.
مسئول اونجا گفت كه معمولا نوزاد هاي سر راهي رو زود مي برن ولي بعضي هي هستن كه بد سرپرستن.يعني سرپرست دارند ولي در شرايطي نسيت كه بتونه اونها رو نگه داري كنه بنابراين نمي شه اين بچه ها رو واگذار نمود.
داخل بچه ها يه بچه حدودا 1.5 بود كه فلج كامل بود . اسمش هادي بود .حرف نمي زد ولي چشماش با آدم حرف مي زد منو كه مي ديد با اندك تواني كه داشت خودشو تكون مي داد يعني بغلم كن و وقتي بغلش مي كردي و يا نگاش مي كردي حس غريبي داشت.سر راهي بود و با اين وضعيتش بعيد است كه كسي اونو به فرزندي قبول كنه. يكي از دستاش كمي بيشتر حس داشت و با اون انگشتمو محكم گرفته بود .هنوز كه هنوزه صورت نازشو نمي تونم فراموش كنم.دم بدم بغض مي كرد.مربيش مي گفت چون متوجه تفاوتش با بقيه ميشه ناراحته و بغض مي كنه
نمي دونم چي كار ميشه براش كرد .تنها چيزي كه الان به ذهنم مي رسه اينه كه يه دونه از اين اسباب بازي هاي كشي كه به تخت ميبندن براش ببرم تا با دستي كه يه ذره حركت داره باش بازي كنه
Monday, May 05, 2003
Sunday, May 04, 2003
قيمت برنج 29 تا 43 درصد
روغن 26درصد
گوشت قرمز 37 تا 43 درصد
پرتقال 64 درصد
ليمو شيرين 30 در صد
پياز 52 درصد
سيب زميني 30 درصد
سبزي 17 درصد.
راستي از اينكه براي اين كار منو تشويق مي كني و كلي هم با هام همكاري ميكني ممنون
Saturday, May 03, 2003
يه نفر داشته دنبال كار مي گشته مي بينه مايكرو سافت آگهي استخدام نظافتچي زده ميره مي بينه ساعتي 5 دلار مي دن.بعد از مصاحبه بش مي گن ايميلتو بده تا خبرت كنيم ميگه اي بابا من اصلا كامپيوتر ندارم چه برسه به ايميل.اونا هم بش مي گن تو اصلا بدرد ما نمي خوري .اين بابا هم مي آد بيرون تو حيبش 10 دلار داشته ميره مي ده گوجه فرنگي مي خره و اونا رو برق مي اندازه و تا شب مي فروشه 20 دلار .خلاصه اين كارو دنبال مي كنه و بعد از چند سال ثروتي به هم ميزنه و ميشه يه تاجر درست حسابي.يه روز آقاي تاجر تصميم مي گيره كه خودشو و خونوادشو بيمه عمر كنه با شركت بيمه تماس مي گيره و اونا يه مامور مي فرستن.جناب مامور كلي صحبت مي كنه و در آخر مي گه ايميلتو نو بدين تا قرارداد رو براتون پست كنيم .تاجره مي گه اي بابا من كامپيوترم ندارم چه برسه به ايميل .مامور بيمه تعجب مي كنه و ميگه مي دونستيد اگر كامپوتر داشتيد الان داشتيد چي كار مي كرديد جواب ميده :هيچي به عنوان نظافتچي تو مابكروسافت براي ساعتي 5 دلار كار مي كردم.
پسرگلم مريض شده بود ومنم بردمش دكتر.وقتي دكتر نسخه مي نوشت حسابي حواسمو جمع كردم كه بعدا اشتباه نكنم .يكي از دوا ها رو دكتر نوشت 2سي سي هر 6 ساعت براي 24 ساعت اول و بعد از 24 ساعت هر 8 ساعت . و يك داروي ديگه كه دكتر تاكيد كرد همزمان با داروي اول داده نشود و در فواصلي كه داروي اولو ميدم اين دوا رو بدم.
نسخه رو بردم داروخونه .داروخونه اي همزمان كه داشت نسخه منو مي پيچيد داشت با رفيقش احوال پرسي مي كرد برا همينم روي اون دارويي كه بايد 2 سي سي مي دادم نوشت يه قاشق مربا خوري يكم جا خوردم اونايي كه تو حساب كتاب دارو هستن مي دونند كه يه قاشق مربا خوري ميشه 5 سي سي يعني از دوزي كه دكتر مشخص كرده بود دوبرابر بيشترو اين براي آدم بزرگش مي تونه خطرناك باشه چه برسه به بچه كوچيكش .
گفتم بش اين كه دو سي سي بود .خودشو از تك وتا ننداخت وگفت نه يه قاشق مربا خوري بعدم يواش اونو خط زد و كرد 2 سي سي بدون اينكه صحبتي از روش دادن دارو ها بكنه (با اينكه توي نسخه ذكر شده بود اينو امروز صبحم رفتم ديدم)
حالا چقدر از اين اشتباه ها ميشه بدون اينكه كسي متوجه بشه و چه اتفاقايي مي افته خدا مي دونه.حالا تو رو خدا وقتي مي ريد دكتر حواستونو جمع كنيد كه اگر توي داروخانه اشتباه شد جلوشو بگيريد تا اقلا به مرگ طبيعي بميريد.
Friday, May 02, 2003
Tuesday, April 22, 2003
Monday, April 21, 2003
بد ترين چيزش مي دوني چيه، كه تو هم منو نمي فهمي ونمي شه باهات دردودل كرد حتي نمي فهمي كه چقدر راحت آزارم مي دي چون ديگه برات عادي شده كه با حرفاي بي جات منو برنجوني
بعضي وقتا آرزو مي كنم كاشكي آدما مجبور نباشن بزرگ بشن وهميشه بچه مي موندن
و آمارهاي ارائه شده در اين نمايشگاه از نظر جالبي دست كمي از عكس هاي نمايشگاه ندارد:
نيمی از مردم جهان با کمتر از دو دلار در روز زندگی می کنند.
ميزان مصرف شش هفته نفت خام در جهان درحال حاضر، برابر است با ميزان مصرف يک سال آن در پنجاه سال پيش.
20 درصد از مردم جهان به آب آشاميدنی دسترسی ندارند، که اين ميزان در 30 سال گذشته يک چهارم بوده است. برای مثال مصرف سرانه آب در کنيا 4 ليتر در روز است. درحاليکه اين رقم در نيويورک680 ليتر است که فقط نيم درصد آن به مصرف خوراکی می رسد.
70 درصد از آب شيرين قابل استفاده صرف کشاورزی می شود، 22 درصد از آن به مصارف صنعتی می رسد، و فقط 8 درصد آن مصرف خانگی دارد که از اين مقدار نيمی از آن در لوله ها به هدر می رود.
2.5 ميليارد نفراز مردم جهان از برق بی بهره اند، و يک سوم از کودکان زير 5 سال از سوء تغذيه رنج می برند.
2 ميليارد از مردم جهان قادر به خواندن و نوشتن نيستند که از اين تعداد، 98 درصد آنها در کشورهای در حال توسعه زندگی می کنند.
Sunday, April 20, 2003
1 ارديبهشت 82 - ايسنا - سينا مطلبي، عضو انجمن صنفي روزنامهنگاران ايران و منتقد سينمايي كه مسووليت وبلاگ « روزنگار » را بر عهده دارد، بازداشت شد.
همسر مطلبي به خبرنگار حقوقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) گفت: به دنبال احضارهاي متعدد در ماههاي اخير از طرف دايرهي عمليات قوهي قضاييه، ديشب به ادارهي اماكن احضار و امروز صبح نيز بازداشت شد.
فرناز قاضيزاده با بيان اينكه تاكنون براي همسرش احضاريهي كتبي نيامده است، اظهار داشت: مطلبي از ابتداي ديماه سال گذشته تاكنون، حدود 5 مرتبه براي اداي توضيحات به دايرهي عمليات قوهي قضاييه احضار شد.
وي مدعي شد كه همسرش در اين بازجوييها به اتهام اقدام عليه امنيت ملي از طريق اقدامات هنري و همچنين به خاطر مطالب مندرج در وبلاگ خود (روزنگار) تفهيم اتهام و بازجويي شده است. پروندهي سينا مطلبي كه مدتي مسوول صفحهي سينمايي روزنامهي توقيف شدهي حياتنو بود، در شعبهي 1610 مجتمع قضايي فرودگاه و به قضاوت جعفر صابري ظفرقندي رسيدگي خواهد شد.
Thursday, April 17, 2003
فسقلی می خواد با کامپوتر نقاشی بکشه منم مجبورم بقيه فلسفه بافی هامو بزارم برا يه وقت ديگه
Sunday, April 13, 2003
Sunday, April 06, 2003
Friday, April 04, 2003
Sunday, March 30, 2003
Wednesday, March 19, 2003
Tuesday, March 18, 2003
مي دوني دم رفتن اين خانم چي بهم گفت؟ گفت ديگه خونتو مثل گل كردم به جارو مونده با يه گرد گيري برو يه كمي به خودت برس حيفه اين جوري مي گردي برو ببين اين زنا تو خيابون چقدر بخودشون مي رسن .تو دلم گفتم خدا پدرتو بيامرزه من برا همين امروزم كه تو بياي غيبت خوردم كو فرصت كه به كاري برسم .ولي خوب بعد كه رفت از حرص دلم رفتم لاك آبي زدم تا يكمي خير سرم شيك بشم .
يه خانم افغاني خيلي خوبي هست كه وقتي من خيلي كار دارم خبرش مي كنم بياد كمكم .جاليه بدونيد كه اين خانم عاشق ايرانه و هميشه دعا مي كنه كه بيرونشون نكنن .حالا ديروزم اين خانم اومد كمكم تا شايد يه كمي به كاراي درهم گره خورده من اين آخر سالي سرو سامون بده .حرف جنگ شد كه در اومد گفت خدا كنه جنگ نشه .من همش دعا مي كنم آمريكا به عراق حمله نكنه آخه اگه جنگ بشه ديگه عراقي ها از مرز ميريزن تو ابران و همه چي به هم مي ريزه .منو بگي كلي زور زدم كه خندمو قايم كنم .تو دلم گفتم راست گفتن مهمون چشم ديدن مهمونو نداره ها
Monday, March 17, 2003
Saturday, March 15, 2003
Wednesday, March 12, 2003
با دوستام ونك سوار شديم كه بريم ميدون تجريش .راننده به طرز وحشتناكي رانندگي مي كرد يه بار ش ديگه يه ميليمتري ترمز كرد وگرنه يه تصادف وحشتناك مي كرديم وقتي پياده شديم دل و رودمون تو هم بود .دوستم عصباني بود و گفت اعصابم خورد شد با اين رانندگي كردنش نمي گه تصادف كنيم بلايي سر مون بياد.خنديدمو بش گفتم بابا دلت خوشه اون اصلا ماها رو آدم حساب نمي كرد.از نظرش ما هر كدوم يه 250 تومني بوديم كه بايد ميذاشتمون اينجا و بعد دوباره با سرعت بر مي گشت تا بقيه 250 تومني ها رو بياره
يه حايي خوندم كه توي جامعه ما 85 درصد از افراد خصوصيت كودك آزاري دارند ولي حالا چرا ما نمي بينيم علتش اينه كه عادت كرديم .اگه مي خواين واقعيتو ببينيد كافيه يه كم دقيق تر دور وبرتونو نگاه كنيد .به حرفاي آدما در مورد بچه هاشون توجه كنيد .توي خيابون بچه هاي كوچكي كه با چشم گريون دنبال پدر و مادرشون راه ميرن رو ببينيد توي اتوبوس توي تاكسي و هر جايي كه آدم بزرگا و بچه ها هستن مي تونيد نشانه هاي اين خشونت هاي پنهان رو ببينيد
Tuesday, March 11, 2003
و هنوز مونده كه آدما باد بگيرن شايد از جنگ و خونريزي راههاي بهتري هم براي حل مشكلاتشون وجود داره.
Tuesday, March 04, 2003
....
ديروز رفتم دكتر پوست .به خاطر دستام .به خاطر ترافيك مجبور شدم ماشينو كمي دورتر از مطب پارك كنم و تا مطب پياده برم توي راه يه عالمه مردمو ديدم .دلم براشون تنگ شده بود .خيلي وقت مي شد كه اين خيابونو نرفته بودم.توي مغازه هاتوي پياده رو توي خيابون توي داروخونه پر آدم بود.همه جور آدمي با آرزوهاي خودشون با نگراني هاشون و با دنيايي كه توش زندگي مي كنند و از دنياي بقيه هزار فرسنگ دوره نگاهاشون باهم فرق داشت احساسشون به دور و برشون متفاوت بود و عكس المل هاشون در مقايل بچه هاشون متفاوت تر.هر وقت فرصتي ميشه كه دور و برمو ببينم گيج تر ميشم.دنيام ميريزه به هم قاطي ميكنم انگار آجرايي كه باش دنياي خودمو ساختم از جاش در مي آد ومي ريزه رو هم و بعد من مي مونم با يه عالمه آجر تلنبار شده كه بايد از اول روي هم بچينمشون تا دنيا مو بسازم.دنيايي كه مطمئتا هيچوقت شبيه دنياي اول نمي شه
Sunday, March 02, 2003
Time is Short
Have you ever watched kids
On a merry-go-round
Or listened to the rain
lapping on the ground?
Ever followed a butterfly's erratic flight
Or gazed at the sun into the fading night?
You better slow down
Don't dance so fast
Time is short
The music won't last
Do you run through each day on the fly?
When you ask "How are you?"
Do you hear the reply?
When day is done
Do you lie in your bed
With the next hundred chores
Running through your head?
You'd better slow down
Don't dance so fast
Time is short
The music won't last
Ever told your child,
We'll do it tomorrow
And in your haste, not see his sorrow?
Ever lost touch,
Let a good friendship die
Cause you never had time
To call and say "Hi"?
You'd better slow down
Don't dance so fast
Time is short
The music won't last
When you run so fast to get somewhere
You miss half the fun of getting there.
When you worry and hurry through your day,
It is like an unopened gift....
Thrown away...
Life is not a race.
Do take it slower
Hear the music
Before the song is over.