Saturday, August 23, 2003

ديروز عصر كه رفتيم با هم از سوپر پهلو مجتمع به قول خودش ليوان شانسي بگيريم يه ماشين از تو پاركينگ اونوري اومد بيرون يه پيكان قديمي قراضه بود كه توش يه خانوم و آقا با يه يچه نشسته بودن واز اونطرف محوطه يه پسر بچه 4 ساله با يه لباس مرتب با خوشحالي دويد طرف ماشين كه سوار شه ماشينم ايستاد كه سوارش كنه بعد تا پسره مي خواست سوار شه مامانش برگشت در ماشينو باز كنه كه يه دفعه جيغش رفت هوا و داد كشيد با دمپايي اومدي بعدم باباهه سر مامانه داد كشيد كه چرا داد مي كشي اونوقت دو تا خوابوند تو گوش پسره و گفت احمق بي شعور با دمپايي اومدي اين دفعه مي ذاريمت مي ريم كه آدم شي پسر بچه التماس مي كرد كه الان مي رم مي پوشم تو رو خدا منو اينجا نزاريد و با هر التماس پسرك دل من كباب مي شد خيلي خودم رو كنترل كرد كه دخالت نكنم بلاخره پدر و مادرش بودن باباهه بعد از كلي التماس هولش داد عقب و گقت حالا گمشو اونور تا ماشينو بزارم كنار .........
بعد ياد عيد افتادم كه پسر كوچولوي من تمام عيد ديدني هاشو با دمپايي رفت و هيچ وقتم آسمون به زمين نيومد.
*********************************************
به مناسبت روز زن شركت يه مهموني داد تو باغ بانوان من قبل از اينكه برم اونجا تو دلم فكر مي كردم كه احتمالا بايد يه جايي شبيه بهشت باشه با يه عالمه حوري بهشتي برا همينم كلي ذوق زده بودم ولي چشمتون روز بد نبينه عين زندان زنان بود .انگار اصلا فيلم رو همون جا پر كرده بودند اينقدر دلم گرفت كه نگو يه عالمه زن كه گوله گوله نشسته بودن وتخمه هم مي شكستن هيكلا كه ديگه وحشتناك بود بعدم دو نفر رو دعوت كرده بودن كه يعني برامون كتسرت اجرا كنند و چون ما ها مهمون بوديم بردنمون تو سالن نماز خونه كه به موسيقي گوش كنيم ديگه شده بود خود خوده زندان زنان من كه ديگه حاضر نيستم برم اونجا تنها سودي كه برا من داشت اين بود كه به مناسبت روز زن برا خودم كتاب دفتر چه ممنوع نوشته آلبا دسس پدس رو خريدم كتاب فوق العاده اي اگر وقت كنم در موردش حتما مي نويسم

********************************************
تعطيلات آخر هفته تمام وقتم صرف باميه پاك كردن شد به اضافه لوبيا سبز خورد كردن به اضافه گوشت پاك كردن و نهايتا چرخ كردن گوشتا و بسته بندي كردن تمام موارد فوق .چه ميشه كرد آخر تابستونه آگر اين چيزا رو آماده نكنم تمام زمستون دستم تو سرم مس مونه كه چي درست كنم ***********************************************

Monday, August 18, 2003

اين مطلب 20 دلاري با همه قشنگيش و احساس خوبي كه بعد از خوندنش به آدم دست مي ده به نظرم يه جاش مي لنگه و اون اينه كه اگر اون بيست دلاري بيچاره از اول اصلا ندونه كه بيست دلاري يعني چي و كسي بهش نگفته باشه كه چقدر ارزشت زياده و چه كارايي از دستت بر مي اد، اون بيچاره از كجا بايد بدونه كه چقدر مي ارزه اگر اونم مثل خيلي از بچه هايي كه از بچه گي زدن تو سرش و غرورشو همون اول اول خورد كرده باشن ،شخصيتشو از بين برده باشن و بدترين حرفا يي روكه ميشه به يه نفر گقت بهش گفته باشن و اون هيچ وقت نتونه ارزش واقعي خودشو رو بدونه اونوفت تكليف چي ميشه

Sunday, August 17, 2003

چند روزه كه يوگا رو شروع كردم البته توي خونه و با كمك يك كتاب به نام آموزش يوگا در 28 روز نوشته ريچارد هيتلمن چند روز كه مي گم فكر مي كنم دوهفنه اي ميشه البته از نظر پيشرفتي به درس دهش رسيدم (آخه بعضي روزا فرصت انجام تمريناتشو نداشتم) ولي باور نمي كردم اين قدر عالي باشه. كتابو فكر كنم 3 سال پيش عزيزم برام هديه خريد و من بعد از اون حداقل سالي يك بار مي رفتم سراغش و بعد از خوندن مقدمه و باور نكردن عجايب و معجزاتي كه بعد از انجام يه دوره نصيب آدم ميشه تمريناي يه روز يا حداكثر دو روزش رو انجام مي دادم و بعد دوباره كتاب بايگاني ميشد تا سال بعدش، دوباره كشفش كنم. ولي اين دفعه ديگه حسابي نيت كردم كه تا آخرش برم آخه هفته اولش كه تموم شد واقعا اثرات مثبتش رو روي خودم ديدم
هيچ وفت باور نمي كردم كه چند تا حركت ساده اين قدر بتونه روي جسم و روان آدم اثر بزاره و حتي بعد از يه روز كاري كه از خستگي احساس كوفته قلقلي بودن بهت دست داده تمام خستگي رو از تنت بيرون ببره

Tuesday, August 12, 2003

دختر كوچولوي شيطون درونم چند روزه حالش گرفته دو سه بارم تا حالا بغضش پيش من تركيده بيچاره چند روزه كه هوايي شده دلش هواي دريا رو كرده و بازي تو ماسه هاي كنار دريا رو ،نشستن تو تاريكي شب كنار دريا و گوش دادن به صداي موجا اينكه دم دريا پا برهنه بدوه و كايت رنگيشو هوا كنه و به رقص اون تو آسمون آبي نگاه كنه يا يه پاكت بگيره دستش و هرچي مي تونه گوش ماهي جمع كنه پاچه شلوارشو بزنه بالا و پاهاشو به موجاي دريا بسپاره و بعد با يه عالمه شن كه به دمپايش چسبيده و نمي دونه چي كارشون كنه بره تو ساحل بشينه و پاهاشو تو آفتاب دراز كنه تا گرماي آفتاب شناي رو پاشو خشك كنه و اون بتونه شن ها رو از پاش بتكونه .دلش مي خواد تو مغازه هاي شمال كه بوي خوش حصير و چوب مي دن تاب بخوره ودو سه تا سبد برا تو اتاقش بگيره بعد دوباره برگرده پيش دريا ، يه قايق پايي بگيره و بره وسط آب اونجا كه از دم ساحل دور ميشه، اونوقت روسري شو بر داره و مو هاشو به دست باد بسپاره چشماشو ببنده و فقط صداي مرغاي دريايي رو بشنوه با صداي امواج كوچيك آب كه بدنه قايقشو قلقلك مي دن و احساس كنه كه چقدر زندگي قشنگه.
بيچاره همش ميآد پيش من مي گه تو رو خدا تو راضيش كن بهش بگو اگر بريم همين جوري هم خيلي خوش مي گذره بهش مي گم عزيزدلم خيلي گفتم ولي فايده نداشته آخه چيزايي كه من وتو مي دونيم رو كه اون نمي دونه پس نمي شه ازش انتظار داشت كه ما رو درك كنه حالا تو برو با خاطراتت خوش باش تا ببينيم آخرش چي ميشه .
و ووقتي اون ميره انگار بغضش پيش من جا مي مونه

Sunday, August 10, 2003

سخنران معروف سمينار خود را با بالا گرفتن يک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد : " کی اين اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟ " دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت : " من می خوام اين 20 دلاری رو به يکی از شما بدم. اما اول بذارين يه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسيد : " کسی هست که هنوز اين اسکناس رو بخواد ؟ " باز دست ها بالا رفت.
او اينگونه ادامه داد : " خب ، اگر من اينکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ " و بعد اسکناس رو به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد.
سپس آنرا که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت : " هنوز کسی هست که اين 20 دلاری رو بخواد ؟ " اما هنوز دست ها در هوا بود.
سخنران گفت : " دوستان من ، همگی شما يک درس با ارزش فرا گرفتيد. شما بی توجه به اينکه من چه بلايی سر اين اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزيد. "
" خيلی از اوقات در زندگيمون ، ما بوسيله تصميم هايی که می گيريم و وقايعی که واسه مون پيش مياد ، پرتاب ، مچاله و به زمين ماليده می شيم . در اين جور مواقع احساس می کنيم که ارزش خود را از دست داده ايم. اما مهم نيست که چه اتفاقی افتاده يا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهيد : تميز يا کثيف ، مچاله يا صاف ، باز هم شما از نظر اونايی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادی دارين. " ارزش زندگی ما با کارهايی که انجام می دهيم و افرادی که می شناسيم تعيين نمی گردد بلکه بر اساس اون چيزی که هستيم تعيين می شه
يه صفحه پيغام به وبلاگم اضافه كردم همون قسمت نظري نداريد كه سمت راست صفحه ديده ميشه.
فكر مي كنم چيز بدي نباشه
اگر شما هشت هزار تومن بن خريد كتاب و محصولات فرهنگي داشتيد باهاش چي مي خريديد؟

Wednesday, August 06, 2003

دو ساعت برا خودمم
امروز صبح كلاس زبان داشتم برا همينم ساعت شيش ونيم صبح اومدم شركت تو راه ديدم نونوايي كه نون بربري مي پزه يه عالمه نون داغ چيده رو ميزش هيچ كسم تو صف نيست منم ماشينو زدم كنار و سه تا نون داغ گرفتم كه بعد كلاس با بچه ها يه صبحانه حسابي بخوريم يه پلاستيك هم از نونوايي گرفتم كه نونا رو بذارم توش سر شيش ونيم رسيدم شركت ماشينو سر و ته كردم كه تا كلاس تموم شدم سريع برم از سوپر سر كوچه پنير بگيرم و بيارم .نون هارو با كيفم بردم بالا و خودم اومدم كلاس ، كليد ماشين رو با دوتا پانصد تومني كه لاي كتابم گذاشته بودم رو هم با خودم آوردم .كلاس كه تموم شد به دوستم گفتم وسائل منو ببر بالا، من رفتم پنير بگيرم به بچه ها بگو چيزي نخورن الان ميام. بعدم از در شركت پريدم بيرون و نشستم پشت ماشين يكي از بچه هاي قسمت من و ديد بيچاره مونده بود چرا اينقدر عجله دارم خلاصه پنير و گرفتمو اومدم شركت وقتي اومدم بالا ديدم يكي ديگه از دوستامم دو تا نون بربري اورده با يه قوطي پنير روزانه ولي پنير من خوشمزه تر بود آخه خامه اي بود خلاصه جاتون خالي يه صبحانه حسابي خورديم و رفتيم سر كارمون بعدم ساعت نه ونيم زنگ زدم آرايشگاه وقت بگيرم گفت ساعت يازده نيم بيا. منم كه يه عالمه كار نكرده داشتم كه مدتها بود مي اومد تو ليست كاراي انجام داده نشده و بعد از اونجا منتقل مي شد به ليست جديد و دوباره از اين ليست به اون ليست. گفتم بهترين فرصته 2 ساعت مرخصي ساعتي و انجام دادن كارايي كه دلم مي خواد با ارامش .ساعت نه و نيم اومدم بيرون و بعد از مسير بندي كارام رفتم سراغ يكي يكيشون بعد هم برا خودم يه نيم ساعتي توي يه كتابفروشي بزرگ پرسه زدم و يه كتاب گرامر با يك كتاب خوشگل در مورد خطاهاي رايج در زبان انگليسي به اضا فه يك ديكشنري كامپيوتري كه متاسفانه نصب نشد و بايد عصر ببرم پسش بدم خريدم .از اونجا هم رفتم بانك تا براي يكي از قسطامون كه مهلتش رسيده بود پول بگيرم بعد از مدتها يه مقدارم پول گرفتم به نيت خودم تا واسه دل خودم خرج كنم چرتكه مغزم رو هم خاموش كردم كه مزاحمت برام ايجاد نكنه .(باور نمي كنيد يه چرتكه اي دارم تو مغزم كه از صد تا ماشين حساب بيشتر كار ازش بر مي اد و بصورت اتوماتيك هر قيمتي رو ميبينه پردازشش شروع مي شه و در عرض 2 ثانيه نتيجه رو تحويلم ميده) از اونجا هم رفتم يه پاساژ ديگه و يكمي خريد كردم ولي متاسفانه هنوز چيز قابل داري برا خودم نخريدم .بعدم رفتم آرايشگاه ودر نتيجه هنوز صورتم داره مي سوزه ولي به جاش دلم خنك شد كه يكمي وقت برا خودم گذاشتم

Tuesday, August 05, 2003

يادمه يه سال اونموقع ها كه راهنمايي مي رفتم، همون روزايي كه از پوشيدن كفش ورزشي سفيد و حتي جوراب سفيد محروم بوديم و بايد به شكل و شمابل مادر بزرگا مي رفتيم مدرسه شلواراي پاچه گشاد مد شده بود .مدير و ناظم از صبح كشيك مي دادن كه يه نفر رو با يه شلوار پاچه گشاد دستگير كنند و دخلشو بيارن يكي از بچه ها كه خيلي رو مد بود برا پاچه شلوارش زيپ گذاشته بود تا از در مدرسه مي رفت بيرون زيپشو باز مي كرد كه پاچه شلوارش گشاد شه و تا مي اومد تو مدرسه زيپشو مي بست تا شلوارش تنگ شه سال يعدش شلوار تنگ مد شده بود مدير و ناظم با يه هيبتي راه افتاده بودن كلاس به كلاس با يه قيچي و متر و تك تك پاچه شلوار هارو اندازه مي گرفتن حداقل ميزان مجاز براي تنگي شلوار 18 سانتي متر بود تازه اين تنگي و گشادي هم توسط بخشنامه هاي آموزش و پرورش تعيين مي شد(چه مسوولين دقيقي داشتيم حالا با چه معادلاتي به اين عدد ميرسيدن خدا عالم است) و اگر يكي از اين حد شلوارش تنگ تر بود پاچه شلوارشو قيچي مي كردن .توي مدرسه ها اونقدر كه روي اين چيزا حساس بودن و وقت تلف مي كردن نصفشو اگر صرف آموزش و بالابردن سطح معلومات بچه ها مي كردن و به اونها انسان بودن رو ياد مي دادن وضع مملكت خيلي بهتر از اين بود .آخه آدم دلش مي سوزه كجاي دنيا براي يه سانت تنگي و گشادي پاچه شلوار اينقدر اهميت قائلن .....
حالا اون روزاي خوب بچه گي ما گذشته روزايي كه مي تونست رنگي باشه به خاطر خشك مغزي آدم بزرگا خاكستري رنگه .......
و حالا بعد از اين همه سال ، حالا كه آموزش و پرورشمون اونقدر رشد كرده كه بفهمه رنگ روشن براي بچه ها بهتره و ديگه كفش سفيد گناهانش بخشيده شده و ميشه اونو توي مدرسه پوشيد و كسي از آقايون محترم مملكت با ديدن يه جفت كفش سفيد هوش از سرش نمي پره بازم مديرايي پيدا ميشن كه در مقابل طرح روشن شدن رنگ مدارس مقاومت مي كنند حالا تا ايناهم بيان به صرافت بيفتن كه رنگ روشن باعث ترويج فساد نميشه روزاي كودكي چند هزار دختر بچه ديگه هم بايد خاكستري بشه

Sunday, August 03, 2003

اين هفته انگار هفته فيلم ديدن بود و سينما رفتن .دو بار رفتيم سينما يه بار براي ديدن عروس خوش قدم كه يه فيلم رون و بي آزار بود كه گهگاهي اگه خودت رو شل مي گرفتي و زياد سخت گير نبودي يه لبخندي گوشه لبت مي نشوند و دومي فيلم "ديوانه اي از قفس پريد " كه بر خلاف توقعي كه داشتيم اصلا راضي كننده نبود.با يه لشكر هنرپيشه طراز اول كه انتظار آدم رو از فيلم كلي بالا مي برد بي تعارف بگم منكه نفهميدم چي مي خواد بگه داستان فيلمم تكرار مكررارتي بود كه از صبح تا شب دور و برمون هزاربار مي بينيم .متن ديالوگ ها هم به نظرم تقليد ضعيفي بود از كاراي حاتمي خلاصه حسابي حالمون رو گرفت
از فيلماي ويدئو كلوپ هم چند تا فيلم ديديم بهترينشون زندان زنان بود .كه هنوزم با گذشت سه چهار روز هنوز تو حال و هواي فيلمم تواين فيلم رويا تيموريان و رويا نونهالي واقعا معركه بازي كرده بودن از اون فيلمايي بود كه دوتاييمون ميخ تلويزيون شده بوديم و دلمون نمي خواست يه لحظشو از دست بديم ميشه گفت معركه بود.از فيلماي خارجي هم دو تا فيلم از جنيفرلوپز ديديم اوليش "خدمتكارمنهتن: و دوميش "خارج از ديد"كه اولي يه فيلم عاشقانه آبكي و دومي يه فيلم پليسي آبكي بود ولي خوب چون جنيفر لوپز رو دوست دارم زياد غر نميزنمم آخه بي انصاف كم خوشگل نيست.دوتا فيلمم حسابي سانسور شده بود تازه تكنيك سانسور اولي بامزه تربود چون جاهايي كه نمي تونستن نشون بدن نصف صحنه رو حذف مي كردن و بقيه صحنه رو مي كشيدن تا تصوير كامل بشه برا همين هراز گاهي يهو ميديدي صورت هنرپيشه ها داره كش مياد.
يه فيلم هم از ژان رنو گرفته بودم به نام "واسابي"كه ديشب نشد ببينمش آخه از خستگي بيهوش شدم ولي مهربان همسر ديده بود و كلي ازش تعريف مي كرد و چون مي دونم بيخودي از چيزي تعريف نمي كنه حتما بايد فيلم خوبي باشه

Monday, July 28, 2003

اگر وقت كرديد فيلم ببينيد يا دنبال يه فيلم خوب مي گشتيد اين فيلم هارو بهتون پيشنهاد مي كنم :
"بوي خوش زن" با بازي آلپاچينو(اگر تونستيد نسخه اصليشو ببنيد با حال تره .فكر بدم نكنيد گول اسمشم نخوريد اين فيلم اصلا صحنه نداره ولي تو نسخه مجازش رقص فيلم رو حذف كردن .منم خودم نديدم ولي مي گن خيلي اي صحنش خيلي قشنگه)

ُSleepers” يه فيلم فوق العاده با بازي براد پيت و رابرت دنيروديدن اين فيلم رو به همه والدين و افرادي كه به نوعي با بچه ها سر وكار دارند پيشنهاد مي كنم.

"ديدار با والدين" يه فيلم كمدي خانوادگي با بازي رابرت دنيرو .شايد آدم معروف بازم توي اين فيلم بوده ولي من فقط اين يكيشو ميشناختم .پيشنهاد مي كنم اگر تونستيد نسخه اصليشو ببينيد چون مطمئنا بيشتر مي خنديد.

"عود سروان لي" با بازي نيكلاس كيج .در مورد اسمش زياد تعجب نكنيد منم اولش كلي فكر كردم نفهميدم يعني چي بعد كه فيلم رو ديدم فهميدم جناب سروان تو فيلم ماندلين ميزده بعد اومدن تو اسم فيلم به جاي ماندلين گداشتن عود حالا چقدر اين دو تا شبيهن بايد متخصصين فن بگن ولي از اسم فيلم بگذريم خود فيلم خيلي قشنگه

"كافيست "(enough) با بازي جنيفر لوپز اين فيلمم از صدقه سر وضع لباس پوشيدن جنيفر لوپز آش و لاش شده بود .بي انصاف همش يه تاپ پوشيده بود كه چون برا سلامت جامعه مي تونست ضرر داسته باشه صحنه ها قيچي قيچي شده بود تازه صحنه هاي جشن عروسي هم كلا حذف شده بود كه يه وقت خداي نكرده آسمون به زمين نياد. ولي در كل فيلم بد نبود مي شه گفت يه جورايي نسخه خارجي فيلم قرمز خودمون بود .اگر با شوهرتون مشكل داريد و مي خوايد دخلشو بياريد اين فيلم مي تونه كمكتون كنه تا يه راه حل حسابي پيدا كنيد.

وقتي مرد ديرش شده و مي خوادد بره بيرون ومثلا دسته كليدش رو گم كرده و يا كتابي رو كه قولشو به دوستش داده پيدا نمي كنه و يا نميدونه جورابش كجاست زن ميره كمكش ميكنه تا زودتر كارش راه بيفته و مرد ديرش نشه.
ولي وقتي زن ديرش شده و داره دنبال يه چيزي مي گرده و از مرد كمك مي خواد مرد خيلي راحت سرشو تكون مي ده و ميگه نميدونم كجاست.

وقتي مرد ميره بيرون دنبال انجام دادن كارا زن تو خونه با بچه بازي مي كنه غذا مي پزه خونه رو تميز مي كنه و هر كاري كه از دستش بر بياد انجام ميده.

ولي وقتي زن ميره بيرون و مرد ميمونه تو خونه تنها كاري كه مي كنه اينه كه بچه رو نگه مي داره .

وقتي مرد به خونه مي اد و زن تو خونست شربتي وميوه اي چايي چيزي مياره جلوي مرد مي ذاره و بعدم سر بچه روگرم ميكنه كه زياد سر بسر باباي خستش نذاره وفوري سفره رو مي اندازه.

وقتي زن بخونه مي آد و مرد تو خونه بوده لباس در اورده و نياورده بايد بره تو آشپرخونه كه غذا رو روبراه كنه بعدم بايد حواسش به بچه باشه چون مرد كلي بچه داري كرده و خسته شده.

وفتي زن ميخواد بره سر كار و هروز صبح بايد بره سر كار و يه بچه رو هم دنبالش يدك بكشه و كلي فيلم بازي كنه كه هر روزخدا ديرش نشه و بچه هم با روي خوش راه بيفته اصلا كار مهمي انجام نميده

ولي اگر مرد قرار باشه دو روز بچه رو با خودش ببره هرروز ديرش ميشه و بعد بايد يه راه حلي پيدا كرد كه زن خودش بچه رو ببره حتي اگر مجبور بشه از شب بره يه جاي ديگه بخوابه

Sunday, July 27, 2003

اينم يه مورد جالب كه امروز موقع خونه تكوني كامپيوترم پيدا كردم و اينجا ترجمشو اوردم:
1- يك عدد بين 2 و 9 انتخاب كنيد.
2- عدد را در دو ضرب كنيد
3- به حاصل عدد 5 رو اضافه كنيد.
4- جواب را در 50 ضرب كنيد
5-اگر تاريخ تولدتون در امسال گذشته جواب را با 1753 و اگر هنوز تولدتون نشده با 1752جنع كنيد
6- حالا سال تولدتون رو به ميلادي از اون كم كنيد .
7 –رقم اول همون رقم انتخابي شماست
تعجب نكنيد دو رقم بعدي سن شما رو نشون ميده

در ضمن اين فرمول فقط در سال 2003 درست جواب مي دهد

متاسفانه نمي دونم نويسنده اين جملات كيه كه اسمشو بيارم ولي چندتا از جملات اونقدرخوشم اومد كه حيفم اومد اينجا نذارمشون پس با اجازه نويسنده:
عشق يك آينه است و رابطه واقعي ، آينه اي است كه در آن دو عاشق چهره يكديگر را مي بينند و خدا را باز مي شناسند .اين راهي بسوي پروردگار است .
زندگي به هيچ روي اسرار آميز نيست ، زندگي بر برگ برگ درختان و بر تك تك شنهاي ساحل دريا نوشته شده است . زندگي در هر يك از انوار زرين آفتاب گنجانيده شده است .به هر چه بر مي خوري زندگي است با تمام زيبايي اش.
ذهني تكامل يافته است كه ظرفيت حيرت كردن را حفظ كرده باشد ذهني بالغ است كه مدام به شگفتي در آيد ، از ديگران ، از خودش از هر چيزي . زندگي حيرتي است هميشگي
دو دستي چسبيدن به هر چيزي نشانگر بي اعتمادي است . اگر به زن يا مردي عشق مي ورزي و دو دستي به او چسبيده اي ، اين به تمام معنا نشان مي دهد كه اعتماد نمي كني
عشق هرگز قادر به تملك نيست.عشق آزادي بخشيدن به ديگري است . عشق هديه اي بدون قيد و شرط است . عشق معامله نيست .
هر لحظه چنان زندگي كن كه گويي واپسين لحظه است و كسي چه مي داند ، شايد كه واقعا واپسين لحظه باشد.
عشق نخستين گام به سوي كبرياست و تسليم ، آخرين گام و اين دو گام كل سفر است .
اگر بيشتر عشق بورزي ، بيشتري ، اگر كمتر عشق بورزي كمتري ، تو هميشه در تناسب با عشقت هستي .
عبادت تفريح است . بنابراين چنانچه كه به معبد رفتي و خيلي جدي شدي ، معبد را عوضي گرفته اي . براي خنديدن ، شادماني و لذت به معبد برو .
ما به بال احتياج داريم ، بال هاي عشق ، نه بالهاي منطق ، منطق تو را به سمت پايين مي كشد . منطق تابع قانون جاذبه است . عشق تو را به سوي ستاره ها مي برد .
مرگ تنها براي آن عده اي زيباست كه زندگي خود را زيبا سپري كرده اند . آنان كه از زيستن نهراسيده اند . آنان كه به قدر كافي شهامت زندگي كردن داشته اند . آنان كه عشق ورزيدند ، آنان كه به رقص در آمدند و آنان كه جشن گرفتند .
در هر كاري كه انجام مي دهي بي همتايي خويش را به نمايش بگذار . فرديت خود را عرضه كن .بگذار هستي به تو افتخار كند .آنگاه زندگي ، همچون وبالي برگردن احساس نخواهد شد . زندگي به عطري دل انگيز بدل خواهد شد .
درختان عاشق زمين اند و زمين عاشق درختان . پرندگان عاشق درختانند و درختان عاشق پرندگان . زمين عاشق آسمان است و آسمان عاشق زمين . سراسر هستي در اقيانوس عظيم عشق به سر مي برد . بگذار عشق نيايش تو باشد ، بگذار عشق عبادت تو باشد .

Friday, July 25, 2003

حالم گرفته

Wednesday, July 23, 2003

دلم براي وبلاگم تنگ شده دلم برا وبلاگ دوستامم تنگ شده. پشت اين فيلتر لعنتي احساس خفگي مي كنم .فقط مي تونم بنويسم.حتي نمي دونم چيزايي كه مي نويسم درست ديده مي شه يا نه .

Wednesday, July 09, 2003

لاله و لادن رفتن اونا مي دونستن كه احتمال موندنشون با رفتنشون يكيه و خودشون انتخاب كردند .از وقتي كه خبر جدا سازيشون اعلام شد اكثر مردم اخبار رو دنبال كردند روزنامه گرفتند و توي اينترنت دنبال خبر هاي جديد تر گشتند .حتي اونايي كه مي تونستند كمك مالي كردند مردم تا به هم مي رسيدند از هم مي پرسيدن كه چي شد و وقتي كه فهميدن اونا ديگه بين ما نيستن همه ناراحت شدند و حتي عده اي گريستند.نمي خوام بگم كه همه اينا بده نمي خوام چيزي رو رد كنم فقط ياد محبوبه افتادم كه شانس بيشتري داشت برا زنده موندن برا زندگي كردن وچه ساده وآرام در گذشت و مهرانه كه الان با سرنوشتي مشابه به انتظار آينده مبهم خود نشسته است و هزاران كودك بينوا و بيچاره كه توي كوچه پس كوچه هاي شهر، همين دور و بر خودمون دارن با درد و رنج سر مي كنند ولي هيچ كس نمي دونه كه حتي وجود دارند مگه صدا و سيما و روزنامه ها نمي تونستند همون كاري كه براي لاله و لادن كردن براي پدرام ومحبوبه و مهرانه و بقيه اي كه اگر پول و يا امكانات داشته باشند شانس بودن و زندگيشون صد در صد ميشه انجام بدن ولي حالا از دور و بري هاتون بپرسيد چند نفرشون حتي مي دونستن اين بچه ها هم دارن انتظار مي كشند كه كسي بياد و كمكي بهشون بكنه چراشو نمي دونم فقط احساسم اينه كه بعضي وقتا وقتي مي فهميم كه يه جاي مملكتمون خبريه كه توي كشوراي ديگه بهش توجه كنند اونوقت غرور مون بيدار ميشه كه آره اين ماييم و اون قهرمان، دانشمند، استاد دانشگاه، دانشجوي تيز هوش،شاعر، ،نويسنده، دوقلوي به هم چسبيده مال ماست تبارش با ما يكيه وبا همون زبان ما داره حرف مي زنه ولي تا قبل از اون انگار نه انگار كه خبري هست مثل اينكه بايد اول كشفمون كنند تا بعد خودمون باورمون بشه كه ما هم وجود داريم

Tuesday, July 08, 2003

ببين من اگر يه جرياني رو برات تعريف مي كنم نمي خوام كه بهم بگي چرا اينو گفتم يا چرا اون كارو كردم
بابا من فقط مي خوام حرف بزنم راه حل نمي خوام حتي نمي خوام نصيحتم كني مي خوام دردو دل كنم اونم با يكي كه حرفمو گوش كنه اصلا سكوت كن. لازم نيست كه هميشه وقتي كسي بات حرف مي زنه جواب بدي مي توني سر تكون بدي همين برام كافيه همين كه بدونم يكي داره به حرفام گوش ميده آرومم مي كنه مطمئن باش وقتي حرفامو زدم خودم راهمو پيدا مي كنم اگرم يه روز احتياج داشته باشم كسي نصيحتم كنه يا راهو نشونم بده مطمئن باش خودم قبلش بهت مي گم كه ازت كمك مي خوام ولي تو بقيه موارد فقط خواهش مي كنم گوش كن ، مثل يه دوست كه ميشه كنارش بلند بلند فكر كرد
ببين من اگر يه جرياني رو برات تعري� مي كنم نمي خوام كه بهم بگي چرا اينو گ�تم يا چرا اون كارو كردم
بابا من �قط مي خوام حر� بزنم راه حل نمي خوام حتي نمي خوام نصيحتم كني مي خوام دردو دل كنم اونم با يكي كه حر�مو گوش كنه اصلا سكوت كن. لازم نيست كه هميشه وقتي كسي بات حر� مي زنه جواب بدي مي توني سر تكون بدي همين برام كا�يه همين كه بدونم يكي داره به حر�ام گوش ميده آرومم مي كنه مطمئن باش وقتي حر�امو زدم خودم راهمو پيدا مي كنم اگرم يه روز احتياج داشته باشم كسي نصيحتم كنه يا راهو نشونم بده مطمئن باش خودم قبلش بهت مي گم كه ازت كمك مي خوام ولي تو بقيه موارد �قط خواهش مي كنم گوش كن ، مثل يه دوست كه ميشه كنارش بلند بلند �كر كرد
ببين من اگر يه جرياني رو برات تعريف مي كنم نمي خوام كه بهم بگي چرا اينو گفتم يا چرا اون كارو كردم
بابا من فقط مي خوام حرف بزنم راه حل نمي خوام حتي نمي خوام نصيحتم كني مي خوام دردو دل كنم اونم با يكي كه حرفمو گوش كنه اصلا سكوت كن. لازم نيست كه هميشه وقتي كسي بات حرف مي زنه جواب بدي مي توني سر تكون بدي همين برام كافيه همين كه بدونم يكي داره به حرفام گوش ميده آرومم مي كنه مطمئن باش وقتي حرفامو زدم خودم راهمو پيدا مي كنم اگرم يه روز احتياج داشته باشم كسي نصيحتم كنه يا راهو نشونم بده مطمئن باش خودم قبلش بهت مي گم كه ازت كمك مي خوام ولي تو بقيه موارد فقط خواهش مي كنم گوش كن ، مثل يه دوست كه ميشه كنارش بلند بلند فكر كرد

Sunday, July 06, 2003

دوروز بعدش دختر پشت سرور پروژه نشسته بود و داشت درخواستهاي جديد كاربران رو وارد مي كرد كه احساس كرد يه نفر پشت سرش ايستاده برا همينم برگشت .ديد يكي از دوستاش توي قسمت حسابداريه كه اومده سراغش سلام و احوالپرسي كردند .دوستش گفت خواهرزادمو يادته كه اشكال كامپيوتري داشت دختر گفت آره دوستش گفت الان اومده اونطرف مي خواد اشكال بپرسه مي شه چند لحظه بياي اشكالاتشو رفع كني دختر گفت باشه الان ميام .بعد از نرم افزاري كه داشت كار مي كرد خارج شد و بعد هم Log off كرد و به دوستش گفت بريم .با هم اومدن ساختمون اصلي شركت و رفتن طبقه دوم .دوستش گفت يه لحظه بيا تو سالن كنفرانس دختر گفت خواهر زادت اونجاست دوستش گفت آره اونجاست .توي سالن كنفرانس هيچ كس نبود دختر كمي تعجب كرد دوستش گفت يه لحظه بشين باهات يه كاري دارم ولي چون بچه ها دور و برت بودن مجبور شدم اين جوري بگم .دوتاييشون نشستن ودوستش گفت يه سوالي داشتم اول بگو ببينم قصد ازدواج داري دختر يكم جا خورد و بعد ازكمي تامل گفت تا كي باشه و ذهنش رفت پيش خواستگاراي تك وجفتي كه اين چند وقته همكاراش بهش معرفي كرده بودند ولي دوستش گفت يكي از بچه هاي شركت خودمونه آقاي فلاني كه دختر يهو شصتش خبر دار شد كه بعله طرف همونه كه اين چند روزه همش دور و بر شركت مي ديدتش با اين حال بروي خودش نياورد و گفت بايد فكر كنم اول هم بايد به خونوادم بگم دوستش گفت حالا اگر چيز بيشتري مي خواي ازش بدوني مي توني بگي تا از اون كسي كه واسطه كرده و به من گفته بپرسم تازه دختر فهميد كه پسر بيچاره يكي ديگه از همكاراشو فرستاده تا از دوستش خواهش كنه كه به اون جريان خواستگاري رو بگه تو دلش خندش گرفت ولي بازم بروي خودش نياورد و قرار شد فعلا جريانو با خونوادش مطرح كنه
فرداي اون روز دوستش اومد دنبال نتيجه دختر گفت من مي خوام بيشتر ازش بدونم مثلا رشتش چيه چند سالشه كجايي و از اين سوالايي كه از بس در مورد مردم پرسيده بود ديگه حفظش شده بود .دوستش گفت بذار يك كاري كنم. پروندشو ميارم ببينيم جواب سولاتت رو پيدا مي كني يا نه يواشكي پرونده رو اوردن و دختر رفت سراغ كپي مدرك تحصيلبش مهندس برق از يه دانشگاه دولتي ولي خوب معدلش هم چي چنگي بدل نمي زد .سنش هم بد نبود 5 سال اختلاف سني از نظر دختر قابل قبول بود. تنها مشكلش اين بود كه كارش شيفتي بود ولي خوب دختر فكر كرد اگر بقيه چيزاش درست باشه ديگه اين مسدله خيلي مهم نيست تازشم خيلي از بچه هاي شيفت بعد از يه مدت مارشون تغيير كرده و روز كار شدند. بعد دختر بدوستش گفت ببين ما نه خودمون پولدلريم نه ماديات برا مون حرف اول رو ميزنه برا همينم مي خوايم خونواده طرف مقابلمون هم همين طور باشه مهم نيست كه چي دارن يا وضعيتشون چيه ولي بايد تحصيل كرده باشند اگر فرهنگ خونواده درست باشه و ارزششاشون منطقي باشه بعدا آدم ميتونه به چيزاي ديگه هم كه مي خواد برسه دوستش گفت باشه اينا رو برات مي پرسم و بعد بهت مي گم .

Tuesday, July 01, 2003

وبلاگ عزيزم تولدت مبارك.تا حالا من وتو يكسال در كنار هم بوديم و من هرچي دلم مي خواست اينجا مي نوشتم . دليل اينكه چرا اينجا ساخته شد روخودت خوب مي دوني وهمين طور ميدوني كه چقدر به من در پيدا كردن دوستاي جديد كمك كردي. واقعا دوستت دارم راستشو بگم كلي بهت عادت كردم اونقدر كه حتي دلم نمي خواد شكل و شمايلت رو عوض كنم . و اگر بعضي وقتا تنها موندي و من دير اومدم سراغت بخاطر كاراي زيادي بوده كه داشتم وگرنه نوشتن رو خيلي دوست دارم و همين طور تو رو كه بهم اين امكانو دادي كه راحتتر بنويسم .معمولا بچه ها از يك سالگي زبونش باز ميشه وشروع مي كنن به بلبل زبوني .اميدوارم از اين به بعد تو هم همين وضعيت رو داشته باشي البته بازم مي دونم كه منم بايد سعي كنم خود سانسوريمو كمتر كنم و راحت تر بنويسم ولي خوب قبول كن يكم سخته اونم برا آدمي كه يه عمر خودشو سانسور كرده وهميشه مواظب خوش بوده كه بچه خوبي باشه و يه وقت حرفي نزنه كه به كسي بي احترامي بشه يا كسي ازش برنجه و يا سرشو به باد بده ولي باور كن من دارم سعيمو مي كنم خيلي هم با خودم صحبت مي كنم تا بتونم خودمو در مورد بعضي مسائل قانع كنم ولي با اين حال ازت خواهش مي كنم كه صبور باشي تا همه چي درست بشه

Monday, June 30, 2003

امروز چهارمين ساله خيلي زود گذشت مثل يه چشم به هم زدن حرفاي زيادي دارم كه بهت يگم ولي از همه مهمتر اينه كه بهت بگم خيلي دوستت دارم خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي زياد اندازه يه دنيا اندازه همه چيزاي خوب و مي دونم كه تو هم همين قدردوستم داري شايدم بيشترمي دونم بهترين لحظات عمرمون رو در كنار هم داشتيم و آرزو مي كنم هميشه در كنار هم باشيم مي دونم عشقمون خيلي سركشه مثل خودمون برا همينم بعضي وقتا اذيت شديم ولي با اين حال عاشق زندگيمم و مي دونم روز بروز همه چي بهتر ميشه همون طور كه توي اين چهار سال بهتر شده .
راستي يادت هست خاطره اولين ديدار هامونو چند بار برا هم گفتيم وهميشه هم انگار دفعه اول بوده كه اون ميشنيديم دوباره با همون هيجان همه صحنه هارو تكرار مي كرديم بدون اينكه چيزي رو از قلم بندازيم حالا منم مي خوام يه بار ديگه جربانو برات تعريف كنم

دختر از طبقه دوم اومد پايين تا بره به ساختمون اصلي شركت و در مورد مشكلات پروژش با مديرش صحبت كنه از درحياط كه اومد بيرون بايد عرض كوچه رو رد ميكرد تا وارد ساختمون اصلي شركت بشه .در ورودي رو باز كرد از سه تا پله بالا رفت و در ساختمان رو باز كرد .ساختمان شركت يه خونه مسكوني بود كه با كمك پارتيشن فضاي سالنش رو قسمت بندي كرده بودند و كمي شكل و شمايل اداري بهش داده بودن بايد از يه راهرو ميگذشت و بعد به سمت چپ مي پيچيد تا وارد قسمت خودش مي شد.توي راهرو همه چي طبيعي بود در اتاق قسمت سخت افزارباز بود و ميز فلاسك چايي سر جاي هميشگيش روي گاو صندوق شركت بود و بعدهم در اتاق پروژه ها كه مثل هميشه بسته بود داخل تابلو اعلانات هم خبر تازه اي نبود .تنها چيزتازه پسري بود كه با كاپشني كه روي دستش بود اونجا سرگردون بود و الكي تاب مي خورد دختر توجهي نكرد.وجود آدماي تازه توي محيط كار، ديگه براش عادي شده بود.وارد قسمت خودش شد مديرش داشت با كامپيوتر كار مي كرد سلام كرد و شروع كرد به دادن گزارش .روي دختر به طرف پارتيشن بود بنابراين خيلي زود متوجه شد كه پسري كه توي راهرو بوده به ديوار تكيه داده و بهش خيره شده .يه كم لجش گرفت توي دلش فكرايي كرد و حدس زد پسره داره به چي فكر مي كنه برا همينم سرشو بالا اورد و از پشت پارتيشن زل زد تو چشماي پسره و تو دلش گفت آره خر نيستم فكر مي كني نميدونم داري به چي فكر مي كني آره خودمم ديدي شناختي .....ولي تنها چيزي كه فهميد اين بود كه وقتي چشمشون تو چشم هم افتاد دلش لرزيد زود نگاشو دزيديد و بحث پروژه رو جمع و جور كرد ورفت وقتي بر مي گشت پسره داشت با يكي از همكاراش صحبت مي كرد برا همينم حدس زد احتمالا بايد ازپرسنل شركت باشه كه محل كارشون توكارخونه است آخه شركت يه شركت پيمون كاري بود كه اكثر پرسنلش تو محل پروژه ها بودند.
دختر رفت ولي انگار يه چيزي توي دلش تكون خورده بود.
فرداي اونروز باز دختر به سر كارش رفت ظهر كه داشت يه خونه بر مي گشت سر كوچه باز ياد تلاقي نگاهش با اون پسره افتاد و دوباره دلش لرزيد احساس كرد كه اتفاقي داره مي افته حتي تو دلش به خدا گفت يعني خودشه و حتي احساس كرد صدايي ميشنوه و يكي بهش مي گه اين همونه كه تو مي خواستي وبعد خيلي سعي كرد كه خودشو نصيحت كنه تا اين فكراي بيهوده رو نكنه حتي به خودش گفت تو حتي درست قيافشم نديدي شايد اتفاقي بوده شايد خيالاتي شدي اصلا شايد طرف ادم پر رويي بوده و به همه همين جور ذل مي زده تو همين افكار بود كه از خيابون رد شد وسوار تاكسي شد داخل تاكسي يه خانم نشسته بود واون وسط نشست يه آقايي هم طرف راستش نشست .تو همين اثنا يه نفر در جلوي تاكسي رو باز كرد و همين طور كه وارد تاكسي ميشد برگشت عقب و به دختر سلام كرد دختر جوابش رو داد ودريه لحظه فهميد همون پسر ديروزيه است خانمي كه بغل دستش نشسته بود يه كمي چپ چپ نگاهش كرد .دختر از صورت پسر فقط يه نيم رخ نصفه نيمه ميديد برا همينم درست نمي تونست بفهمه كه چه شكليه .دختر پيش خودش فكر كرد چه عجب يه آدم مودب تو اون قسمت شركت هم پيدا شد و بعد باز پيش خودش فكر كرد تكليف اون نگاه چي ميشه ....
دختر ديد كه پسرپول كرايه رو به راننده داد و يواش به راننده گفت دو نفر حساب كنيد و خودش كمي زود تر ازمقصد دختر پياده شد و وقت پياده شدنم بر گشت و با دختر خداحافظي كرد .دختر به مقصدش رسيد كرايشو در آورد وداد راننده گقت حساب شده بازخانمه يه كم ديگه چپ چپ نگاه كرد دختر پولشو تو كيفش گذاشت و رفت خونه نمي دونست آيا همه اينا بهم ربط داره يا نه نمي دونست اتفاقي قراره بيفته يانه حتي نمي دونست كه اينا اتفاقيه يا نه .بعد از اون خاطره تلخ خيلي دل شكسته شده بود و با اينكه بعد از اون ماجرا خواستگاراي ديگه اي هم داشت ولي هيچ وقت فكر نمي كرد كه دوباره درگير يه چنين ماجرايي بشه اون هم از طرف ادمي كه تو شركته و مطمئنا همه چي رو ميدونه
به خونه كه رفت فقط به خواهرش گفت امروز يه پسره كرايمو حساب كرد چشاي خواهرش گرد شد و گفت چي يه آدم غريبه دختره گفت فكر كنم از بچه هاي شركته ولي من تا حالا نديده بودمش ديروزم تو شركت بود
ولي از اون نگاه هيچي نگفت .ساعت كار دختر 8 تا 12 و13 تا 17 بود ظهر مي رفت خونه ناهار مي خورد و بعد ماشينو بر مي داشت و بر مي گشت سر كار.
فردا بعد از ظهر وقتي از پله هاي طبقه دوم مي اومد پايين دوباره پسر رو ديد ايستاده بود داشت داخل برد رو مي خوند يه كفش ورزشي پوشيده بود با يه شلوار چين و يه كاپشن اسپرت تيپش بد نبود از همون تيپايي كه دخره خوشش مي اومد از كنارش رد شد پسر برگشت وسلام كرد حواب داد و از ساختمان بيرون رفت بايد مي رفت تو ساختمان اصلي و كارت خروج مي زد پيش خودش گفت ديگه اينجا چرا اومده اينجا كه اصلا به قسمت اونا مربوط نميشه و باز ياد اون نگاه افتاد ودلش لرزيد از ساختمان اصلي كه اومد بيرون دوباره پسره جلوي چشمش سبز شد .به دختر گفت ببخشيد و راه داد تا دختر رد بشه دختر از در اصلي شركت هم اومد بيرون و احساس كرد پسر هم اومد بيرون .ماشين يه كم جلوتر پارك شده بود وقتي مي رفت شنيد كه يكي از همكاراش پسره رو به اسم صدا زد و بهش گفت به به چه عجب از اين طرفا ....حالا ديگه اسمشم مي دونست اسمشم قشنگ يود .سوار ماشين شد از توي اينه نگاه كرد وديد پسردر حاليكه داره با اون آقاهه حرف مي زنه داره به ماشينش نگاه مي كنه و اين بار دخترك خنديد ماشينو روشن كرد يه دور دوفرمونه و بعد هم خونه .انگارديگه مطمئن شده بود كه مي تونه به اون نگاه اطمينان كنه

Saturday, June 28, 2003

test
ديروز رفنيم يه سفره خونه سنتي ، خيلي جاي قشنگ و زيبايي بود اونقدر كه خيلي خوب مي تونست تا چند وقت ياد آدم بندازه كه لحظه هاي رنگي زندگي چقدر قشنگن و چقدر ساده ميشه لحظه هايي از زندگي رو كه اگه مواظبشون نباشي خاكستري ميشن رنگ زندگي زد

Wednesday, June 25, 2003

اين بحث ممنوعيت انجام سزارين مگر در موارد خاص رو شنيديد واقعا خنده داره .اول اينكه يكي ديگه بايد درد بكشه چارتا آدم ديگه نظر ميده بعدم مطمئنا هزينه عمل سزارين بالاتر ميره و تمايل مردم براي انجام اون هم بيشتر ميشه يعني يه در و دكوني ميشه كه نگو
آخرشم با قانون و محدوديت واين چيزاكه نميشه چيزي رو درست كرد بابا بجاش بشينيد فكر كنيد راههايي براي بالا بردن سطح اطلاعات مادران باردارپيدا كنيد مطمئن باشيد اگر شما با دلايل و از روي علم ودانش به اين نتيجه رسيديد كه زايمان طبيعي بهتر از سزارين است و مزاياي اين روش براتون مسجل شده ،اين اطلاعات رو بصورت كلاسهاي آموزشي يا با پخش فيلم هاي آموزشي مناسب به جاي اين همه برنامه مزخرف كه از تلويزيون پخش ميشه و اين همه تبليغ پفك و ماكاروني و چي چي چي به مردم منتقل كنيد اونوفت مي بينيد به جاي اينكه مجبور باشيد قوانين توهين آميز وضع كنيد خيلي زودتر مشكلات حل ميشه

Tuesday, June 24, 2003

ديروز با يكي از دوستام حرف زدم گفت چرا نمي نويسي گفتم بابا حكايت من و اين وبلاگ شده حكايت جهنم ايراني ها يه روز حوصله نوشتن هست خط قطع يه روز خط وصله دلتم مي خواد بنويسي وقت نداري يه روز ميخواي بنويسي برق مي ره يه روز ديگه هم همه اينا با هم هست و اونوقت مثل امروز وبلاگو از نوشته سيل مي بره
تا حالا شده درگير جريان يه خواستگاري باشيد ، واسطه يه امر خير باشيد و بخواهين دو نفر رو به هم برسونيد دنبال تحقيقات باشيد و مترصد فرصت كه در مورد يه نفر تحقيق كنيد خيلي كار بامزه ايه
منكه سرم برا اين كارا درد ميكنه وسط اين كارا هم كلي اتفاقاي بامزه مي افته يه بار وقتي باردار بودم يكي از دوستامون اومد و با عجله گفت كه من يه دختري رو با مادرش پايين شركت ديدم ميشه بياين برام باهاشون صحبت كنيد ادرسي چيزي بدن بريم خواستگاري من هم پا شدم با اون وصعيتم تا جنبيدم و از اون بالا اومديم پايين عروس خانم پريده بود پسر يسچاره كلي پكر شد
يه بارم يكي ديگه از بچه ها اومد يواش بهم گفت اون خانمه كه ته سالن نشسته كيه گفتم فلانيه خيلي هم دختر خوبيه فقط يه شوهر داره با يه پسر دوساله

گاهي وقتا اون قدر غرق خوشبختيت مي شي كه مثل ماهي كه تو آبه و گاهي اصلا يادش ميره كه آبي هم هست از ياد آدم ميره .تو اين وقتا يه جمله كوتاه از زبون يه آشنا يانكته اي كه توسط يه دوست گفته ميشه بهت ياد آوري مي كنه كه چه گنجي داري و بايد قدرشو بيشتر بدوني

Sunday, June 22, 2003

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

Saturday, June 07, 2003

فيلم پيانيست رو ديديم عجب فيلم خفني بود .
يه جايي بوديم صحبت رفت سر اين دايي كه سر خواهر زادشو بريده و اين كه چه كار بدي كرده و حق نداشته و از اين حرفا كه تو دلم گفتم بابا خود شما اگر بچه تون نمرش كم بشه يا نافرموني كنه استعداشو داريد كه با كمر بند زير كتك بگيريدش حالا اگر شما خودتونو محق مي دونيد كه اين كار رو بكنيد مطمئن باشيد كه اون دايي هم فكر مي كنه عجب كار خوبي كرده

Tuesday, June 03, 2003

يه چا ظرفي كه ظرفاي كثيفش داره سر ميره ، يه پروژه كه تا 25 خرداد بايد جواب بده يه كتاب نصفه كه دلت لك زده بقيه شو بخوني كمد رختخوابي كه بايد سر و سامونش بدي سالني كه هرچي مرتبش مي كني دو دقيقه بعد پر از اسباب بازي مي شه يه انباري كه مي شه هر هفته 2 ساعت وقت بزاري درستش كني وسراميك سفيد آشپزخونه كه هرچي هم بشوريش تويه سا عت انگار كه نه انگار ، خريد از مغازه قصابي و نونوايي و بقالي، يه تلويزيون با برنامه هاي مزخرف، اول برج و آخر برج ،يه تنبك بيچاره كه بعد از چهار سال دوباره سر و كلش پيدا شده ، يه ماشين قراضه كه روزي صد بار براش نقشه مي كشيم ،خونه مامانم اينا مامانت اينا ، بغضي وقتا هم گشت و گزاري با دوستان ،سر درد بعد از كار و خستگي و بي حوصلگي بد اخلاقي و خنده و شوخي و گذشت زمان كه از اون گريزي نيست........
با اينا زندگيمو سر مي كنم.

Monday, May 26, 2003

ظاهرا قراره فيلتر از روي سايتهاي خبري داخلي برداشته بشه ولي خوب به علت تعجيل ISP ها در امر خطير فيلتر گذاري وتا خيرشون در امر غير خطير فيلتر برداري ،در صورت نمايل بديدن سايت زنان ايران مي توانيد از آدرس زير استفاده نماييد:
http://www.womeniniran.org
ظاهرا قراره فيلتر از روي سايتهاي خخبري داخلي برداشته بشه ولي خوب به علت تعجيل ISP ها در امر خطير فيلتر گذاري وتا خيرشون در امر غير خطير فيلتر برداري ،در صورت نمايل بديدن سايت زنان ايران مي توانيد از آدرس زير استفاده نماييد:
http://www.womeniniran.org

Sunday, May 25, 2003

الان داشتم صفحه نياز مندي هاي روزنامه رو مي خوندم كه ياد يك خاطره افتادم.فكر كنم پارسال بود كه يه آگهي توي روز نامه ديدم با عنوان كار در منزل.من فكر كردم اينجا هم خيلي پيش رفته شده مي شه كار گرفت و توي خونه انجام داد .برا همينم به شماره اي كه داده بود زنگ زدم يه خانمي گوشي رو برداشت و بهش گفتم را جع به آگهي تون تو روز نامه مزاحم شدم .اونم وصل كرد يه جاي ديگه و منم تو دلم مي گفتم نه انگار يه شركت درست حسابيه كه يه خانم ديگه گوشي رو بر داشت .و وقتي منم گفتم برا آگهي تون زنگ زدم مي دونيد چي گفت : يه بچه دو ساله داريم كه مي خوايم براش يه پرستار بچه بگيريم
يادمه بچه بودم دوران دبستان بود و سالاي اول جنگ و انقلاب.من مريض بودم .يه مدت بود تنگي نفس گرفته بودم.يادمه حتي تا تهرانم بردنم پيش يه دكتر خيلي معروف كه اونم گفت چيز مهمي نيست و انگار خودش خوب شد.شايدم حالا بعضي وقتا كه ميگم نفسم بالا نمي آد يه ربطي به اون موقع داشته باشه نمي دونم .خلاصه من مريض بودم و قرار بود بريم دكتر.داشتيم حاضر مي شديم مامان توي حمام بود و داشت لباس مي پوشيد.راديو روشن بود كه يهو اون آهنگه بود كه هروفت يه اطلاعيه مهم پخش مي شد رو مي ذاشتن گذاشتن و اون آقاهه كه هنوز زنگ صداش توي گوشمه اعلام كرد كه حرمشهر آزاد شد .من باورم نشد برا همينم به مامانم گفتم انگار مي گن خرمشهر آزاد شد اونهم باور نمي كرد تا اينكه خلاصه مطمدن شديم كه آره انگار يه خبر هايي هست.بيرون كه اومديم ماشينا بودن كه با چراغ روشن حركت مي كردن و هوا كه پر از طنين شادي بود.شيريني وشربت بود كه قسمت مي شد كارخونه پپسي كولا اونكه روبروي پارك بود و حالا حرابش كردن تا بجاش هتل بسازن نوشابه به مردم مي داد .اون ليوانه كه خونه بابا ايناست مال اون روزه .اين ديگه درست يادم نيست ولي الان كه دارم مي نويسم يه چيزاي محوي داره يادم مي آد ازاينكه مامان شيريني برد براي همسايه ها .چقدر مردم شاد بودن.شادي كه توي اين چند ساله فقط دوسه بار توي اين مردم ديدم.يادمه يكيش اول انقلاب بود كه فكر مي كردن شاخ غول رو شكستند .يكي وقتي بود كه جنگ تمام شد.البته اين بار بيشتر بهت زده شده بودن تا خوشحال دفعه بعدي وقتي كه اسيرها آزاد شدن و آخريشم وقتي بود كه ايران تو مسابقه فوتبال استراليا رو برد.
آخي بميرم براي اين مردم شاد.

Wednesday, May 21, 2003

مي دوني همه آدما مي تونن زندگي خوشون رو بسازن
نمي دونم چرا ولي اكثر زناي دور و برم نسبت يه زندگي شون انفعالي عمل مي كنند.حتي اونايي كه براي خودشون تو دوران مجردي يلي بودن و خودشونو كمتر از مردا نمي دونستند بعد از چند سال زندگي مشترك كم كم كنار مي كشن و كاري بكار چيزي ندارن.انگار اقتصاد و سياست دنياي مردانه اي است كه بايد تا ميشه ازشون حذر كرد.تو اين موقع ها من اينقدر حرص مي خورم كه نگو.بابا اين قدر اول زندگي تون خودتونو كنار نكشيد كه كم كم محو بشيد و خودتون هم باورتون بشه كه تو زندگي نمي تونيد كاري از پيش ببريد و كم كم موجودي بشيد كه حرفي براي زدن نداشته باشه.درسته كه زن جنبه زنانه و لطلفت زنانه داره ولي قبل از اون بك انسانه كه مي تونه فكر كنه حرف بزنه و همون قدر كه همسرش مي تونه به جنبه زن بودن اون توجه داشته باشه مي تونه ياد بگيره كه روحشم ببينه يه روح انساني كه ميشه باهاش دوست شد و روحي كه هيچوقت زيباييشو نه با زايمان هاي متعدد از دست ميده نه با شير دادن از ريخت مي افته نه هيچ بلاي ديگه اي سرش مي آد. تازه روز بروز هم زيباتر ميشه ...

Tuesday, May 20, 2003

سايت زنان ايران هم پشت فيلتر مونده و من احساس خفگي مي كنم

Sunday, May 18, 2003

امروز تكليف كلاس زبانمون نوشتن يه دستور غذا بود و هر كس بايد در مورد روش آماده كردن غذاي مورد علاقش توضيح مي داد.منم دستور پخت پلو قارچ رو نوشته بودم كه هم خيلي خوشمزست و هم زياد دردسر نداره.برا همين اينجا هم مي نويسمش كه اگر دوست داشتيد شما هم درست كنيد.
براي اين غذا اول بايد يه پياز داغ ريزو حسابي درست كنيد .بعد قارچهايي كه خوب شستيد و خرد كرديد و آبش رفته به اون اضافه كنيد.كمي كه پياز و قارچ رو تفت داديد بهش رب گوجه فرنگي بزنيد (درست مثل مايه ماكاروني).يه مقدار مغز گردوي خرد شده نيز به مخلوط اضافه كنيد.براي بهتر شدن طعم غذا مقدار خيلي كمي سركه هم در اون بريزيد.حالا برنج رو آبكش كنيد .و مثل ماكاروني مايه قارچ رو لابلاي برنج بريزيد و بذاريد دم بكشه.غذاي خوشمزه اي ميشه مطمئن باشيد.

Saturday, May 10, 2003

قربون شكلت برم.پس اين پدرانه چي شد.هروز ازم سراغشو مي گيرن كه چرا Update نمي شه
روز قبلش زنگ زدم شير خوار گاه .پرسيدم الان چي بيشتر احتياج داريد .گفتن براي بچه ها الان خيلي كمبود ميوه داريم.فرداش رفتيم يه مقدار ميوه و شير خشك برديم براي بچه ها.اونقدر بچه هاي نازي بودن كه نگو.
هركدوم رو كه بغل مي كردي مي ديدي يكي پشت سرش ايستاده و مي خواد كه اون رو هم بغل كني.بچه ها تو محدوده سني شير خوار تا 3 ،4 ساله بودن.و مشتاق محبت.حتي نوزاد ها هم دلشون مي خواست بغل بشن.اونقدر چشماشون پر از محبت بود كه آدمو شرمنده مي كرد.
مسئول اونجا گفت كه معمولا نوزاد هاي سر راهي رو زود مي برن ولي بعضي هي هستن كه بد سرپرستن.يعني سرپرست دارند ولي در شرايطي نسيت كه بتونه اونها رو نگه داري كنه بنابراين نمي شه اين بچه ها رو واگذار نمود.
داخل بچه ها يه بچه حدودا 1.5 بود كه فلج كامل بود . اسمش هادي بود .حرف نمي زد ولي چشماش با آدم حرف مي زد منو كه مي ديد با اندك تواني كه داشت خودشو تكون مي داد يعني بغلم كن و وقتي بغلش مي كردي و يا نگاش مي كردي حس غريبي داشت.سر راهي بود و با اين وضعيتش بعيد است كه كسي اونو به فرزندي قبول كنه. يكي از دستاش كمي بيشتر حس داشت و با اون انگشتمو محكم گرفته بود .هنوز كه هنوزه صورت نازشو نمي تونم فراموش كنم.دم بدم بغض مي كرد.مربيش مي گفت چون متوجه تفاوتش با بقيه ميشه ناراحته و بغض مي كنه
نمي دونم چي كار ميشه براش كرد .تنها چيزي كه الان به ذهنم مي رسه اينه كه يه دونه از اين اسباب بازي هاي كشي كه به تخت ميبندن براش ببرم تا با دستي كه يه ذره حركت داره باش بازي كنه


Monday, May 05, 2003

اگه دلتون مي خواد بدونيد تو زندگي گذشتتون چي بوديد كجا بوديد چي كار مي كرديد مي تونيد يه سري اينجا بزنيد .حتي اگه به تناسخم اعتقاد نداشته باشد باز خالي از لطف نيست.

Sunday, May 04, 2003

كي ميگه ما پيشرفتمون كمه مملكتمون عقب افتادست من كه مي گم خيلي هم عاليه كافيه يه نگاه به آمار زير بندازيد تا ببينيد پيشرفت قيمتها در سال 81 چه جوري بوده تا شما هم نظرتون عوض بشه:
قيمت برنج 29 تا 43 درصد
روغن 26درصد
گوشت قرمز 37 تا 43 درصد
پرتقال 64 درصد
ليمو شيرين 30 در صد
پياز 52 درصد
سيب زميني 30 درصد
سبزي 17 درصد.


روزهاي يك شنبه و چهار شنبه صبح ها ساعت 5/6 تا 8 صبح تو محل كارم كلاس زبان دارم.امروز جلسه پنجم بود و با اينكه دو جلسه هفته قبل رو به خاطر بيماري گل پسرم نتونستم برم ولي با اين حال الان خيلي خوشحالم كه دارم اين كلاس رو مي آم .چون به نوعي از وقتي كه مي تونست حروم بشه دارم استفاده بهتري مي كنم.حالا خدا مي دونه چفدر از اين وقتا تو زندگيم هست كه داره همين جور الكي هرز ميره.
راستي از اينكه براي اين كار منو تشويق مي كني و كلي هم با هام همكاري ميكني ممنون

اين يكي رو داشت يادم ميرفت يه روز عصر كه از سر كار برگشتم خونه مامان اينا اول زنگ زدم خونه خودمون نبودي يعد گفتم شايد مونده باشي سر كار برا همينم زنگ زدم سر كارت يعد كه اين جوابگو گويا گفت داخلي مورد نظر رو وارد كنيد منم وارد كردم و بعد از چند لحظه تلفن وصل شد همون موقع كه تلفن رو بر داشتن حدس زدم اشتباه وصل شده باشه چون سرو صداي محل كارتو دقيقا مي شناسم بعد يه آقايي گفت بفرماييد منم گفتم با فلاني كار دارم آقاهه گفت دختر جون(با لحني كه انگار من يه دختر بچه هستم و زنگ زدم محل كاربابام مي خوام با بابام حرف بزنم ) اين جا نيست شماره داخليت چنده گفتم اينه بعد گفت دختر خانم يه كم صبر كن بعد انگار خودش زنگ زده بود داخلي تو ، و سراغ تو رو گرفته بود .همكاراتهم بش گفته بودن اومدي .خلاصه اونم به من گفت مي گن اومده خونه.منم كه كلي خندم گرفته بود تشكر كردم و گوشي رو گذاشتم.

Saturday, May 03, 2003

ديگه حالم خوب خوبه مي بيني كليم وراجي كردم.تازشم تو مادرانه هم كلي مطلب نوشتم .به اين مي گن شفاي روح
اين يكي رو هم مي گم و ميرم :
يه نفر داشته دنبال كار مي گشته مي بينه مايكرو سافت آگهي استخدام نظافتچي زده ميره مي بينه ساعتي 5 دلار مي دن.بعد از مصاحبه بش مي گن ايميلتو بده تا خبرت كنيم ميگه اي بابا من اصلا كامپيوتر ندارم چه برسه به ايميل.اونا هم بش مي گن تو اصلا بدرد ما نمي خوري .اين بابا هم مي آد بيرون تو حيبش 10 دلار داشته ميره مي ده گوجه فرنگي مي خره و اونا رو برق مي اندازه و تا شب مي فروشه 20 دلار .خلاصه اين كارو دنبال مي كنه و بعد از چند سال ثروتي به هم ميزنه و ميشه يه تاجر درست حسابي.يه روز آقاي تاجر تصميم مي گيره كه خودشو و خونوادشو بيمه عمر كنه با شركت بيمه تماس مي گيره و اونا يه مامور مي فرستن.جناب مامور كلي صحبت مي كنه و در آخر مي گه ايميلتو نو بدين تا قرارداد رو براتون پست كنيم .تاجره مي گه اي بابا من كامپيوترم ندارم چه برسه به ايميل .مامور بيمه تعجب مي كنه و ميگه مي دونستيد اگر كامپوتر داشتيد الان داشتيد چي كار مي كرديد جواب ميده :هيچي به عنوان نظافتچي تو مابكروسافت براي ساعتي 5 دلار كار مي كردم.
ميگن يه نفر از كنار دهي رد مي شد از يك نفر از اهالي پرسيد شما اينجا دكتر داريد؟مرد دهاتي گفت نه .رهگذرتعجب كرد وگفت پس چكار ميكنيد .گفت هيچي به مرگ طبيعي مي ميريم حالا چرا ياد اين موضوع افتادم علتش اينه كه :
پسرگلم مريض شده بود ومنم بردمش دكتر.وقتي دكتر نسخه مي نوشت حسابي حواسمو جمع كردم كه بعدا اشتباه نكنم .يكي از دوا ها رو دكتر نوشت 2سي سي هر 6 ساعت براي 24 ساعت اول و بعد از 24 ساعت هر 8 ساعت . و يك داروي ديگه كه دكتر تاكيد كرد همزمان با داروي اول داده نشود و در فواصلي كه داروي اولو ميدم اين دوا رو بدم.
نسخه رو بردم داروخونه .داروخونه اي همزمان كه داشت نسخه منو مي پيچيد داشت با رفيقش احوال پرسي مي كرد برا همينم روي اون دارويي كه بايد 2 سي سي مي دادم نوشت يه قاشق مربا خوري يكم جا خوردم اونايي كه تو حساب كتاب دارو هستن مي دونند كه يه قاشق مربا خوري ميشه 5 سي سي يعني از دوزي كه دكتر مشخص كرده بود دوبرابر بيشترو اين براي آدم بزرگش مي تونه خطرناك باشه چه برسه به بچه كوچيكش .
گفتم بش اين كه دو سي سي بود .خودشو از تك وتا ننداخت وگفت نه يه قاشق مربا خوري بعدم يواش اونو خط زد و كرد 2 سي سي بدون اينكه صحبتي از روش دادن دارو ها بكنه (با اينكه توي نسخه ذكر شده بود اينو امروز صبحم رفتم ديدم)
حالا چقدر از اين اشتباه ها ميشه بدون اينكه كسي متوجه بشه و چه اتفاقايي مي افته خدا مي دونه.حالا تو رو خدا وقتي مي ريد دكتر حواستونو جمع كنيد كه اگر توي داروخانه اشتباه شد جلوشو بگيريد تا اقلا به مرگ طبيعي بميريد.
رفتم بانك دسته چك يگيرم. آخه فقط سه تا برگ توي دسته چكم مونده بود برا همينم درخواست دسته چك دادم .خانمه چند تا چيز وارد كامپوترش كرد گفت نميشه خانم. از دسته چكتون 12 تاش هنوز نيومده بانك و نميشه دسته چك جديد بگيرين يه كم جا خوردم آخه مگه ميشه؟!!! ته چكامو نگاه كردم ديدم يا نوشته خرجي خونه يا قسط فلان جا يا بهمان بدهي دو تا هم چك ضمانت برا وام دوستام داده بودم كه با 12 تا خيلي فاصله داشت رفتم طرف ديگه درخواست يك پرينت ازوضعيت چكهام كردم پرينت وضعيت دسته چكم يه چيز ديگه رو نشون ميداد همه چك ها اومده بود غير از همون دوتا چك ضمانت آخرش برگه پرينت رو بردم و دسته چكمو گرفتم . ولي هنوز كه هنوزه نمي فهمم كه توي سيستم بانكي با يه شبكه اطلاعاتي چه جوري ميشه اطلاعات با هم جور در نياد .
آي دلم لك زده براي يه كتاب خوب .يه كم پرسه زدن توي جمعه بازار كتاب و يه پولي كه از قبل براش حساب باز نكرده باشم و برم باش كلي كتاب بخرم.بعدم يه قهوه درست كنم يا يه ليوان شير نسكافه سرد يه آهنگ ملايمم بذارم و بشينم بكتاب خوندن.

Friday, May 02, 2003

يه مدت بود كه سراغ سايتاي خبري و روزنامه و اين جور جاها نمي رفتم چون حسابي حالمو مي ريخت بهم .منم گفتم خوندن اين خبرا كه فايده نداره اقلا نخونمشون شايد روحيم بهتر بشه.ولي اين مدت ديدم روحيم بهتر كه نشد هيچي خراب تر هم شد چون اونموقع افلا يه چيزي بود كه بگم برا چي رو حيه ام خراب شده ولي حالا ديگه نمي دونم از چي عصباني باشم برا همينم امروز پرهيزمو شكستم و دوباره رفتم سراغ اخبار از اين بگذريم كه حالم كلي گفت ولي خوب حداقل الان دليلشو مي دونم.اگه شما هم مي خواين حالتون بگيره يه سري اينجا بزيند

Tuesday, April 22, 2003

ولی ميدونم همه چی خوب می شه آخه ديگه نمِشه کارِش کرد

Monday, April 21, 2003

من خستمه.خيلي هم خستمه .از زن بودن خسته شدم.از كار خسته شدم ازدست تو هم خسته شدم از زندگي هم همين طور .ديگه حوصله اين بازي مسخره رو ندارم.اصلا دارم قاطي مي كنم .خسته شدم اونقدر كه از صبح شنبه فكر مي كنم كه فردا پنجشنبه است .و از صبح تا شب يايد جسمي رو كه ديگه نمي خواد دنبالم بياد دنبال خودم يدك بكشم.مي ترسم يه روز مجبور شم يه جايي جاش بزارم و برم دنبال كارم.
بد ترين چيزش مي دوني چيه، كه تو هم منو نمي فهمي ونمي شه باهات دردودل كرد حتي نمي فهمي كه چقدر راحت آزارم مي دي چون ديگه برات عادي شده كه با حرفاي بي جات منو برنجوني
بعضي وقتا آرزو مي كنم كاشكي آدما مجبور نباشن بزرگ بشن وهميشه بچه مي موندن
مطالب مادرانه هم به روز شد
مطالب مادرانه هم به روز شد
نمايشگاه عکسی تحت عنوان زمين ازآسمان در موزه تاريخ طبيعی لندن دائر است
و آمارهاي ارائه شده در اين نمايشگاه از نظر جالبي دست كمي از عكس هاي نمايشگاه ندارد:

نيمی از مردم جهان با کمتر از دو دلار در روز زندگی می کنند.

ميزان مصرف شش هفته نفت خام در جهان درحال حاضر، برابر است با ميزان مصرف يک سال آن در پنجاه سال پيش.

20 درصد از مردم جهان به آب آشاميدنی دسترسی ندارند، که اين ميزان در 30 سال گذشته يک چهارم بوده است. برای مثال مصرف سرانه آب در کنيا 4 ليتر در روز است. درحاليکه اين رقم در نيويورک680 ليتر است که فقط نيم درصد آن به مصرف خوراکی می رسد.

70 درصد از آب شيرين قابل استفاده صرف کشاورزی می شود، 22 درصد از آن به مصارف صنعتی می رسد، و فقط 8 درصد آن مصرف خانگی دارد که از اين مقدار نيمی از آن در لوله ها به هدر می رود.

2.5 ميليارد نفراز مردم جهان از برق بی بهره اند، و يک سوم از کودکان زير 5 سال از سوء تغذيه رنج می برند.

2 ميليارد از مردم جهان قادر به خواندن و نوشتن نيستند که از اين تعداد، 98 درصد آنها در کشورهای در حال توسعه زندگی می کنند.

ديشب اينجا تگرگ اومد.بعدشم انگار لوله اصلي آب آسمون سوراخ شده باشه تو چند لحظه شهرو آب برداشت.وقتي تگرگ مي اومد آدم دلش مي لرزيد .ياد اين قصه هاي قوم لوط وعاد افتاده بودم كه مي گن با بلاي آسموني كارشون تموم شده.ولي آخرش انگار خدا دلش رحم اومد و شير آب آسمونو بست .ولي قيافه شهر ديدني شده بود .ماشينا انگار از جبهه جنگ بر گشته بودن همشون با برگ درخت استتار شده بودن. بيچاره درختا ديشب انگار قلع وقمع شده بودن.امروز صبحم كه مي اومدم سر كار از بس برگ كف خيابون ريخته بود شهربوي كوكو سبزي مي داد.راستي منم صبح برا نهارم كوكو سبزي درست كردم.البته باسبزي خورش سبزي چون ديگه سبزي كوكو نداشتم.مزش بد نميشه.مي تونيد امتحان كنيد.

Sunday, April 20, 2003

بازداشت سينامطلبي يك وبلاگ‌نويس و منتقد سينمايي
1 ارديبهشت 82 - ايسنا - سينا مطلبي، عضو انجمن صنفي روزنامه‌نگاران ايران و منتقد سينمايي كه مسووليت وبلاگ « روزنگار » را بر عهده دارد، بازداشت شد.
همسر مطلبي به خبرنگار حقوقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) گفت:‌ به دنبال احضارهاي متعدد در ماه‌هاي اخير از طرف دايره‌ي عمليات قوه‌ي قضاييه، ديشب به اداره‌ي اماكن احضار و امروز صبح نيز بازداشت شد.
فرناز قاضي‌زاده با بيان اين‌كه تاكنون براي همسرش احضاريه‌ي كتبي نيامده است، اظهار داشت: مطلبي از ابتداي ديماه سال گذشته تاكنون، حدود 5 مرتبه براي اداي توضيحات به دايره‌ي عمليات قوه‌ي قضاييه احضار شد.
وي مدعي شد كه همسرش در اين بازجويي‌ها به اتهام اقدام عليه امنيت ملي از طريق اقدامات هنري و همچنين به خاطر مطالب مندرج در وبلاگ خود (روزنگار) تفهيم اتهام و بازجويي شده است. پرونده‌ي سينا مطلبي كه مدتي مسوول صفحه‌ي سينمايي روزنامه‌ي توقيف شده‌ي حيات‌نو بود، در شعبه‌ي 1610 مجتمع قضايي فرودگاه و به قضاوت جعفر صابري ظفرقندي رسيدگي خواهد شد.

Thursday, April 17, 2003

نمی دونم زندگی چيه و چرا بايد بهش تن داد.نمی دونم بعدش چی ميشه آخر خط کجاست.بعدش خبری هست يا نه .نکنه ول معطليم.نکنه افتاديم تو جاده خاکی و داريم دور ميشيم.نکنه خدا نشسته اون بالا داره به ريشمون می خنده که اينقدر همه چی رو جدی گرفتيم.نکنه داريم خواب ميبينيم اصلا نکنه کابوسه.دلم نمی خواد پير شم.چون ممکنه خيلی دلم بسوزه.نمی دونم 10 سال ديگه کجام .کجای دنيا کجای زندگی .اصلا که چی من حتی نمی دونم پنج نسل قبل خودم کی بوده تازشم بدونم چه فرقی می کنه به حالم. منم همين طوری گم می شم تو اِن چرخه نا معلوم.ديگه حتی نوه هامم کاری ندارن که من چی کاره بودم نسل بعديشون شايد ندونن من اصلا وجود داشتم يا نه اونا هم می آن می رن و همِن طور که ما فکر می کنيم خيلی مهميم اونا هم همين احساسو نسبت به خودشون دارن. دل می بندن به زندگيشون فقط شايد اونموقع به خندن به ما که برای ديدن ماهواره آنتن های 1 متری می ذاشتيم رو پشت بوم ........
فسقلی می خواد با کامپوتر نقاشی بکشه منم مجبورم بقيه فلسفه بافی هامو بزارم برا يه وقت ديگه
فکر نکنم تا حالا کسی بهت گفته باشه که خيلی خودخواهی همين طور که مطمئنم کسی بهت نگفته که خِلی لوسی..ولی واقعِت داره خيلی هم زياد.می دونی زندگی با آدمای خودخواه خيلی سخته همين طور دوست شدن با اونها.تا حالا من چندد تا شونو ديدم.اين ادما بدون اينکه خودشونو و رفتارای زشت و زننده خودشونو بينن.از ديگران انتقاد می کنند در مقابل رفتارهايی که پاسخی به رفتارهای خودشونه بر می آشوبن و اونقدر حق رو به خودشون می دن و با کمال پررويی حرف می زنن که اگه کسی واقعا نشناستشون فکر می کنه آخی چقدر داره بهشون ظلم می شه.در حاليکه واقعيت چيز ديگه ايست

Sunday, April 13, 2003

آخرش يه کاری کردی که دوباره بنويسما
اينجا رم بخونيد تا من برم يه سريم به مادرانه بزنم
راستش از ديروز که امتحان زبان دادم ونتيجش خوب شد يه جورايی احساسم نسبت به زندگيم بهتر شد.آخه هيچی به اندازه اينکه فکر کنم در گير روزمرگی شدم نمی تونه حالمو بگيره
منکه ميگم اگه مردم عراق خودشون می خواستند جناب صدام حسين را دک کنند بيشتر از اينها تلفات می دادند
ديروز اونقدر اخبار گوش کردم و سايت های خبری رفتم که آخر شب از اين همه دروغ و ريا و خبر های ضد و نقيض ديگه حالت تهوع داشتم.اخبار ايران که ديگه کولاک بود.

Sunday, April 06, 2003

آره عزيزم مي دونم همه چي آخرش درست ميشه ولي خوب قبول كن زمان مي خواد تا آدم دست و پاشو جمع كنه.بعضي وقتا غم راهشو پيدا مي كنه و نميشه كاريش كرد شايد بهتره اين وقتا يه كمي هم باش كنار اومد بعدم بي خيالش شد تا خودش بساطشو جمع كنه و بره آخه اونم اگه خيلي بش گير ندي خسته ميشه و ميره ولي اگه خيلي بخواي بري تو نخشو بزور دكش كني پرو تر مي شه و ديگه حسابي جا خوش مي كنه ولي خوب منم مطمئنم كه همه چي خوب مي شه و اين روند خوب شدن اونقدر آهسته و آروم انجام ميشه كه شايد حتي نفهميم چه جوري يه دفعه همه چي درست شده

Friday, April 04, 2003

خيلي غمگينم خيلي زياد با خودمم خيلي كلنجار رفتم كه دست از غصه خوردن برداره ولي نميشه انگار يه چيزي تو وجودمه كه اختيارش از دستم خارج شده زندگي به اين شكل راضيم نمي كنه و نمي تونم به خودم به قبولونم كه همه چيز درست ميشه شايد به خاطر فقدان هدف درست حسابيه يا هر چيز مسخره ديگه.

Sunday, March 30, 2003

سال جديد کاری رو با يه کلاس آموزشی شروع کرديم .فکر کنيد آدم بعد از تعطيلات بره سر کلاس بشينه اونم چه کلاسی.تازه به علت تغييرات هوا سرما هم خورده باشه و مثل آفتابه از دماغش آب بياد.بعدم برا اينکه بتونه دو ساعت بشينه سر کلاس اونقدر قرص و دوا بخوره و دوپينگ کنه که ديگه همش تو چرت باشه .تازشم با اين قيافش رديف اول بشينه و مدرس بيچاره همش معذب باشه وفکر کنه حتما داره خِيلی در هم بر هم درس ميده يا شايدم تو دلش ميگه اين بيچاره که نمی کشه چرا فرستادنش سر اين کلاسو بعد انقدر بی جون باشه که بعد از هر کلاس وقتی جناب استاد بش ميگه مطالب سنگينه نه حتی جون نداشته باشه بگه نه بابا اشکال از گيرنده است
کتاب "چراغها را من خاموش می کنم"نوشته خانم پيرزاد رو خوندم کتاب ساده و روان و با يه زيبايی خاص زنانه من که کلی کِف کردم بخصوص که با خوندن هر سطرش ِياد يه دوست خيلی خوبم می افتادم که خيلی گله
اول از همه سال نو مبارک.فکر کنم تعطيلات شامل حال وبلاگمم شد برا همينم حالا که بعد از کلی وقت می خوام بنويسم يه کمی گيج و منگم.خوب بالاخره ماراتن 81 تموم شد بايد کلی خدارو شکر کنم که خودمو تا آخر خط رسوندم خودمونيم چند جاش ديگه واقعا می خواستم بايستم و ديگه قدم از قدم بر ندارم ولی چه ميشه کرد از اونجا که بشر کلا موجود فضولی است اين فضولی وادارم کرد که ادامه بدم ببِنم آخرش چِی می شه . مسير شما رو نميدونم ولی مال من کلی سر بالايی داشت که نفس آدم می بريد.حالا هم با يد کلی تمرين کنم که هر جا می خوام تاريخ بزنم بنويسم 1382.

Wednesday, March 19, 2003

خيلي از دستت ناراحتم خيلي بيشتر از اونكه بتوني حدس بزني .مگه وقتي تو ديشب برا خودت قرار مي ذاشتي چيزي به من مي گفتي خودت گفتي من دخالت نكنم .مگه ديشب خودت قرار تذاشته بودي كه تنها بري و منم بايد مي موندم خونه.چطور ديروز چيزي در مورد كار مشترك نگفتي حتي اونجا يه كلمه در مورد نظر من نپرسيدي .حالا فرض كن همون كار انجام شده فقط فرقش اينه كه تو موندي خونه و من رفتم فكر نكنم با كاري كه تو مي خواستي انجام بدي فرقي داشت. تازه منو بگو كه گفتم تو بخوابي .تازه صبحم بهت گفتم من دارم مي رم اين كارها رو بكنم تازه بعدش کلی از خیابون بهت زنگ زدم.تازه می تونستی صبح همون موقع زحمت مي كشيدي لاي چشمتو باز مي كردي و نظرتو مي گفتي .نه حالا بعد از سه ساعت كه خوابتو كردي و خستگيت در رفته نظرتو بگي

Tuesday, March 18, 2003


مي دوني دم رفتن اين خانم چي بهم گفت؟ گفت ديگه خونتو مثل گل كردم به جارو مونده با يه گرد گيري برو يه كمي به خودت برس حيفه اين جوري مي گردي برو ببين اين زنا تو خيابون چقدر بخودشون مي رسن .تو دلم گفتم خدا پدرتو بيامرزه من برا همين امروزم كه تو بياي غيبت خوردم كو فرصت كه به كاري برسم .ولي خوب بعد كه رفت از حرص دلم رفتم لاك آبي زدم تا يكمي خير سرم شيك بشم .

يه خانم افغاني خيلي خوبي هست كه وقتي من خيلي كار دارم خبرش مي كنم بياد كمكم .جاليه بدونيد كه اين خانم عاشق ايرانه و هميشه دعا مي كنه كه بيرونشون نكنن .حالا ديروزم اين خانم اومد كمكم تا شايد يه كمي به كاراي درهم گره خورده من اين آخر سالي سرو سامون بده .حرف جنگ شد كه در اومد گفت خدا كنه جنگ نشه .من همش دعا مي كنم آمريكا به عراق حمله نكنه آخه اگه جنگ بشه ديگه عراقي ها از مرز ميريزن تو ابران و همه چي به هم مي ريزه .منو بگي كلي زور زدم كه خندمو قايم كنم .تو دلم گفتم راست گفتن مهمون چشم ديدن مهمونو نداره ها


اين آقايون همكار ما اين چند روزه هرچي به هم مي رسن از كارايي كه براي شب عيد مي كنند مي نالن دستاشونو نشون هم مي دن و ميگن ديشب تا صبح شيشه پاك كردم و نمي دونم چي كار كردم و چي كار كردم كه كفر من در مي آد .انگار زناي بيچارشون كاراي خونه رو از خونه باباشون سر جهازي اوردن كه اين آقايون اينقدر سر يه شيشه پاك كردن قيافه مي گيرن .



Monday, March 17, 2003

فكر كنم ديگه بايد يه تصميم مهم در مورد زندگيم بگيرم
گيج و منگم.نمي دونم مال خستگيه بيش ازحده يا مال ياس فلسفي .حالا مال هر كدوم باشه نتيجش برا من تابته و اونه كه من ديگه حال زندگي رو ندارم



Saturday, March 15, 2003

"ساده است ستايش گلي ، چيدنش و از ياد بردن كه آبش بايد داد"
اين يه قسمت از اشعار خانم مارگوت بيگل است كه احمد شاملو اشعارشو در كاست "چيدن سپيده دم "مي خواند.اگر اهل شعر هستيد و تا حالا اونو نشينيده ايد پيشنهاد مي كنم در اولين فرصت اين كاست رو تهيه كنيد و ازشنيدن اون لذت ببريد
اگر از فيلم هاي ترسناك خوشتون مي آد مي تونيد فيلم What llies beneath رو ببينيد .نفس آدم مي بره تا تموم شه ولي خوشبختانه از اون فيلمايي نيست كه وقتي تموم ميشه آدمو تو وحشت و نگراني نگه مي دارند.كارگردان فيلم همون كارگردان فيلم فارست گامپ است كه متاسفانه من فقط كتابشو خوندوم و فيلمشو نديدم.در اين فيلم هريسون فورد بازي مي كنه .وقتي مي خواستم اين فيلم رو بگيرم تو ذهنم يه فيلم ديگه بود كه در موردش توي مجلات سينمايي خونده بودم براي همينم اصلا انتظار يك فيلم ترستاك رو نداشتم.ولي خوب در كل بد نبود.

Wednesday, March 12, 2003

بيرون داره بارون مي آد .شكيلا داره مي خونه "تويي كه تويي همه كسم بي تو ميگيره نفسم اگه تو رو داشته باشم به هرچي مي خوام ميرسم به هر چي مي خوام ميرسم" و من دارم روز كاريمو آغاز مي كنم.

شنبه كه اومدم سر كار چايي واقعا وحشتناك بود مزه روغن مي داد اصلا نمي شد خورد چند بار به پرسنل خدمات گفتم يك بارم زنگ زدم آبدار خونه فايده نكرد بعدشم كه كامپوترم ريخت به هم و ديگه اصلا تو فكر چايي خوردن نبودم.شبم رفتم تهران و تا صبح سه شنبه كه اومدم دوباره سر كار .اي بابا چايي هنوز همون بود مونده بودم اين همه آدم چه جوري سه روز اينو خوردنو هيچي نگفتن .قبل از ظهر دوباره به پرسنل خدمات گفتم يه نگاهي به اين چايي بندازن ببينن چرا اين جوريه .بعد ناهار رفتم چايي بريزم ديدم هنوز همون طوره بعد جدا جدا چايي و اب رو تست كردم و فهميدم اشكال از آب است .همون موقع يكي از بچه هاي خدمات رد مي شد گفتم چايي هنوز خرابه .الانم مي خوام يه چايي بريزم ببرم برا مدير اداري ببينه مي تونه بخوره يا نه اينو كه گفتم گفت الان درستش مي كنم خلاصه 5 دقيقه اي نشده اوضاع چايي درست شد.

يه گزارش توپ از ماموريتم نوشتم كه خودم حال كردم.توي كار ما خيلي مهمه كه سنجيده حرف بزنيم سنجيده يه كاريو قبول كنيم و هراتفاقي رو مكتوب كنيم وگرنه خيلي جاها دچار مشكل مي شيم و از همه مهمتر اينكه ياد بگيريم توي جلسات عصباني نشيم حتي اگه طرف مقابل احمقانه ترين در خواست دنيا رو داشته باشه.

توي دنيا هيچي ساده تر از خوب بودن نيست ولي نمي دونم چرا آدما اصرار دارن كه بد باشن

با دوستام ونك سوار شديم كه بريم ميدون تجريش .راننده به طرز وحشتناكي رانندگي مي كرد يه بار ش ديگه يه ميليمتري ترمز كرد وگرنه يه تصادف وحشتناك مي كرديم وقتي پياده شديم دل و رودمون تو هم بود .دوستم عصباني بود و گفت اعصابم خورد شد با اين رانندگي كردنش نمي گه تصادف كنيم بلايي سر مون بياد.خنديدمو بش گفتم بابا دلت خوشه اون اصلا ماها رو آدم حساب نمي كرد.از نظرش ما هر كدوم يه 250 تومني بوديم كه بايد ميذاشتمون اينجا و بعد دوباره با سرعت بر مي گشت تا بقيه 250 تومني ها رو بياره
معمولا وقتي از خشونت عليه كودكان صحبت مي شه يه كودك آش ولاش با بدن سوخته و دست و پاي شكسته كه سرشم باند پيچي شده و با چشماي معصومش داره به دوربين نگاه مي كنه به ياد آدم مي آد .در حاليكه صرفا خشونت اين نيست و صور مختلف داره و متاسفانه بعضي وقتا خشونت عليه كودكان اونقدر عادي شده كه حتي آدما يادشون ميره دارن با اين كاراشون بچه ها رو اذيت مي كنند و حتي اطرافيانشون اعتراضي به رفتارشون نمي كنند چون صرفا بزرگ شدن آدما يا نام پدر و مادر روي اونها اين حق رو به هشون ميده كه با توجه به تشخيص هاي شخصي شون با بچه هاشون رفتار كنند.در ديدگاه سنتي ما بچه بايد فرامين پدر و مادر بخصوص پدر را بي فيد وشرط بپذيرد و اصلا مهم نيست كه به سن تشخيص رسيده يا خير .در اين ديدگاه زماني كه پدر با كودكش به جبر و زور رفتار مي كند يا مادر موافق اين شيوه تربيتي است و خودش را كنار مي كشد و يا اگر هم مخالف است بايد سكوت كند و نظاره گر رفتار هاي خشونت آميز پدر باشد چون پدر پدره و بايد حرمتش يه عنوان ريئس خونواده حفظ شود.در اين ديد گاه پدر مي تواند حتي كودك خردسالش را زماني كه احساس كرد احساساتش جريجه دارشده با يك سيلي ادب كنه ولي هيچ كس حق نداره يه آدم بزرگ را به خاطر آزردن يك كودك مورد مواخذه قرار بده .
يه حايي خوندم كه توي جامعه ما 85 درصد از افراد خصوصيت كودك آزاري دارند ولي حالا چرا ما نمي بينيم علتش اينه كه عادت كرديم .اگه مي خواين واقعيتو ببينيد كافيه يه كم دقيق تر دور وبرتونو نگاه كنيد .به حرفاي آدما در مورد بچه هاشون توجه كنيد .توي خيابون بچه هاي كوچكي كه با چشم گريون دنبال پدر و مادرشون راه ميرن رو ببينيد توي اتوبوس توي تاكسي و هر جايي كه آدم بزرگا و بچه ها هستن مي تونيد نشانه هاي اين خشونت هاي پنهان رو ببينيد

Tuesday, March 11, 2003

"اينكه در بيرون چه مي كنيد نشان مي دهد كه در درون چه هستيد"جمله قشنگيه مگه نه
همه جا حرف جنگه حرف اتفاقايي كه قراره بيفته و من تو فكر آدمايي هستم كه قراره بي دليل بميرن و هيچوقت دليل مردنشونو نفهمن بچه هايي كه بي گناهن و بايد خشونت جنگو تحمل كنند .مادرايي كه جگر گوشه هاشون جلوي چشمشون پرپر مي زنه واونا هيچ كاري نمي تونن براشون بكنن.اونايي كه خونه و زندگيشونو اجبارا براي نجات جونشون ول مي كنند و آواره مي شنو از فرداشونم بي خبرن .و آدمايي كه ذاتشون پاكه و فقط براي اينكه كشته نشن بايد زودتر شليك كنند.تازه اين اولشه اينكه آخرش چي ميشه هنوز مونده اينكه تا چند سال ديگه بچه هايي كه امروز خونوادشونو از دست مي دن بايد با درد شون بسازن هنوز مونده . اينكه تا چند سال آدماي بي دست و پا و تاقص العضو يادگارشونو از جنگ دنبال خودشون يدك بكشن و آدماي شيميايي شده روي تخت بيمارستان در انتظار پروازشون لحظه شماري كنند هنوز مونده .
و هنوز مونده كه آدما باد بگيرن شايد از جنگ و خونريزي راههاي بهتري هم براي حل مشكلاتشون وجود داره.

از ماموريت اومدم.حالا هم کلی کار مونده دارم به اضافه يه عالمه حرف نزده.

Tuesday, March 04, 2003

درست نميشه
تست
راستي تا حالا به پدرانه سر زديد
نتيجه دكتر رفتنم اين شد كه يه كرم بده تا با اون مرتب دستمو چرب كنم و صدقه سركرم تمام زندگيم چرب شده از كيبورد گرفته تا موس و كلاسور مداركم وجعبه عينكم از همه بدتر دستمال عينكم كه اونقدر چرب شده كه وقتي ظهر باهاش عينكمو پاك كردم و روي چشمم گذاشتم هيچ جايي رو نمي ديدم بي انصاف چربيش با شستنم از بين نرفت برا همينم از ظهر تا حالا بدون عينك كار كردم
كامپيوترم درست شد.اگه درست نمي شد كم كم يه هفته گيرش بودم تا دوباره به جايي كه امروزم مي رسوندمش.فكر كن از صبح تا حالا يه عالمه كار كني يه عالمه كشف وشهود داشته باشي يه عالمه فسفر سوزونده باشي واونوقت دم رفتن ببيني اي بابا اصل مطلب ريخته به هم چه حالي بهت دست ميده.

....
ديروز رفتم دكتر پوست .به خاطر دستام .به خاطر ترافيك مجبور شدم ماشينو كمي دورتر از مطب پارك كنم و تا مطب پياده برم توي راه يه عالمه مردمو ديدم .دلم براشون تنگ شده بود .خيلي وقت مي شد كه اين خيابونو نرفته بودم.توي مغازه هاتوي پياده رو توي خيابون توي داروخونه پر آدم بود.همه جور آدمي با آرزوهاي خودشون با نگراني هاشون و با دنيايي كه توش زندگي مي كنند و از دنياي بقيه هزار فرسنگ دوره نگاهاشون باهم فرق داشت احساسشون به دور و برشون متفاوت بود و عكس المل هاشون در مقايل بچه هاشون متفاوت تر.هر وقت فرصتي ميشه كه دور و برمو ببينم گيج تر ميشم.دنيام ميريزه به هم قاطي ميكنم انگار آجرايي كه باش دنياي خودمو ساختم از جاش در مي آد ومي ريزه رو هم و بعد من مي مونم با يه عالمه آجر تلنبار شده كه بايد از اول روي هم بچينمشون تا دنيا مو بسازم.دنيايي كه مطمئتا هيچوقت شبيه دنياي اول نمي شه
dige badtar az in nemishe .computeram rikhte beham

Sunday, March 02, 2003

يه زماني يادمه حافظ بيچاره رو كچل مي كرديم از بس تفال ميزديم و شعر مي خونديم ولي حالا چند وقتي مي شد كه از دستم راحت بود و مي تونست به امور ساير بندگان خدا برسه .ولي از اونجا كه مدتيه شديدا احساس ميكنم شعر بدنم كم شده وگشتن در عوالم تكنولوژي روحيه مو يواش يواش داره خراب ميكنه دوباره دست بدامان شيخ شيراز شدم و اگه بشه مي خوام روزي يه بارم شده يه سري بهش بزنم و شعري بخونم. روحش شاد كه هنوز بعد از مرگش ميشه ازش كمك طلبيد
خلاصش بزبون خودمون يعني ,كجا يه كم مهلت بده بخودت دور و برتو ببين از لحظه هاي زندگيت لذت بب.رتو كه همش يه عمر داري زمانم مثل برق و باد مي گذره پس قدرشو بدون

Time is Short



Have you ever watched kids

On a merry-go-round

Or listened to the rain

lapping on the ground?



Ever followed a butterfly's erratic flight

Or gazed at the sun into the fading night?



You better slow down

Don't dance so fast

Time is short

The music won't last



Do you run through each day on the fly?

When you ask "How are you?"

Do you hear the reply?



When day is done

Do you lie in your bed

With the next hundred chores

Running through your head?



You'd better slow down

Don't dance so fast

Time is short

The music won't last



Ever told your child,

We'll do it tomorrow

And in your haste, not see his sorrow?



Ever lost touch,

Let a good friendship die

Cause you never had time

To call and say "Hi"?



You'd better slow down

Don't dance so fast

Time is short

The music won't last



When you run so fast to get somewhere

You miss half the fun of getting there.



When you worry and hurry through your day,

It is like an unopened gift....

Thrown away...



Life is not a race.

Do take it slower

Hear the music

Before the song is over.







Saturday, March 01, 2003

خدا هم انگار شوخيش گرفته يه روز هوا گرم ميشه يه روز دوباره اونقدر سرد ميشه كه از سرما يخ مي زنيم .امروزم از اون روزاي سرده تازه سرد وحشتناك.بايد يه سري به ياهو بزنم ببينم اوضاع چطوره و هوا كي گرم ميشه.