Tuesday, March 04, 2008

انسان هاي بيچاره
آن ها که به دنيا مي آيند و بزرگ مي شوند و کار مي کنند و کار مي کنند و در جا پير مي شوند.
بدون آنکه ببينند.
بدون آنکه بفهمند.
بدون آنکه لحظه اي ترديد کنند.
بدون آنکه تغيير کنند.
بدون آنکه از کنج عزلت خود برون آيند درجا، پير مي شوند.
با دنيا هايي به وسعت يک آشپزخانه، کلاس، رستوران، مطب،
با دنياهاي کوچک، با رنگ هاي آبي و قرمز و زرد، بدون بچگي کردن ، بدون جوان بودن، در جا پير مي شوند.
در جا پير مي شوند
بدون کوچکترين حرکت
بدون آرزويي کوچک
مي آيند و مي خورند و مي روند
و صد افسوس که در جا پير مي شوند.

4 comments:

افسانه said...

داستان همین روزها است . همین روزها که از گهواره کودکی ناگهان پرت می شویم به دنیای خیلی بزرگترها . بی آنکه بچگی کرده باشیم . بی آنکه جوانی کرده باشیم . می ترسم کم کم وقتی برای پیری کردن هم نباشد !!

ستاره پنج پر said...

سال نو مبارک
فکر میکنم خیلی از ماها در جا پیر میشیم...
این قسمتش خیلی قشنگ بود: با دنيا هايي به وسعت يک آشپزخانه، کلاس، رستوران، مطب،
با دنياهاي کوچک، با رنگ هاي آبي و قرمز و زرد، بدون بچگي کردن ، بدون جوان بودن، در جا پير مي شوند.

Anonymous said...

مینو جوان سرچ کردم=> gozar.blogspot.com
شادی وغم در کنارهم
جوانی وپیری
مردانگی در پس زنانگی
همسر جان و فسقلی
خانواده
و شور زندگی=>
عشق.
عالی بود. موفق باشین.لذت بردم.

امیرحسین said...

سلام
راستش شما واسم خیلی جالبین البته واسه دوستم هم همینطور چون اون اول بلاگ شما رو دیده بود
اینکه شما اینقدر مستمر بلاگ نوشتین و خیلی از وقتها حتی یه کامنت هم نداشتین!! و اینکه در همه حال می نویسین چه شاد چه غمگین چه بی هدف چه با هدف و ... ا
اینه دلیله تفاوت شما با بقیه بلاگ نویسا
الان تقریبا یه ماهی میشه که آپ نکردید، امیدوارم زودتر بنویسد