Wednesday, October 28, 2009

پسره به باباش ميگه بابا اگه صد ميليون برنده بشي چيكار ميكني

بابا: پاريس ويسكي جنيفر لوپز

پسره: اگه برنده نشي چي

بابا : خونه عرق سگي ننت !

************

دو تا جو جه با هم قرار ميزارن ازدواج کنند بزرگ که مي شن هر دو شون خروس در ميان

************

مار كبرا ميره توي حمام زنانه زنها جيغ ميزنن ماره به زنها ميگه نترسين من كبرا هستم

************

يکي داشت با ماشينش دور ميدون ميچرخيد.ازش ميپرسن چرا اين كارو ميكني؟گفت:آخه راهنمام گير كرده.

************

يارو زنگ مي زنه پيتزايي ميگه: اقا يه پيتزاي مخلوط ميخوام طرف ميگه:به نام؟ يارو ميگه:ببخشيد بنام خدا يه پيتزا مخلوط مي خوام

************

يارو مي خواسته از تاكسي پياده شه راننده ميگه دستت لا در نمونه يارو ميگه سرت لا در نمونه!

************

به يكي ميگن اينجا چيكار ميكـنــي؟ ميگه پس كجا چيكار كنم؟؟؟؟؟

************

ارمنيه و تهرانيه و رشتيه و اصفهانيه يك عمر رفيق بودن. باري، از بخت بد، ارمنيه مرحوم ميشه، باقي رفقا هم ميرن تشييع جنازش. رسم اين ملت هم گويا اين بوده كه هركدوم از نزديكان بايد دم آخري يك پولي مينداختن تو قبر. خلاصه اول تهرانيه ميره بالاسر قبر و كلي گريه زاري ميكنه و آخر هم دست ميكنه، ده تا هزاري ميندازه تو قبر. بعد رشتيه مياد باز كلي آه و ناله ميكنه و بعد هم دست ميكنه ده تا هزاري ميندازه تو قبر. آخري نوبت اصفهانيه ميشه، مياد جلوي قبر كلي گريه زاري ميكنه، آخرش هم با بغض ميگه: شرمنده، من صبح وقت نشد برم بانك پول بگيرم. بعد يك چك سي‌هزارتومني مي‌نويسه ميندازه تو قبر، بيست‌هزارتومن بقيشو برميداره!!!

************

اصفهاني قله اورستو فتح مي‌کنه، ازش مي‌پرسن انگيزت چي بود؟ ميگه خيلي نامرد بود اون پدرسوخته اي که به من گفت اون بالا نذري مي‌دن!

************

جبرئيل به يكي ميگه يه آرزو کن ؟يكي ميگه ميخوام خدارو ببينم جبرئيل ميگه محاله يک آرزو ديگه کن؟ يكي ميگه ميخوام آدم شم جبرئيل ميگه پاشو بريم خدارو نشونت بدم .

Monday, October 26, 2009

من از سگ می ترسم. اصلا از هر جونوری که راه بره می ترسم. گربه حسابش جداست نه اینکه بهش دست بزنم یا نازش کنم نه بابا این خبرا نیست من فقط چون می دونم گربه ها ترسواند و تا یه پیششون کنیم در میرن ازشون نمی ترسم. و اینجا از شانس من هرکی رو میبینی یه سگ دنبال خودش راه انداخته بعضی هاشون انصافا خوشگلن و تودل بروالبته از راه دور ولی بعضی هاشون سگ نیستن که گوسفندن از بس که گنده و پشمالواند.
از اونجا هم که پونه همیشه دم خونه ماربیچاره سبز میشه منم هرجا باشم این سگا انگار می فهمن من چقدر می ترسم می خوان بیان طرفم سلام علیک کنن.
اون خونه که بودیم یه پارک بزرگ نزدیک خونمون بود که بعضی وقتا می رفتیم اونجا. ولی از بس مردم اونجا سگاشون رو می آوردن که بازی کنند من دیگه قیدشو زدم و عطاشو به لقاش بخشیدم. یه بار که رفته بودیم پارک رو نیمکت نشسته بودیم که دیدم یکی با سگش داره می آد. من پاهامو بردم بالا و کاملا رونیمکت نشستم که سگی نشم ولی خوب سگه باز فهمید من اونجام و اومد طرفم. من جیغ کشیدم و سگه یه متر پرید بالا و در رفت. بنده خدا تو عمرش همچین پدیده ای ندیده بود. بعد یه آقای مسنی اومد با سگ بی ریختش این سگه باز پارک به این گندگی رو ول کرد اومد طرف نیمکت، من دوباره پاهاموبردم بالا افاقه نکرد. رفتم کلا رو نیمکت وایستادم همسر جان هرچی تلاش کرد این سگه رو دک کنه نشد. منم اون بالا مثل بدبختا ایستاده بودم و دور خودم می چرخیدم. سگه هم دوره نیمکت می چرخید. صاحبش هم واستاده بود می گفت" دونت بی اسکیری "(نترس) خلاصه آخرش همسرجان گفت این خانم من آلرژی داره تا صاحاب سگ کوتاه اومد و رفت. و گرنه تا من اون سگ بیریختش رو ناز نمی کردم بعید بود ول کن باشه.
بارها با خودم حرف زدم منطقی فکر کردم که بابا این سگا نمی تونن تورو بخورن. اصلا فکر کن پشه یا مگس میاد دور و برت می چرخه و می ره تا اینکه یه روز که رفته بودیم دم دریا و اونجا هم از حضور سگ های عزیز خالی نیست، یک سگ کوچولو دوان دوان اومد طرف ما. من سر جام ایستادم بلند بلند می گفتم من نمی ترسم من نمی ترسم من نمی ترسم تا اینکه سگه اومد تا بیست سانتی پامو و رفت. شانسم گفت سگ با فرهنگی بود. چون بعد صاحبش اومد گفت این سگه خیلی پیره واصلا کره ، یعنی اگر جیغم می کشیدم فایده نداشت.
دومین برخورد سگیم پریروز بود. این همسایه ما یه زن و شوهر مسن و خیلی مهربونن که باز از شانس من یه سگ مو فرفری سفید و کوچولو دارند. از اونجا که اینجا سیستم نامه نویسی خیلی رواج داره و برای همه چی نامه می فرستن دم خونه آدم،من یک عالمه نامه از مستاجر قبلی جمع کرده بودم که بنگاه به هم گفت بدم دست این همسایه. خلاصه ما هم هرروز از ترس سگشون پشت گوش انداختیم تا اینکه یه عالمه نامه جمع شد. نامه ها رو دادیم دست همسر جان که بیا تو این لطف رو بکن چون من اگر برم دم خونشون اینا حتما با سگشون میان دم در و من میترسم. همسرجان هم رفت تا دم در و برگشت و گفت بزار تو ماشین من یه روزکه دیدمشون بهشون می دم و این یعنی کلید خوردن یه پروژه شش ماهه. خلاصه به خودم گفتم پاشو کار کار خودته . نامه ها رو برداشتم و رفتم در خونه همسایه. زنگ زدم ومطابق پیش بینی، خانوادگی یعنی آقا، خانم و خانم سگه با هم اومدن دم در. سگه هم صاف اومد طرف من برای عرض ادب و سلام و احوال پرسی . من خیلی خودم رو نگه داشتم ولی یکم عقب رفتم که خانمه فهمید و گفت از سگ می ترسی نه، گفتم یک کمی . سگش رو صدا کرد و از اونجا که سگ با شخصیتی بود مثل بچه آدم رفت یک گوشه ایستاد و من دومین برخورد سگیم رو انجام دادم که برای من چیزی کمتر از پیروزی متفقین در جنگ جهانی دوم نبود. فکر می کنم اگر همین جور پیشرفت کنم تا ده سال دیگه بتونم یه توله سگ کوچولو رو ناز کنم

Monday, October 19, 2009

چقدر حال می ده که یه دفعه و خیلی تصادفی آهنگی رو که خیلی دلت می خواست داشته باشی رو پیدا کنی. فکر می کنم نشونه خوبی باشه
اینم شعرشه
We were both young, when I first saw you.
I close my eyes and the flashback starts-
I'm standing there, on a balcony in summer air.

I see the lights; see the party, the ball gowns.
I see you make your way through the crowd-
You say hello, little did I know...

That you were Romeo, you were throwing pebbles-
And my daddy said "stay away from Juliet"-
And I was crying on the staircase-
begging you, "Please don't go..."
And I said...

Romeo take me somewhere, we can be alone.
I'll be waiting; all there's left to do is run.
You'll be the prince and I'll be the princess,
It's a love story, baby, just say yes.

So I sneak out to the garden to see you.
We keep quiet, because we're dead if they knew-
So close your eyes... escape this town for a little while.
Oh, Oh.

Cause you were Romeo - I was a scarlet letter,
And my daddy said "stay away from Juliet" -
but you were everything to me-
I was begging you, "Please don't go"
And I said...

Romeo take me somewhere, we can be alone.
I'll be waiting; all there's left to do is run.
You'll be the prince and I'll be the princess.
It's a love story, baby, just say yes-

Romeo save me, they're trying to tell me how to feel.
This love is difficult, but it's real.
Don't be afraid, we'll make it out of this mess.
It's a love story, baby, just say yes.
Oh, Oh.

I got tired of waiting.
Wondering if you were ever coming around.
My faith in you was fading-
When I met you on the outskirts of town.
And I said...

Romeo save me, I've been feeling so alone.
I keep waiting, for you but you never come.
Is this in my head, I don't know what to think-
He knelt to the ground and pulled out a ring and said...

Marry me Juliet, you'll never have to be alone.
I love you, and that's all I really know.
I talked to your dad -- go pick out a white dress
It's a love story, baby just say... yes.
Oh, Oh, Oh, Oh, Oh.

Thursday, September 10, 2009

باد مي آد
اينجا باد براي من نشونه انقلاب در هواست.
هر وقت باد مي اد هوا دگرگون ميشه
و تغيير مي کنه
اينجا باد مي اد و هوا متغيره و دلم لرزان
اشکم براي عزيزي که ازم دوره و نمي تونم اين روزاي سختش رو باهاش شريک باشم مي ريزه
از اينکه نمي تونم دستاشو بگيرم و در سکوت به حرفاش گوش کنم غمگينم.
دلم مي خواد بگم غماتو بده من تا ببرمشون يه جاي دورگمشون کنم که ديگه نتونند تورو اذيت کنند.
دلم مي خواد بگم عروسکم غصه نخور.
غصه مال دل کوچيک تونيست
دلم ميخواد بگم باور کن که تمام ميشه. اين روزاي سخت تو مي گذره و خورشيد شادي از پشت ابرامياد بيرون.
دلم مي خواد يه پاک کن بر مي داشتم و هرچي غم و غصه است از دلش پاک مي کردم و به جاش يه عالمه شادي مي کشيدم
و ابي مي خونه
مثل پروانه اي در مشت چه آسون ميشه ما رو کشت
و باز رفتم به گذشته
يادش بخير خاتون ابي
رنوي سفيد و چراغ خطر پل فردوسي و نواري که دوباره براي ما از اول خاتون رو مي خوند
تو رفتي
رنو رو فروختيم
نوار رو دادم به دختري که تو زلزله بم خونوادش همه مرده بودن و تو بيمارستان شريعتي بود.
من هم رفتم
چراغ خطر پل فردوسي هنوز سر جاشه
و ماشينا هنوز پشتش مي ايستن. شايد يه روزيه نفر توي رنوي سفيدمون خاتون ابي روگوش کنه
شايد

Thursday, August 06, 2009


راستي اينجا داره بهار ميشه
باور نمي کنيد
اين هم سندش
البته عکس رو آقاي همسر گرفته
امروز جمعه است و اينجا يعني دوروز تعطيل پيش رو
پنج شنبه شب ها را دوست دارم. وقتي از کلاس بر مي گردم. انگار بار دنيا رو از روي دوشم برداشتن. حس سبکي مي کنم . دلم مي خواد زندگي رو ببلعم. کتاب مي خوانم تلويزيون مي بينم. مي دانم اين لحظات سبکباري زياد طولاني نيست ودوباره ماراتون بعدي براي هفته ديگه در انتظارمه ولي همين دم کوتاه براي من غنيمت است.مي دانم دوباره شروع مي شود: خواندن و خواندن و مطلب جمع کردن و استرس تا دوباره پنجشنبه بشه و من احساس شناوري در فضا داشته باشم و بگم اين هفته هم به خير گذشت
چند وقت پيش يک کشف بزرگ کردم. تويه يکي از کتابخانه هاي اينجا بخشي براي کتاب هاي فارسي پيدا کردم و
ذوق زده از اينکه مي توانم بعد از مدتها کتابي را به بلعم (به جاي اينکه بخوانم)
دو هفته پيش سري به آنجا زديم و من چند کتاب فارسي گرفتم و همين طور چند کتاب فارسي براي فسقلي خوان که با هم بخوانيم. از جمله مرباي شيرين که خيلي با مزه است و شبها قبل از خواب مي خوانيم
براي خودم هم اين ها رو گرفتم:
باغ مارشال که خيلي بي مزه بود حيف وقت
خاک سرخ( شهره وکيلي) قبلا شب عروسي من رواز همين نويسنده خونده بودم که خيلي قشنگ بود. ولي اين يکي خوب بود ولي نه عالي
خانوده نيک اختر(ايرج پزشک زاد) با مزه بود البته نه به اندازه دايي جان ناپلئون
مثل همه عصر ها( زويا پيرزاد) زنانه و ساده مثل زندگي روزانه مان
کنيزو(منيرو رواني پور) چند تا از داستانش خيلي قشنگ بود
حالا فقط کتاب شرکت جان گريشام مونده که بخونم
البته يکي هم از سيدني شلدون بود که بي مزه بود حتي اسمش هم يادم رفت

مرغک وحشي چرا رفتي چنين يار گلم
......
گلم اي يار گلم
گل عزيز دلمه يار گلم
امروز صبح وقتي داشتم ظرف مي شستم همزمان به آهنگ هاي مينو جوان هم گوش مي کردم. مينو جوان خواننده کودکي من است. صدايش براي من جادويي دارد که خواسته و ناخواسته مرا به گذشته پرتاب مي کند. به کودکي . به خانه احمد آباد. به خانه اي که مي ساختيم و در ساختمان نيمه کاره آن مي نشستيم پتوي کوچک هواپيمايي را پهن مي کرديم و با با با و مامان نقشه آينده را مي کشيديم. به سفر همدان به شمال . به پيکان سفيد پنجاه و دو که يکسال از من بزرگتر بود و براي من عضوي از خانواده حساب مي شد و وقتي فروختيمش تا پيکان مدل شصت آبي آسماني را بخريم آن هم در سال شصت و دو من غصه مي خوردم که چرا جاکليدي را که تنها چند روز پيش روي کليد ماشين انداخته بودم را هم به خريدار داده اند و پيکان آبي آسماني با نوار رفيعي که رويش بود و بعد ها همدم راهمان شد در تمام سفر هاي دور و نزديکمان و باز هم مينو جوان بود و سيما بينا و مرضيه و دلکش. کودکي و سر خوشي و بي خبري و بازي
"من نسا نسا مي کنم
من نسا رو صدا مي کنم اي نسا جونم"
ظرف ها را آب مي کشم مينو جوان هنوز مي خواند
صدايش مامانم را به يادم مي آورد آنموقع که همسن الان من بود. مامان جوان ميشه و من بچه و مامان مي خواند "جوني جوني جوني جوني يار جوني رشتي و مازندروني من ميرم تنها مي موني و خانه را تميز مي کند و من مي بينم مبل هاي چرمي را که ديگر نيستن و ان موقع روکش قرمز داشتن بعد ها کرم و خانه اي که برايم هميشه خانه است و من و خواهري که در اتاق کوچکمان روي تخت هايي که بابا ساخته بود خانه مي ساختيم با ملافه اي که بر سر تخت مي اويختيم و يا کتاب فروشي بازي مي کرديم و کتاب هايي که با آمدن هر کتاب جديد شماره جديشان خط مي خورد و دوباره شماره مي خوردند تابا ترتيب قد در طبقه بنشينند.
اي کاش مي شد دوباره بچه شد. ظرف ها تمام مي شوند
دوربين را ميآورم تا از پنجره آشپزخانه عکس بگيرم
لحظه ام را مي نويسم
و مي دانم چند سال ديگر اين لحظه را به ياد مي آورم به يادش چشمانم نمناک مي شود.

Wednesday, June 24, 2009

((به ياد ندا
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری همه از مردن در سر زمینیست که مزد گور کن از بهای آزادی آدمیان فزون باشد
سوختن، ساختن جستن، یافتن و آنگاه به اختیار برگزيدن
و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن
اگر مرگ رااز این همه ارزشی افزون باشد
حاشا ،حاشاکه هرگز از مرگ هراسیده باشم

Wednesday, April 22, 2009

این مطلب از طریق ایمیل بدستم رسید. واقعا جالب بود اینکه آدم ها در اوج جنگ می تونند صلح کنند نشون می ده که چقدر جنگها پوچ هستند
عنوان مطلب این بود

آتش بس بخاطر کریسمس-25دسامبر1914میلادی
۲۴سپتامبر ۱۹۱۴.ارتشهای آلمان بریتانیا و فرانسه در جریان جنگ جهانی اول در بلژیک با هم میجنگیدند.شب کریسمس جنگ را تعطیل میکنند تا دست کم برای چند ساعت کریسمس را جشن بگیرند.در ارتش آلمان یکی از سربازان که سابقهء خواندن در اپرا را نیز دارد شروع به خواندن ترانه کریسمس مبارک میکند.صدای خواننده آلمانی را سربازان جبهه های دیگر میشنوند و با پرچمهای سفید به نشانه صلح از خاکریز بالا می آیند و بسوی ارتش آلمان میروند.آنشب سربازان ۳ ارتش در کنار هم شام میخورند و کریسمس را جشن میگیرند ولی هر ۳ فرمانده توافق میکنند که از روز بعد صلح شکسته شود و جنک را از سر بگیرند!
صبح روز بعد دست و دل سربازان برای جنگ نمیرفت.شب قبل آنقدر با دشمن رفیق شده بودند که بی خیال جنگ شدند و از پشت خاکریز برای هم دست تکان میدادند!چند ساعت که گذشت باز هم پرچمهای سفید بالا رفت و پس از گفتگوی ۳ نماینده ارتشها تصمیم بر این گرفته شد که برای سرگرم شدن با هم فوتبال بازی کنند.آنها آنقدر با هم رفیق میشوند که با هم عکس میگیرند و حتی آدرس خانه های خود را به همدیگر میدهند تا بعد از جنگ به کشور های هم سفر کنند!کار به جایی میرسد که این ۳ ارتش به هم پناه میدهند و ...تنها چیزی که باعث میشود تا قضیه لو برود متن نامه هایی بود که سربازان برای خانواده هایشان فرستاده بودند و به آنها اطمینان داده بودند که اینجا از جنگ خبری نیست!

سالها بعد کریس دی برگ متن یکی از این نامه های سربازان را در یک حراجی به قیمت ۱۵هزار یورو میخرد .پل مک کارتنی هم در ویدئوی یکی از کارهایش به این اتفاق ادای احترام کرده و سال ۲۰۰۵ هم کریستین کاریون با استناد به مدارک این اتفاق فیلمی بنام "کریسمس مبارک"میسازد که اسکار بهترین فیلم خارجی را گرفت و حتی در جشنواره فیلم فجر نیز به نمایش درآمد..

Thursday, April 16, 2009

دلم یه آهنگ قشنگ می خواد. یه چیزی که از جنس روحم باشه و با ذهنم ارتباط بر قرار کنه
می گم تو این اینترنت حتما باید یه چیزی باشه می گردم و می گردم و هرچه می گردم کمتر پیدا می کنم.
اونقدر اسم های جدید هست که قاطی می کنم صد تا آرش و امید و شاهین و رضا و هر اسمی که توی کتاب اسم پیدا میشه یا نمی شه خواننده شده و من هیچ کدوم رو نمی شناسم احساس می کنم که پیر شدم واز قافله جا موندم
هرچی می گردم کمتر پیدا می کنم نا امید می شم و به گوش کردن به صدای کی بوردم رضایت می دم

Tuesday, April 14, 2009

سرشار از حرف های نگفته ام لبریز از حس صحبت احساس زنده بودن نفس کشیدن و خندیدن
دلم می خواد سکوت کنم و در سکوت به صداهای درون وجودم گوش کنم

Saturday, April 11, 2009

اینجا صبح است. کمی پیش تر همه جا را مه گرفته بود و الان آسمان آبیروز گرمی را نوید می دهد.

Monday, March 16, 2009

گذشتیم هرچند که آسان نبود. هرچند که هنوز سوزش آنچه گذاشتیم و گذشتیم گه گاه در روح و روانمان احساس می گردد ولی باز راضیم. می دانم چه از دست داده ام ولی برایم تجربه ای عزیزیست. شاید تولدی دوباره در میانه راه زندگی باشد. یا شروعی دوباره در عرض جفرافیایی جدید. می دانم اینجا هیچ گاه وطن نمی شود اما باز دوستش دارم و سعی می کنم نگاهم را به جای دوختن به گذشته و خاطرات شیرینش محو تماشای زیبایی های آینده کنم

Wednesday, December 17, 2008

آن روز هم گذشت . مثل همه روز هايي که مي گذرند و تنها خاطره اي ازآنها به ياد مي ماند روز سختي بود. باورم نمي شد که روزي برسد. چه خوب شد که آمدي وجودت قوت قلبي بود برايم. ممنونم از اين همه صبوري و دل به دلم دادن. اگر نبودي واقعا نمي دانم چه مي کردم. اگر نبودي نمي دانم در آن لحظات سنگين کدام نگاه و تاييد، قلبم را گرم مي کرد. خوب شد آمدي اين جوري تمام لحظات من با تو گره خورد. حالا هر دو يک حس مشترک داريم نسبت به روز دفاع من و مي توانيم ساعت ها در مورد آن حرف بزنيم. خاطره اي مشترک ارزش زيادي دا.رد فکر مي کنم با آمدنت نه تنها در روز دفاعم شريک شدي بلکه تمام اين سه سال گذشته را درک کردي اين را از چشمانت از حرفهايت و ازدستان مهربانت مي گويم ممنونم عزيزم بابت تمام صبوري هايي که در اين مدت کردي. بابت تمام حرف هاي اميدوارانه اي که وقتي خسته مي شدم و دلم مي خواست همه چيز را ول کنم بهم ميزدي اميدوارم روز بتوانم جبران کنم

Monday, December 01, 2008

قاعدتا بايد اين را در مادرانه بنويسم ولي خوب تقلب است ديگر چه کنم:
"مي گه مامان من نمي ذارم دکترا بخوني ها همين فوق ليسانت هم شانست گفت دو سال پيش من بچه بودم نفهميدم گذاشتم بخوني"
حکايت من و درس خوندنم حکايت ملا بود که از بيکاري به خودش سوزن مي زد و مي گفت آخ. حالا من هم همين جوري شدم . داشتم مثل بچه آدم زندگي مي کردم براي خودم معقول آدمي بودم حالا علاف يه پايان نامه فزرتي شدم. ديگه بايد تموم بشه چاره اي ندارم نمي دونم بعدش چه حسي خواهم داشت ولي هر چي باشه فکر نکنم بد باشه.
روزهاي عجيبي است براي گذر. روزهاي گذر ازداشته ها، گذر از آنچه که تا کنون چمع کرده و گذر از خاطره ها، خيلي سخت نيست، آسان هم نيست اما. داستاني ساده و تکراري براي زندگي اما براي من .....
دلم مي خواهد بنويسم از اين روز ها از اين درهم برهمي و از اين شلوغي روحي و ذهني و آشفتگي. درگير هزار کار نکرده ام و
پاي بند هزار جاي نرفته. افسوسي براي خوردن ندارم که هيچ گاه در گذشته زندگي نکرده ام. آينده را روشن مي بينم هرچند هيچ حسي از آن ندارم. اوج آينده قابل درکم کمتر از يک ماه است و بعد از آن حتي خيال بافي هايم نيز جرات گذر از اين مرز را ندارند. هنوز يک کار نا تمام دارم که بايد تمام شود. تمام هم نشود خيالي نيست مي گذرم و مي روم. از خيلي چيزها گذشته ام اين يکي هم سر بقيه خيالي نيست

Thursday, September 18, 2008

بعد از 12 سال آزگار سر كار رفتن بلاخره ديپلم كار كردنو گرفتم و استعفا دادم
پروژه داري پدر منو در مي آري خودت مي فهمي ؟ پروژه هستي كه باش! پايان نامه ارشدي به من چه!!؟ پاتو از گليمت دراز تر نكن. يه كاري نكن من روتو كم كنم ها . اگر منو مي شناسي زياد سر بسرم نزار. حالمو بگيري حالتو مي گيرم.گفته باشم نگي بعدا نگفت ها
من عاشق سريال ماي فاميلي ام كه شبها از شبكه بي بي سي پرايم پخش مي شه. با اينكه كامل نمي فهمم چي مي گه ولي همونقدري هم كه مي فهمم منو از خنده روده بر مي كنه

Sunday, August 24, 2008

ديروز داشتم مدارک سر کارم رو مرتب مي کردم توي سر رسيد دو سال پيش نوشته اي توجه ام رو جلب کرد
عملکرد انسان هاي موفق را
نه به آنچه که در ذهن دارند
نه به آنچه که به زبان مي آورند
و نه به آنچه که شروع مي کندد
بلکه آنها را به آنچه که به پايان مي رساندد مي شناسند
و من در فکر رفتم که کارهاي تمام شده ام آيا در سنجش با کارهاي ناتمامم ترازوي وجدانم را پايين مي آورد يا نه

Monday, May 19, 2008

زنده بودنم رو حس مي کنم، وقتي که شب ها از شدت خستگي به زمين مي چسبم، وقتي که بعد از 13، 14 ساعت پاهامو از کفش در مي آرم و سفت بودن زمين رو زير پاهام حس مي کنم، وقتي که روزي چهار بار براي بردن و اوردن فسقلي ميرم و ميام، وقتي که فقط يک روز بعد از تميز کردن خونه دوباره همه جا به هم مي ريزه، وقتي که کاراي روي ميزم تموم نشده جاي خودشون رو به شش تا کار جديد مي دن، وقتي توي ترافيک مدت ها مجبورم ترمز و کلاچ بگيرم و حواسم به چپ و راست باشه، وقتي که دل تنگي و دور بودن از تو رو با صد تا فکر خوب و مثبت پر مي کنم که يه وقت اشکام بي اجازه نريزه پايين،‌ وقتي که فکر پروژه اي که روش کار نمي کنم عذابم مي ده، وقتي که مي رم خريد و مي بينم قيمت ها وحشتناک بالا رفته و دلم براي اونايي که ندارن که حداقل آرامش رو داشته باشن کباب مي شه، وقتي که نوار مي زارم و با فسقلي کلي ادا و اطوار در مي اريم و من به خنده اون مي خندم، وقتي که دور بين رو بر مي دارم و سعي مي کنم از لحظات خندش عکس بگيرم که ديگه تو نگي چرا تو عکس غمگين بود، وقتي که غذا مي پزم وتمام عشقم اينه که خوشمزه شده باشه و تو اگر باشي و فسقلي با اشتها بخوريد، وقتي فسقلي رو مي برم موزه تا وقتي که لباس هاي چرک از سبد سر مي رن و سعي مي کنم تو روز تعطيل سرو و سامانشون بدم، وقتي که قسط ها رو مي دم و بر گه هاي دفترچه قسط رو مي شمارم که ببينم چند تا مونده، وقتي که براي کارم نقشه مي کشم که بايد چي کار کنم و چه جوري تيمم رو مديريت کنم، وقتي که به برنامه تابستون فسقلي فکر مي کنم، وقتي روزي ده بار ايميلم رو چک مي کنم ببينم خبري شده يا نه، وقتي که آخر برج مي شه وديگه با حساب و کتاب خرج مي کنم که کم نيارم، وقتي فيش حقوقم رو مي گيرم وصد بار از بالا تا پايين همه ارقام و اعدادش رو با لذت نگاه مي کنم، وقتي ميرم سبزي فروشي و سعي مي کنم خودم رو کنترل کنم که هرچي چشمم ديد نخرم، وقتي که مي رم توي لوازم تحريري و دلم براي خود کار و قلم وصد تا چيز ديگه پر مي زنه و به هر بهونه اي شده سعي مي کنم يه چيزي براي خريدن پيدا کنم، وقتي که هر روز قيمت سکه رو چک مي کنم ببينم بالا رفته يا پايين اومده، وقتي سايت هاي خبري رو به اميد خوندن يک خبر اميد وار کننده زير و رو مي کنم، وقتي فسقلي کتاب مي خونه و من از باسواد شدن کيفور مي شم و وقتي موبايلم زنگ مي زنه و مي بينم تويي و دلم براي شنيدن صدات مي تپه، زنده بودنم رو حس مي کنم ازش لذت مي برم و سعي مي کنم لحظه لحظه اونو ببينم. شادي و غمش، زيبايي و زشتيش، سختي و آسونيش، دوستي و دشمنيش همه همه منحصر بفرده، زندگي رو دوست دارم و مهم نيست بعدش چي ميشه .برام مهمه که زندگيم پر بار باشه لحظه هاشو به باد ندم و ازش لذت ببرم و سعي کنم يادم نره براي زندگي زمان محدودي دارم و براي مرده بودن زمان نا محدود

Tuesday, April 22, 2008

توي محيط کار، من آدم ها رو سه دسته مي کنم. اول آدم هاي Passive . اين آدم ها معمولا نسبت به اتفاقات و حوادث زندگيشون کاملا ختثي هستند. براي تغيير شرايط هيچ کاري نمي کنند و باري به هر جهت، هرچي براشون پيش مي آد رو مي پذيرند. اين خصوصيت باعث مي شه که اين آدم ها هيچ پيشرفتي نداشته باشند. دسته بعدي به نظر من آدم هاي Active هستند. اين آدم ها از آدم هاي Passive به مراتب فعال ترند. معمولا کارشناسان خوب در اين رده قرار مي گيرند. افرادي حرف شنو که کار بر عهده گرفته را بخوبي انجام مي دهند. البته الزاما اين افراد از کارشون خيلي هم راضي نيستند. خيلي از غر زن هاي حرفه اي در سازمان ها به نظر من در اين دسته قرار دارند. دسته سوم آدم هاي Proactive هستند. اين آدم ها علاوه بر اينکه کار بر عهده گرفته را بخوبي انجام مي دهند نسبت به محيط اطراف نيز بي تفاوت نيستند. اين افراد محدوديت ها رو نمي پذيرند و بيش از آنچه ازشون انتظار مي ره بهره وري دارند. نسبت به محيط اطرافشون کاملا هوشيار هستند. خلاقيت دارند و از فرصت هاي موجود بيشترين استفاده رو مي برند. اين افراد معمولا در يک سازمان رشد مي کنند و بيشتر از سايرين ديده مي شوند.
اگرچه اين دسته بندي شايد يه چيز من در آوردي باشه ولي به نظرم خيلي درست در مي آد. حتي مي تونم اونو تعمميم بدم و از محيط کار به دانشگاه و زندگي و مدرسه و هرجاي ديگه هم بيارم. براي مثال يه دانشجوي Passive معمولا با معدل پايين از دانشگاه فارغ التحصيل مي شه يک دانشجوي Active با نمرات خوب و يک دانشجوي Proactive مي تونه يه محقق، يه مخترع و يا يه دانشمند بشه. البته به نظر من الزاما يک آدم Proactive نبايد هوش و استعدادش بيشتر از يک آدم Active باشهو تفاوت بوجود آمده در اثر نحوه نگرش به مسائل و شيوه برخورد با آنها و محدوديت هايي که افراد در ذهن خودشون ايجاد مي کنند،است.
نکته ديگه که بهش رسيدم اينه که يه نفر ممکنه توي زندگيش در مورد مسائل مختلف رفتارهاي مختلفي رو نشون بده. مثلا يه آدم تو زندگي شخصيش ممکنه Active باشه ولي در سر کار Passive باشه و در رشته هنري مورد علاقه اش Proactive . فکر مي کنم براي اينکه آدم بتونه بگه تو زندگي موفق بودم بايد نسبت به تمام مسائل و اتفاقات دور و برش بصورت Proactive عمل کنه. بعني به جاي اينکه مثل آدم هاي Active ، واکنشي باشه و در برابر شرايط بوجود آمده سعي کنه واکنش نشون بده و يا مثل آدم هاي Passive کاري به اونچه دور و برش مي گذره نداشته باشه، Proactive باشه و بصورت کنش گرا قبل از هر اتفاقي خودش کار درست رو انجام بده و اين خصوصيت رو در تک تک لحظات زندگيش حقظ کنه

Friday, April 04, 2008

امروز بعد از 18 روز تعطيلي اولين روز کاريمه. آخه دو روز هم قبل از عيد رفتم پيشواز تعطيلات تا به خونه تکوني برسم و به اين ترتيب بعد از سال ها رکورد خوردن و خوابيدن رو زدم آخه بعد از اين همه وقت شايد اولين باري بود که اين همه تعطيلات داشتم. البته کاملا نظم زندگيم ريخته بود بهم و شده بودم درست مثل يه فنر که مدت ها تا آخرين حد توانش فشرده شده باشه و يهو فشار از روش کنار بره. منم مثل همون فنر تازه شروع کرده بودم به گيج و ويج زدن.
در هر صورت عيد خيلي خوبي بود. من اندازه يک اپسيلون روي پايان نامه هم کار نکردم. تنها کار مفيدم خوردن و خوابيدن وعيد ديدني و فيلم ديدن بود. البته کتاب گانگ هو رو خوندم که به نظرم اصلا جالب نبود. سوپ جوجه براي تقويت روح که داستان کوتاه بود و داستان هاي کوتاه گابريل مارکز که واقعا چند تا از داستان هاش فوق العاده بود.
نکته بسيار مهم ديگه اين بود که من يک سال ديگه بزرگ شدم و کلي هديه و پيام تبريک تولد دريافت کردم. خوشگلترين شون يه خرس کوچولو که از آقاي همسر دريافت شد اگر شد عکسش رو اينجا مي ذارم و کلي چيزاي خوشگل ديگه .
اميدوارم سال جديد سال بسيار خوبي براي همه مردم جهان باشه بدون جنگ، بدون خونريزي، بدون کينه، بدون تعصب و بدون فقرو گرسنگي

Tuesday, March 04, 2008

انسان هاي بيچاره
آن ها که به دنيا مي آيند و بزرگ مي شوند و کار مي کنند و کار مي کنند و در جا پير مي شوند.
بدون آنکه ببينند.
بدون آنکه بفهمند.
بدون آنکه لحظه اي ترديد کنند.
بدون آنکه تغيير کنند.
بدون آنکه از کنج عزلت خود برون آيند درجا، پير مي شوند.
با دنيا هايي به وسعت يک آشپزخانه، کلاس، رستوران، مطب،
با دنياهاي کوچک، با رنگ هاي آبي و قرمز و زرد، بدون بچگي کردن ، بدون جوان بودن، در جا پير مي شوند.
در جا پير مي شوند
بدون کوچکترين حرکت
بدون آرزويي کوچک
مي آيند و مي خورند و مي روند
و صد افسوس که در جا پير مي شوند.

Monday, February 25, 2008



آخرين کتابي که خوندم
يک مجموعه داستان کوتاه خوندم به نام "خوبي خدا". يک کتاب با نه داستان کوتاه از نه نويسنده آمريکايي .چند تا از داستان هاش خوب بود و چند تا واقعا ضعيف اونقدر که آدم رو وسوسه مي کرد قلم و کاغذ رو برداره و دو سه تا داستان بنويسه. از بين نويسنده هاي کتاب من ريموند کارور رو مي شناختم که قبلا يک مجموعه داستان کوتاه ازش خونده بودم و يکي جومپا لاهيري که رمان "همنام" رو ازش خوندم و خيلي ازش خوشم مي اد. رمان همنام واقعا يکي از رمان هاي زيبايي است که تا حالا خوندم بخصوص چون نويسنده هندي الاصل است از نظر فرهنگي داستانش قابل لمس است. به هر حال من خوندن کتاب " همنام " رو به کساني که اهل مطالعه هستند پيشنهاد مي کنم

آخرين فيلمي که ديدم
سه تا فيلمي که اين اواخر ديدم يعني بعد از 24 بهمن که آخرين امتحان رو دادم و تصميم گرفتم يکم از خجالت خودم در بيام فيلم هاي "چشمان باز نيمه بسته" با بازي تام کروز و نيکول کيدمن بود که واقعا جالب بود و من تقريبا يه دو سه روزي بعد از ديدن فيلم هنگ کرده بودم. به نظرم واقعا عالي بود. قيافه مات تام کروز واقعا تو فيلم جالب بود. فيلم با وجود تمام صحنه هايي که داشت به نظرم يه فيلم اخلاقي بود. فيلم بعدي "Some things gotta gives " بود با بازي جک نيکلسون و دايان کيتن و هنرپيشه اول فيلم ماتريکس که اسمش رو ياد نگرفتم .فيلم بدي نبود من از دايان کيتن خوشم نمي اد. هنر پيشه جذابي نيست و خيلي عصبي بازي مي کنه .شايد به همين دليل به خاطر فيلم
"Because I said so " عنوان بدترين هنر پيشه زن رو بخودش اختصاص داد. فيلم سرگرم کننده بود و حداقل هيچي برام نداشت که بخوام حتي 5 دقيقه بعد از فيلم هم بهش فکر کنم. فيلم ديگري که ديدم فيلم Perfume بود. با همه تعاريفي که ازش کردند به نظرم خيلي جذاب نيومد. حتي من و آقاي همسر به اين نتيجه رسيديم که اشکال فيلم نامه اي داره و کلي فکر کرديم و ايده هاي جالب داديم حالا اگر يه کارگردان خوب پيدا بشه شايد از اين ايده هاي ما بتونه يه فيلم دست و حسابي در بياره

آخرين مجله اي که خوندم
مجله ايده آل اسفند ماه بود. من مشتري پرو پا قرص اين مجله هستم چون واقعا کلاسش با بقيه مجله ها فرق مي کنه. و کلي مي تونه روحيه آدم رو عوض کنه. خوبيش اينه که توش همه چي پيدا ميشه از آخرين عطر سال تا مدل کيف و لباس و دکراسيون و جراحي زيبايي ورژيم لاغري وخيلي چيزاي جالب ديگه. آدم وقتي اين مجله رو مي خونه حداقل براي يه مدت کوتاه از خيلي از بازي هاي نفس گيره روز مره بيرون مي آد

Monday, February 04, 2008

ديروز يه جلسه آموزشي داشتيم که در مورد مديريت هيجانات بود. با اينکه کلاس خيلي فشرده بود و در اکثر مواقع به تيترها اشاره مي شد خيلي آموزنده بود. بعد از کلاس به اين فکر مي کردم که چه قدر جاي اين آموزش ها توي زندگي عادي مردم خالي است و چقدر دانستن نکات کوچک مي تونه براي داشتن زندگي بهتر به آدم کمک کنه. شايد اگر بودجه هاي ميليوني که توي صدا و سيما براي ساخت سريال هاي تلويزيوني بي خاصيت و مسخره تلف مي شه صرف آموزش غير مستقيم مردم مي شد جامعه بهتري براي زندگي داشتيم.

Thursday, January 24, 2008

ساعت 10 صبح جمعه است. مي خواهم براي ظهر کلم پلو شيرازي بپزم. فسقلي که ديگه مي خوام بهش بگم بزرگ مرد کوچک داره تلويزيون مي بينه وهمسر گرامي که تا صبح فکر مي کنم بيدار بود رفته بخوابه
من هفته پر کاري رو گذروندم. هفته پيش مميزي داشتيم و يه آقاي نوروژي اومده بود براي تمديد گواهينامه کيفيت شرکت و من دو روز تمام انگليسي حرف زدم و کلي زبونم باز شد. البته انجام همزمان دو تا کار يعني استدلال کردن و دليل آوردن که به فارسي هم بعضي وقتا مشکل ميشه به زبان انگليسي واقعا باحال بود. ولي باز بخير گذشت تا شش ماه ديگه که دوباره برگرده.
اين دو سه روزه باز موتور فيلم ديدنم روشن شده بود دو تا فيلم ديدم که هردوشون اسمشون ارکيده وحشي بود ولي خوب هيچ ربطي به هم نداشتن. من يکيشون رو خيلي پسنديدم چون رومانتيک تر بود. اون يکي خيلي مي خواست اداي فيلم هاي هنري رو در بياره اما موفق نشده بود. تو دومي هنرپيشه رودخونه برفي يا همون خانم کاترين اونيل بازي مي کرد که رييس يکي از اين خونه هاي شادي بود. نقشش با اون چيزي که تو اون سريال حداقل تو تلويزيون ايران بود خيلي فرق داشت.
ولي در کل فيلم هاي خوبي بودن
من يه عالمه حرف براي گفتن دارم ولي اين صندلي کامپيوتر ما که در واقع يکي از مبلهاي پذيرايمونه واقعا منو اذيت مي کنه و ذوق هنري مو از بين مي بره

Tuesday, January 15, 2008

اپيزود اول، يک ساعت براي خودم
ساعت 5 تا 6.5 صبح
مکان: خانه
فعاليت: بستن زنگ موبايل، درس خواندن، فيلم ديدن، غذا پختن، دوش گرفتن، مرتب کردن آشپزخانه و گذاشتن ظرف ها در ظرف شويي

اپيزود دوم، جدال با ساعت
ساعت 6.5 تا 7.5صبح در حالت استاندارد که قابليت کش آمدن تا 7.55 را نيز دارد.
مکان: خانه
فعاليت: بيدار کردن همسر گرامي و فسقلي(فعاليت تکرار شونده به مدت نيم ساعت با تکراردر هر 5 دقيقه)، آماده کردن صبحانه،‌ گذاشتن غذا براي ظهر خودم، گذاشتن تغذيه براي فسقلي، تماشاي سلام ايران، جر و بحث با فسقلي براي پوشيدن لباس، آماده کردن کيف فسقلي و آماده شدن خودم و رسيدن فشار خون به 120

اپيزود سوم: شروع دوباره
ساعت 7.45 تا 8.15
مکان: ماشين
فعاليت: گوش کردن به موسيقي ، گرفتن عاشقانه دست همسر جان، پاسخ دادن به سوالات فسقلي، رساندن فسقلي به مدرسه و رسانده شدن خودم به محل کار توسط همسر گرامي

اپيزود چهارم: شروع روز کاري
ساعت 8.15 تا حدود17.30الي 18
مکان: اداره
فعاليت: سر و کله زدن با تيپ هاي مختلف شخصيتي، متقاعد کردن مديران پروژه به انجام کارهايي که بايد انجام بدهند و دوست ندارند انجام بدهند، شرکت درجلسات مختلف، چايي خوردن البته اگر يادم نرود، خوردن ناهار، جمع بودن شش دانگ حواس براي رويارويي با هر گونه حرکت و خزش نامحسوس ويا محسوس مشکوکانه، حساب و کتاب و کشيدن نقشه براي آينده و فکر کردن در آن واحد به شصت موضوع مختلف و البته تماس با همسر گرامي

اپيزود پنجم: پايان روز کاري
ساعت 17.30الي 18 تا 18.30 الي 19
مکان: خيابان
فعاليت: قدم زدن، نگاه کردن ويترين مغازه ها، فکر کردن به شام شب، خريد احتياجات خانه در حدي که دستام جا دارند( اگر ماشين داشته باشم محدوديتي وجود نداره)، تاکسي سواري، اتوبوس سواري، تماس دو طرفه با خانه و رسيدن به خانه .البته اگر همسرجان لطف کنند دنبالم بيايند برنامه کمي تا قستي تغيير خواهد داشت.

اپيزود ششم: خانه من
ساعت 18.30 الي 19 تا 22 الي 23
مکان: خانه
فعاليت: چايي، استراحت، آغوش بي دغدغه،‌ شام پختن، تلويزيون، سر و کله زدن با فسقلي، رد و بدل گزارش روز و شام خوردن، درس خواندن، کتاب خواندن براي فسقلي و خواباندنش، بالش جلوي تلويزيون و چرت زدن تا لحظه بيهوش شدن

اپيزود هفتم : رويا
ساعت22 الي 23 تا 5 صبح
مکان: خانه
فعاليت: بيهوش شدن

Saturday, January 12, 2008

test
خيلي وقته ننوشتم. نه اينکه دلم نخواد بنويسم فرصت خوبي گيرم نمي آد. اينجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است. ديشب برف اومده ومدارس تعطيل شده. صبح فسقلي رو بيدار نکردم. داشتم آماده مي شدم بيام سر کار خودش بيدار شد داشت مي رفت صورتش رو بشوره گفتم مامان مدرسه تعطيله يه اي ولي گفت که دلم مي خواست بخورمش قربونش برم الهي، براي خودش آدم حسابي شده. تازه کلي حساب کرد که تهران خيلي وقته تعطيله .
من صبح تا حالا سر کار با دستکش و شال مي گشتم. الان تازه يکم گرم شدم. اوضاع روبه راهه و من دارم تخت گاز با تمام دور موتور حرکت مي کنم. البته چهارشنبه آب و روغن قاطي کرده بودم و به خاطر خستگي تب کردم. گزارش سمينار رو بالاخره پنج شنبه پست کردم. بايد پروپزوال پروژه رو هم نهايي کنم. اوضاع کارم خوبه.با اينکه تجربه مديريتي سنگيني رو در حال تجربه کردن هستم ولي اوضاع خوبه.
ديشب رفتيم نمايشگاه کتاب. خيلي خوب بود. تو ماشين آهنگ اي کاش داوري محسن نامجو را گوش مي کرديم رسيد به اينکه
"فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه اما يگانه بود و هيچ کم نداشت " و من احساس کردم دراين شعر گم شدم به نظرم فوق العاده بود. شايد هيچ کس ديگه نتونه مثل شاملو، تو چهار تا نصفه جمله اين قدر قشنگ و کامل زندگي رو به تصوير بکشه.

Saturday, December 01, 2007

مردي، دير وقت، خسته و عصباني، شبه خانه باز گشت.دمِ در پسرپنج ساله اش را ديد که در انتظار او بود.-بابا!يک سؤال از شما بپرسم؟-بله حتماً. چه سؤالي؟-بابا، شما براي هر ساعت کار، چقدر پول ميگيريد؟مرد با عصبانيت پاسخ داد:«اين به تو ارتباطي ندارد.چرا چنين سؤالي مي کني؟»-فقط مي خواهم بدانم.بگوييد براي هر ساعت کار، چقدر پول ميگيريد؟-اگر بايد بداني خوب ميگويم، 20 دلار.-پسر در حالي که سرش پايين بود،آه کشيد.سپس به مرد نگاه کرد وگفت:«ميشود لطفاً 10 دلار به من قرض بدهيد؟»مرد بيشتر عصباني شد وگفت:«اگر دليلت براي پرسيدن اين سؤال،فقط اين بود که پولي براي خريدن يک اسباب بازي مزخرف از من بگيري،سريع به اتاقت برو،فکر کن وببين که چرا اينقدر خود خواه هستي.من هر روز، سخت کار ميکنم و براي چنين رفتارهاي کودکانه اي وقت ندارم.»پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت ودر را بست.مرد نشست و باز هم عصباني تر شد:«چطور به خودش اجازه مي دهد براي گرفتن پول از من چنين سؤالي بپرسد؟»بعد از حدود يک ساعت،مرد آرام تر شد و فکر کرد که شايد با پسر کوچکش خيلي تند و خشن رفتار کرده است.واقعاً چيزي بوده که او براي خريدش به 10 دلار نياز داشته است.به خصوص اينکه خيلي کم پيش مي آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.-خواب هستي پسرم؟-نه پدر،بيدارم.-فکرکردم شايد با تو خشن رفتار کرده ام.امروز کارم سخت و طولاني بود و همۀ ناراحتي هايم را سر تو خالي کردم.بيا، اين 10 دلاري که خواسته بودي.پسر کوچولو نشست،خنديد و فرياد زد:«متشکرم بابا!» بعد دستش را زير بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده درآورد.مرد وقتي ديد پسر کوچولو خودش هم پول داشته است،دوباره عصباني شدو غرولند کنان گفت :«با اينکه خودت پول داشتي، چرا باز هم پول خواستي؟»پسر کوچولو پاسخ داد:«براي اينکه پولم کافي نبود، ولي الآن هست.حالا من 20 دلار دارم. مي توانم يک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟دوست دارم با شما شام بخورم...»

Wednesday, November 14, 2007

يه دفعه وهم برش داشت که گواهينامه اش نيست.کيفشو برداشت، زيپشو باز کرد و شرو ع کرد به گشتن.گواهينامه اونجا نبود .عجيب بود. آخه مگه ميشه اصلا چرا يه دفعه ياد گواهينامه اش افتاده بود. باز کيفشو گشت. پاکتي که توش مدارک و کاغذاي مهمشو مي گذاشت در اورد وشروع کرد به گشتن اما اثري از گواهينامه نبود يه کم هول کرد به دوستش گفت انگار گواهينامه ام رو گم کردم. دوستش گفت آخه چرا؟ گفت نمي دونم، نيستش. شروع کرد کاغذاي اضافه رو از تو کيف در اوردن،کپي رسيد هاي دانشگاه رو که بايد نگه مي داشت همين طور نامه هايي که به دانشگاه فکس کرده بود ولي چند تا کاغذ رو انداخت همين طور تبليغ خمير دندان کرست رو يه دفعه فکر کرد نکنه يک بار همين طور که کيفمو مرتب مي کنم گواهينامه رو با يه کاغذ انداخته باشم. دوباره وهم برش داشت. حوصله دوندگي نداشت يادش افتاد چقدر دنبال گواهينامه گم شده شوهرش دويده بود.تو اين هير و بير همين يکي رو کم داشت. پيش خودش گفت حالشو ندارم به جهنم اگرهم گم شده باشه بي خيالش مي شم حداقل حالا. برگشت سر کارش ولي آرامش نداشت. دوباره کيفو برداشت و هرچي توي کيف بود رو ريخت بيرون خبري از گواهينامه نبود. دوباره همه چي رو ريخت تو کيف و نشست سر جاش. با خودش گفت :"نکنه واقعا گم شده باشه .حتما اون دفعه که رفته بودم بانک جاش گذاشتم" .بعد به خودش گفت:" حتما تو خونه است". ولي بعد هرچي فکر کرد يادش نيومد کهیک وقت آن را از تو کيفش در اورده باشدش .يادش افتاد که حتي چند وقت پيش مي خواسته گواهينامه اشو ببره دوباره پرس کنن. باز ذهنش گذشت که نکنه يه شب لاي پولهايي که براي تاکسي در مي آورده بوده و افتاده و اونم نفهميده.
دوباره هرچی تو کيف بود رو ريخت بيرون، اين دفعه احساس کرد لای دفتر تلفن يک کارت هست . دفتر تلفن رو باز کرد آره خودش بود يه نفس راحت کشيد. شب که رسيد خونه اول از همه گواهينامه رو از کيفش در اورد و گذاشت تو کشو

Thursday, October 04, 2007

چند روز پیش یکی از همکارهای قدیمی از کاندا اومده بود شرکت.
این آقای همکار که حالا برای خودش تو کانادا کار می کنه کسی بود که منو تو شرکت استخدام کرد.
وبه اصطلاح اولین مدیر من بود.بگذریم که رفتارهاش آدمو دیوانه می کرد ولی خوب از اینکه منو به دنیای جدیدی وارد کرد ازش ممنونم.
خلاصه این همکارقدیمی که مثل خرس چاق شده بود و مثل پسرهای هیجده ساله لباس پوشیده بود باعث شد که یکی از آقایون همکار ما خیلی بره تو فکر که وای خودش چه قدر پیر شده.و از اونجا که روده درازی هم داره بعد از رفتن همکار مسافر شروع کرد به سخنرانی که اره بابا اینجا آدم پیر می شه از بس استرس هست و اینجا هیچ کس جونی نمی کنه وزمان شاه خیلی خوب بود من داداشم کلی عشق و حال می کرد ولی حالا چی
که در اومدم گفتم من فکر نمی کنم زمان شاه هم خبری بوده باشه(تو دلم به این نوستالژی ایرانی بد و بیراه می گفتم )
گفت نه بابا خیلی خوب بود همه حال می کردن گفتم بعله منم شنیدم اون موقع ها همه پسرها افتخار می کردن که دوست دختر داشته باشن اما اگر خواهر خودشون دوست پسر داشت می خواستن خفه اش کنن که خودش گفت اره می کشتنش گفت پس ببینید اون موقع هم خبری نبود.یه فرهنگ تزریقی که مال مردم ایران نبود به زور می خواست حاکم بشه اگر اون فرهنگ مال خود مردم بود این جوری نمی شد.
دیگه حرفی نداشت بزنه آخرش هم گفتم کتاب چراما درمانده ایم رو که خوندم می ارم براتون بخونید که ببینید علت همه چیز خودمون هستیم
کتاب را برایش خواهم برد شاید یک نفر دیگر هم به نتایجی که من رسیده ام برسد.
چرا درمانده شده ایم
کتاب بسیار زیبایی از احمد نراقی.دلم می خواد چند جلد از کتاب رو بخرم و وقف کنم. دلم می خواد تمام مردم ایران یه بار این کتاب رو بخونند تا دیگه برای بدبختیهاشون دنبال دلایل متعدد نگردند و بدونند تمام ایراد از خودمونه
درسته خودمون .با این همه ادعا در مورد فرهنگ و شعور و همه چیز، باعث عقب افتادگی خودمون هستیم
و مطمئن هستم تا خودمون نخواهیم هیچ چیز عوض نمی شود.
آهنگهای محسن نامجو را دوست دارم. صدایش ،شعرهای بی ربطش و احساسی که در خواندن به خرج می دهد.سبکی نو در موسیقی که خیلی ها نمی فهمندش.
به نظر من موسیقی تنها چیزی است که بخوبی پیر شدن آدمها را نشان می دهد و وسیله بسیار مناسبی است برای کسی که بخواهد با نسل های بعد از خود ارتباط برقرار کند.
من از پیر شدن می ترسم .نمی ترسم از اینکه جسمم از کار بیفتد و یا موهایم سفید شود نه اینها ظاهر است من از پیر شدن جسمم نمی ترسم چون تمام لحظه لحظه های زندگیم را زندگی می کنم از هیچ لحظه ای نمی گذرم و پرش می کنم با آنچه که می توانم .
ولی از پیر شدن روحم می ترسم.از آن روزی که دیگر حرفهای پسرم را نفهمم می ترسم
از روزی که او موسیقی را گوش کند که من تحمل شنیدن آن را نداشته باشم می ترسم.
و تنها راهی که به ذهنم می رسد این است که پا به پایش پیش بروم
هیچ کس" دوست دارد اشکال ندارد من هم گوش می کنم"
چون من از پیر شدن می ترسم
فیلم دیوانه از قفس پرید را دیدم.باور نمیکردم و نمی دانستم که جک نیکلسون نقش آفرین جک مورفی است عاقل ترین فردی که در فیلم دیدم و چقدر بر دل نشست فیلم.
از آن پس احساس می کنم که زندگی ما انسهانها همگی چقدر شبیه دیوانگان در قفس است.همه به دیوانگی خود معترف هستیم و آنچه که از عقل هر انسان سالمی بدور است را بسادگی می پذیریم
آنانکه ما را دیوانه می خواهند چنان به بازی خود واردند که فراموش کنیم به اختیار خود به این تیمارستان برای درمان آمده ایم.دیدن فیلم را به همه آنها که آن را ندیده اند توصیه می کنم

Monday, August 13, 2007

کافکا مي گه نوشتن ،بيرون رفتن از دنياي مردگان است
پس شايد براي همين اومدم که بنوسم .چون دلم نمي خواد مرده باشم
يه کتاب از سارتر مي خونم به نام "کار از کار گذشت" که البته در جريان سفر تو کيف داداشي جا گذاشتم
تقريبا نصفشو خوندم به نظرم جالب بود.اونم يه جورايي با دنياي مردگان ارتباط داشت .مرگ توش خيلي راحت بود و دنياي مردگان به موازات زندگان در حرکت بود البته بدون قدرت و اراده اي براي انجام کاري
حالا بايد تمومش کنم ببينم چي مي خواد بگه.
يادش بخير دوم سوم دبيرستان که بودم يواشکي کتاب "سن عقل " سارتر رو مي خوندم
عجب کتاب خفني بود کلي چيزاز کتاب ياد گرفتم. بعد کتاب چرخدنده که البته نمايشنامه بود.
کتاب تهوع هم رو خودم دارم که هيچوقت نتونستم بخونمش
خودمونيم عجب پست بي مزه اي شد

Saturday, August 04, 2007

ساعت 5 صبح به عادت هميشه بيدار شدم.يه فيلم خوب يوگا گير اوردم که مي خوام صبحها باش کار کنم حيف اين کامپيوتر صداش قطع شده
اين روزا وحشتناک سرم شلوغ شده بود.پروژه معماري اونم با هشت نمره دمار از روز گارم در آورده بود.الانم هنوز حس نمي کنم که بارش از روي دوشم برداشته شده باشه امروز بايد پستش کنيم و براي استاد هم با ايميل بفرستيم .احساس مي کنم مثل آدماي از جنگ برگشته شدم ولي خوب اين ترم هم بالاخره گذشت البته سمينار هم مونده که يواش يواش بايد برم سراغ کاراش
بايد از همسرجونم يه دنيا تشکر کنم که اين مدت اينقدر باهام يار بود آخه شوخي که نيست .اين همه با اين خونه در هم و برم ساختن و فسقلي داري کردن تا من درس بخونم و امتحان بدم کم چيزي نيست
خلاصه که عزيزدلم ممنونتم
اين روزا خونه ما داره ميشه مرکز جهاني تفکر مثبت.همسر جون شده مريد تفکر مثبت و عجب هم داره رو خودش کار مي کنه که البته تمام نفعش مستقيم و غير مستقيم به من هم ميرسه منم براياينکه عقب نمونم بايد کلي رو خودم کار کنم .در همين راستا دارم کتاب "قدرت هوش اجتماعي رو مي خونم "
راستي ديروز به هم پيشنهاد شد برم دانشگاه درس بدم خيلي باحال ميشه چون اين درس رو واقعا بهش مسلطم و10 سال تجربه کار عملي دارم.اما خوب مشکل اينجاست که بايد پنج شنبه برم چون کار رو که نميشه تعطيل کرد وبعد من مي مونم و شش روز کار تو هفته و تازه پروژه پاياني که تو دستمه همسر جان گفت هر کار دوست داري بکن من حرفي ندارم گفتم اخه اونوقت پنجشنبه من نيستما دلت تنگ ميشه برام. گفت اشکال نداره من دوست دارم کاري که دوست داري بکني از طرف من محدوديتي نداري خودت فکراتو بکن واي که من عاشق اين حرفش شدم خيلي وحشتناکه آدم با يکي زندگي کنه که بخواد امر و نهيش کنه چند تا از اين ادما رو ميشناسم ولي خوب چيزي نميشه بهشون گفت اينجوري عادت کردن
خوب ديگه وقت اينجا نوشتنم داره تموم ميشه برم سر مادرانه

Wednesday, May 16, 2007

بعضي وقتا يادمون ميره که زنده ايم .يادمون ميره که نفس مي کشيم .همين نفسي که اگه يه لحظه نياد روزگارمون سياه ميشه اونقدر عادي شده که اصلا حسش نمي کنيم.بعضي وقتا يادمون ميره که يه بدن داريم و يه قلب تپنده که با اينکه ما اون رو اغلب فراموش مي کنيم ولي اون ماروبا بزرگواري يادشه و بدون هيچ چشمداشتي همش داره ميزنه تاپ تاپ تاپ .
يادمون ميره که مي تونيم يه لحظه فوق العاده بسازيم ، مي تونيم خيلي ساده گل لبخند رو لباي آدمايي که دوستمون دارند و از همه بيشتر نگرانمون و ما کمتر از همه بهشون توجه مي کنيم بشونيم .
فراموش مي کنيم زنده ايم و تموم کارايي که يه آدم زنده مي کنه رو مي تونيم انجام بديم و به جاش مثل يه مرده متحرک زندگي مي کنيم .
بعضي وقتا اونقدر تو زندگي غرق مي شيم که ديگه نمي بينيمش .نه غروب خوشگل خورشيدشو نه نسيم ملايم بهاري شو نه بارون قشنگشو نه صداي پرنده هاشو و نه ستيغ کوه شو
ميگن دارماي هر کس هدفيه که براش به دنيا اومده واون کاريه که تنها همون يه نفر مي تونه انجام بده اگر کسي در جهت دارماي خودش قرار بگيره و کار مناسب رو انجام بده در اين حالت هدف از زندگشيش رو انجام داده
و مي تونه بگه زندگي موفقي داشته .حالا دارماي من چيه خدا مي دونه
خيلي وقته که ذهن ثانويه رو خاموش کردم.در واقع اين چيزيه که از کلي کتاب خوندن و مثبت انديشي و علوم جديد روانشاسي ياد گرفتم
دلم براي گذر مي سوزد.طفلک بيچاره اسير دست من شده و من بي رحمانه او را فراموش مي کنم. نه از روي قصد و غرض که وقتي نمي ماند براي اين آشناي ديرين. روزگاري مي انديشيدم که مي توان دو نفر بود يک نفر را گذاشت براي بيرون و ديگري براي درون يعني براي انچه که مي خواهي باشي نه انچه که بايد باشي و زندگي روزانه مجال بودنت را به آن شکل نمي دهد. ولي امروز مي بينم کار سختي است . زماني فکر مي کردم گذر مي تواند جداي از من باشد و امروز مي بينم که با هم چنان يکي شديم که گاه نمي فهمم که من گذرم يا گذر من است. مي انديشيدم گذر براي غايت آمال است نه آنچه جبر زمانه مي نامندش و فکر مي کردم که گذر مي تواند گذري داشته باشد بر انچه که من نيستم مي تواند ببيند با چشمي که من نمي بينم و سر انجام به ماوايي رسد آنگاه دستم را بگيرد ومرا هم با خودش ببرد .ولي امروز مي بينم من گذر را به آنجا که هستم کشانده ام .طفلک گذر

Saturday, May 12, 2007

ستاره پنج پر منو به بازی آرزوها دعوت کرده منم خيلی فکر کردم اما ديدم آرزوهام از پنج تا و ده تا و اين حرفها گذشته برا همين اول گفتم که خوبه يه آرزو کنم که هر آرزويی می کنم بر آورده بشه وقال قضيه کنده بشه بعد گفتم شايد قبول نشه و کوتاه اومدم.حالا چند تاشو ليست می کنم
اول از همه آرزو می کنم اين چيزا تو دنيا نباشه
جنگ
فحشا
قاچاق کودکان و زنان
قحطی و گرسنگی
کودک آزاری
خشونت جنسی
اعتياد
فقر
تعصب
کينه
خودخواهی
تنبلی
و هرچيز بد ديگه
دوم اينکه يه شبانه روزم بشه حداقل 30 ساعت چون واقعا برای زندگی وقت کم دارم
سوم اينکه خودم رو تو زندگی پيدا کنم
و بتونم به اون چيزايي که تو کله ام ميگذره برسم
توی زندگيم آرامش داشته باشم ودرک متقابلم با همسرم روز بروز بيشتر بشه
و جناب همسر تو کاری که شروع کرده موفق بشه
فسقلی تو زندگی به اون چيزايي که دوست داره برسه
درسم رو به خوبی وخوشی تموم کنم
از پس مسئوليت جديدم سر کار بر بيام
خونه زندگيم مرتب باشه
قدر آدمای دور و برم رو بدونم
پدر و مادرم سلامت باشن وروزای سخت زندگيشون جبران بشه و نتيجه همه تلاششون رو ببينن
داداش کوچولو خودشو پيدا کنه
خواهر خوشگلم هم هميشه شاد باشه
مادر همسرم چند تا مسافرت توپ بره و به جای همه سختی ها يي که دست تقدير سر راهش گذاشته کلی خوشی بياد تو زندگيش
خودم يه وقتی پيدا کنم فرانسه رو دوباره شروع کنم
دلم می خواد تنبک زدن رو هم دوباره شروع کنم
نقاشی هم ياد بگيرم بکشم (آخه مردم از بس التماس شوهر جان کردم که برای من يه تابلو بکش)
آرزوهای من تموم نشده ولی وقت نوشتنم چرا. بقيشو بعدا می نويسم

Saturday, April 21, 2007

ساعت 6.5 صبح است من از 5.5 بيدارم
فسقلی سحر خِز شده و داره برنامه خورشيد خانوم رو نگاه می کنه
و هر دو تا مون سرفه می کنِم
چند روز پيش به همسر جان گفتم می خوام يه اسم خوب برات پيدا کنم
گفت من که خودم اسم دارم گفتم بابا برا وبلاگم می خوام گفت آها
گفت خوب بگو سيسيل گفتم نه خوشم نمی اد(سيسيل اسم مستعار بچه گی هاش بوده )
گفت ريکاردو چطوره آخه اولای ازدواج من بهش می گفتم ريکاردو وقتی هم که ريشش در می اومد وتنبلی می کرد بزنه می شد ريشاردو
ولی خوب اين اسم رو هم الان دوست ندارم
گفت خوب بگو حبيب آقا
گفتم اينو ديگه از کجا در آوردی
گفت از روی کلمه محبوبم ساختم
فسقلی هم اين وسط داد می زد که بزار کچل کچل کلاچه
گفتم بابا اين که اسم نيست گفت اشکال نداره در عوض خيلی باحاله
حالا فعلا به همسر جان بسنده می کنم تا بعد
درس و کار وخونه داری وبچه داری و شوهر داری و گشت و گذار و مهمون داری همه ماشاالله با سرعت نور در حال پيشرفت هستند و من هم دارم دنبالشون می دوم
برای مثال همين الان تکليفهای پايگاه در سمت راست گزارش وضعيت قسمت در سمت چپ وبلاگ عزيز در مقابل و صدای سوت جوش آمدن کتری در گوشم مرا به سمت خود می کشند .
با اين همه کار کتاب خوندن رو نمی تونم تعطيل کنم
کتاب آنا کارنينا رو تموم کردم کاش اين کتاب رو قبل از ازدواج خونده بودم به نظرم خيلی مفيد تر بود
کتاب سه کتاب زويا پيرزاد رو هم خوندم خيلی صميمی و قابل لمس بود اونقدر ازش خوشم اومد که هوس داستان نويسی بسرم زد
ديروزم کتاب داستانهای کوتاه همينگوی رو از کتابخونه گرفتم که هنوز شروعش نکردم
ديگه پاشم برم داره ديرم ميشه

Wednesday, April 18, 2007

سرما خوردم اساسی. چشمام تب داره و گيج می زنم برای همين هم زودتر اومدم خونه آقای همسر و فسقلی خونه نيستند
و من کلاس معماری دارم
دو تا تغار چای سبز خوردم با سه تا گز.چای سبز با گزبه نظر من که معرکه است .يه تی بگ دِگه بيشتر نمونده همشو خودم خوردم بغير از دو تا شو. آقای همسريه بار امتحان کرد و زياد خوشش نيومد به نظر اون چای بابونه بهتره ولی من اصلا از چای بابونه خوشم نمی اد ياد بخور صورت می افتم
از اين عنوان آقای همسر هم اصلا خوشم نمی اد به نظرم خيلی غير صميميه بايد يه عنوان بهتری پيدا کنم يه چيزی که قشنگ تر باشه البته شايد نظر آقای همسر رو هم بپرسم
خوبه فردا تعطيلم دلم می خواست بريم اين فسقلی رو چند جا ثبت نام کنم

Monday, March 12, 2007

به سان رود که در نشيب دره سر به سنگ مي زند
رونده باش
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست
زنده باش
يه جور حس آويزوني يه جور معلق بودن بين زمين و اسمون اونم تازه وقتي حس مي کني خود زمين و اسمون هم يه جورايي ول اند وجودم رو پر کرده .
تمام زندگيم تا جايي که يادم مي آد داشتم مي دويدم به کجا و براي چي اونو نمي دونم ولي انگار يه حسي که خيلي قويتر از خستگي و تمايل به آرامش و راحتي بوده منو هول مي داده
زندگي برام خيلي عجيبه . هيچي ازش نمي فهمم هيچي هيچي و تو اين هيچي نفهميدن تو کار آدما حيرونم که انگار جوري رفتار مي کنند که همه چيز رو مي فهمند .
خورشيد هر روز طلوع مي کنه و بعد شبها غروب مي کنه بدون اينکه خسته بشه مثل قلب من که ميزنه و نمي دونه براي چي آخ که اگر يه روز خسته بشه و نزنه آخ اگه بارون بزنه عصر جمعه بشه و زمستون سياه خودشو جا کنه اون تو
از کجا شروع کردم تا به اينجا رسيدم خودم هم نمي دونم .هزار راه نرفته دارم که ميشد برم ولي خوب حسرت نمي خورم نميشه که همه هزار راه و رفت مهمه که راهي رو که انتخاب مي کني به بهترين نحوي که مي توني بري آخه به کسي نگيد همه اون هزار راه ته ته تهش مي رسه به يه جا البته اگر راهو تا آخرش درست بري .
براي عيد امسال کلي نقشه دارم مثل يه عالمه نقشه که برا زندگيم داشتم ولي تو شرايطي گير کردم که خيليهاشون شروع نشده بايگاني شد.کاشکي ................. بي خيال بعضي حرفا بهتره گفته نشه آخه مال خود آدمه مال تنهايياش اون وقتي که مي تونه يه دل سير اشک بريزه ولي اينجا با اينکه مجازيه اما خوب بازم حريم داره آخ که اين حريم بعضي وقتا بد جوري پدر آدمو در مياره
آنا کارنينا رو مي خونم کتابي که دوم راهنمايي رفت تو ليست کتابهايي که معلم ادبياتم نوشت که بخونم ولي
بيست سال گذشت تا به سفارشش عمل کنم چقدر نازنين بود و مهربون خط خوبي هم داشت من يه مدت رفتم تو کوکش که از خطش تقليد کنم ولي خطم عوض نشد حالا تو اوج کار و زندگي خودمو چپوندم تو يه کلاس خط
که فکر نکنم چيزي از توش براي من در بياد .
دم عيده و بزودي بازار کارتهاي الکترونيکي گرم ميشه يادش بخير کارتهاي پستال دونه اي 5 زار و يه تومن که مي خريديم و پشتش يه مشت شعراي تکراري که پر احساس لطيف کودکانه بود رو به دوستامون مي داديم .کارتهايي که هنوز دارمشون با خطهاي خرچنگ قورباغه و شعرهاي نمکدان بي نمک شوري ندارد دل من طاقت دوري ندارد يا اي کارت که مي روي به سويش از جانب من ببوس رويش خوب که الان فکر مي کنم مي بينم که چقدر زندگي تو قالب کليشه است .کليشه اي به مدرسه مي ريم کليشه اي درس مي خونيم کليشه اي ازدواج مي کنيم و کليشه اي مثل بدبختا حتي اگر تو کارمون خدا باشيم مثل مادر بزرگامون آشپزي مي کنيم و کهنه بچه مي شوريم و شوهرامون مثل کليشه هاي اساطيري مي خورن و مي خوابن و اگر دلشون خواست حالشو داشتن گوشه اي از بار زندگي رو بر مي دارن آخه ماشاالله مردن و بعد هم مثل همه کليشه ها سکته مي کنيم ،سرطان مي گيريم کليه مون از کار مي افته و با يه سوند همنشين ميشيم يا اگر خيلي خوش شانس باشيم توي رختخوابي که تو خونه پسر يا دخترمون افتاده به خواب ابدي ميريم البته اگر از جنگ و تصادف و زلزله و سقوط هواپيما جون سالم بدر ببريم .بعد برامون عزاداري مي کنن بچه هامون اگر خيلي تو رختخواب افتاده باشيم تا جون بکنيم و حسابي قبل از مردنمون خرج دوا و دکتر کرده باشن و يا لگن زيرمون گذاشته باشن شايد ته دلشون از مردنمون يه احساس آرامشي هم بکنن (من که از همين الان يه فکري برا پيريم مي کنم البته اگر از همه بلاياي گفته شده در بالا جون سالم بدر برده باشم )
خلاصه دفتر زندگيمون بسته ميشه با يه سنگ قبر که شايد اولاش هفته اي يه بار بيان بشورنش .کرما که کارشون رو زير خاک شروع کنند گرد فراموشي هم رو سنگ قبر رو مي گيره واي که چه پايان شاعرانه اي
ولي اون حس عجيب که تو وجودمه با اينکه خودش اين داستان رو بهتر از من بلده ولي خوب مي تونه منو وادار کنه که از کله سحر تا نصفه شب يه ريز دنبال زندگي بدوم

Thursday, March 08, 2007

بعضی وقتا فکر می کنم سهم من از زندگی چِِيه

Wednesday, February 28, 2007

عيد نزديکه و من برای به پيشواز رفتنش هيچ کاری نکردم

Sunday, January 28, 2007

بابا زير راه پله يه ميز چوبي گذاشته بود و با يه پتو روشو پوشونده بود که حايلي باشه بين ديوار و زير ميز يه کلنگ و تيشه با يه ظرف آب و مقداري غذا و جعبه کمکهاي اوليه و يه چراغ قرمز تمام اون چيزي بود که براي مقابله با حملات هوايي داشتيم .من کلاس پنجم بودم که اولين بار حملات هوايي شروع شد.آژيرهاي قرمز که بلافاصله ما رو راهي زير زمين و پناه گرفتن تويه پناهگاه خونگي ساخت بابا مي کرد با استرسي که تمام اون لحظات توي تاريکي به صداي بمب و ضد هواي گوش مي کرديم تا موقعي که راديو ي کوچيک باتريمون که رنگ زرد و مشکيش يادم نميره وضعيت رو زرد وبعد سفيد اعلام کنه و من با همه کوچيکيم احساس کنم هنوز زنده هستم تا آخر عمر يادم نميره
اون روزا مي گفتن فقط اين ور رود خونه رو ميزنن برا همين پدر بزرگم که خونشون اونور رود خونه بود با اصرا ما و خالم اينا رو برد خونه خودشون .
اونجا هم همين وضع بود شبها توي زير زمين مي خوابيديم و باز استرس بود و نگراني .روزايي که مامان و بابا براي کاري بيرون مي رفتن تمام وجودم نگراني ميشد که کي بر مي گردن
دو سال گذشت .کم کم اوضاع داشت به روال عادي بر مي گشت که علم پيشرفت کرد وموشکهاي زمين به زمين و دور برد شهرامون رو نشونه گرفت .اولين موشک يادمه .داشتيم با خواهرم شوخي مي کرديم که يه صداي سوت اومد نمي دونم چه جوري بود که گفتم موشکه هنوز اينو نگفته بودم که صداي وحشتناکي تموم خونه رو لرزوند .طفلک خواهرم زبونش بند اومده بود
اين بار رفتيم شاهين شهر خونه عمو مدرسه ها تعطيل بود و تلويزيون کلاسهاي آموزشي مي گذاشت .اون روزها چه روزهاي زشت و خاکستري بود که تمام کودکيم رو مثل مال بقيه بچه ها بلعيدن و آثار زخماشون رو روي روحمون گذاشتن
و حالابعد از اون سالها باز نگراني جنگ .من که ديگه طاقت ندارم

Monday, January 22, 2007

ديشب با اقاي همسر ياد قديما مي کرديم .بهش گفتم اولين باري که منو ديدي چه احساسي بهت دست داد تو دلت چي گفتي (آخه امده بود يواشکي شرکت که منو ببينه و منم فهميدم و همچين يه لحظه تو چشماش ظل زدم که بفهمه من فهميدم داره منو ديد ميزنه )
گفت: هيچي تو دلم گفتم خودشه
پرسيدم: به نظرت خوشگل بودم
گفت :آره خيلي
گفتم: حالا چي
گفت:الانم خوشگلي فقط اونموقع ها مثل هديه تهراني بودي ولي الان بيشتر شکل نيکي کريمي شدي
اين به نظرم با مزه ترين تفسيري بود که تا حالا در مورد خودم شنيدم آخه تصور تغيير شکل دادن از هديه تهراني به نيکي کريمي واقعا خنده داره و از اون بامزه تر اينه که من اصلا شبيه هيچ کدوم اينا نيستم

Tuesday, January 09, 2007

هیچ وقت دیگری وجود ندارد .همه چیز همین الان است.زمان دیگری نیست وقتی دیگر برای رسیدن به آرزوها وجود ندارد
اگر می خواهی کاری کنی الان وقتش است.شرایط بی تاثیرند .تو همیشه همانی هستی که هستی .فکر نکن روزی دیگر زمانی دیگر انسان شادتری خواهی شد.تو هم اکنون همان قدر شادی که هستی و همیشه نیز همین قدر شاد خواهی بود.خواسته هایت را به فردا حواله مکن .الان بهترین چیزی که می توانی باش.اگر می خواهی منظم باشی الان باید شروع کنی اگر الان سحر خیز نیستی هیچ وقت دیگر هم نخواهی بود.
اگر الان انسان ناراحتی هستی ,عصبی هستی و هزار ویک کم و کاست دیگر زمان دیگری برای رفع عیبهایت نیست همه آنچه داری همین لحظه است.پس برای خوب بودن شاد بودن مهربان بودن و تمام آنچه از هستی می خواهی همین لحظه تضمیم بگیر و اقدام کن

Sunday, January 07, 2007

من یه کشف بزرگ کردم
فهمیدم که چرا زنان در ایام پریودشون بد اخلاق می شن
راستش اونها اصلا بد اخلاق نمی شن بلکه بدلیل کم شدن هورمونهایی که بطور مصنوعی اونارو آروم نگه می داره و مثل یه مخدر باعث میشه که خودشون رو به تجاهل بزنن وصداشون در نیاد .در نزدیک این ایام بدلیل به هم خوردن سطح هورمونها برای یه مدت کوتاه چشم و گوششون باز میشه و کاسه صبرشون لبریز میشه و تازه میشن مثل تمام آقایون ولی از اونجا که همه به چهره مظلوم وصبور و زحمت کش اونها عادت دارندو به نفعشونه که اونها رو تو اون لباس و هیبت ببینن تا این وضع پیش می اد بهشون میگن بد اخلاق شدن اون طفلکیها هم ساده و زود باور،باورشوون میشه
آیا می دانستید که مرد و زن با هم برابرند ولی مردها برابر ترند
آیا می دانستید هردو به یک اندازه کار میکنند ولی کار مردها کارتر است
آیا می دانستید که هر دوی آنها می توانند والد باشند ولی مادران والد ترند و مسئولیت بیشتری دارند
آیا می دانستید هر دو در کار خانه شریکند ولی زنان شریک تر هستند
آیا می دانستید که بعد از کار هر دوی آنها خسته می شوند ولی خستگی مردها خستگی تر است
آیا می دانستید که یک مرد اگر کار کند وظیفه اش است و اگر زن کار کند حتی اگر تا ریال آخرش را خرج قسط و بدهی کند به خاطر دل خودش کار کرده است وباید کلی منت بر سرش باشد که اجازه کار کردن دارد.
آیا می دانستید که تمام مادران به دخترانشان می گویند چه نقشی در زندگی دارند ولی پدران در مورد نقش مردان و انتظارات همسرانشان صحبتی نمی کنند.
آیا می دانستید
ولش کن حتما می دانستید همه می دانند ولی انکار می کنند همه خود را در بی خبری غرق می کنند چون به نفعشان است هزینه اش کمتر است .خود را به نادانی زدن خودش انتخابی است حداقل بحث و دعوایش کمتر است .زنان و مردان ما با همین الگو ها ادای شادی را در می آورند و ادعای خوشبختی می کنند. در حالی که اگر زن و مرد به یک اندازه برابر می شدند دنیا جای خیلی بهتری برای زندگی می شد.شاید آن موقع می شد گفت خوشبختی چه رنگی است
این روزها توانم کم شده .دیگر انگار بزور خودم را می کشم ..بعضی وقتها احساس می کنم که توانم تمام شده است و تمام سلولهای بدنم ضعف می روند.
خستگی نام مناسبی نیست وضعم از مرز خستگی رد شده.
خستگی یک ضعف فیزیکی است ولی من احساس می کنم دیگر روحم نیز توان ندارد
بارهای زیادی که بر دوشم است ریز ریز مرا ناتوان می سازد.بارهایی که شاید خود نیز مسئول همه آنها نبوده ام
دلم می خواست کسی بود که می توانستم دمی بی هیچ نگرانی با او درددل می کردم
ولی حیف کسی نیست
این روزها احساس میکنم چقدر تنها هستم
می دانم اگر دیگری در شرایط خودم بود چقدر تلاش می کردم برای راحتیش ،چقدر کمک می کردم برای موفقیتش و چقدر همراهش میشدم.تشویق می کردم انرژی مثبت می دادم و برای موفقیتش آرزو می کردم

Saturday, December 23, 2006

دیشب یهو یاد یکی از آهنگهای مینو جوان افتادم ازون خواننده هایی که بچگیم باش گره خورده .هنوز که هنوزه زمزمه آهنگهاش منو می بره عقب چهار ساله میشم پنج ساله میشم ، بچه می شمو دختر خونه بابا و مامانم میشه قد الان خودم وای که چه قدر جوون بوده و من چقدر بچه. مثل الان من و فسقلی

دنبال مینو جوان گشتم و گشتم تا رسیدم به آونگ خاطره ها وبلاگ بسیار قشنگی بود و من متعجب که این همه سال چه جوری ازش بی خبر بودم
آهنگ کوی دوست مینو جوان رو از آونجا برداشتم
نمی دونم مینوجوان کجاییه ولی از بس بچگی اونو تو مسافرت شمال گوش کردم
الانم یاد شمال می افتم
خیلی دلم می خواد آلبوم کاملش رو پیدا کنم

Monday, December 18, 2006

اين داستان هم در مورد عشق و دوست داشتنه من خودم به زنجيره عشق اعتقاد دارم و بارها هم اثرشو تو زندگيم ديدم
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
اين مطلب رو امروز ديدم به نظرم جالب بوداحساس کردم خودم وخيلي از آدمهاي دور و برم مشکلات رو دنبالمون اين طرف و ان طرف مي بريم و با يه تلاش ذهني بي فايده خودمون رو خسته مي کنيم البته بهتره بگم پير مي کنيم.فکر مي کنم اگر آدم بتونه مشکلات رو زمين بذاره حتي قدرتش براي حل اونها بيشتر ميشه
استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما
وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم استاد گفت : من هم بدون وزن کردن نمی­دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی­افتد .استاد پرسید : خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می­افتد ؟یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد می­گیرد. حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست­تان بی­حس می­شود .عضلات به شدت تحت فشار قرار می­گیرند و فلج می­شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند . استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده­است ؟ شاگردان جواب دادند : نه. پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می­شود ؟درعوض من چه باید بکنم ؟شاگردان گیج شدند . یکی از آن­ها گفت : لیوان را زمین بگذارید.استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است .اگر آن­ها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید .اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی­تری به آن­ها فکر کنید ، به درد خواهند آمد .اگر بیشتر از آن نگه­شان دارید ، فلج­تان می­کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم­تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آن­ها را زمین بگذارید.به این ترتیب تحت فشار قرار نمی­گیرید ، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می­­شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می­آید ، برآیید!

Tuesday, December 12, 2006

صبر کن
چقدر عجله داری
اصلا داری می دونی کجا می ری و می خوای چی کار کنی
یه لحظه وایسا
کار سختی نیست
ضرر نمی کنی
یه نفس عمیق بکش و ساکت باش
می تونی چشماتو ببندی
خودتو رها کن و بذارزندگی با خودش ببردت
مثل یه تیکه چوب روی رودخونه خروشان
دوباره نفس عمیق بکش
یادت باشه تو انتخاب می کنی
تو می تونی انتخاب کنی
قدر زندگی تو بدون
شروعش دست من نبود .مطمئنم پایانش هم به اختیار من نیست ولی این وسط می تونم هرکاری بخوام بکنم پس چرا از زندگیم یه افسانه قشنگ درست نکنم که حداقل خودم از شنیدنش کیف نکنم

Saturday, December 09, 2006

ساعت شش صبح روز یک شنبه است . شاید اندکی دیرتر. سکوت شب هنوز بر چیده نشده و دنیای پر هیاهوی روز آغاز نگردیده . به اندیشه ای دیگربیدار شدم. در پی کپی چند فایل بر روی سی دی که مشغول نوشتن شدم. آنقدر حرف هست و حرف برای گفتن دارم که نمی دانم از کجا بنویسم . آنچه این روزها زیاد است کارهای گوناگون و رنگارنگ است که من بواسطه چندین نقشی که برای خود ساخته ام باید به آنها بپردازم.و به دنباله آنها اتفاقات زیادی روز به روز در زندگیم رخ می دهد که شیشه نازک روز مرگیم را هزار تکه کند و از هزاران تکه اش هزاران داستان بسازد برای بازگویی. افسوس که در این میان زمانی نمانده برای واگویی .
درسها به تنهایی خود برای یک زندگی زیاد است و در کنار آن کار م سر جایش است و تمام نقشهای من به عنوان مادر و همسر اجرا می شود. گاه خود در کار خود می مانم تنها می دانم که می توان هر کاری کرد و اکنون در این اندیشه ام که باید جایی برای این صفحه هم در زندگی باز کنم آخرمن آن را اهلی کرده ام و در مقابلش مسئولم

Wednesday, October 18, 2006

هواي حوصله ابريست
درسها شروع شده بهتر از ترم پيش
پازل1000تکه دوباره بروي ميز آمده و من دوباره با پيدا کردن و چيدن تکه تکه هاي کوچک آن در کنار هم در ذهنم طرح زندگي مي ريزم
پاييز يک شبه آمد
گوشتمان تمام شده
سوال ساده آشناي ذهن من" امشب شام چي بپزم"
کلاس ديروز بد نبود
مدولاسيون موجهاي زندگي در کانال شرايط گاه مشکل است
دکور خانه را عوض کردند زيبا شده است
من دلم بکار نميرود
نتيجه امتحان زبان را دو هفته ديگر ميدهند
من دلم تنگ دوران کودکي است
کدام کودکي ؟
اگرمي شد با پاک کن بعضي لحظات راپاک مي کردم چه عالي مي شد
هميشه راه سومي هم هست ولي ما در تحير انتخاب بين راه اول با خودش هستيم
حافظ پشمينه پوش دلم براي ديوانت تنگ شده
بعضي از آدمها حالم را به هم مي زنند
دوست ندارم کسي توي سفره راه برود
جلسه خوبي بود
کاکتوس گل زيبايي است

Wednesday, September 27, 2006

مادرانه هم بروز شد
از چي بنويسم نمي دونم سه بار نوشتم و پاک کردم انگار عادت نوشتن به ننوشتن تحليل ميره حالا براي خالي نبودن عريضه خاطرات اين چند وقتم رو مي نويسم تا ببينم چي پيش مي اد
تابستان من اولين قسمت
چهار شهريور آخرين امتحان رو دادم عجب امتحاني بود تمام مدت امتحان فکر و ذکرم اين بود که بعد از امتحان خودم رو برسونم شهروند و براي عزيزم يه گوشي موبايل بخرم آخه شهروند تنها جايي بود که مي شد از کارت ثمين استفاده کرد .اگر اونجا رو از دست مي دادم ديگه شانس خريد هديه رو هم از دست مي دادم .
امتحان ساعت 8 تموم شد .برگه رو که دادم انگار تمام اميد قبول شدن رو هم همراه اون تحويل دادم ديگه بي خيالش شدم دوستم که وضعش بد تر از من بود سر امتحان اونقدر هول کرده بود که هيچي نتونسته بود بنويسه ومن سعي داشتم دلداريش بدم .هوا تاريک شده بود روي يه نيمکت نشستيم تا کمي اروم بگيره ارومتر که شد يواش يواش راه افتاديم که ماشين بگيريم اما مگه ماشين بود تمام تاکسي تلفني هاي اون دور وبر ماشين نداشتن خلاصه اونقدر منتظر شديم تا يه تاکسي اومد توي راه من دلداري مي دادم و دوستم غصه مي خورد .بهش گفتم بي خيال بابا حالا ميريم به زندگيمون مي رسيم من دلم لک زده براي يک فيلم يا کتاب
ادامه دارد .............

Saturday, September 02, 2006

اي كاش صداي بلندتري داشتم
اي كاش دستان قوي تري داشتم
اي كاش خودخواهي بيشتري داشتم
اي كاش بار مسئوليت كمتري بر مي داشتم
اي كاش بيشتر خوش مي گذراندم
اي كاش بيشتر به حرف دلم گوش مي دادم
اي كاش بيشتر شبيه تو مي شدم
شايد آن وقت بيشتر حرفم را مي فهميدي

Friday, September 01, 2006

آدمخوارها در يك شركت كامپيوتري پنج آدمخوار به عنوان برنامه‌نويس در يك شركت خدمات كامپيوتري استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شركت گفت: "شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا حقوق خوبي مي گيريد و مي‌توانيد به غذاخوري شركت رفته و هر مقدار غذا كه دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكر كاركنان ديگر را از سر خود بيرون كنيد." آدمخوارها قول دادند كه با كاركنان شركت كاري نداشته باشند. چهار هفته بعد رئيس شركت به آنها سر ‌زد و ‌گفت: "مي دانم كه شما خيلي سخت كار مي‌كنيد. من از همه شما راضي هستم. امّا يكي از نظافت چي هاي ما ناپديد شده است. كسي از شما مي‌داند كه چه اتفاقي براي او افتاده است؟" آدمخوارها اظهار بي‌اطلاعي ‌كردند. بعد از اينكه رئيس شركت رفت، رهبر آدمخوارها از بقيه پرسيد: "كدوم يك از شما نادونا اون نظافت چي رو خورده؟" يكي از آدمخوارها با اكراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها ‌گفت: "اي احمق! طي اين چهار هفته ما مديران، مسئولان و مديران پروژه‌ها را خورديم و هيچ كس چيزي نفهميد و حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد! از اين به بعد لطفاً افرادي را كه كار مي‌كنند نخوريد."

Monday, August 14, 2006

منشي :نيست من همه جا رو گشتم
زن چادري با چادر سياه و با يه عينك قاب فلزي از اونها كه ارزون ترين نوع عينكها هستند : من گذاشتم رو ميز زير دفترچه .
منشي : من كه دروغ نمي گم زير دفترچه هيچي نبود.
زن : شما كه تو دفترت معلومه از چند نفر پول گرفتي بشمار با دخلت مقايسه كن
منشي : من مي دونم كم ميارم اخه چرا گذاشتي رو ميز
زن : من پام درد مي كنه منشي قبلي مي دونست نمي تونم بايستم هميشه خودش مي اومد دم در ازم دفترم رو مي گرفت
منشي : من منشي قبلي نيستم ولي مي دونم نبايد همين جور پول رو گذاشت رو ميز
زن : حالا شما بشمار من كه دروغ نمي گم
منشي به شمردن و جمع كردن مشغول مي شه
منشي : نه كم دارم
زن : ولي من گذاشتم رو ميز دروغم نمي گم اگر مي گي نيست بازم ميرم از شوهرم مي گيرم ميارم
منشي :حالا صبر كن يه بار ديگر هم بشمارم
منشي دوباره شروع مي كنه به جمع زدن
منشي : ببين نيست من كه دروغ نمي گم
زن : منم دروغ نمي گم من گذاشتم زير دفترچه
زن با دستاي لرزون رو به بغل دستيش مي كنه و با بغض مي گه برو به همراه من بگو پول بده .بغل دستي از جاش نمي تونست تكون بخوره
منشي :اگر مي گي دادي اشكال نداره برو تو من از جيب خودم ميدم
زن با بغض : نمي خواد من كه دروغ نمي گم پول دادم
منشي : نمي خواد بيا دفتر رو بگير برو تو من خودم از جيب خودم مي دم
زن :دفتر رو گرفت .وقتي بازش كرد پول ويزيت لاي اون بود با گريه اونو نشون منشي داد گفت ببين اينجاست
منشي : تو كه نگفتي لاي دفترچه است هي مي گي زيرشه اخه من از كجا بدونم پول لاي دفترچه است
زن بغضش تركيد وبا دلي شكسته و بدني لرزون رفت پيش دكتر
ديروز رفتيم فيلم زن بدلي ، يه كپي غير استادانه از فيلم مرد خانواده با بازي نيكلاس كيج كه البته فيلم قشنگي بود .از نظر ساختاري فيلم واقعا ضعيف بود و اونجا كه سعي داشت به تماشاچي اين باور رو القا كنه كه اوج سعادت زن شستن ظرف و عوض كردن پوشك بچه است واقعا عصبي كننده بود .من كه تمام فيلم ارزو مي كردم زن قهرمان فيلم به زندگي قبليش برگرده تا از اين همه بد بختي رها بشه
خدا رو شكر كه آخر فيلم همه چي بر گشت سر جاش وثابت كرد كه نبايد براي ازدواج عجله كرد جون هميشه مي شه ازدواج كرد و البته نكته مهم ديگري كه من در اين فيلم كشف كردم اين بود كه ازدواج جلو پيشرفت رو مي گيره هم براي اقايون هم براي خانمها .تنها نكته مثبت فيلم احساس عشقولانه اي بود كه بودن در كنار عشق زندگيم به هم مي داد

Sunday, July 30, 2006

فكرنكنم نيازي به توضيح باشه


ديشب رفتيم فيلم شام عروسي بعد از مدتها دور از دنيا و تمام مسائل ومشكلاتش يه دل سير خنديديم اونقدر كه اشكم دراومد .خيلي عالي بود اينكه با اين همه محدوديتها بشه يه فيلم كمدي ساخت واقعا كار بزرگيه خندوندن مردمي كه غم و بدبختي دورشون كرده و يادشون رفته دل خوش سيري چند بوده كار آسوني نيست
امين حيايي واقعا معركه بود اصلا فكرشو نمي كردم اين جوري بازي كنه
اگر مي خواين لحظات شادي داشته باشيد اين فيلم رو از دست نديد

Sunday, July 23, 2006

اخبار جنگ لبنان باز آتشي در دلم بر پا كرده است. نمي دانم چند قرن بايد بگذرد تا انسان به ارزش والاي زندگي پي ببرد.چند سال بايد بگذرد تا ياد بگيرد همه انسانها حق حيات دارند و هيچ كس حق ندارد به هيچ بهانه اي جان انسان ديگري را از او بگيرد و يا بر جسم و جانش زخمه اي وارد آورد
مي ترسم زياد طول بكشد مي ترسم زمان زيادي بايد منتظر بود شايد همانقدر كه صبر كرديم تا انسان ياد گرفت آدم خواري نكند و ياد .گرفت اجازه ندارد كودكان و زنان و بردگان را درپاي بتهاي رنگارنگش قرباني كند
صبر كن انگار چيزي عوض نشده اين كشتن و قتل وغارت همان بربريت قرنها پيش است تنها تفاوتش آن است كه انسان ان روز ادعايي نداشت و ادعاي انسان امروزي گوش فلك را كر كرده است خداي من ، مي دانم امروز كسي نمي تواند باور كند كه روزي انساني با كمال خرسندي انسان ديگري را مي خورده است آيا مي توان اميد وار بود كه روزي انسانها بگويند كه انسانهاي وحشي
قرن بيست و يك با همه پيشرفتهاي تكنولوژيكي و صنعتي آنقدر وحشي و عقب افتاده بوده اند كه به جنگ با انسانهاي ديگر مي پرداختند و به راحتي باسلاحهاي مرگبار خود هول و هراس به همديگر هديه مي كردند
ارزو مي كنم آن روز هرچه سريعتر فرا رسد

Tuesday, June 27, 2006

يه بار اومديم عكس بذاريم بعد فهميديم سرويس عكس بلاگ اسپات فيلتر شده




وهمين طور آلبوم جديد ابي
البوم سعيد محمدي رو از اينترنت گرفتم
از يكي از آهنگهاش واقعا خوشم اومده
"زديار من آمدي
سكوت جانم به هم زدي
شيشه غم به تلنگري
زدي شكست
چون نغمه اي بيش و كم زدي
به دل ريشم تو چنگ زدي
روشني چشم تو بدل نشست
"
البته ويدئو كليپش رو اصلا دوست ندارم ولي ريتم آهنگش خيلي قشنگه اگر دوست داشته باشيد مي تونيد از اينجا بگيريدش "

Saturday, June 24, 2006

آدم اينجا تنهاست
و
در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاريست

Wednesday, June 07, 2006

در اين سفر انگار بيشتر كشفت كردم فرصتي بود برايم تا بدانم چه اندازه دوستت دارم و چه اندازه مهرباني
و چه قدر از اينكه در كنار من هستي شادمانم
راستي با آدمهاي خود شيفته كه نمي دانند شايد حرفها و اعمال و رفتارشان آزار دهنده است چه بايد كرد

Saturday, April 29, 2006

از جنگ متنفرم از كشته شدن ادمهاي بي گناه و درد كشيدن كودكان معصوم متنفرم
از احساس ترس و نگراني دائم و نابودي مردم نگرانم
نمي دانم جنگ افروزان دنيا به چه جراتي براي ديگران تصميم مي گيرند و بدون توجه به احساسات مردمي بي گناه خود را محق مي دانند كه بر سرشان آتش و دود بريزند كي كافي مي شود كي اين قصه هابيل كشي پايان مي يابد اين برادر كشي بي انجام واين درد و رنج بي پايان بشريت
من نگرانم و با اين نگراني از آينده مبهمي كه در انتظارمان هست لحظه لحظه جواني و زندگيم را مي گذرانم

Friday, April 07, 2006

اولين ماموريت در سال جديد
الان کله سحره و تا يک ربع ديگه ماشين می اد دنبالم .
دلم برای عزيزم و فسقلی خيلی تنگ ميشه

Monday, April 03, 2006

تو دنيا به نظر من هيچ چيز به اندازه زندگي ارزش نداره تك تك لحظات عمرمون كه ميره و بر نمي گرده بايد حداقل جوري استفاده بشه كه يه روز افسوس از دست دادنشون رو نخوريم .اگه بفهميم كه كاراي كوچيك و بي ارزشي كه الان خيلي به راحتي انجام مي ديم ، روزي كه دستمون از دنيا كوتاه بشه برامون يه روياي دست نيافتني مي شن شايد بيشتر قدر زندگيمون رو بدونيم .
چرا آدما قدر زندگي ،قدر لحظات باهم بودن ،قدر تلاشي كه مي تونند انجام بدن تا زندگي بهتري داشته باشند رو نمي دونند؟ اصلا چرا فكر نمي كنند كه شركت كننده يه بازي هستند يه بازي به نام زندگي .يه بازي مثل بازيهاي كامپيوتري كه توي اون افراد يه عمر محدود دارند و توي اون عمر بايد به آخر بازي برسند تا برنده بشن وبايد تا آخر بازي امتياز لازم رو كسب كنند وگرنه بازنده اند ولي حيف كه ادما بازيهاي كامپيوتري رو جدي تر از بازي زندگيشون انجام مي دن . با تنبلي با بي حالي با انداختن مشكلات سر ديگران و جامعه سعي مي كنند خودشون رو توجيه كنند ولي فراموش مي كنند كه اون چيزي رو كه از دست مي دن لحظات ارزشمند زندگيشونه و توي اين بازي بي بازگشت ، حيفه كه ادم بازنده بشه چون بردن تو اين بازي خيلي آسون تر و لذت بخش تر از باختن توي اونه .

Saturday, February 18, 2006

برای نوشتن چندچيز لازم است
حرفی برای گفتن و دستی برای نوشتن و زماني براي صرف كردن
و من چنان درگير لحظه لحظه زندگی شده ام که ديگر لحظه ای برای نوشتن لحظات ديگر برايم نمی ماند
ولی خوبم شايد بهتر از هر وقت ديگر
فکر و خيالهای کوچک و بزرگ گه گاه سری به سرم می زنند ولی چه باک که خاطر مجموع و ياری نازنين دارم

Friday, December 23, 2005

ديروز فسقلي براي اولين بار به تنهايي به جشن تولد رفت .رفتنش برايم حس جديدي را به همراه داشت .احساس غرورتوام بانگراني .
و در كنار اين حس ، قدم زدن دو نفره با عزيز دلم در كنار زاينده رودي كه شبش به زيبايي بهشت بود و دور نماي پل خواجو مثل نگاه كردن به يك كارت پستال زيبا چشم نواز و دستاني كه در آن سرما همديگر را مي فشردند
و محبتي كه گرمايش دوام ماندن در آن سرماي زمستاني را به همراه داشت ارمغان بزرگ شدن كودكم بود.

Tuesday, December 20, 2005

آي پدرها مادرها چرا مي ذاريد دختراتون درس بخونن چرا مي ذاريد بيان تو اجتماع چرا ميذاريد براي خودشون كسي بشن چرا ميذاريد كتاب بخونن و ذهنشون مسموم بشه شوهرشون بديد همون نه ساله همون موقع كه چشم و گوششون بستس بندازيدشون تو خونه شوهر. اونا كه در هر حال بايد كلفت بشن بذاريد نفهمن زندگي چيز ديگه اي هم هست .ادامه تحصيل چيه .زن دكتر و مهندس چيه مگه نمي دونيد اين حرفا كشكه .
يادمه چند سال پيش اون موقع كه فكر مي كردم زندگي مشترك يك روياي عاشقانه خواهد بود يه خانم دكتر توي مطبش دستاي ترك تركش رو نشون داد و گفت :" دستام از بس تو خونه كار ميكنم داغون شده ديروزم مهمون داشتيم كلي بادمجون پوست گرفتم " . يادمه من ناباورانه دستاي ترك ترك و سياهش رو نگاه كردم. اون روز باورم نشد ولي الان حسش ميكنم حتي مي تونم ببينم شوهر گردن كلفت اون خانوم وقتي خورشت بادمجون كوفت مي كرده گفته ترشيش كمه دفعه ديگه بده من چاشنيش رو بريزم .
حالم داره بهم مي خوره .از اين همه زوري كه مي زنم دارم خفه مي شم .مي دونم تنها نيستم خيلي هاي ديگه هم مثل من زور ميزنن زور ميزنن كه خودشون رو نگه دارند و براي اين كار خودشون رو زير بار مسئوليت له مي كنند.
خنده داره ولي واقعيت داره .زن و مردي كه در يك رده شغلي هستند با يه فشار كاري با يه مسئوليت كاري با يه حقوق و با يه سختي كار .صبح باهم از خونه مي آن بيرون . حكايت قبل تراز بيرون اومدن رو بي خيال. باهم ميرن سر كار و باهم ميان خونه . وقتي ميرسن خونه مرد خسته است و جلو تلويزيون ولو ميشه يا ميره مي گيره مي خوابه يا ميره تو اتاقش كتاب مي خونه و درو مي بنده يا ميشينه پاي كامپيوتر چون حق خودش مي دونه استراحت كنه و زن ميره تو آشپزخونه چون از بچگي تو كلش كردن مسئوليت زندگي با توئه .بچه غر مي زنه كه بيا با من بازي كن و زن براي اينكه صداشو ببنده يه پاش تو آشپزخونه يه پاش پيش بچه .مرد مي خوابه چون اگر بيدار باشه غر ميزنه " غرهاي بچه تقصيرتوئه كه ميري سر كار"."رابطت با بچه ضعيفه "."تو ميري سر كار خونمون رو گند برداشته"." تو ميري سر كار قيافت خسته است "."تو ميري سر كار زندگيمون لجن شده و نميگه تو ميري سركار دستت درد نكنه كه خونه خريديم دستت درد نكنه كه تمام حقوقت تا حالا بالا قسط وبدهكاري رفته اصلا دستت درد نكنه كه اين قدر زحمت مي كشي .
زن شام مي اره و همه مي خورن سر شام ده بار بلند ميشه يكي آب ميخواد يكي ماست مي خواد يكي .....
و مهماني ها ........حوصله تكرار داستان تكراري آنها را ندارم
و اين داستان مكرر هر روز تكرار ميشه هرروز زن با فشار 120 ميره سر كار و خسته و دلسرد مي آد خونه كارشو دوست داره چون تنها جايي است كه هويت واقعي خودش رو داره تنها جايي است كه مادر نيست همسر نسيت و يك انسانه . مي تونه حرف بزنه و كاري رو بكنه كه دلش مي خواد و چقدر مرد دلش مي خواد كه اين حس رو از اون بگيره و چون نمي تونه اعصابش رو بهم ميريزه .اونقدر اين كارو مي كنه تا زن مجبور بشه كارشو ول بكنه .آي كه چقدر دلم ميخواد محكم بزنم تو دهن مردا وقتي كه با افتخار ميگن نذاشتيم زنمون بره سر كار . از اين حس مالكيت مردونشون عقم مي گيره
................
و من اين وسط دارم زور ميزنم زور ميزنم شايد بتونم همه چيز را باهم جور كنم و تو اين همه فشارباز بايد لبخند بزنم .

Saturday, December 17, 2005

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان، شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا . دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم . روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود . دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت . سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد . روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند . لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود . همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ... همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود


برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

Sunday, December 11, 2005

زندگی دوران تاهل ناامید کننده است:
در سال اول مرد حرف می زند و زن گوش می کند درسال دوم زن حرف می زند ومرد گوش می كندو در سال سوم زن ومرد حرف می زنند و همسايه ها گوش می کنند.
*********
وقتی مردی در ماشین را برای همسرش باز میکند یا ماشین تازه است یا زن
*********
مرد اول:زن من فرشته است
مرد دوم:خوش بحالت مال من هنوز زنده است
*********
اگر میخواهید همسرتان به حرفهایتان با دقت کامل گوش کنید خود را بخواب بزنید و در خواب صحبت کنید .
*********
ازدواج زمانی شکل میگیرد که یک مرد و زن تصمیم می گیرند یک نفر شوند و زمانی مشکل بوجود می اید که نمی توانند تصمیم بگیرند آن یک نفر کدامیک می باشند.

Saturday, December 10, 2005

يك كار با سه ديدگاه
مردي از راهي مي گذشت .سه نفر را ديد كه هرسه كاري مشابه را انجام مي دادند به سراغ اولي رفت و از او پرسيد چه مي كني پاسخ داد سنگ مي شكنم به دومي گفت تو چه مي كني گفت من اينجا كار مي كنم تا خرج زندگي خانواده ام را تامين كنم .از سومي پرسيد تو چه مي كني جواب داد من در اينجا كليسا مي سازم .

Saturday, December 03, 2005

اينم يه داستان ديگه براي اينكه آقايون يادشون بمونه در حرف زدن بيشتر دقت كنند:
يك روز خانم جواني به ماموريت خارجي به كشور انكلستان مي رفته است .در فرودگاه موقع خداحافظي از همسرش مي پرسد :عزيزم چي دوست داري از انگليس برايت بياورم
و مرد پاسخ مي دهد: يك دختر خوشگل انگليسي
خلاصه خانم مي رود و بعد از چند روز بر ميگردد
در فرودگاه همسرش به استقبالش مي آيد واو در حال ابراز احساسات به همسرش مي گويد :
عزيزم در مورد سوغاتي كه خواسته بودي من تمام تلاشم را كردم اميدوارم كه دختر باشد ولي خوب مجبوريم تا مشخص شدن كامل نتيجه نه ماه صبر كنيم
يك روزمردي براي همسرش نامه اي با مضمون زير مي فرستد
عزيزم اين ماه نمي توانم حقوقم را بفرستم به جاي آن برايت 100 بوسه مي فرستم
همسر عاشقت..

همسر مرد چند روز بعد نامه اي بصورت زير براي شوهرش مي فرستد
عزيز دلم سلام
ممنون بابت 100 بوسه
جزئيات خرجهاي انجام شده را برايت مي نويسم
1-شير فروش با دو بوسه راضي شد
2-معلم بچه ها با 7 بوسه
3-صاحب خانه هر روز مي آيد و سه بوسه خود را ميگيرد.
4-سبزي فروشي و بقالي متاسفانه با بوسه خالي راضي نشدند .
5-ساير مخارج 40 بوسه
من حدودا 35 بوسه كم آورده ام ولي خوب يكجوري آنها را جور كردم
راستي همين برنامه را براي ماه بعد هم ادامه بدهم با نه ؟
عشق تو

Tuesday, November 29, 2005

يک روز بعد از ظهر وقتی که با ماشين پونتياکش می کوبيد که بره خونه زن مسنی ديد که اونو متوقف کرد . ماشين مرسدسش پنچر بود .

او می تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برف ها ايستاده تا اينکه بهش گفت :

" خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم . "

زن گفت : " من از سن لوئيز ميام ، و فقط از اينجا رد می شدم .

بايستی صد تا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن ، و اين واقعا لطف شما بود . "

وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره ، زن پرسيد : " من چقدر بايد بپردازم ؟ " و او به زن چنين گفت :

" شما هيچ بدهی به من نداريد . من هم در اين چنين شرايطی بوده ام . و روزی يک نفر هم به من کمک کرد ، همونطور که من به شما کمک کردم . اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازی ، بايد اين کار رو بکنی . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه ! "

چند مايل جلوتر ، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ، ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود .

او داستان زندگی پيشخدمت رو نمی دانست ، و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد .

وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت .

اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود ، وقتی که نوشته زن رو می خوند :

" شما هيچ بدهی به من نداريد . من هم در اين چنين شرايطی بوده ام . و روزی يک نفر هم به من کمک کرد ، همونطور که من به شما کمک کردم . اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازي ، بايد اين کار رو بکنی . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه ! "

اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت ، به تختخواب رفت .

در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد .

وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت :

" همه چيز داره درست ميشه دوستت دارم ، جو ! "
دلم یه دوست میخواد یه دوست درست حسابی یکی که بشه باهاش حرف زد بشه باهاش دردودل کرد بشه پهلوش بلند بلند فکر کرد.
یکی که دوست باشه ودوستیش فقط یه ادعا نباشه یه دوست که بدونی همیشه کنارته پهلوته و همیشه میشه روش حساب کنی
از این دوستای واقعی نه از این الکیها که صدتاشو میشه یه قرون خرید نه ازونهایی که ادعاشون گوشتو کر میکنه و به کوچکترین چیزی بر می آشوبن
یه دوست صبور میخوام نه اصلا
یه سنگ صبور میخوام
شایدم یه عروسک سنگ صبور که وقتی حرفامو شنید یا اون بترکه یا من

Sunday, November 27, 2005

( این داستان واقعی است )
در یک بعد از ظهر آفتابی در یک پیک‌نیک دوستانه, یکی از خانمها به نام اینگرید به طور ناگهانی پایش بر روی سنگی لغزیده و به زمین خورد.
وی بلافاصله از زمین برخاست و به همه اطمینان داد که حالش خوب است و طوری نشده و فقط به خاطر کفش جدیدش پایش بر روی سنگ کوچکی لغزیده است. اطرافیان به وی کمک کردند تا لباسها و دست و صورتش را تمیز کند و از مابقی روز لذت ببرد. حال اینگرید در ظاهر خوب بود و فقط کمی شوک زده به نظر می‌رسید. اما غروب همان روز همسر اینگرید اطلاع داد که اینگرید حالش بد شده و در ساعت 6 بعدازظهر به بیمارستان منتقل شده و در بیمارستان از دنیا رفته است.
اینگرید در اثر ضربه‌ای که در پیک‌نیک به وی وارد شده بود دچار ضربه مغزی شده بود. اگر در میان مهمانان فردی وجود داشت که می‌توانست علائم اولیه ضربه مغزی را شناسایی کند احتمالا اینگرید الان زنده بود. پس لطفا چند دقیقه وقت بگذارید و ادامه مطلب را مطالعه کنید:

روش تشخیص ضربه مغزی:
پزشکان معتقدند اگر فردی که دچار ضربه مغزی شده است ظرف 3 ساعت به بیمارستان منتقل شود آنها می‌توانند عوارض این ضربه را به طور کامل از بین ببرند. ولی تشخیص این حادثه و رساندن مصدوم به بیمارستان ظرف 3 ساعت کار مشکلی است چون در حالت عادی چند ساعتی طول می‌کشد تا عوارض این ضربه خود را نشان دهد. متاسفانه ممکن است فرد دچار صدمات جدی در ناحیه مغز شده باشد در حالی که اطرافیان اصلا متوجه هیچ علامت یا نشانه‌ای نشوند. به همین منظور پزشکان توصیه می‌کنند که در چنین شرایطی این سه پرسش ساده را در ذهن بسپارید و در اولین فرصت از مصدوم بپرسید:
1. از مصدوم بخواهید که لبخند بزند.
2. از وی بخواهید که هر دو دست خود را از بازو کاملا بلند کند.
3. از مصدوم بخواهید که یک جمله ساده و مرتبط با زمان و شرایط اطراف خود بسازد. (مثلا امروز هوا آفتابی است.)
اگر مصدوم در پاسخگویی به هر یک از این سه مورد دچار مشکل شد سریعا مصدوم را به بیمارستان برسانید.

بعد از اینکه تشخیص داده شد که افراد غیرمتخصص نیز تنها با این سه پرسش می‌توانند به ضعف عضلات صورت, مشکل در حرکت بازوها و یا مشکل در تکلم پی برده و با انتقال سریع مصدوم به مراکز درمانی از مرگ مصدوم جلوگیری کنند از عموم مردم خواسته شد که این سه پرسش را به خاطر سپرده و در موقع لزوم از آن استفاده نمایند.

Sunday, November 20, 2005

اينم يه داستان جالب ديگه .من عاشق اين داستانها هستم ميخواد واقعي باشه ميخواد غير واقعي در هر حال من درسم رو ازشون ميگيرم
شما دو انتخاب دارید
جری مدیر یک رستوران است.او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد.
هنگامی که شخصی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند، معمولا پاسخ می دهد:”اگر من کمی بهتر از این بودم دوقلو می شدم.“
هنگامی که او محل کارش را تغییر می دهد بسیاری از پیشخدمتهای رستوران نیز کارشان را ترک می کنند تا بتوانند با او از
رستورانی به رستوران دیگر همکاری داشته باشند.
چرا؟
برای اینکه جری ذاتا یک فرد روحیه دهنده است.اگر کارمندی روز بدی داشته باشد،جری همیشه هست تا به او بگوید که چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند.مشاهده این سبک رفتار واقعا کنجکاوی مرا تحریک کرد، بنابراین یک روز به سراغ او رفتم و پرسیدم:من نمی فهمم! هیچکس نمی تواند همیشه آدم مثبتی باشد. تو چطور اینکار را می کنی؟
جری پاسخ داد، ”هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم و به خودم می گویم، امروز دو انتخاب دارم.می توانم در حالت روحی خوبی باشم و یا می توانم حالت روحی بد را برگزینم.من همیشه حالت روحی خوب را انتخاب می کنم هر وقت که اتفاق بدی رخ می دهد، می توانم انتخاب کنم که نقش قربانی را بازی کنم یا انتخاب کنم که از آن رویداد درسی بگیرم.هر وقت که شخصی برای شکایت نزد من می آید، می توانم انتخاب کنم که شکایت او را بپذیرم و یا انتخاب کنم که روی مثبت زندگی را مورد توجه قرار دهم. من همیشه روی مثبت زندگی را انتخاب می کنم.من اعتراض کردم ”اما این کار همیشه به این سادگی نیست“جری گفت ” همینطور است“ ”کل زندگی انتخاب کردن است. وقتی شما همه موضوعات اضافی و دست و پاگیر را کنار می گذارید، هر موقعیتی، موقعیت انتخاب و تصمیم گیری است.شما می توانید انتخاب کنید که چگونه به موقعیتها واکنش نشان دهید.شما انتخاب می کنید که افراد چطور حالت روحی شما را تحت تاثیر قرار دهند.شما انتخاب می کنید که در حالت روحی خوب یا بدی باشید.این انتخاب شماست که چطور زندگی کنید“چند سال بعد،من آگاه شدم که جری تصادفا کاری انجام داده است که هرگز در صنعت رستوران داری نباید انجام داد او درب پشتی رستورانش را بازگذاشته بود. و بعد ؟؟؟
صبح هنگام،او با سه مرد سارق روبرو شد
آنها چه می خواستند؟
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
درحالیکه او داشت گاوصندوق را باز می کردبه علت عصبی شدن دستش لرزید و تعادلش را از دست داد.دزدان وحشت کرده و به او شلیک کردند.خوشبختانه، جری را سریعا پیدا کردند و به بیمارستان رساندند.پس از 18 ساعت جراحی و هفته ها مراقبتهای ویژه جری از بیمارستان ترخیص شد در حالیکه بخشهایی از گلوله ها هنوز در بدنش وجود داشت. من جری را شش ماه پس از آن واقعه دیدم.هنگامی که از او پرسیدم که چطور است،پاسخ داد، ” اگر من اندکی بهتر بودم دوقلو می شدم. می خواهی جای گلوله را ببینی؟“من از دیدن زخمهای او امتناع کردم، اما از او پرسیدم هنگامی که سرقت اتفاق افتاد در فکرت چه می گذشت.جری پاسخ داد، ”اولین چیزی که از فکرم گذشت این بود که باید درب پشت را می بستم“”بعد، هنگامی که آنها به من شلیک کردند همانطور که روی زمین افتاده بودم، به خاطر آوردم که دو انتخاب دارم: می توانستم انتخاب کنم که زنده بمانم یا بمیرم. من انتخاب کردم که زنده بمانم.“پرسیدم : ”نترسیده بودی“جری ادامه داد، ” کادر پزشکی عالی بودند. آنها مرتبا به من می گفتند که خوب خواهم شد.اما وقتی که مرا به سوی اتاق اورژانس می بردند و من در چهره دکترها و پرستارها وضعیت را می دیدم، واقعا ترسیده بودم.من از چشمان آنها می خواندم ” این مرد مردنی است.“”می دانستم که باید کاری کنم“پرسیدم ”چکار کردی“جری گفت ”خوب، آنجا یک پرستار تنومند بود که با صدای بلند از من می پرسید آیا به چیزی حساسیت دارم یا نه“من پاسخ دادم ”بله“دکترها و پرستاران ناگهان دست از کار کشیدند و منتظر پاسخ من شدند.یک نفس عمیق کشیدم و پاسخ دادم ” گلوله“درحالیکه آنها می خندیدند گفتم:من انتخاب کردم که زنده بمانم. لطفا مرا مثل یک آدم زنده عمل کنید نه مثل مرده ها.به لطف مهارت دکترها و البته به خاطر طرز فکر حیرت انگیزش، جری زنده ماند من از او آموختم که هر روز من این انتخاب را دارم که از زندگی خود لذت ببرم و یا از آن متنفر باشم.طرز فکر تنها چیزی است که واقعا مال من است– و هیچکس نمی تواند آنرا کنترل کرده و یا از من بگیرد.بنابراین، اگر بتوانم از آن محافظت کنم، سایر امور زندگی ساده تر می شوند.
خانم« تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزانش خيره شد و مانند
اکثرمعلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها رابه يک اندازه دوست دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه اي به نام « تدي استودارد» درصندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت. خانم «تامپسون» سال قبل « تدي » را ديده بود و متوجه شده بود که او با بقيه بچه ها بازي نمي­کند. اينکه لباسهايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نيازدارد . براي همين «تدي» فردي نامطلوب قلمداد مي شد.
اين وضعيت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثير قرار داد که او عملا نمرات پاييني را بر روي برگه امتحا ني­اش درج مي کرد.
در مدرسه اي که خانم «تامپسون» تدريس مي کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصيلي همه دانش­آموزانش را مورد بررسي قرار بدهد. او«تدي» را در نوبت آخر قرار داد . با اين حال وقتي پرونده وي را مرور کرد، بسيار شگفت زده شد .
معلم کلاس اول « تدي » نوشته بود او بچه اي باهوش است که هميشه براي خنديدن آمادگي دارد. او تکاليفش را مرتب انجام مي­دهد و رفتار خوبي دارد. او از اينکه دور و برش شلوغ باشد، خوشحال مي شود.
معلم کلاس دوم نوشته بود :«تدي » دانش آموز بسيار باهوش و با استعداد است . همکلاسي هايش اورا دوست دارند اما او اخيرا به خاطر ابتلاء مادرش به يک بيماري لاعلاج دچار مشکل شده. و احتمالا زندگي اش سخت شده است.
معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. اوتلاش مي­کند تا هرچه در توان دارد به كار بندد، اما پدرش چندان علاقه­اي از خودش چندان علاقه اي نشان نمي دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي اش دچار مشکل خواهد شد. معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدي» انزواطلب است و علاقه چنداني به مدرسه نشان نمي­دهد. او دوستان زيادي ندارد و گاهي سر کلاس خوابش مي برد .
اکنون خانم «تامپسون » مشکل وي را شناخته بود به خاطر همين از رفتار خود شرمسار شد . اوحتي وقتي که ديد همه دانش آموزانش به جز «تدي» هداياي کريسمس او را با کادوها و روبان هاي رنگارنگ زيبا بسته بندي کرده­اند، حالش بدتر شد .هديه «تدي» با بد سليقگي در ميان يک کاغذ ضخيم قهوه­اي رنگ پيچيده شده بود که او آن را از پاکت هاي خود درست کرده بود. خانم «تامپسون» براي باز کردن آن در بين هداياي ديگر دچارعذاب روحي شده بود. وقتي او يک گردنبند بدلي کهنه را که تعدادي ازنگين­هاي آن هم افتاده بود به همراه يک شيشه عطرمصرف شده که يک چهارم آن باقي مانده بود از لاي کاغذ قهوه اي رنگ بيرون کشيد. گروهي از بچه هاي کلاس شليک خنده سر دادند . اما او خنده استهزاءآميز بچه ها را با تحسين گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آويخت و مقداري از عطر را نيز به مچ دستش پاشيد.
حرکت بعدي « تدي » کاملا خانم «تامپسون » را منقلب کرد. او مدتها منتظر ماند تا اينکه سرانجام خانم معلم خود را تنها گير آورد. سپس به وي گفت: خانم معلم امروز شما دقيقا بوي مادرم را مي دهيد .
خانم «تامپسون» هاج و واج به او نگريست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او يک سا عت در کلاس نشست و اشک ريخت. از آن روز به بعد او ديگر تدريس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و رياضيات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگي هم بياموزد. خانم «تامپسون» بخصوص توجه خويش رابه «تدي» معطوف کرد . همچنانکه با پسرک کار مي کرد گويي ذهن وي دوباره زنده مي شد. هرچه بيشتر اورا تشويق مي کرد . پسرک بيشتر عکس العمل نشان مي داد . در پايان سال «تدي » يکي از بهترين دانش آموزان محسوب مي شد .خانم «تامپسون » علي رغم ادعايش که گفته بود که همه بچه ها را به يک اندازه دوست دارد اما اين بار هم دروغ مي گفت. چرا که تعلق خاطر ويژه اي نسبت به «تدي» داشت. يک سال بعد او نامه اي از طرف «تدي » دريافت کرد که در آن نوشته بود او بهترين معلم درتمام زندگي اش بود.
شش سال ديگر نيز سپري شد تا اينکه او نامه ديگري از طرف « تدي » دريافت کرد. «تدي » در اين نامه نوشته بود درحال فارغ التحصيل شدن از دانشگاه با رتبه عالي است . او بار ديگر به خانم «تامپسون» اطمينان داده بود که وي را همچنان بهترين معلم تمام زندگي اش مي­داند. سپس چهار سال ديگر نيز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم «تدي » اذعان مي کرد که او به زودي به درجه دکترا نايل خواهد آمد. او نوشته بود که مي خواهد باز هم پيشرفت کند وبار ديگر احساس قلبي خود را در خصوص وي تکرار کرده بود . ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. بهار سال بعد نامه ديگري از طرف «تدي» به دست خانم«تامپسون » رسيد. او در نامه خود نوشته بود که با دختري آشنا شده ومي خوا هد با وي ازدواج کند. «تدي » اظهار کرده بود از آنجا که چند سالي است پدرش را از دست داده موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم«تامپسون» بپذيرد و به جاي مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد . والبته خانم«تامپسون» پذيرفت. حدس مي­زنيد چه اتفاقي افتاد؟ او در مراسم عروسي همان گردنبندي را در گردن آويخت که چند نگينش افتاده بود و همان عطري را که مصرف کرده بود که خاطره مادر «تدي» را در ياد او زنده مي کرد. در مراسم عروسي «تدي» با ديدن خانم «تامپسون » لبخند رضايت بر لبانش نشست پيش رفت وموءدبانه دست او را گرفت. بوسه اي بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم«تامپسون » که مرا باور کردي . بسيار متشکرم از اينکه احساس مهم بودن را در درونم بيدار کردي و به من نشان دادي که مي­توانم مهم وتاثير گذار باشم. خانم «تامپسون» که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد. تو کاملا در اشتباهي! «تدي» اين تو بودي که به من آموختي مي­توانم مهم و تاثير گذار باشم. درآن زمان من اصلا نمي دانستم چطور بايد بياموزم تا اينکه با تو آشنا شدم.

Wednesday, November 02, 2005

از شنبه بايد يك دوره آموزشي برگزار كنم . شايد 8 يا 9 تا دوره تا حالا برگزار كرده باشم .دوره هايي كه خودم بدون هيچ دوره آموزشي ،تمام مطالبش رو با سعي و خطا و مطالعه ياد گرفتم. يادمه اولين ماهي كه اومده بودم سر كار ،روي يك ابزار جديد كار كردم ويك گزارش تر وتميز براي كارم نوشتم.مدير قسمتم كه خيلي خوشش اومده بود گفت "يه جلسه بگزاريد و مطالب روبراي همكاران توضيح بدهيد ".من كه تمام مدت دانشگاه روم نشده بود يه سوال سر كلاس بپرسم و توعمرم حتي يه سمينار كوچولو هم نداده بودم داشتم از ترس ذره ترك ميشدم با خودم فكر مي كردم چه جوري من كه تازه از راه اومدم براي آدمهايي كه كلي سابقه كار دارند كلاس بگذارم .
روز كلاس تمام بدنم داشت مي لرزيد ماژيك رو برداشتم ،مي خواستم شكل مونيتور يك ترمينال رو بكشم دستم لرزيد و به جاي خط راست يه خط پيچ پيچ تو مايه هاي جاده چالوس كشيدم مونده بودم مستاصل كه چه جوري ادامه بدم يكي از همكارها كه فهميده بود من خيلي هول كردم گفت نترسيد 5 دقيقه اولش سخته منم گفتم خيلي خوب پس من از پنج دقيقه ديگه شروع مي كنم و بعد از اون 5 دقيقه ديگه هول و نگراني من براي هميشه رفت و به جاش برام يه اعتماد به نفس موند كه مثل خيلي چيزهاي ديگه كه كاركردن به جز حقوق ماهانه بهم داده برام ارزشمند است .

Saturday, October 29, 2005

روزها ،
نه ،
سالها مي گذرد
من هنوز
در تجربه باور تو
حيرانم
مانده ام مستاصل
كه چگونه به چه حجت يا دليل
باز بايد ..............................
به چه اميد فراموش كنم
آنچه گذشت
كه اميد هم فراموش شده
در باور من
آنچه بيني تو از اين پس از من
تابش نور خود توست همه از نظرم

پس دگر خرده مگير
اگر اين نوربسان خورشيد
گرمي و شعله ندارد .
.........................
و فراموش نكن
كه مرا رنجاندي

Wednesday, October 19, 2005

داستان زنان بدون مردان را خواندم نوشته شهرنوش پارسي پور خيلي زيبا بود

Saturday, October 15, 2005

ساعت نزديك نه شب بود به مراسم ختم مي رفتيم كه به خاطر ماه رمضان بعد از افطار برگزار مي شد. كنار يك سوپرماركت توقف كرديم تا براي پسرم كه گرسنه بود چيزي بخرم .داخل سوپردو نفر قبل از من ايستاده بودند. منتظر شدم تا فروشنده سفارش آندو را انجام دهد. پسرك كوچكي وارد شد شايد از پسرك من دوسالي بزرگتر بود با قد و قواره كوچك و سري تراشيده .به فروشنده گفت آب داريد؟
فروشنده داشت جوابش را مي داد كه زن جواني سراسيمه با چادر عربي وارد شد چهره اش را دقيق نديدم ولي بيش از بيست ودو سه سال نداشت . پسرك را صدا زد و با يك پس گردني محكم و دوتا فحش به اوگفت " كجايي پدر سوخته مگر نمي بيني دير شده .الان تا برسيم خونه بابات زير كتك مي كشدم " و دوباره يك پس گردني به پسركي كه انگار عادت به كتك خوردن داشت ،زد. پسرك با گريه گفت :"آب ميخوام" مادر دوباره يك پس گردني محكم تر به پسرك زد و دستش را كشيد و اورا گريه كنان برد .با نگاه دنبالشان كردم و ديدم پسرك باز هم پس گردني مي خورد و اشك مي ريزد .گويا مادر با هر بار يادآوري آنچه در انتظارش بود ضربه اي نثار پسرك مي كرد تا شايد درد خود را كمي تسكين دهد.
آنها رفتند و من مانده بودم كه بر كدام دل بسوزانم ،بر كودك تشنه لبي كه اين چنين كتك مي خورد تا ياد بگيرد مي تواند اوهم روزي ديگري را بزند ، يا برزن جواني كه آن شب در زير مشت و لگد همسرش ضجه خواهد زد و يا بر مرد بدبختي كه آن شب تازيانه بر همسر خود خواهد كشيد و فشارهاي عصبي روزانه ، عقده هاي رواني و مشكلات اقتصادي خود را به اين بهانه خالي خواهد نمود.
براستي براي گسستن اين سلسله زنجير گونه ، آنجا كه مادر حق خود مي داند كودكش را بيازارد و اورا وحشيانه كتك بزند و شوهر، خود را محق مي داند همسرش را به جاي نوازش در زير مشت ولگد بگيرد و كودك ياد مي گيرد كه زن و كودك در زندگي هيچ حقي به عنوان انسان ندارند و مي توان آنها را به كوچكترين بهانه به زير مشت و لگد گرفت ، چه مي توان كرد؟

Wednesday, September 28, 2005

از دستت دلخورم آخه چرا بايد يادت بره