Wednesday, September 29, 2010

چه زود گذشت. ۲۵ روز زمان کمی نیست اما خیلی زود گذشت. دنیای سکوت و تنهایی من که با وجودم آمیخته شده بود اول آشفته شد و در آخر دلتنگ. دلتنگی را تا دم آخر نگاه داشتم و اجازه ندادم به چشم هایم برسد. همان کاری که موقع آمدن کردم همان موقع که همه آمده بودن برای خداحافظی. از کوچک و بزرگ با چشم هایی اشک آلود بود. آمده بودن تا ما را بدرقه کنند به دیاری که نمی دانستیم فرجاممان چه خواهد شد. آنجا هم دلتنگی هایم را حبس کردم بدون قطره اشکی و با لبخندی بر روی لب. دلم نمی خواست آخرین تصویرم در ذهن کسانی که عاشقانه دوستم دارند صورتی اشک آلود باشد. گریه ها را گذاشتم برای بعد. آخر همیشه برای گریه وقت هست. دیشب هم همین کار را کردم. تا فرودگاه سعی کردم بخندم و حرف بزنم تا شاید صدای غوغای درونم را خاموش کنم.

دم آخرین در که ما را از هم دوباره جدا می کرد ایستادیم. فرم ها را پرکردیم و عکس گرفتیم وبعد دوباره خداحافظی. هنوز خوب بودم. تا همان جا هم خودم را نگاه داشتم. بوسیدمشان و درآعوش کشیدمشان و دوباره از اول. دل کندن سخت بود. اما چاره ای نبود. دوباره همه چی عادی خواهد شد این رسم زندگی است می دانم. خاطره های خوب می ماند و ما همیشه آنها را یاد خواهیم کرد مثل همان سفرهای شمالمان. اشک ها آماده حمله بودن. لحظه ای درنگ می خواست تا سیلابشان رها شود. ولی بازم هم باید کمی حبس می ماندند آخر هنوز نوبت آنها نبود. از درآخر که گذشتن و آخرین دست تکان دادن ها در سکوت رد و بدل شد اشک ها دیگر بی طاقت بودن. جای شکرش باقی است که اشک هایم چون خودم صبورشده اند و تا رسیدن به خیابان اصلی صبر کردن. و بعد با اشکهایم من هم گریستم آنقدر که سبک شدم و توانستم دوباره به زمان حال برگردم و همان جا بمانم. آخر کند و کاو گذشته اگر طولانی شود کار خطرناکی است این را این دو ساله بهتر فهمیده ام . باید تمام لحظات در همین جا بود همین لحظه و همین زمان. اگر گذشته را بخواهی نقب بزنی ممکن است جایی گیر کنی و تا ابد همان جا بمانی بدون آنکه کسی به سراغت بیاید. گریه ها که تمام شد تمام خاطرات این مدت را جمع کردم در بقچه ای حریر پیچیدم و در صندوقچه قلبم گذاشتم تا یادش همیشه گرمابخش وجودم باشد

3 comments:

پونه said...

چقدر دلم برات تنگ شده بود

پونه said...

خوبي ؟كجايي؟دلم برات تنگ شده.مهدي و عرفان امروز يادت كرده بودن.گل پسرت خوبه؟

پادوسبان said...

گذشته ها هم زیبایند هم دل آزار ... از اینکه با خاطرات زیبایت زندگی می کنی خرسندم