Friday, December 04, 2009

چندروز دیگه یک سال میشه که هواپیمای ما رو زمین نشست و ما رو بسرزمینی آورد که روزگاری برای ما سرزمین کیت و لوسمیل بود و جاییکه دکتر ارنست تمام زندگشیو بار کشتی کرد و با خانوادش به این سمت اومد
سرزمین قشنگ کوالاها و مردمی که هرکدوم از یک نقطه این زمین پهناور اومدن و همشون یه جورایی اینجا غریبن و این حس غریب غربت با همه تلخیش دل آدمای اینجا رو به هم نزدیک کرده همین حس می تونه به ادم جرات بده که تو صورت یک غریبه نگاه کنه و بهش لبخند بزنه و بعد بجاش یک لبخند تحویل بگیره
این یک سال، سال عجیب و غریبی بود و من به اندازه تمام زندگیم یاد گرفتم وحتی خودم رو بهتر شناختم. فهمیدم چقدرپدر و مادرم رو دوست داشتم و دارم و چقدر همه عزیزانم برایم عزیز هستم. نعمت بزرگی که وقتی آدم توش غرقه شاید نفهمه ولی روزایی بوده که دلم برای یه لحظه در کنارشون بودن تنگ شده.
وقتی به پشت سرم نگاه می کنم می بینم که روزای سختی رو گذروندم ولی در اوج سختی هاش بازم از کاری که کردیم راضی بودم.

ا

2 comments:

ستاره پنج پر said...

امیدوارم غم غربت خیلی آزارت نده...

memyselfothers said...

خوشحالم که از کاری که انجام دادین راضی هستید. رضایتِ که آرامش میاره